---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 641: فصل 641 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 641: فصل 641

0

این حرف‌ها باعث شد لیث بخواهد محکم‌تحریکشان​ به پیشانی‌اش بکوبد، اما خوشبختانه به‌موقع به یاد‌میان​ آورد که دستانش هنوز پوشیده از اوریکالکوم است.

لیث پرسید: «آن‌ها موجوداتِ آبی‌اند، اما این اطراف نمی‌تواند پهنهٔ آبیِ بزرگی برای زنده‌فرار​ نگه‌داشتنِ چنین کلونیِ بزرگی وجود داشته باشد. اگر این‌طور بود، باید صدای جریانِ آبِ زیرزمینی‌اوست​ را می‌شنیدیم یا دست‌کم رطوبتِ زیادی در هوا حس می‌کردیم. هیچ‌کدامتان چنین چیزی حس می‌کنید؟»

گروه مثلِ گله‌ای‌خالی​ سگِ شکاری شروع به‌حالِ​ بو کشیدنِ هوا کردند.

پروفسور گاکو گفت: «نه. هوا‌کشته‌های​ از خیلی جاهایی که در مسیرمان‌کاری​ به اینجا رد کردیم، خشک‌تر است.»

«دقیقاً. پس از کجا پیدایشان‌هیچ​ شد؟ چرا با وجود پژواکِ‌حمله​ همیشگی، صدای آمدنشان را نشنیدیم؟»

پروفسور یوندرا گفت: «سؤالاتِ خوبی است، اما دست‌کم‌دوباره​ می‌توانم جوابِ یکی‌شان را بدهم. تک‌ها خاک را دست‌کاری‌اصلاً​ می‌کنند. حتماً زمین را نرم‌تر کرده‌اند تا سروصدا نکنند.»

لیث به تونل‌ها نگاه کرد: «این توضیح نمی‌دهد که چرا این‌قدر روی ما تمرکز‌درنمیاد​ کرده بودند. اگر از گرسنگی می‌مردند، اول کشته‌های خودشان را می‌خوردند. در عوض، با اینکه‌حقیقتی​ هیچ کاری برای تحریکشان نکردیم، طوری حمله می‌کردند که انگار پای جانشان در میان است.»

تونل‌ها دوباره خالی بودند. هیچ‌کشته‌های​ ردی از پیشاهنگ‌ها یا بازمانده‌های‌هیچ​ در حالِ فرار به چشم نمی‌خورد.

اصلاً با عقل‌عوض​ جور درنمیاد. حسِ‌کاری​ پارانویام داره آژیر می‌کشه.

پروفسور سیندرا‌حمله​ گفت: «فکر می‌کنم‌پای​ حق با اوست.»

«یا طولِ عمرِ اودی‌ها افسانه نیست و حقیقتی محض است، یا حتماً یک‌جور​ مکانیسمِ دفاعیِ خودکار را فعال کرده‌ایم. جواب هرچه باشد، هر دو به این‌اودی‌ها​ معناست که ما در برابرِ بزرگ‌ترین کشفِ عمرمان قرار داریم. نیمی از ما...»

فلوریا حرفش را قطع‌اول​ کرد: «با کمالِ احترام،‌عوض​ من اینجا دستور می‌دهم، پروفسور.»

«پیش از شروعِ دوبارهٔ جست‌وجو، آرایه‌گرها باید مانع را تقویت‌حمله​ کنند تا سربازانِ من و رنجرها استراحت کنند. در این‌بازمانده‌های​ میان، تمامِ کسانی که کاری انجام ندادند، از تونل‌ها نگهبانی می‌دهند.»

موروک تکه‌ای از گوشتِ تک‌پای​ را از بازویی که داشت می‌جوید‌پیشاهنگ‌ها​ تف کرد و گفت: «بله، قربان!»

با نجوا از لیث پرسید:‌پیشاهنگ‌ها​ «چقدر مطمئنی که فقط ردِ سروصدایمان‌اصلاً​ را نگرفته‌اند و به اینجا نیامده‌اند؟»

لیث به گوشهٔ چشمش ضربه زد و پرسید:‌عوض​ «این را یادت هست؟» به‌محضِ اینکه فلوریا برای‌می‌کردند​ ادامه دادن سر تکان داد، حرفش را پی گرفت:

«صددرصد مطمئنم که آن راهروها خالی بودند. بعد ده‌تا تک‌حمله​ پیدا شدند و وقتی شروع به کشتنشان کردیم، بقیه هم‌بازمانده‌های​ بیرون پریدند. جدی می‌گویم. ندیدم کسی به این سمت بیاید.»

«پس لطفاً استراحت کن و کمکمان کن‌میان​ راهی برای باز کردنِ آن در پیدا کنیم.‌چشم​ این مکان همین الان هم دارد مورمورم می‌کند.»

لیث نگاهی به اطرافِ غار انداخت و از انباشت استفاده کرد. به یاد‌جور​ آورد که هم آکادمیِ گریفونِ سفید و هم برجش آینه‌های نظارتی داشتند، پس‌اودی‌ها​ این احتمال که کسی واقعاً از راهِ دور تماشایشان می‌کرد کاملاً منطقی بود.

بینشِ حیات وجب‌به‌وجبِ غار را اسکن کرد تا دستگاهِ فرستنده را پیدا کند.‌نکردیم​ جادوی پیشگویی وجود نداشت؛ برای جاسوسی از کسی، به فرستنده‌ای نیاز بود که نورِ‌فرار​ بازتاب‌شده را مثلِ یک دوربین ثبت کند و تصاویر را به آینه وارپ کند.

فرستنده می‌توانست هر چیزی‌اینکه​ باشد، اما هالهٔ جادویی‌اش‌نکردیم​ باید به چشم می‌آمد.

سولوس گفت:‌حمله​ «مگه اینکه‌انگار​ پنهانش کرده باشن.»

لیث جواب داد: «با عقل جور درنمیاد. فقط بیدارشده‌ها می‌تونن مانا رو حس‌جور​ کنن و شک دارم اون اودی‌های چندش‌آور بیدارشده بوده باشن. وگرنه هر بدنی‌اودی‌ها​ که اشغال می‌کردن قرن‌ها دوام می‌آورد و استعدادِ جادویی‌شون رو هم نگه می‌داشتن.»

سولوس گفت: «شاید بیدارشده‌اول​ نبودن، اما ممکنه از‌عوض​ وجودشون خبر داشته بودن.»

«سولوس، می‌فهمی که از منم بدبین‌تر شدی؟» این حرف به‌حمله​ بحثشان پایان داد و باعث شد سولوس آرزو کند که هر‌حالِ​ دو اشتباه کرده باشند. سولوس دربارهٔ اودی‌ها و لیث دربارهٔ او.

برخلافِ نشاط‌بخشی، انباشت هیچ اثرِ جوان‌سازی نداشت، بلکه‌دوباره​ صرفاً انرژیِ جهانِ اطراف را جذب می‌کرد و به‌اصلاً​ هستهٔ مانای لیث می‌خوراند و آن را قوی‌تر می‌ساخت.

از آنجا که کولا هر چه که بود‌فرار​ روی یک چشمهٔ مانا بنا شده بود، لیث می‌توانست‌داره​ بسیار بیشتر از حدِ معمول از محیط تغذیه کند.

با اینکه ساعت‌ها انباشت قدرتِ چندانی بهم نمی‌ده، ولی‌اینکه​ اگه در مورد اینکه یکی داره دفاع‌های کولا رو کنترل‌جانشان​ می‌کنه حق با من باشه، هر ذره‌اش می‌تونه کمک کنه.

بدنِ ارتقایافته‌اش داشت در‌اینکه​ همین حین به‌طورِ طبیعی مانا‌طوری​ و استقامتش را بازیابی می‌کرد.

وقتی موروک خوابید تا خستگیِ مبارزه را از تن به در‌پیشاهنگ‌ها​ کند، لیث کمی غذا خورد و دنبالِ سازوکارِ فعال‌سازیِ در گشت. تمامِ‌داره​ دیوارِ سنگی افسون شده بود و چندین آرایه روی سطحش هم‌پوشانی داشتند.

سولوس گفت: «هر کی این کار رو کرده واقعاً یه آرایه‌گرِ استاد بوده. رون‌هایی که آرایه‌های مختلف رو می‌سازن اصلاً با هم‌می‌کنم​ تماس ندارن و فاصله‌شون کاملاً برابره، واسه همین می‌تونن تو هماهنگیِ کامل کار کنن. علاوه بر اون، این کار باعث می‌شه فهمیدنِ اینکه‌نیمی​ کدوم رون مالِ کدوم آرایه‌ست خیلی سخت بشه. می‌ترسم در مورد اینکه اودی‌ها از وجودِ بیدارشده‌ها خبر داشتن، حق با من بوده باشه.»

لیث جواب داد: «شایدم نه. چیزایی مثلِ عینکِ اسکارلت یا عصای ژنرال‌تحریکشان​ وورگ هستن که می‌تونن اونا رو برای چشمِ غیرمسلح مرئی کنن. تا‌پیشاهنگ‌ها​ اینجا تنها چیزی که با اطمینان می‌دونیم اینه که حرومزاده‌های خیلی مکاری بودن.»

لیث دستانش را روی دیوارِ سنگی گذاشت، گویی دنبالِ شکاف یا کلیدی پنهان‌پای​ می‌گردد، و نشاط‌بخشی را فعال کرد. این تنها راهی بود که می‌توانست با‌عقل​ آن هرگونه ابزارِ نهان‌سازی را که حقیقت را از چشمانش می‌پوشاند، دور بزند.

نشاط‌بخشی از لیث می‌خواست بر جریانِ مانای شخص یا شیء با جریانِ مانای خودش غلبه‌چشم​ کند. این مهارتی بود که در کودکی پرورانده بود و برایش به عادتی غریزی تبدیل‌طولِ​ شده بود. متأسفانه، هرگز آن را روی چیزی به این بزرگی به کار نبرده بود.

فقط می‌توانست محدودهٔ مشخصی را پوشش دهد و اگر منابعش را بیش‌عقل​ از حد پخش می‌کرد، حواسش کند می‌شد. از آن بدتر، پیچیدگیِ آرایه‌ها‌طولِ​ و افسونِ دیوار باعث می‌شد نتواند جزئیاتِ بی‌شمارشان را به‌درستی بررسی کند.

اما جنبهٔ مثبتش این بود که سولوس حالا می‌توانست حسِ مانای خود را غیرفعال‌طوری​ کند و با اشتراکِ حواسِ لیث، تمامِ تمرکزش را روی رمزگشاییِ وِرد بگذارد. کارهای عجیب‌وغریبِ‌نمی‌خورد​ لیث نگاه‌های متعجبِ زیادی را به خود جلب کرد و چند نفری هم پوزخند زدند.

پروفسور سیندرا گفت: «رنجر ورهن، این کار هدر دادنِ توانایی‌های شماست. اگر‌انگار​ دست‌مالی کردنِ دیوار برای دور زدنِ یک آرایهٔ محافظ کافی بود، آرایه‌گران‌نمی‌خورد​ و جادوآهنگران این‌همه وقت و انرژی صرفِ ساختنِ طلسم برای چنین کارهایی نمی‌کردند.»

در صدایش هیچ‌می‌کردند​ تمسخری نبود، فقط‌جانشان​ نگرانیِ صادقانه‌ای حس می‌شد.

با خودش فکر کرد: «اگر آن‌بازمانده‌های​ دستیارِ احمقم به‌جای اینکه مثلِ بچه‌ها‌عقل​ به او بخندد، نصفِ لیث عرضه داشت...»

لیث با اولین توضیحِ باورپذیری که به ذهنش رسید، پاسخ داد: «ممنون‌تحریکشان​ از نگرانی‌تان، پروفسور. با این حال باید در نظر بگیریم که شاید‌پیشاهنگ‌ها​ اودی‌ها طلسم‌ها را پیش‌بینی کرده و به نوعی ماشهٔ مکانیکی متوسل شده باشند.»

«نکتهٔ بسیار خوبی است! شنیدی، کالیل؟ از رنجر ورهن یاد‌حمله​ بگیر و مغزت را به کار بینداز. اگر تا پایانِ‌بازمانده‌های​ این سفرِ اکتشافی هیچ کارِ مفیدی نکرده باشی، اخراجت می‌کنم.»

کالیل هم درست مثلِ بقیهٔ دستیارها، یافته‌های استادش را یادداشت می‌کرد تا‌بازمانده‌های​ بعداً آن‌ها را بازبینی کند و به درکِ کلی از وضعیت برسد.‌آژیر​ بقیهٔ اوقات، این جوان‌ها پشتِ سرِ رنجری که دیوار را دست‌مالی می‌کرد، می‌خندیدند.

ناگهان دیگر جای خنده‌ای باقی نماند. او‌حالِ​ به‌جای نوشتنِ طوطی‌وار، به مغزش فشار آورد‌درنمیاد​ تا برای معمای پیشِ رو راه‌حلی پیدا کند.

ناولها | novelha.net