چپتر 46: فصل 46
0تقریباً چهار سال گذشتهآهنگر بود و با گذشتِ زمانتیستا خیلی چیزها تغییر کرده بود.
دو سالِ پیش، وقتی لیث هنوز ده سال داشت،بلد رنا به سنِ قانونی رسیده بود. در مسابقهٔ دوشیزهٔچالشهای بهار شرکت کرد و با اختلافِ زیادی پیروز شد.
با لباسهای اهداییِ کنت،سالها آرایشِ کیلا و رسیدگیهای زیباییِچالشهای لیث، اساساً هیچ رقیبی نداشت.
طولی نکشید که با چند جوانِ مجرد ولذت آیندهدار معاشرت کرد تا اینکه بالاخره فردِ مناسبممنوع را یافت. نامش سنتون بود و پسرِ آهنگر بود.
پس از تقریباًپسرِ یک سال معاشرت،ازدواج آمادهٔ ازدواج بودند.
در همان سال، تیستا در دوازدهسالگی به جهشِ رشدش رسیدهاما بود. رسماً از بیماریِ مادرزادیاش شفا یافته بود و زیرِتنها نظرِ لیث و نانا تمرینِ جادوی بدلی را آغاز کرده بود.
هستهٔ مانایش سبزِ تیره شده بود و به گفتهٔ سولوس، هنوزتنها جا داشت که دستکم تا سبزِ روشن رشد کند. تیستا سرانجام میتوانستممنوع بدونِ مراقب از خانه بیرون برود و با بچههای همسایه دوست شود.
دیگر برای رفتن به آکادمیِ جادو خیلی دیر شده بود؛ بهسختیجدیدش مقدماتِ جادوی روزمره را بلد بود، اما برایش اهمیتی نداشت. پسببرد از سالها اسارت در بدنِ خودش، هیچ علاقهای به چالشهای بیپایان نداشت.
تنها چیزی که واقعاً میخواست، لذت بردن از زندگیِ جدیدش و تجربهٔ تمامِرسماً کارهایی بود که پیشتر برایش ممنوع بودند. اینکه جادوگرِ خودآموخته شود و روزیمانایش کسبوکارِ نانا را به ارث ببرد، همین حالا هم فراتر از تمامِ انتظاراتش بود.
حتی خانهٔ لیث هم از اساس تغییر کرده بود. با جادویبرایش او، کمکِ کنت و تمامِ پولی که توانسته بود دربیاورد، دیوارها حالامیخواست کاملاً سنگی شده بودند و فقط کف و سقف هنوز چوبی بود.
اتاقخوابِ جدیدی هم برای خودش ساخته بود که نقشِ اتاقِ مطالعهتنها را هم داشت. لیث دیگر برای خوابیدن پیشِ خواهرانش زیادی بزرگپیشتر شده بود و هیچ قصدی هم نداشت که به اتاقِ تریون برود.
فضای شخصی و حریمِ خصوصیِ خودشواقعاً را میخواست و ازآنجاکه خودش هزینهاشتجربهٔ را میپرداخت، هیچکس نمیتوانست اعتراضی بکند.
خودِ لیث هم دستکم از نظرِ جسمی تغییراتِ زیادی کرده بود.جهشِ با اینکه هنوز دوازدهساله نشده بود، یک متر و شصت سانتیمترجادوی قد کشیده بود. هیکلِ لاغر و استخوانیاش دیگر فقط یک خاطره بود.
حالا شانههای پهنی داشت؛ عضلاتش بهخوبی رشد کرده بودند اما حجیم نبودند،اهمیتی بلکه بهشکلی حسابشده تراشیده به نظر میرسیدند. نمیخواست جلبِ توجه کند یالذت وزنِ اضافهای را به دوش بکشد؛ هرچه باشد، لیث قصد نداشت سرباز شود.
از داشتنِ هیکلی بسیار فراتر از حدِ متوسط و بدنی که میتوانست درجا و طبقِ ارادهاشبردن واکنش نشان دهد، کاملاً راضی بود. هستهٔ مانایش هنوز فیروزهای بود، اما دیگر تیره به حسابفراتر نمیآمد؛ بلکه در نیمهٔ راهِ رسیدن به فیروزهای بود که پیش از تکاملِ بعدی رخ میداد.
ثابت شده بود هستهٔ مانایی که در انتهای قدرتمندِ طیف قرار دارد، بسیارتمامِ قویتر از قبلیهاست، اما در عین حال فشارِ بسیار سنگینتری هم به بدنِانتظاراتش لیث میآورد. او به بنبستی رسیده بود که با تمرین یا مطالعه برطرف نمیشد.
تنها پس از رسیدن به جهشِ رشد، بدنش آنقدر قویدوازدهسالگی میشد که بتواند هستهٔ مانا را بیشتر بپالاید. پیش از آن،تمرینِ استفاده از انباشت هیچ سودی نداشت و فقط برایش درد میآورد.
همچنین، ازآنجاکه حالا تمامِ لباسهایش نشانِ خاندانِ لارک را روی شانه یااهمیتی جیبِ سینهاش داشتند، از این اقتدارِ تازهیافته نهایتِ استفاده را میبرد ولذت در غیابِ نانا از دهکده محافظت میکرد. البته در ازای دریافتِ دستمزد.
تنها مجرمانی که مجانی حسابشان را میرسید، آنهاییعلاقهای بودند که جایزهٔ خوبی برای «مرده یا زنده»شان تعیینزندگیِ شده بود. لیث هم همیشه جنازهشان را تحویل میداد.
حالا که تقریباً دوازدهساله شده بود، تعدادِ طلسمها و سطحِ مهارتیجدیدش که میتوانست به دیگران نشان دهد بهطورِ تصاعدی افزایش یافته بود،ببرد چرا که حالا رسماً بیش از شش سال آموزشِ جادویی دیده بود.
دیدنِ او در حالِ پرواز یا شکار برای بهدستآوردنِ پوست یا جایزه،رشدش به اتفاقی روزمره در دهکدهٔ لوتیا تبدیل شده بود. دهکده با داشتنِآغاز سه درمانگر و دو محافظ، روزبهروز بر شهرت، وسعت و جمعیتش افزوده میشد.
تنها به لطفِ او بود که رنا و سنتون توانستنداما با هم معاشرت کنند. پیش از آن، ایدهٔ ازدواجِ پسرِتنها یک صنعتگر با دخترِ یک کشاورزِ ساده مضحک به نظر میرسید.
با این حال، لیث از درون تغییرِ چندانی نکرده بود.بیپایان هنوز همان مردِ بدبین، بیاعتماد و درهمشکستهای بود که همیشه بود؛کارهایی بدونِ هیچ دوستِ واقعی یا عزیزی بیرون از خانوادهاش و سولوس.
سروکار داشتن با مجرمان، تاراندنِ پسرهای هرزهای که مزاحمِ خواهرانش میشدند و تعاملتمامِ با اشراف، این باور را در ذهنش ریشهدارتر کرده بود که بشر، حتیانتظاراتش در این دنیای جدید هم طاعونی است که باید از آن دوری کند.
تنها محرمِ رازِ واقعیاش سولوس بود،ازدواج و با وجودِ تمامِ تلاشهایش نتوانسته بودرسماً نظرِ لیث را حتی ذرهای تغییر دهد.
لیث همچنین بهشدت بدخلق بود.
«لعنتی، طلسمهای ردهٔ ۴ واقعاً سختن. میتونم با جادوی راستین بازتولیدشونتنها کنم، ولی بازم حس میکنم یه چیزی کم دارن. چه با جادویممنوع راستین اجراشون کنم چه با جادوی بدلی، یه چیزی سرِ جاش نیست.»
ذهنِ سولوس به نشانهٔ تأیید سر تکان داد: «آره. شاید فقط تصورِتجربهٔ من باشه، ولی اینجور طلسمها قراره مفهومِ عمیق و ژرفی داشته باشنحالا که ما نمیتونیم درکش کنیم. شاید اگه به کتابهای ردهٔ ۵ دسترسی داشتیم...»
«اگر و اما فقط اتلافِ وقته. کی فکرش رو میکرد کنتجهشِ لارک نخردشون؟ اون هنوزم مصممه که منو بفرسته آکادمیِ گریفونِ صاعقه، مهمبدلی نیست چند بار بهش گفتم که ترجیح میدم تو خونه درس بخونم.»
«خب، میدونستی کنت چقدر میتونه لجباز باشه. تازه از دیدِاما اون، نخریدنِ کتابها با یه تیر دو نشون زدنه. هم یهچیزی کوه طلا پسانداز میکنه و هم همزمان مجبورت میکنه بری آکادمی.»
در طولِ آن چهار سال، لیث بیوقفه تلاش کرده بود کنت راچیزی متقاعد کند که آکادمی برایش خوب نیست، و حتی برای این کار ازخودآموخته نیاز به محافظت از خانوادهاش و دهکده بهعنوانِ اهرمِ فشار استفاده کرده بود.
اما کنت کوتاه نمیآمد.
«لیثِ عزیز، تو نیازِ شدیدی به آکادمی داری، و اینو فقطجهشِ به نفعِ خودت میگم. نمیتونم بهاندازهٔ کافی تأکید کنم که چقدر مهمهبدلی یاد بگیری چطور با همسنوسالهات درست رفتار کنی و ارتباطاتِ درستی بسازی.
بماند که هیچ دوستی همسنِ خودت نداری!مقدماتِ باید معاشرت کنی، حتی عاشق بشی. وگرنهاسارت تبدیل به یه مردِ بدعنق و بدبین میشی.»
سولوس ریز خندید:اهمیتی «این مرحله روبدنِ که قبلاً گذروندی.»
«در ضمن، نگرانِ خانوادهت نباش. بهمحضِ اینکه ثبتنام کنی، اونا جایگاهِ تازهای بهتمامِ دست میارن و تا زمانِ فارغالتحصیلیت، انجمنِ جادوگران شخصاً ازشون مراقبت میکنه. اونانتظاراتش موقع دیگه حتی بیکلهترین دیوونهها هم جرئت نمیکنن دست از پا خطا کنن.»
بهانههای لیث تهکشیدهپسرِ بود و نمیتوانست حقیقتبودند را به او بگوید.
از اینکه اشراف و تاجرانِ خارجی از بالا به او نگاهبرایش میکردند خسته و بیزار شده بود، و حتی توسل به خشونت یامیخواست ارعاب هم پس از مدتی جذابیتش را برایش از دست داده بود.
لیث فقط میخواست او را به حالِخودش خودش بگذارند و مانندِ هر انسانِ عادیِمیخواست دیگری با احترام با او رفتار کنند.
نمیدانست چقدر میتواند تحقیر و توهینِ بهاصطلاح «همسنوسالهایش» دربردن آکادمی را تحمل کند، پیش از آنکه نگرشِ خودبزرگبینانهشانخودآموخته را از مسیری انحرافی در ماتحتشان، توی حلقشان فرو کند.
فکرِ اینکه نتواند جادوی راستین، جادوی روح و جادوی همجوشی راجهشِ تمرین کند، کافی بود تا سردردِ شدیدی بگیرد. در آکادمی فلج میشدبدلی و برای اینکه هویتش لو نرود، تمامِ مزیتهایش را از دست میداد.
این یک موقعیتِ دوسرباخت بود.
با فکرِ اینکه رنا قرار بود از خانه برود، خلقوخوی لیث حتیچیزی بدتر هم میشد. پس از اتفاقی که برای کارل افتاده بود، نیازیجادوگرِ وسواسگونه پیدا کرده بود تا در هر لحظه بداند هر کس کجاست.
برای اینکه با خودش درچیزی آرامش باشد، نیاز داشت حسزندگیِ کند همهچیز تحتِ مهارِ اوست.
سولوس سعی کرد بهآهنگر او دلداری دهد: «اگه واقعاًتیستا دوستشون داری، باید بذاری برن.»
«گذشته از این، چه بری آکادمی چه نری، وقتی به شونزده سالگی برسی واسارت از خونه بری، میخوای چیکار کنی؟ میخوای خشکشون کنی و تو بُعدِ جیبی نگهشونتجربهٔ داری؟ باید یاد بگیری رهاشون کنی و روی چیزی که واقعاً برات مهمه تمرکز کنی.
اگه واقعاً میخواستی اونا رو خیمهشببازیِ خودت کنی، تیستا رو درمان نمیکردی. بیماریِواقعاً اون یه قلادهٔ بینقص بود، ولی تو با میلِ خودت انتخاب کردی که آزادشکسبوکارِ کنی. اونا کارل نیستن. کلِ دنیا هم پر از آشغالایی نیست که اونو کشتن.»
ذهنِ لیث حقیقتِ حرفهایش را میپذیرفت، اما قلبشلذت زیرِ بار نمیرفت. قلبش مدام فریاد میزد: «گورِممنوع بابای دنیا! اونا مالِ منن! مالِ من! مالِ من!»
«یعنی وقتی بچههاپسرِ از خونه میرن، یهبودند پدر همچین حسی داره؟»
نمیتوانست متوجهِ این موضوع نشود که حتی راازروزمره هم با وجودِ تمامِ لبخندها و شادیهایی کهخودش نشان میداد، از رفتنِ دخترِ بزرگش واقعاً افسرده بود.
«اگه من با بزرگسالا اینجوریم، میترسم بفهمم اگهعلاقهای پای بچه در میون بود چی میشدم. انگاربردن سرنوشتم اینه که تا آخرِ عمر مجرد بمونم.»
حالا که لیث یازده سال و نیممیخواست داشت، به حداقلِ سنِ لازم برای درخواستِکارهایی بورسیه در آکادمیِ گریفونِ صاعقه رسیده بود.
کنت لارک در عمارتش منتظرِ او بود تا از آنجا باجهشِ کالسکه به مقصدشان سفر کنند. به گفتهٔ کنت، پرواز در مجاورتِجادوی هر ساختمانی که متعلق به انجمنِ جادوگران بود، اکیداً ممنوع بود.
حتی برای نزدیک شدن به آنجابهسختی هم به مجوزِ ویژه و تعیینِ وقتِسالها قبلی از طریقِ مجاریِ قانونی نیاز بود.
آکادمی آنقدرها هم دور نبود، اما استفاده از کالسکه به معنای تحملِچیزی چندین ساعت بیحوصلگی بود. لیث همانطور که از پنجره به بیرون نگاه میکرد،خودآموخته فقط میتوانست امیدوار باشد که تمامِ آن سالها آمادهسازی و خودتخریبی نتیجه بدهد.
پذیرفته شدنِ واقعی در چنینچیزی مؤسسهای، آن هم دور اززندگیِ خانه، آغازِ بدترین کابوسش بود.
یادداشت مترجم
یادداشت نویسنده: انباشت همان فن تنفسی است که به لیث اجازه میدهد انرژی جهان را به هسته مانایش جذب کند و آن را از طریق چرخههای انبساط و انقباض قویتر سازد، بهطوری که هسته مانا در هر چرخه به رنگ روشنتری درمیآید.