چپتر 188: بازگشت به آکادمی
0بازگشت بهولی آکادمی برای لیثهمصحبتی کمی عجیب بود.
دوست نداشت آنجا باشد. همیشه مجبور بودجادوی تواناییهای واقعیاش را پنهان کند و دربگوید عین حال بالوت را دمِ دست نگه دارد.
از وقتی فهمیده بود آرایههای آرایهگرها میتوانند آیتمهای بُعدی را مهرومومتخصص کنند، دیگر از نگهداریِ بالوت در بعدِ جیبی احساسِ امنیت نمیکرد.پیوسته بنابراین هر وقت از اتاقش یا کلاس بیرون میرفت، آن را درمیآورد.
لیث به این امید در آکادمی ثبتنام کرده بودهمصحبتی که دانش و ارتباط با افرادِ قدرتمند را برای خودشموندیم جمع کند، اما تا اینجا فقط اولی بهخوبی پیش میرفت.
بینِ کلاسهای تخصص و کتابخانهای که مدام ازمیدونستم آن کتاب امانت میگرفت و مطالب را کپیسولوس میکرد، دانشِ جادوییاش پیوسته در حالِ گسترش بود.
اما در موردِ ارتباطات، هنوز سرِ خانهٔ اول بود. بالا رفتن از نردبانِ اجتماعیبگوید غیرممکن به نظر میرسید. تنها گزینههایش این بود که یا سرسپردهٔ یک اربابِ جوانبیتفاوتِ یا بانوی اشرافزاده شود و پادوییشان را بکند، یا بالوت بگیرد و منزوی شود.
از اولشم اوضاع خراب بود، ولی الان همون دو تا همصحبتی هم که داشتم ازامانت دست دادم. میدونستم احساساتی شدن با یه مشت بچه حرکتِ اشتباهی بود. فقط من موندیم وبالا تو، سولوس. بدتر از همه اینه که بدونِ کمکِ کویلا، استادیِ جادوی بُعدی خیلی سختتر میشه.
این از آن معدود دفعاتی بود که سولوس نمیدانست چه بگوید. از یک طرفشدن میخواست لیث را سرزنش کند که همراهانش را به چشمِ ابزار میبیند نه آدم، اماخیلی از طرفِ دیگر خوشحال بود که دوباره به همان آدمِ بیتفاوتِ سابق تبدیل شده است.
خودش بود که لیث را هل داد تا سفرهٔ دلش را باز کند و بارش راسولوس با بقیه شریک شود. حالا که نتیجهٔ عکس داده بود، سولوس بیاختیار خودش را تا حدیطرف مقصرِ این جدایی میدانست. حداقل لیث با این رفتارِ سردش از رنجِ بیشتر در امان میماند.
به همین دلیل وقتی کسی درِ اتاقِ لیث را زد،میشه واقعاً جا خورد و وقتی فهمیدند شخصِ پشتِ در کارمندی نیستمیبیند که برای تحویلِ کتابهای جدید آمده باشد، تعجبش بیشتر هم شد.
یوریال بود.
«سلام لیث، میتونم بیام تو؟»
لیث در را باز کرد و او را به داخل راه داد. همان موقعاشتباهی متوجه شد که حالوروزِ یوریال چندان روبهراه نیست. لاغر شده بود، رنگپریدهتر از آخرین باریدفعاتی بود که لیث او را دیده بود و چند کیلویی هم وزن کم کرده بود.
یوریال آهی کشید و گفت: «نمیدونم دخترا چه فکری تو سرشونه، ولی ترجیح میدم این حرفامیخواست بینِ خودمون بمونه. راستش من مثلِ تو تو حرف زدن جلوی جمع مهارت ندارم.» نگاهی بهاست اطرافِ اتاق انداخت، گویی دنبالِ چیزی جز شجاعت میگشت تا حرفهایی را که باید، به زبان بیاورد.
«خیلی به حرفایی که بهم زدی فکر کردم. منظورم فقط اونتخصص بخشی نیست که گفتی چطور با مشکلِ فعلیم روبهرو بشم، بلکهپیوسته به همهٔ اون حرفایی فکر کردم که تو صورتِ هم کوبیدیم.
حق با تو بود، من برای پیدا کردنِ دوست بهت نزدیک نشدم، ولی وقتی فکر کردم یه دوستاشتباهی پیدا کردم، واقعاً خوشحال شدم. در موردِ عذرخواهیم هم حق با تو بود. تنها باری که عذرخواهی کردم، صادقمیخواست نبودم. فقط میخواستم تو رو بکشونم تو گروهم تا به قیمتِ سختی کشیدنِ تو، زندگیِ خودم رو راحتتر کنم.»
یوریال در حالی که دستانش راداشتم محکم مشت کرده بود، زل زد تویحرکتِ چشمانِ لیث و این حرفها را زد.
«با این حال، من عوض شدم. همهٔ اون اتفاقاتی که با هم ازنمیدانست سر گذروندیم، از من آدمِ دیگهای ساخت. شاید آدمی که یکم زیادی به معجونهایآدمِ آرامبخش وابسته شده، ولی بازم باور دارم که آدمِ بهتری نسبت به قبل شدم.»
یوریال دستِ راستشاما را به سمتِاولی لیث دراز کرد.
«سلام، من یوریال دیروس هستم و یه قاتلم. واقعاً بابتِ کاری که روزِ اولِ آکادمیمشت باهاتون کردم متأسفم. با تو مثلِ یه آدمِ درجهدو رفتار کردم و با کویلا مثلِ یهمیشه حیوونِ خونگی. متأسفم که همیشه حضورتون رو بیارزش دونستم تا اینکه دیگه کار از کار گذشت.
شاید یکم ازخودراضیالان باشم، ولی واقعاً دلمدادم میخواد باهات دوست باشم.»
لیث لبخندیاینه زد و دستِکویلا او را فشرد.
«عذرخواهیت قبوله. ما نمیتونیم گذشته رو عوض کنیم، ولی میتونیم ازشتخصص درس بگیریم و اشتباهاتِ قبلیمون رو تکرار نکنیم. حالا که یه شانسِحالِ دوباره به دست آوردیم، باید تمامِ تلاشمون رو بکنیم که هدرش ندیم.»
سولوس که از ایناوضاع چرخشِ اتفاقات ماتومبهوت ماندههمون بود، پرسید: «جدی میگی؟»
«آره. منم سعی کردم همهشون رو برای نفعِ خودم بازی بدم، پسبچه نمیتونم سرزنشش کنم که اونم دقیقاً همین کار رو کرده. از اونجاجادوی که منم دارم سعی میکنم عوض بشم، شاید بتونیم به همدیگه کمک کنیم.
البته از نظرِ من اون فعلاً تو دورهٔ آزمایشیه. حرف زدن که کارینمیدانست نداره، یوریال باید تو عمل ثابت کنه که واقعاً پخته شده، وگرنه اعتمادهمان کردن به حرفاش مثلِ این میمونه که بخوای به قولوقرارهای سالِ نو دل ببندی.»
یوریال آنقدر خوشحال شد که رنگاولی به چهرهاش برگشت و دست دادنشانکتابخانهای را به یک آغوش تبدیل کرد.
«ممنون رفیق. واقعاً نگران بودم کهولی همینطوری از اتاقت پرتم کنی بیرون.میدونستم تا الان واقعاً دوستِ مزخرفی بودم.»
لیث چند ضربه به پشتِهمصحبتی یوریال زد و یکیدو ثانیه صبرمشت کرد تا از آغوشش بیرون بیاید.
«جفتمون همینطور بودیمبدونِ یوریال. منم بایداستادیِ زودتر باهات تماس میگرفتم.»
با به صدا در آمدنِ اولین گونگ، مجبور شدند با عجله به سمتِمدام کلاسِ دروسِ اجباری راه بیفتند. فقط پانزده دقیقه تا شروعِ درسها وقت داشتند. ازهنوز آنجا که استفاده از گامهای وارپ داخلِ آکادمی غیرممکن بود، مجبور شدند پرواز کنند.
با رسیدنشان، دخترها از قبل سر جایشان نشسته بودند و چند صندلیِ خالی برای همراهانِمشت غایبشان نگه داشته بودند. لیث از اینکه میدید همه به او لبخند میزنند خوشحال شد،سختتر اما برایش جای سؤال بود که چرا در روزهای گذشته هیچ تماسی با او نگرفته بودند.
وقتی صدای دومین گونگ پیچید، پروفسور نالیر واردِ کلاساحساساتی شد. لیث بیاختیار به نظرش رسید که او حتیهمه زیباتر هم شده است، اما حالا دلش آرام بود.
کاش فقطاینه ده سالکمکِ بزرگتر بودم.
آهی کشید و رؤیاهایاینجا عاشقانهاش دربارهٔ او راپیش برای همیشه کنار گذاشت.
«خوش برگشتید، پسرها و دخترها. خوشحالم که میبینم خیلیهمصحبتی از شما تونستید سهماههٔ دوم رو بگذرونید. نرخِ قبولیِ امسالموندیم در مقایسه با سالهای گذشته خیلی بالاتره و این خوبه.
«با این حال، نمراتِ خیلی از شما در مقایسه با سهماههٔ اول افت کرده،اشتباهی و این بده. بنابراین انتظار دارم که خیلی بیشتر تلاش کنید تا وقتِ ازدسترفته رودفعاتی جبران کنید. یادتون باشه، پشتکار و کارِ سخت همون چیزیه که استعدادِ واقعی رو میسازه.»
کلاس بهخاطرِ حرفهای محبتآمیزش اوکویلا را کمی تشویق کرد و اومعدود هم در پاسخ تعظیمِ کوچکی کرد.
«بیاید شروع کنیم. امروز اینجا نیستم تا به شما اصولِ جادوی پیشرفته رو درسکتاب بدم. کارِ ما با اون موضوع تموم شده، دستکم برای سالِ چهارم. چیزی که قرارهخانهٔ بهتون معرفی کنم، چیزیه که هر جادوگری باید بدونه، چون بخشی از زندگیِ روزمرهٔ ماست.
«دارم دربارهٔ کریستالهای مانا حرف میزنم. تا حالا خیلی اونها رو دیدید،میدونستم اما احتمالاً هیچوقت از خودتون نپرسیدید که چی هستن. توی آکادمی کریستالهایبدونِ مانا توی میزهای غذاخوری، سالنِ جوایز، و در واقع همهجا جاسازی شدن.
«کریستالهای مانا هر اتاقی رو روشن میکنن، جاهایی که پنجره نیستمشت هوای تازه فراهم میکنن و آبِ جاریِ حمامها و دستشوییهاتون روکویلا تأمین میکنن. توی آکادمی همهچیز برای کار کردن به کریستالهای مانا وابستهست.
«توی این کلاس، بهتون یاد میدم کریستالهای مانا چی هستن، چطور پیداشون کنید و مهمتر ازمیخواست همه چطور ازشون استفاده کنید. اونها به شکلِ خام فقط سنگهای قشنگ و درخشانی هستن. یه جادوگرداد لازمه تا اونها رو پالایش کنه و از قدرتشون بهره ببره و به ابزارهای همهکاره تبدیلشون کنه.
«برای تبدیل شدن به یه کریستالگر هیچ تخصصی لازم نیست. هر کدوم از شما تا وقتیمیگرفت صبر، دقت و دستهای بیلرزش داشته باشید میتونید یکی از اونها بشید. میخواستم اضافه کنم که شغلِنردبانِ پردرآمدیه، اما تا حالا نشنیدم هیچ فارغالتحصیلی مشکلِ مالی داشته باشه. همهٔ شغلهای جادوگرها شغلهای خوبی هستن.»
چشمانِ دانشآموزانی که هیچ تخصصی نداشتندولی یا از قبل در آنها ردمیدونستم شده بودند، از طمع برقی زد.
«اول از همه، اونها چی هستن؟ کریستالهای مانا موادِ معدنیِ طبیعیای هستن که مقدارِ شگفتانگیزی از قدرتِبدتر جادویی رو در خودشون نگه میدارن. اینکه چطور شکل میگیرن هنوز یه رازه، فقط میدونیم که معمولاًسرزنش میشه اونها رو توی نقاطِ دقیقی پیدا کرد که حیاتوحش در اونها بیشتر از همهجا رونق داره.»
اینا واقعاً روحشونم خبر نداره که دنیا پر از قدرتِ جادوییه. سولوس، احتمالاً اون نقاطی که دارهسرزنش در موردشون حرف میزنه مثلِ همون چشمهٔ مانایی هستن که برای هیئتِ برجت ازش استفاده میکنیم. اگهسفرهٔ درست حدس زده باشم، انرژیِ جهان در طولِ زمان متبلور میشه و به کریستالهای مانا تبدیل میشه.
این یعنی با حسِاینجا مانای تو میتونیم راحتپیش پیداشون کنیم و خرپول بشیم.
سولوس گفت:منزوی «ببخشید کهاوضاع میزنم تو ذوقت...
«...اما مسخشدگان هر دو چشمهٔ ماناییداشتم رو که میشناسیم تا قطرهٔ آخر خشکحرکتِ کردن. شک دارم چیزی باقی گذاشته باشن.»
رؤیاهای ثروتِ لیث درست درکویلا همان لحظهای که نالیر خبرِ بدِمعدود دیگری به او داد، فرو ریخت.
«توی جنگلها، بیشهها یا واحهها فقط میشه کریستالهای بیکیفیت رو پیدا کرد. برای رسیدن بهامانت منبعِ اصلی، آدم باید حسابی زمین رو بکنه. ما نمیدونیم آیا جانورانِ جادویی، گیاهان یااول هیولاها هم از کریستالها استفاده میکنن و فقط تهموندهشون رو به جا میذارن یا نه.
«چیزی که میدونیم اینه که رگههای کریستالِالان مانا رو میشه زیرِ زمین پیدا کرد ومشت معمولاً هر چی عمیقتر برید، کیفیتشون بهتر میشه.»
منطقیه. احتمالاً گیاهان و جانوران اونا رو مصرف میکنن تا هستههاشونومشت تقویت کنن، یا شاید بهطورِ طبیعی انرژیِ جهان رو برای شروعِکویلا تکاملشون جذب میکنن و این کار جلوی شکلگیریِ کریستالهای باکیفیت رو میگیره.
اما زیرِ زمین، انرژیِ جهان نهتنها باید فراوونتر باشه، بلکه دستنخوردهمعدود هم باقی میمونه، برای همین میتونه در طولِ زمان انباشته بشهآدم و رگهها رو شکل بده. مثلِ یه بانک برای انرژیهای خرجنشده میمونه.
«خلوصِ یه کریستالِ مانااینجا رو میشه بهراحتی ازپیش روی رنگش تشخیص داد.»
نالیر از آویزِ بُعدیاش هشت کریستال بیرونالان آورد که مثلِ جواهری گرانبها بینقص تراش خوردهمشت بودند. اندازهٔ هر کدام به بزرگیِ مشتش بود.
«همونطور که میبینید، از بدترین بهداشتم بهترین عبارتاند از سرخ، نارنجی، زرد،بچه سبز، فیروزهای، آبی، بنفش و سفید.»
لیث تقریباً نمیتوانست چشمانش را باوراستادیِ کند. درجهٔ کیفیتِ کریستالهای مانا دقیقاً مشابهِنمیدانست هستههای مانا بود، اما با یک استثنا.
یه دونه سفید؟اما یعنی هستههای مانایاولی سفید واقعاً وجود دارن؟