چپتر 498: فصل 498
0لیث با تأمل گفت: «کاملاً مشخصه که حمله به برجهای دیدهبانیبُعدِ یه اقدام انحرافی بوده. وارگها میخواستن قبل از باز کردن درهاانزجار و نفوذِ مخفیانه به داخل شهر، از شر دیدهبانها خلاص بشن.»
بارونس گفت: «من هموارگه دقیقاً همین فکر رو میکنم.بهراحتی ما بین خودمون خائن داریم.»
«بله، امابررسیِ شما خوششانسروی هستید، بانوی من.»
«زمستان تازه شروع شده و شهرِ من از داخل وهمینطور خارج در محاصرهٔ دشمنانه. چطور جرئت میکنید به من بگیدنقشهشون خوششانس؟» چیزی نمانده بود با مشت به بینیِ رنجر بکوبد.
لیث پیش از بررسیِ جسدهای روی برانکاردها جواب داد: «احمقها بهترینبُعدِ نوعِ دشمنی هستن که آدم میتونه داشته باشه.» بعضیها با گازگرفتگیِ گردنچهرهاش کشته شده بودند و شکمِ بعضی دیگر با چنگال دریده شده بود.
هر حمله با دقتی مرگبار انجام شده بود وبهراحتی بعد از آن، با تلاشی ناشیانه سعی کرده بودندمگه زخمها را با جادوی آتش یا جادوی هوا بپوشانند.
بارونس پرسید:بررسیِ «به نظرتون اینبرانکاردها کارِ یه وارگه؟»
«بله، ولی منطقی نیست. جادوی نخستین بهراحتی میتونه آدم بکشه، تیغهها هم همینطور.برای استفاده از بدنشون برای حمله واقعاً احمقانه بود، مگه اینکه انتظار نداشتن من نقشهشونچشم رو خنثی کنم. مهمتر از اون، چطور ممکنه همچین چیزی از چشم دور بمونه؟»
لیث پیش از آنکه جسدِ وارگ را از بُعدِجسدِ جیبیاش بیرون بیاورد، میزی سنگی را خالی کرد. بارونس انجاانجا سر تکان داد و حالتِ انزجار در چهرهاش پدیدار شد.
«نباید دور میموند، ولی موند. دروازهٔ غربی تمامِ مدت بستهبکشه بود، با این حال نگهبانهاش قتلعام شده بودن. هرچقدر همانتظار که مسخره به نظر برسه، حتماً کارِ یه نفوذی بوده.»
لیث در حالی که سینهٔ موجود را با تیغهٔ هوا میشکافت، جواب داد: «موافقم، اما یه چیزِبعضیها بلند، تیره و پشمالو مثل وارگ نمیتونسته جلوی چشمِ همه مخفی بشه.» با اینکه نمیتوانست اطلاعاتی راکرده که کامیلا به او داده بود به اشتراک بگذارد، اما هنوز میتوانست خودش شواهدی از جهش پیدا کند.
جانورنامهٔ ارتش شاملِ توصیفِ کالبدشناختیِ کاملی از این موجودات بود که به لیثبرای اجازه میداد کالبدشکافی را انجام دهد. متأسفانه، وضعیتِ نامناسبِ جسد به دلیلِ زخمهایهمچین گستردهای که در لحظهٔ مرگ برداشته بود، تنها یک سرنخ به او داد.
اندامهای داخلی انگار یکم از جایی که باید باشن جابهجا شدن و فضای اضافهای نزدیکِمیزی هستهٔ مانای موجود باقی گذاشتن. با این حال نمیتونم بگم این به خاطرِ یه جهشهتمامِ یا فقط به این دلیله که این بقایا بیشتر شبیه یه پازلِ هزارتیکهست تا یه لاشه.
«سولوس، فکر میکنیکارِ وارگها با دگردیسی بهنیست شهر نفوذ کرده باشن؟»
سولوس جواب داد: «تقریباً غیرممکنه. حتی همهٔ هیولاهای تکاملیافته هم دگردیسی روهستن یاد نمیگیرن، مثل کالّا یا فیلارد. حتی اگه وارگها میتونستن این کاردیگر رو بکنن، تو شهری مثل مائکوش کوچیکترین اشتباهی هویتشون رو لو میداد.»
«مردمِ اینجا اصلاً مهموننواز نیستن و موجوداتیبهراحتی که به نگهبانها حمله کردن هم مشخصاًواقعاً خنگ بودن. شاید ارتش بتونه اطلاعاتی بهمون بده.»
لیث از آویزِ ارتباطیِ ارتش استفاده کرد تا گزارشِ کاملی بهبُعدِ رابطش بدهد. او روی تواناییِ موجود در حرف زدن، پرواز کردن وچهرهاش آسیبناپذیریِ موقتش تأکید کرد. سپس وضعیتِ بغرنجِ فعلیِ شهر را توضیح داد.
کامیلا گفت: «وضعیتتون غیرعادیه.»
«نه مقاومتِ جنگجوی وارگ و نه مرگش رو نمیشه با تواناییهای ذاتیشون توضیحآدم داد. حتی یه گلهٔ بزرگ هم فقط میتونه بخشی از زخمهای یکی از اعضاشدقتی رو به اشتراک بذاره و اون هم نه به این سرعتی که توصیف کردی.»
«بایگانیها رو بررسیولی میکنم و دراسرعوقتنخستین بهت خبر میدم.»
بارونس دستور داد: «اگه کلاً یهدور گونهٔ جدید باشه چی؟ یه رنجرِ تنهابیرون ممکنه کافی نباشه! فوراً نیروی کمکی بفرستید.»
صدای کامیلا مثل سنگ سرد شد: «ارتش نمیتونه بر اساسِ نگرانیهای یه حاکمِ محلی عملبرای کنه. به شما اجازه داده شده به این گزارش گوش بدید فقط به این دلیلدور که بهعنوانِ اربابِ شهر باید در جریانِ اتفاقات باشید تا امنیتِ شهروندانتون رو تأمین کنید. تمام.»
این دومین بار در یک روزجواب بود که کسی تماس را رویش قطعآدم میکرد. بارونس از خشم کبود شده بود.
لیث که وقت نداشت احساساتِ او را تر وتیغهها خشک کند، گفت: «باید با تاجرایی که اول ازانتظار همه وارگها رو دیدن حرف بزنم. کجا میتونم پیداشون کنم؟»
«معلومه، تو زندان.» در چشمانِ بارونس هیچ نشانیآنکه از انسانیت نبود. دستانش چنان تختهٔ فلزی را چسبیدهخالی بود که انگار میخواست آن را از هم بدرد.
«بهجز شما، اونا تنها غریبههای کلِ شهرن. همین که بدونِبکشه حتی یه تلفات وارگها رو دیدن خودش مشکوک بود، وانتظار وقتی نگهبانای دروازه مردن، مجبور شدم حبسشون کنم. اونا مظنونای اصلیان.»
لیث ازبررسیِ حرفهایش ماتروی و مبهوت ماند.
احمقانهست. تاجرا هیچ دلیلی نداشتن که به شهر دربارهٔتیغهها حمله هشدار بدن، آدما هم که نمیتونن با هیولاهاانتظار معامله کنن. اگه شهر سقوط کنه هیچی گیرشون نمیاد.
لیث آنقدر نگران بود که دستش را روی شانهٔجسدِ بارونس گذاشت و در حالی که وانمود میکرد داردکرد با او منطقی حرف میزند، از نشاطبخشی استفاده کرد.
«کارِ درست رو به دلیلِ اشتباهی انجام دادید. حداقل تو زندان ازهمینطور دستِ اوباشِ خشمگین در امانن و وقتی حملهٔ بعدی اتفاق بیفته، کهکنم میفته، مجبور میشید بیگناهیشون رو بپذیرید. نگهبانای شما هرگز به غریبهها پشت نمیکنن.»
نشاطبخشی چیزی را نشان نداد وجواب تعصب چیزی بود که حتی جادویهستن نور هم در درمانش ناتوان بود.
لیث جسدِ وارگ را برداشت و سردخانه را به مقصدِهمینطور زندانِ زیرِ دادگاهِ شهر ترک کرد. پروازش طولانی نبود، امانقشهشون به لیث یادآوری کرد که چرا از مائکوش خوشش نمیآید.
او نظم را دوست داشت. دهکدهٔدور لوتیا کوچک بود، اما هر خانهایجیبیاش فضا و هویتِ خودش را داشت.
بلیوس شبیهِ یک شهرِ لگویی بود، سراسر بلوک و مربع.بکشه معمارانش زیبایی را فدای کارآمدی کرده بودند؛ چیزی که لیثانتظار در دورانِ حضورش در آکادمی یاد گرفته بود دوستش داشته باشد.
حلقهٔ بیرونیِ اوتره شاید در نگاهِ اول پرآشوب به نظر میرسید، اما نظمی در آن نهفتهباشه بود. در عوض، مائکوش طوری به نظر میرسید که انگار صفِ طویلی از سازندگانِ مختلف پشتسرهمناشیانه روی آن کار کرده و به دلایلی، همگی در نیمهٔ راه کار را رها کرده بودند.
در یک بلوکِ شهری ممکن بود هم ساختمانهای سنگی پیدا شود و هم کلبههای چوبی. برخی از آنهاانتظار فاصلهٔ زیادی از هم داشتند، در حالی که برخی دیگر روی هم تلنبار شده بودند. مغازههای تاجران آنقدربیاورد به خانههای متروکه نزدیک بود که گاهی تأمینکنندگان اجناسشان را به آنجا میبردند، چون فکر میکردند انبار هستند.
مائکوش شهرِ فقیری بود که در طولِ سالها بارها دورههایوارگ رشدِ سریع و رکود را از سر گذرانده بود. تجارتِتکان نوشیدنیسازی نشانِ موفقیتش بود، در حالی که ساکنانش نشانِ شکستش بودند.
ترسشان از غریبهها باعث میشد هر سرمایهگذارِ احتمالی را رد کنند و هیچ تاجری دوست نداشتواقعاً هروقت یک نوشیدنیساز روزِ بدی داشت، دوباره بر سرِ قراردادهایشان مذاکره کند. وقتی کاروکاسبی خوب پیشآنکه میرفت، مجبور میشدند از بیرونِ شهر آدم استخدام کنند و خانههای موقت مثلِ قارچ سبز میشد.
این خارجیها حقوقِ کمتری میگرفتند و مجبور بودند ساعتهای بیشتری نسبت به شهروندانِآدم «واقعی» کار کنند. ناگزیر غریبهها از این طرزِ رفتار خشمگین میشدند و استعفا میدادند،دقتی و با این کار مطمئن میشدند که کارفرمایانِ سرسختشان به سهمیهٔ تولیدِ خود نرسند.
هر کسی که به مائکوش نقلمکان میکرد، به زندگیِ بهتریهمینطور امید داشت. کارهای بردهوار همهجا پیدا میشد و پیدا کردنِنقشهشون چنین کاری در محیطی بسیار دوستانهتر، مثلِ آب خوردن بود.
پس از اینکه لیث به زندان رسید، پیش از بازوارگ کردنِ درِ سلولهایشان، با تاجران یکییکی دست داد. نشاطبخشی آنها راحالتِ از فهرستِ مظنونانش پاک کرد. هستههای مانا و بدنهای ضعیفی داشتند.
دگردیسی میتوانست فرمِ فیزیکیِ یک شخص را تغییر دهد، اما قدرتشان قابلپنهانکردنهمینطور نبود. این گروه از مردان و زنانی با سنینِ مختلف تشکیل شده بود.مهمتر هر تاجر با شاگردانش سفر میکرد که بهعنوانِ پادو به آنها خدمت میکردند.
در ابتدا برای آزادی لحظهشماری میکردند، اما پس ازبهترین اینکه از لیث شنیدند مردمِ شهر میخواهند آنها راگازگرفتگیِ مقصرِ چه چیزی بدانند، از ماندن پشتِ میلهها خوشحال شدند.