چپتر 216: بدون عنوان
0کالّا بدون اینکه منتظرِ جواب بماند، لیث را به مقرّ اسکارلت وارپاتفاقی کرد. این مقرّ در ساختمانی مخفی زیرِ شهرِ معدنی قرار داشت وکنی به لطفِ جادوی بُعدی، از دنیای بیرون جدا نگه داشته شده بود.
کالّا توضیح داد: «بابتِ این عجله معذرتمیسپارم میخوام، اما چیزهای زیادی هست که باید براتنوکه توضیح بدم و یه لطفی هم ازت میخوام.»
لیث که هنوز از این چرخشِمنطقیه ناگهانیِ اتفاقات کمی شوکه بود، جواببیفته داد: «داری در مورد چی حرف میزنی؟»
«از بوی تو میفهمم که تو هم به یه نکرومنسر تبدیل شدی. همچنین، از محافظبیفته در موردِ تغییراتی که تجربه کردی شنیدم. من هنوز کاملاً به نکرومنسیِ برتر مسلط نشدم،نوکه اما آموزشهام باز هم میتونه خیلی برات مفید باشه، حداقل برای اینکه اشتباهاتِ منو تکرار نکنی.
با این حال، قدرت با خودش بهااستراتژیش و مسئولیتهایی میاره. حاضری این بها رو بپردازی؟»جای به او خیره شد و منتظرِ جواب ماند.
«منظورت چیه؟»
«بعد از حملهٔ دیروز، کاملاً مطمئنم که این یارو بالکور منوبرام هدفِ اصلیش قرار میده. مهارتهای من خنثیکنندهٔ بینقصِ مهارتهای اونه وکنی حالا از وجودم خبر داره. من به اسکارلت اعتماد دارم، استراتژیش منطقیه.
با این حال یه برنامهٔ احتیاطی میخوام، برای وقتی که اتفاقیاحتیاطی برام بیفته. میخوام به جای من به بچههام آموزش بدی. منمیسپارم هستهٔ دانشم رو به تو میسپارم تا به اونها منتقلش کنی.»
لیث هنوز نمیتوانستخبر از درخواستش سر دراستراتژیش بیاورد. پرسید: «منظورت نوکه؟»
«بیشتر از یکیآموزش دارم، اما آره.دانشم نگرانِ نوک هم هستم.»
«باشه، حتماً. از اون گلولهپشم خوشم میاد و آموزش دادن به یکی دو نفرشون فرقی برام نمیکنه.» لیثدانشم از پذیرفتنِ معاملهاش خوشحال بود. حتی نمیتوانست تصور کند یک جادوگرِ بدلی بتواند بیدارشدهای به قدرتِ کالّا راگلولهپشم شکست دهد. کارهای کمی بود که برای قدرت و دانش انجام ندهد؛ کمک به بایکِ جوان برایش چیزی نبود.
«اول اینکه، من ترالهای "خدای مرگ" رو اسیر کردممنطقیه و روشون آزمایش انجام دادم...» با توجه به پوزخندش،آموزش به نظر میرسید کالّا این لقب را کاملاً خندهدار میداند.
«...و نقصِ بزرگی در مخلوقاتش کشف کردم. نقصی که ثابت میکنه اوناتفاقی یه جادوگرِ بدلیه، نه یکی از ما.» با تکان دادنِ پنجهاش، یککنی گردابِ بُعدی باز کرد و یکی از نامردگانِ بالکور را میانشان پدید آورد.
نامرده مانندِ خوکی کهبدی آمادهٔ کباب شدن باشد،اونها کاملاً دستوپابسته و چشمبسته بود.
«برخلافِ جادوگرانِ راستین که برای برخیزاندنِ نامردگان جادوی نور و تاریکی رو ترکیبجای میکنن، جادوگرانِ بدلی برای کنترلشون به یه نشان نیاز دارن.» کالّا نامرده راپرسید لمس کرد و باعث شد چندین رون از جنسِ نور روی پیشانیاش ظاهر شود.
لیث سر تکان داد: «آره.»
«تا حالا سعی کردی نشانتاعتماد رو روی موجودی بذاری کهاحتیاطی خودش از قبل یکی داره؟»
لیث به حماقتِ خودش لعنتهستهٔ فرستاد که چرا خودش به ایننمیتوانست موضوع فکر نکرده بود. گفت: «نه.»
«امتحانش کن. چه با طلسمِ بدلی وبرنامهٔ چه با اونی که بهت یاد دادم.بچههام هر دو به یه اندازه خوب کار میکنن.»
لیث همانطور که به او گفته شده بود عمل کرد و از طلسمِ بدلی استفاده کرد تا بررسی کندبدی آیا این دانش میتواند برای تیستا و دیگر بیدارنشدگان هم مفید باشد یا نه. بهمحضِ اینکه نشانِ دوم ظاهراون شد، کالّا موجود را رها کرد و موجود بیاختیار شروع به لرزیدن کرد تا اینکه به دود تبدیل شد.
کالّا توضیح داد: «نامردگانی که با جادوی انسانی ساخته میشن، میتونن بیشتر ازبرام یه نشان رو تحمل کنن. این باعث میشه نتونن به اربابِ جدید ودرخواستش قدیم حمله کنن. از اونجایی که ذاتشون خدمتِ کورکورانهست، این تضادِ درونی میکشتشون.»
چشمانِ لیث از امید درخشید و پرسید: «روی نامردگانِمنتقلش برتر هم جواب میده؟» شاید در صورتی که مخلوقاتِ بالکورنگرانِ موفق میشدند به او برسند، راهِ نجاتی پیدا کرده بود.
کالّا سر تکان داد: «متأسفانه نه. این فقط برایوقتی موجوداتِ بدونِ خودآگاهی صدق میکنه. یه نامردهٔ برتر میتونه ازمیسپارم ارادهاش استفاده کنه تا نشانِ دوم رو پس بزنه، متأسفم.»
«این دانش رو فقط به خاطر اینکه قوی هستی دستکم نگیر. تصور کن اگه ضعیفبیفته بودی و تنها در برابرِ یکی از اون موجودات قرار میگرفتی. متوجهی که باز همنوکه پیروز بیرون میاومدی؟ نیازی نیست با شمشیر یا جادو نابودشون کنی، فقط یه طلسمِ ساده کافیه.»
لیث به حرفهایشخبر فکر کرد و بهاستراتژیش حقیقتِ آنها پی برد.
«حالا بهت یادآموزش میدم چطور یهدانشم نامردهٔ برتر بسازی.»
«چی؟» نمیتوانست چیزی را که میشنودمنطقیه باور کند. میتوانست مشکلِ سولوس وبیفته خودش را با یک حرکت حل کند.
«اسکارلت در موردِ دوستی که توی انگشترت حمل میکنی بهم گفته. میترسموقتی از چیزی که میخوام بهت بگم خوشت نیاد. اشتباهی رو که منمنتقلش کردم تکرار نکن. هرگز یه نامردهٔ برتر نساز. لطفاً، ازت خواهش میکنم.»
«پس چرا میخوای ساختنشداره رو بهم یاد بدی؟» حرفهایبرنامهٔ کالّا برایش هیچ معنایی نداشت.
«چون اگه ندونی چطور بسازیشون، نمیتونی یاد بگیری در صورتِ لزومنمیتوانست چطور نابودشون کنی. دانش قدرته. من و تو شبیهِ همیم، هرگزحتماً از جمعآوریِ جفتشون خسته نمیشیم، اما دارم از بحث دور میشم.»
کالّا پوزهاش را تکاندارم داد و پنجههایش رااحتیاطی به لیث نزدیک کرد.
«اول، به یه جسد نیاز داری. هرچی تازهتر باشه بهتره.برنامهٔ حتی میتونی روی یه سوژهٔ زنده هم انجامش بدی، اماهستهٔ تنها تفاوتش اینه که دردِ عظیم و بیفایدهای بهش تحمیل میکنی.
بعد، باید جادوی تاریکی رو بهش القا کنی، همونطور که اولین بار که همدیگه رو دیدیمبچههام این کار رو کردی، اما بهمحضِ اینکه هستهٔ خون شروع به شکلگیری کرد، باید استفاده ازآره جادوی تاریکی رو متوقف کنی و جادوی نور رو تزریق کنی تا زمانی که به تعادل برسه.»
پنجهٔ راستش کرهٔ کوچکی از تاریکی پدید آورداونها که هرچه پنجهٔ چپ جادوی نورِ بیشتری به آنیکی القا میکرد، خاکستریتر میشد تا اینکه رنگش یکدست شد.
«فقط اون موقع است که با استفاده از هر دو عنصر بهطورِ همزمان،جای هستهٔ خون رو رشد میدی تا اینکه نامرده زنده بشه.» کره را بینِپرسید هر دو پنجهاش نگه داشت و آنقدر بزرگش کرد تا هماندازهٔ یک سیب شد.
لیث با ناباوری پرسید: «همین؟»
«آره، اما فرآیندِ بهشدت ظریفیه. یه اشتباه و یا یه جانورِ دیوانه میسازی کهبیفته باید خلاصش کرد، یا جسد رو نابود میکنی. چند بار تلاش کردم تا موفقپرسید شدم و هفتهها با نامردگانِ برتر وقت گذروندم تا آیینها و هستههاشون رو مطالعه کنم.
فکر میکنیبچههام تو میتونیبدی بهتر عمل کنی؟»
لحنش عصبانی یا طعنهآمیز نبود. کالّا اوبرنامهٔ را یادِ الینا میانداخت، زمانی که بهبچههام او یاد میداد چطور از تیستا مراقبت کند.
لیث اعتراف کرد: «با درداره نظر گرفتنِ اینکه برخلافِ تو، مناحتیاطی با هیچ عنصری هماهنگ نیستم، نه.»
«احساسِ شرم نکن. شناختنِ محدودیتهات اولین قدماستراتژیش برای غلبه بر اونهاست.» هرچه کالّا بیشتربیفته حرف میزد، بیشتر او را یادِ مادرش میانداخت.
«در موردِ اینکه چرا نباید نامردهٔ برتر برخیزانی، حق داری دلیلش رو بدونی. در طولِنوکه سفرهام، بعد از اینکه تکامل پیدا کردم، با قبیلهای از خونآشامها آشنا شدم. مدتی پیششوننمیکنه موندم و تا جایی که میتونستم ازشون در موردِ نکرومنسی و جادوی تاریکی یاد گرفتم.
بعد از اینکه دیدم چطور یه انسان رو به یکی از همنوعانِ خودشون تبدیلبچههام میکنن، تصمیم گرفتم این فرآیند رو شبیهسازی کنم، درست همونطور که بهت نشون دادم. بعدیکی از چند بار تلاش روی اجسادِ گروهی از شکارچیها که دنبالم بودن، بالاخره موفق شدم.
«سوژهٔ آزمایشم آدمِ وحشتناکی بود، یه انسانِ مجنون که فقط برای بقیه بدبختی میآورد. یهبیفته بار مردن براش کافی نبود، پس برش گردوندم. تصور کن چقدر جا خوردم وقتی فهمیدمنوکه برخلافِ خونآشامها، وقتی یه نکرومنسر یه خونآشام میسازه، اون دیگه همون آدمِ زمانِ زندگیش نیست.
«فرضیهم اینه که خونآشامها انسانهای زنده رو به نامرده تبدیل میکنن، در حالیبرام که من یه جسد رو بلند کردم. شاید روح از کالبدش رفته بود،درخواستش یا شاید جادوی من یکی دیگه رو با ارادهٔ قویتری برای زندگی احضار کرد.
«دلیلش هر چی که بود، فوراً اشتباهم رو فهمیدم. من یه مادرم، پس وقتی بهنوکه زندگی برگشت، اون حس رو شناختم. اون ساده بود، مثلِ یه نوزاد معصوم بود، ذهنشنمیکنه یه لوحِ پاک بود و برای زنده موندن کاملاً به نیروی زندگیِ من وابستگی داشت.
«ساختنِ یه نامردهٔ برتر مثلِ زایمانه. یه شکلِ زندگیِ کاملاً جدیده کهبیفته هیچ ربطی به وجودِ قبلیِ اون جسد نداره. من بهش پیوند خوردم، همونطوربیاورد که اون به من پیوند خورده. دیگه نمیتونستم بهش صدمه بزنم یا بکشمش.»
لیث شانه بالاوجودم انداخت و پرسید:اعتماد «باهاش چیکار کردید؟»
«به فرزندی قبولشخبر کردم. این همون بچهٔاستراتژیش دیگهایه که بهت گفتم.»
لیث ماتبچههام و مبهوتبدی گفت: «چی؟»
«برای همینه که بهت توصیه میکنم از اون طلسم استفاده نکنی و نکرومنسیِجای برتر هم به دوستت کمکی نمیکنه. جسدهایی که بلند میکنی خودشون روحِ خودشون رونوکه دارن، نمیتونی همینطوری یه ظرفِ خالی بسازی. طبیعت از خلأ بیزاره، تو همهٔ شکلهاش.»
لیث آه کشید. ناگهان نکرومنسیِ پَست خیلی جذابتر به نظربرنامهٔ میرسید. سروکله زدن با ترالهای بیفکر خیلی راحتتر از نامردگانِهستهٔ هوشمندی بود که به چشمِ پدر به او نگاه میکردند.
ایدهٔ پرورشِ چنین موجوداتی فقطاعتماد برای اینکه مثلِ زباله دورشان بیندازد،وقتی حتی برای او هم بیرحمانه بود.
«خیلی متأسفم، سولوس.» لیث فکر کرد. «واقعاً امیدوار بودم از راهِ نکرومنسی بهت یه بدننوکه بدم. البته زمانِ زیادی از تکاملِ کالّا نمیگذره. ممکنه اشتباه کنه، شاید راهی باشه کهنمیکنه بهت یه فرمِ فیزیکی بدم. مطمئنی نمیخوای یه سازه یا همچین چیزی رو امتحان کنی؟»
سولوس نمیدانست بهاعتماد لجبازیِ لیث بخنددمنطقیه یا گریه کند.
«هزار بار بهت گفتم: همین الانش هم حس میکنم یه هیولام. بدنِ یهاتفاقی سازه رو دارم، مثلِ یه نامرده یا سازه از مانای تو تغذیه میکنم.نمیتوانست میخوام از قفسم بیام بیرون، نه اینکه با یه قفسِ جدید عوضش کنم.»
سولوس که دید لیث حتی از خودش هممنطقیه ناامیدتر است، روحِ او را با روحِ خودش درآموزش آغوش گرفت. حسِ گرمی وجودِ لیث را فرا گرفت.
«اینقدر نگرانِ من نباش. من حالم خوبه، واقعاً خوبم. تو همین الانش هم داری خیلی چیزابیشتر بهم میدی، زندگیت رو، شادیت رو، غمت و اشکات رو باهام شریک میشی. هیئتِ برجم دارهمعاملهاش آرومآروم ترمیم میشه، کی میدونه شاید دیر یا زود هیئتِ پَرَکم به چیزِ بیشتری تکامل پیدا کنه؟
«اگه واقعاً میخوای خوشحالم کنی، زندگیت رو تا تهش زندگی کن. از چیزی که الانآموزش با فلوریا داری لذت ببر. این باید برات خیلی ارزشمند باشه چون کاملاً غیرمنتظرهست. اونآره دختر یکم داره زیاد عجله میکنه، ولی واقعاً بهت اهمیت میده. نباید از دستش بدی.»
لیث با بخشِ عجله کردن موافق بود، اما بقیهاش؟ او هرگز دربارهٔ زندگیِ عاشقانهاشبرام حتی با کارل هم حرف نزده بود، چه برسد به یک دخترِ دیگر. برایشبیاورد خیلی خجالتآور بود که هورمونها و تنهاییاش باعث شده بودند تشنهٔ صمیمیت با فلوریا باشد.
«فکر کنم سیزده سال و چند ماه با یه زناحتیاطی نبودن واقعاً داره روم تأثیر میذاره. حتی دارم روزاش رودانشم هم میشمرم. شاید فلوریا راست میگه، من واقعاً ذهنِ منحرفی دارم.»
کالّا که متوجهآموزش شد لیث در هپروتمیسپارم است، صدایش زد: «اسکورج؟»
«لطفاً ادامه بدید.»
«یه چیزِ دیگهای که تو سفرام کشف کردم اینه که نامردگانِ برتر در واقع میتونن ازجای جادوی نور آسیب ببینن، ولی نه اونطوری که ممکنه فکر کنی. اگه مستقیم استفاده بشه، جادوی نورآره روشون همونطوری اثر میکنه که روی نامردهٔ پَست اثر میکنه. گرسنگیشون رو تغذیه میکنه و قویترشون میکنه.
«ولی اگه در عوض روی هستههای خونشون استفادهش کنی، میتونی موقتاً اون عدمِ تعادلی روجای که همون وجودشونه، برطرف کنی. وقتی یه نعشخوار گوشتِ زنده میخوره، یه خونآشام خون مینوشه،بیشتر یا یه شبح با لمسش نیروی زندگی رو میمکه، همهشون دارن یه کار انجام میدن:
«مصرفِ انرژیِ نوری که موجوداتِ زنده دارن تا جلوی فروپاشیِ هستههای خونشون روبیاورد بگیرن. حتی اگه این یه سادهسازیِ بیش از حد باشه، بیا اینطور بگیممیاد که نامردگی تو هستهش وضعیتیه که بدن دیگه نمیتونه جادوی نور تولید کنه.
«بدونِ نیمهٔ مکملش، جادوی تاریکی که بهطورِ طبیعی تولید میشه، مدامبرام هم هسته و هم بدن رو فرسایش میده و برای زندهکنی موندن به تزریقِ مداومِ جادوی نور از یه منبعِ خارجی نیاز داره.»
امیدهای لیثحالا تقریباً برگشته بود:داره «دارید میگید که...»
«آره، همینو میگم. اگه جادوی نور رو روی هستهٔ خونشون استفادهوقتی کنی، بیشترِ احساساتشون رو پس میگیرن، گرسنگیشون رو از دست میدن ومنتقلش حتی میتونن برای مدتی عادی غذا بخورن، چه جانور باشن چه انسان.
«با این حال بهایی هم داره. تا زمانیاونها که هستهٔ خونشون تو تعادله، بیشترِ قدرتهاشون رو همیکی از دست میدن و دوباره آسیبپذیر و فانی میشن.»
«چرا دارید تو این زمینه تحقیق میکنید؟ هدایتِ مانا به یه هسته وسطِ نبردبچههام تقریباً غیرممکنه. اول باید از نشاطبخشی استفاده کنیم تا پیداش کنیم و بعد انرژیِبیشتر نور رو بفرستیم. اینطور نیست که بتونید از دشمن بخواید یکی دو دقیقه بیحرکت بمونه.»
لیث مجذوبِ پیامدهای نظریِ این حرفها شده بود، اما دربرنامهٔ آن لحظه تمامِ این گپوگفتها را بیفایده میدانست. اگر میخواست زندهدانشم بماند، بهشدت به یک برتری در برابرِ موجوداتِ بالکور نیاز داشت.
«چون برای بعضیها نامردگی یه موهبته، برای بعضیهای دیگه یه نفرین. نمیخوام بچهم تا ابد توبچههام سایهها زندگی کنه و مثلِ یه جانورِ هار از زندهها پنهان بشه. هدفم اینه که راهیآره پیدا کنم تا دوباره به انسان تبدیلش کنم و بهش شانسِ یه زندگیِ عادی رو بدم.»
«چرا اینا رو به من میگید؟» لیث میتوانست درک کند که کالّا بابتِ نجاتِپرسید نوک از او سپاسگزار است. همچنین میتوانست درک کند که کالّا او را روحی همجنسِفرقی خودش میبیند، اما دانش و باری که داشت به او منتقل میکرد، خیلی زیاد بود.
«چون تو هم درست مثلِ من، با بقیه فرق داری. من یکیبیفته از معدود جانورانِ جادوییام که تکاملم با نامردگی مرزِ مشترک داره، بادرخواستش این حال تو باهام هیچ فرقی با قبل نمیذاری، برخلافِ حتی همنوعهای خودم.
«برام مهم نیست که مثلِ چیزی که دوستات فکر میکنن انسانی، یا مثلِ چیزی که محافظ میگه یه جانوری، یا مثلِدانشم چیزی که اسکارلت ازش میترسه یه نوع هیولای جدیدی. تو کسی هستی که میتونه با جانورانِ جادویی دوست بشه بدونِ اینکهدادن از بالا بهمون نگاه کنه، کسی که میتونه یه شکلِ زندگیِ ناشناخته رو تو انگشتش حمل کنه و بهش بگه دوست.
«برای همینه که بهت اعتماداعتماد دارم تا مثلِ خودم به بچهموقتی آموزش بدی و ازش مراقبت کنی.»