چپتر 723: فصل ۷۲۳
0غولها به سمتش حرکت کردند، اما حرکتِ بعدیِ کویلا آنها را درباشد جا خشک کرد. او بهجای اینکه زرهش را برای دفاعِ بهتر از خودتلاشِ با مانا آغشته کند، با دگردیسی آن را درآورد و با لباسزیر ماند.
اولویتِ نخستِ گولمها امنیتِ او بود؛ نمیتوانستند به او آسیبی برسانند. با پیشرویِ کویلا، آنهادیده عقب رفتند تا اینکه پشتشان به دیوار چسبید. نمیتوانستند بدونِ غیرفعال شدن به او دستنهایی بزنند، اما هیچ طلسمی در زرادخانهشان آنقدر ضعیف نبود که یک انسانِ عادیِ نیمهبرهنه را نکشد.
سازهها هیچ دسترسیای به جادوی نخستین نداشتند و فقط به طلسمهایی که با آنها آمیخته شدهیکییکی بودند دسترسی داشتند، و گولمهای گوشتی ماشینهای جنگی بودند. کویلا دستانش را روی آنها گذاشت وبهعنوانِ دردنوتهای در حالتِ عادی توقفناپذیر را در کسری از ثانیه به تودههای عظیمِ سنگ تبدیل کرد.
تنها زمانی که مطمئن شد هیچ تهدیدی برایش ندارند،اینه زرهش را دوباره پوشید. سپس، یک طلسمِ شناوری روی گولمهاکنیم اجرا کرد و آنها را به طبقهٔ بالاییِ راکتور آورد.
موروک با دیدنِ گولمها با تعجبیتعقیبش واقعی گفت: «چطوری تونستی دو تا سازهپاسخ رو بدونِ حتی یه خراش گیر بندازی؟»
کویلا نفسِ راحتی کشید. میترسیدبندازی موروک تعقیبش کرده و تمامِتعقیبش صحنه را دزدکی دیده باشد.
کویلا پاسخ داد: «با ظرافت. حالا سؤالمون اینه که بهترهسؤالمون جفتشون رو با هم بندازیم پایین، یا یکییکی بندازیم وبررسی قبل از تلاشِ نهایی بررسی کنیم راکتور چه واکنشی نشون میده.»
کویلا هم از طلسمِ اسکنر و هم از طلسمِ جادوآهنگریاش استفادهجفتشون کرد تا دنبالِ مکانیزمِ خودتخریبی بگردد. بهعنوانِ یک جادوآهنگر، خوب میدانستمیده چقدر مهم است که به دشمن فرصتِ مطالعهٔ یک شاهکار داده نشود.
وقتی مکانیزم را پیدا کرد، سازهها را پیش از فعال کردنش روی دریچهپاسخ قرار داد. آدمهایی که درونِ گولمها پیوند خورده بودند، با چشمانی لبریز ازنهایی قدردانی به او نگاه کردند و کویلا را تا مرزِ احساسِ گناه پیش بردند.
در هر زمانِ دیگری، نگرانِ یافتنِ راهی برای نجاتِ آنها از سرنوشتشان و بازگرداندنِ بدنشاندیده به آنها میشد. تا مرزش پیش رفت. او اکنون در جنگ بود و مهم نبودنهایی سوگندش بهعنوانِ یک درمانگر چیست یا آن آدمها چقدر بیگناه بودند، آنها همچنان دشمنانش محسوب میشدند.
دریچه باز شد و گولمهای گوشتی روی درِ فلزیِ داخلی افتادند که بهمحضِ بستهشدنِبندازیم درِ بیرونی، باز شد. سازهها به درونِ گودالی که راکتورِ مانا در آن قراردنبالِ داشت سقوط کردند؛ گودالی پر از انرژیِ جهان، نیروهای عنصری و نورِ سبزِ زمردینِ مانا.
گوشتشان در دم از بین رفت، در حالی که بدنهای سنگیشان آنقدر در برابرِیکییکی گردابِ اطرافشان دوام آورد تا تقریباً به کفِ راکتور برسد. انفجارِ پس از آن، تعادلِبگردد میانِ سه انرژیِ درگیر را بر هم زد و ماشین را وادار به توقف کرد.
راکتور همچنان پر از مانا بود، اما تا زمانی که وضعیتِ اضطراری برطرف نمیشد، مانای بیشتریحالا تولید نمیشد. انرژیِ جهان اکنون آزاد بود تا به جایی که تعلق داشت بازگردد، و بااسکنر پایین آمدنِ ستونی نقرهای از نور از آسمان، درست بالای موقعیتِ لیث، لرزشِ زمین را بیشتر کرد.
دلیلی داشت که اودیها مجبور شده بودند همه در یک بدن ادغامبهتره شوند، دلیلی داشت که پژوهشهایشان را با عجله رها کرده بودند، ومیده دلیلی داشت که تقریباً هیچ ردی جز ویرانه از عبورشان باقی نمانده بود.
در طولِ جنگِ بزرگ، در حالی که مردمِ قارهٔ گارلن برای آزادیشان میجنگیدندپایین و اودیها بدترین کارهایشان را برای طولانیتر کردنِ حیاتِ نژادِ در حالِ مرگشان انجاممکانیزمِ میدادند، موگار قضاوتش را در موردشان صادر کرده و آنها را نالایق دانسته بود.
نگهبانان بسیج شده بودند و جنگی را که میتوانست چند سالِ دیگر طول بکشد، در عرضِحالا چند ساعت پایان دادند. اودیها از وجودِ نگهبانان خبر داشتند و همچنین میدانستند که تنها راهیاسکنر که برای جنگیدن با چنین موجوداتِ قدرتمندی دارند، استفاده از بهترین سلاحِ خودِ نگهبانان علیه آنهاست.
با به دام انداختنِ انرژیِ جهان در راکتورِ مانا، نهتنها به کلیدِ قدرتِ نامحدود دست یافتند، بلکهپاسخ خود را هم از موگار و هم از نگهبانانش پنهان کردند. حتی در صورتی که کولا کشف میشد،میده اودیها باور داشتند که سلاحهای کافی برای مقابله با نگهبانان و شکست دادنشان در بازیِ خودشان را دارند.
تا زمانی که راکتورِ مانا فعال بود، نگهبانان تضعیف میشدند.سؤالمون در این میان اودیها توقفناپذیر میشدند و آرایهٔ ارادهٔ خدا بهکنیم آنها اجازه میداد حتی ارادهٔ موگار بر عناصر را لگدمال کنند.
تا زمانی کهباشد راکتورِ مانا فعال بود،حالا که حالا دیگر نبود.
انرژیِ جهان طبقاتِ زیرزمینیِ کولا را در خود غرق کرد ودیده مصیبتِ جهان را کلید زد؛ مصیبتی که از لحظهٔ گوش سپردنِپایین لیث به حرفهای گولمهای در حالِ مرگ، بهزور متوقف مانده بود.
ریزو بیخبر از اینکه حالا هر دو انسان سرانجام میتوانستند زبانش را بفهمند ودزدکی برعکس، گفت: <«اوه، لعنتی!»> تمامِ عمرش در خطِ مقدم جنگیده بود و هرگز نمیتوانستقبل حسی را که حالا تمامِ بدنش را غرق در عرقِ سرد کرده بود، فراموش کند.
حسِ حضورِ یک نگهبان.
ستونی نقرهای از آسمان فرود آمد و ستونِ سیاه کهبهتره معمولاً پنهان بود، از زمین سر برآورد؛ گویی انگشتانِ دو خداینشون متضاد درست در فضایی که لیث ایستاده بود، به هم میرسیدند.
سرانجام، آن چیزِ درونش از چنگانداختن دست کشید و ازدزدکی سراسرِ بدنش بیرون زد. بدنش پوشیده از فلسهای سرخ و سیاهبندازیم شد و دو شاخِ خمیده از دو طرفِ پیشانیاش بیرون زد.
فلوریا چنان جا خورده بود که ریزو را تقریباً از یاد برد. دگردیسیِ لیث رادیده دیده بود، اما هرگز به این شکل نبود. هرگز چهار بالِ وارونهٔ روی پشتش، دُم،نهایی شاخها، و آن هفت چشمی را که همه با هم باز شده بودند، ندیده بود.
غرررشِ غیرانسانی از دهانِ پر از نیشش بیرون زد. قدش از دو مترجفتشون گذشت و کلِ اتاق در تاریکیِ مطلق فرو رفت. چشمانِ بیشماری روی وجببهوجبِجادوآهنگریاش دیوارها، سقف و کفِ اتاق باز شدند و با نفرت به ریزو چشم دوختند.
اودی که جانش را در خطر میدید، تصمیم گرفت تمامِ توانش را به کار گیرد و طلسمی ردهٔ ۳ ازواکنشی شمشیرش رها کرد. با وجود اینکه آرایهٔ ارادهٔ خدا تضعیف شده بود، باز هم میتوانست آن آذرخشِ ساده را بهشاهکار چیزی تبدیل کند که حتی از یک طلسمِ جادوییِ ردهٔ ۵ به اجرای نابغهای در سطحِ مانوهار هم فراتر میرفت.
بیدلیل نبود که این آرایهٔ جادویی را بهعنوانِ سلاحِ ضد-نگهبان ساخته بودند. طلسم سریعتر و قویتر از هر چیزی بودجفتشون که لیث تا به حال دیده بود. چنان سریع حرکت میکرد که حتی اگر شکلگیریاش را با بینشِ حیات دیدهجادوآهنگر بود و حتی با وجودِ بدنی که از جادوی هوا لبریز بود، باز هم نمیتوانست از چنین فاصلهٔ نزدیکی جاخالی بدهد.
طلسم لایهٔ اوریکالکومِ روی سرِ لیثنفسِ را شکافت و از میانِ فلسهایتمامِ ضخیم و استخوانهای محافظِ مغزش عبور کرد.
سولوس با درکِ اینکه هیچچیز برای متوقف کردنِ چنین نیروی مهیبی از طبیعت کافی نیست، تنها کاریقبل را که از دستش برمیآمد انجام داد. از همان کسرِ ثانیهای که طلسم برای درهمشکستنِ آنهمه لایهٔخوب محافظ نیاز داشت استفاده کرد؛ به درونِ جمجمهٔ لیث سُرید و با بدنِ سنگیاش مغزِ او را پوشاند.
زرهِ لیث بخار شد،پاسخ جمجمهاش فروریخت و سولوسسؤالمون به قلوهسنگهای کوچکی تبدیل شد.
با این حال، حتی یک جرقهٔ الکتریسیته یا تکه استخوان هم به اندامِپاسخ حیاتیِ لیث آسیبی نرساند. به لطفِ حجمِ عظیمِ انرژیِ جهان که او رانهایی در بر گرفته بود، نشاطبخشی توانست تنها در یک نفس او را احیا کند.
خیلی خطرناکحتی بود. یهگیر دنیا ممنون، سولوس.
لیث این را ازدیده سر گذراند، اما تنهاظرافت پاسخی که گرفت سکوت بود.
سولوس؟
لیث خلأِ عظیمی را درونش حس کرد؛ درست همانجایی که معمولاً نورِباشد سولوس حضور داشت. هنوز هم میتوانست دستکش، بُعدِ جیبیاش و همهچیز راقبل مهار کند. با این حال، بهترین دوستش را از دست داده بود.
فریادی کاملاً انسانی از سرِ سوگواری چنان غار را به لرزه درآوردتمامِ که فلوریا و ریزو — که هنوز از دیدنِ زنده ماندنِ لیثجفتشون در شوک بودند — گمان کردند کلِ موگار دارد روی سرشان آوار میشود.