چپتر 379: بدون عنوان
0لیث میفهمید چرا ظاهر شدنش اینهمه خشم به پا کردهپشتبام است. شهر دروازههای زیادی داشت و جلوی هر کدام صفیبدید به طولِ چند صد متر بود که دقیقهبهدقیقه طولانیتر میشد.
تاجران، مسافران و حتی ساکنان برای ورود یا خروج باید از بازرسیهای متعددی میگذشتند. دروازهٔمتلاشی وارپ یک مسیرِ سریع بود که معمولاً به اشراف و مقاماتِ عالیرتبه اختصاص داشت. لیث بهقدمهای آنها اعتنایی نکرد و بینشِ حیات را فعال کرد تا ببیند میتواند پرواز کند یا نه.
این دیگه چه کوفتیه؟
برخی از حاضران چهرهٔ غافلگیرش را با چهرهای خشمگین اشتباه گرفتند و همینهمچون باعث شد دوباره به او فحش بدهند. لیث ذرهای به آنها اهمیت نمیداد.صدای چرخشی به دورِ خودش زد تا مطمئن شود چشمانش او را فریب نمیدهند.
آرایهها در موقعیتِ ثابتی نبودند. برخلافِ آکادمی و کاخِ سلطنتی، فقط میشد آنهانگهبان را به یک گرداب تشبیه کرد. انرژیهای جادویی در تمامِ اوقات کلِ شهر راقدمهای میپوشاندند، اما در عینِ حال بدونِ هیچ هشداری اندازه و ارتفاعشان را تغییر میدادند.
لیث جادوگری را تماشا کرد که بر فرازِ شهر پرواز میکرد،عواقبی تا اینکه آرایه همچون طوفانی شد و قد کشید. مردِ بیچاره مثلِادامه سنگ سقوط کرد و با عواقبی مرگبار روی یک پشتبام متلاشی شد.
صدای نگهبان لیث را از بهتپشتبام بیرون آورد: «قربان، به راهتون ادامهآورد بدید. وگرنه ممکنه زیر دستوپای بقیه بمونید.»
لیث با قدمهای تند دور شد،میدادند مشتاق بود نقطهٔ دیدِ بهتری پیداآرایه کند تا بتواند بلیوس را بررسی کند.
دیوارهایی سنگی شهر را احاطه کرده بودند که ۲۰ متر ارتفاع داشتند ونگهبان برجهای دیدهبانی با فاصلههای مساوی در امتدادِ محیطِ آن ساخته شده بودند. دربمونید بالای هر کدام از آنها، کریستالهای جادوییِ آبیرنگی به اندازهٔ یک انسان قرار داشت.
لیث و سولوس مدتی آرایهها را بررسی کردند و تغییرِ شکلشان را که شبیه بهمتلاشی جزر و مد بود تماشا کردند. هرگاه یکی از طلسمهایی که این تشکیلات برای خنثی کردنشانقدمهای طراحی شده بودند اجرا میشد، حتی از فاصلهای قابلتوجه از شهر، برجها آن را ردیابی میکردند.
سپس آذرخشی از انرژیهای عرفانیِ نامرئی برای چشمِ غیرمسلح تولید میکردندبیرون و جادوگر را بهعنوانِ هدف نشانهگذاری میکردند. آرایهها بر اساسِ اطلاعاتِ دریافتیقدمهای تغییرِ شکل میدادند و قربانیانِ خود را تقریباً در یک چشمبههمزدن میکشتند.
به لطفِ حواسِ تقویتشدهاش و درختِ بلندی که از آن بالااینکه رفته بود، لیث توانست از راهِ دور چندین برج را در امتدادِروی رشتهکوه تشخیص دهد که تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشتند.
سولوس که از این کشف مبهوتسقوط شده بود، گفت: «به جانِ سازندهام، اوننگهبان برجها ایستگاههای تقویتکننده واسه آرایههای بلیوس هستن.»
لیث در فکر فرو رفت و گفت: «آره، در ضمن به جادوی مهروموم اجازهپشتبام میدن هدفش رو دقیق پیدا کنه و یه سیگنالِ هشدار بفرسته. جنازهٔ اون احمقهاییدستوپای که دیدیم سعی داشتن بازرسیهای شهر رو دور بزنن، همهشون رو فوراً جمع کردن.»
او هیچ ایدهای نداشت که واقعاً چه اتفاقی دارد میافتد، امابیرون میتوانست ببیند که درست چند ثانیه بعد از مرگِ متجاوزان، یکبمونید گامهای وارپ و چند چهرهٔ انساننما در محلِ سقوطشان ظاهر میشدند.
همهچیز خیلی سریعتر از آن اتفاق میافتاد که تصادفی باشد،میکرد بنابراین لیث فرض را بر این گذاشت که درست مانندِ آکادمی،عواقبی گاردهای نخبه میتوانستند آرایهها را نادیده بگیرند و آزادانه حرکت کنند.
«یه تشکیلاتِ جادوییِ تقریباً زنده که میتونهعواقبی شکلش رو تغییر بده. کی فکرش روبهت میکرد، یوریال همیشه غر میزد که آرایهگرها بیمصرفن.»
در حالی که بهطوفانی دوستِ ازدسترفتهاش فکر میکرد، لبخندیسنگ غمگین روی صورتِ لیث نشست.
«کاش هنوز زنده بود،مرگبار اینجا پیشِ ما. بالاخره میتونستمنگهبان بهش بگم دیدی بهت گفتم.»
لیث پایین پرید و با یک غلت روی زمین فرود آمد تا شدتِ سقوطش را بگیرد. این افتادن واقعاً نمیتوانستسقوط به او آسیبی برساند، اما هنوز در منطقهای بود که آرایهها جادوی هوا را خنثی میکردند. نه زره و نهبمونید طلسمهایش نمیتوانستند جانِ سالم به در بردنش را توجیه کنند، بنابراین مجبور بود نقشِ یک سربازِ نخبه را بازی کند.
لیث مجبور شد بیش از ۱ کیلومتر بدود تا از مرزهای آرایه فرارنگهبان کند. تنها در آن زمان بود که توانست نقشهٔ منطقهٔ کلار را ازبمونید بُعدِ جیبیاش بیرون بیاورد و آن را جایگزینِ نقشهٔ مارکینشینِ دیستار در سولوسپدیا کند.
لیث با خود فکر کرد. تا چهاربیچاره ماه اینجاییم. بیا گشتمون رو طوری برنامهریزیپشتبام کنیم که اولویت با شهرهای گمشده باشه.
منطقهٔ کلار عمدتاً نقشهبرداری نشده بود. جدا از شهرهای بزرگی مثل بلیوس، سکونتگاههای کوچک همانقدرادامه که سریع سبز میشدند، به همان سرعت هم از بین میرفتند. در شمال، یک موجِ سرمابتواند کافی بود تا هر کسی را که خانهٔ درستوحسابی عایقبندیشدهای نداشت، تا سرحدِ مرگ منجمد کند.
هیولاها همهجا پرسه میزدند و دهکدههای کوچک را برای یک میانوعدهٔ نیمهشب قتلعام میکردند.طوفانی و در آخر، رنجرهایی مثلِ لیث هم بودند. بیشترِ آن سکونتگاههای کوچک غیرقانونی بودند؛ پناهگاهیبیرون امن برای راهزنان، فراریان از خدمت و تمامِ کسانی که از مالیات دادن بیزار بودند.
آنها از امنیتی که گشتهای ارتش تأمین میکردند لذت میبردند، درست مثلِ راحتیِ استفاده از جادههایی که پادشاهیراهتون برای اتصالِ مناطقِ روستایی به شهرهای تجاریِ اصلی سنگفرش کرده بود. با این حال، همهچیز را حقِ مسلّمِبلیوس خود میدانستند و زندگیِ سخت در شمال را دلیلی کافی برای معافیت از پرداختِ بدهیهایشان به شمار میآوردند.
در صورتی که سربازان چنین سکونتگاههاییمردِ را پیدا میکردند، یکی از این دوروی گروه باید از صحنهٔ روزگار محو میشد.
لیث آنقدر اوج گرفته بود که بتواند در حینِ حرکت به سویآورد اولین مقصدش، یعنی شهرِ سقوطکردهٔ کادوریا، منطقهٔ وسیعی را با بینشِ حیات بررسیدور کند. چشمانداز با آنچه در مارکینشینِ دیستار به آن عادت داشت، متفاوت بود.
زادگاهش عمدتاً از زمینهای زیرِ کشت و جنگلهایی تشکیل شده بود که فضای میانِطوفانی مناطقِ پرجمعیت را پر میکردند، اما کلار بیشتر بایر بود. هنوز اواخرِ پاییز بود، امابیرون برف از همین حالا زمین و نوکِ معدود درختانی را که لیث میدید، پوشانده بود.
از وقتی بلیوس را ترک کرده بود، به هیچ مزرعه یا دهکدهای برنخورده بود. زمینِ یخزده پرقربان از سنگلاخ بود و بدونِ تلاشِ بسیار، امکانِ کشتوکار در آن وجود نداشت. منطقهای که لیث اکنونپیدا در آن بود، آنقدر از جادهٔ اصلی فاصله داشت که هیچ نوع تجارتی در آن سودآور نمیشد.
تنها شکلِ حیاتی که به آن برخورد کرد، جانورانی بودند که دنبالِ غذاروی میگشتند. زمستان در راه بود و آنهایی که ذخیرهٔ چربیِ کافی نداشتند، محکومممکنه به سرنوشتِ شومی بودند. پس از چند ساعت پرواز، لیث کمکم احساسِ خستگی میکرد.
«هنوز از درمانِ کالّا کامل خوب نشدم،متلاشی امشب دلم یه خوابِ راحت میخواد. سولوس، توادامه راهِ اومدن به اینجا به چشمهٔ مانا برخوردیم؟»
سولوس پاسخ داد: «هیچی، ولی فکر کنمجادوگری حتی بدونِ منبعِ انرژیِ خارجی هم بتونمطوفانی حداقل طبقهٔ همکفِ برج رو شکل بدم.»
«داری ازم میخوای من بخوابم و تو خودتو هلاکروی کنی؟ عمراً، ما تو این کار با همیم. یاراهتون هر دو استراحت میکنیم یا از نشاطبخشی استفاده میکنم.»
سولوس دودی را که از چند دودکشبیچاره در افق به چشم میخورد به اوپشتبام نشان داد و گفت: «یا میتونیم اونجا بخوابیم.»
ریدم تو این شانس!
لیث اینطور فحش داد. یک سکونتگاهِ انسانی آخرین چیزیفرازِ بود که دلش میخواست با آن روبهرو شود. ازمثلِ آویزِ ارتباطیِ ارتش استفاده کرد تا با مسئولش تماس بگیرد.
«رنجر لیث ورهنبیچاره با آشیانه تماسسقوط میگیره، صدای منو دارید؟»
صدای زنانهای ازهمچون آن سوی خطمردِ گفت: «واضح و رسا.»
برخلافِ آویزِ لیث، آویزی که ارتش در اختیارش گذاشته بود با چند کریستالِقربان مانای سبز حکاکی شده بود که در کنارِ بسیاری چیزهای دیگر، سیگنالش رامشتاق تقویت میکرد. سنگهای قیمتی چند بار چشمک زدند و محیطِ اطرافش را اسکن کردند.
«شما واقعاً شایستهٔ شهرتتون هستید، رنجر ورهن.جادوگری پوشش دادنِ اینهمه مسافت تو یک روزطوفانی قابلستایشه. لطفاً گزارشِ مختصری از یافتههاتون بهم بدید.»
این روشِ مؤدبانهای بود تا از او بخواهد ثابت کند وظیفهٔ گشتزنیاش را نادیده نگرفته است. حرفِ زیادی برای گفتنبدید نبود، اما لیث تمامِ نشانههای جغرافیاییِ ثبتنشدهای را که در راه دیده بود، یادداشت کرده بود. مطمئن بود که آنها رابودند عمداً از قلم انداختهاند؛ برخی از آنها آنقدر واضح بودند که نمیشد ندیدشان، مگر اینکه طرف کور، کر و لال باشد.