---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 532: فصل 532 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 532: فصل 532

0

«راستش، بله. خیلی هم دلم می‌خواهد. اگر این چیزها این‌قدر‌فلوریا​ بی‌اهمیت‌اند، چرا این‌قدر درباره‌شان پنهان‌کاری می‌کنی؟ ما الان مدتی است‌پایِ​ که با هم هستیم. نمی‌توانی این‌طور مرا از زندگی‌ات بیرون نگه‌داری.»

لیث این لحظه را می‌شناخت و با تمامِ وجود از آن متنفر بود. این همان لحظه‌ای‌دوری​ بود که همه‌چیز در یک رابطه از یک سرگرمیِ ساده به مرحله‌ای جدی می‌رسید. در زمین،‌بهتر​ این نشانه‌ای بود که یا باید طرف را رها می‌کرد یا منتظر می‌ماند تا رهایش کنند.

لیث اسمش را گذاشته بود «نقطهٔ گیر دادن» و این او را بر سرِ دوراهی قرار می‌داد. می‌توانست در‌موضوع​ لاکِ خودش فرو برود و رابطه‌شان را تیره کند، یا سفرهٔ دلش را باز کند با این خطر که‌آماده​ یک سؤال به سؤالِ دیگری ختم شود تا اینکه کامیلا دربارهٔ چیزی بپرسد که او نمی‌توانست به اشتراک بگذارد.

لیث می‌دانست که کامیلا به او اهمیت می‌دهد و‌خواسته​ سعی دارد رابطه‌شان را حفظ کند، با این حال‌اما​ از عواقبی که نقطهٔ گیر دادن می‌توانست داشته باشد می‌ترسید.

جنگیدن و کشتنِ چند مسخ‌شده برایش راحت‌تر از روبه‌رو شدن با این انتخاب‌خواسته​ بود. تا این لحظه، برنامهٔ شلوغشان و دور بودن از هم برای دوره‌های‌می‌شود​ طولانی باعث شده بود کامیلا صبور بماند و از مسائلِ حساس دوری کند.

برای یک لحظه، تصویرِ فلوریا جایِ تصویرِ کامیلا را گرفت. او هم از لیث خواسته بود‌دوری​ سفرهٔ دلش را باز کند، تا اینکه در نهایت تسلیم شده بود. آن زمان لیث از‌بهتر​ این بابت خوشحال بود و آن را به‌اشتباه پایِ پذیرش گذاشته بود. اما حالا بهتر می‌فهمید.

«می‌شود این موضوع بماند برای وقتی‌نهایت​ که برگشتم؟ چیزهایی هست که راحت‌پایِ​ نیستم از راهِ دور درباره‌شان حرف بزنم.»

صدای کامیلا تیزی‌اش را از دست داد و دوباره‌خواسته​ شیرین شد: «اشکالی ندارد اگر احساس می‌کنی آماده نیستی گذشته‌ات‌حالا​ را در میان بگذاری، فقط می‌خواهم با من صادق باشی.»

«وقتی برگشتم‌باعث​ حرف می‌زنیم.‌صبور​ قول می‌دهم.»

روزِ بعد، لیث از سولوس خواست تا جایِ ممکن نزدیک به‌به‌اشتباه​ جامبل وارپ کند. چند دقیقه پس از طلوعِ آفتاب به آنجا رسیدند.‌هست​ جامبل شهرِ قلعه‌ایِ متوسطی بود که یکپارچه از سنگ ساخته شده بود.

شهر آن‌قدر از مسیرهای تجاری دور بود که نمی‌توانست به تاجران متکی باشد، برای همین طوری طراحی شده‌اما​ بود که در تمامِ سال خودکفا بماند. جامبل نزدیکِ دو دریاچهٔ بزرگ بنا شده بود که ماهی و‌داد​ آبِ شیرینِ آن را تأمین می‌کردند. زمین‌های زیرِ کشت نیز از دیوارهای شهر تا لبهٔ جنگل امتداد داشتند.

جنگل منبعِ اصلیِ شکار و چوب بود، از این رو ساکنانِ جامبل با‌خواسته​ احترامِ فراوانی با آن رفتار می‌کردند. به ازای هر درختی که قطع می‌کردند‌می‌شود​ دو درخت می‌کاشتند و با جابه‌جاییِ مناطقِ قطعِ درخت، به آن‌ها فرصتِ رشد می‌دادند.

برخلافِ مائکوش، محلهٔ زاغه‌نشینی در کار نبود. حتی فقیرانه‌ترین خانه‌ها هم مستحکم بودند و تنها‌حساس​ ساختمان‌های چوبی، آلونک‌های ابزار به شمار می‌رفتند. دیوارهای جامبل ۵ متر ارتفاع داشتند و آن‌قدر‌اما​ پهن بودند که دو فردِ مسلح به‌راحتی می‌توانستند شانه به شانهٔ هم روی آن‌ها قدم بردارند.

دیوارها از سنگِ خاکستری ساخته و صیقل داده شده بودند تا در طولِ روز‌اما​ نورِ خورشید را تا حدی بازتاب دهند و چشمِ مهاجمان را کور کنند. لیث‌بزنم​ چند صد متر دورتر از دروازه‌های شهر فرود آمد تا مأمورانِ کشیک را نترساند.

وقتی به دروازه‌ها رسید و هیچ‌کس دستورِ ایست یا احرازِ‌نهایت​ هویت نداد، بسیار جا خورد. تعجبش زمانی بیشتر شد که‌بهتر​ اربابِ شهر برای خوشامدگویی به پیشوازش آمد و سربازان خبردار ایستادند.

بارون ایروس ویالون، مردی در اواخرِ سی‌سالگی با قدی حدودِ ۱٫۷۸‌جایِ​ متر، گفت: «رنجر ورهن، ممنون که این‌قدر زود آمدید. کم‌کم داشتیم‌اما​ می‌ترسیدیم که مجبور شویم به‌تنهایی با موجِ سومِ هیولاها روبه‌رو شویم.»

موهای سرخ و ریشِ مرتبی داشت، با چشمانی آبی‌طولانی​ به زلالیِ دریاچه‌های دوقلوی جلوی شهر. زرهِ سبکی به‌فلوریا​ تن داشت که اندامِ ورزیده و عضلانی‌اش را نمایان می‌کرد.

حتی نیروهای گاردِ شهر هم یونیفرم‌های تمیز و مرتبی داشتند. تک‌تکشان از نظرِ‌پذیرش​ بدنی روی فرم بودند و تجهیزاتشان به‌خوبی نگهداری می‌شد. بارون بیشتر شبیه سربازها‌راهِ​ بود تا یک اشراف‌زاده، درست همان‌طور که افرادش هم جنگجویانی کهنه‌کار به نظر می‌رسیدند.

«موجِ سوم؟ چه چیزی باعث شده فکر کنید برمی‌گردند؟»‌خواسته​ لیث با بارون دست داد. دست دادنش محکم اما‌اما​ دوستانه بود. اشراف‌زاده سعی نداشت لیث را محک بزند.

«بعد از موجِ دوم، چند پیشاهنگ فرستادم تا بازمانده‌ها را‌فلوریا​ تا دانجن تعقیب کنند. تعدادشان زیاد است و بدجوری گرسنه‌اند. وقتی‌پذیرش​ دیدند همراهانشان دستِ خالی برگشته‌اند، همان‌جا آن‌ها را کشتند و پختند.»

لیث که بیشتر از تمایلِ پیشاهنگ‌ها برای به خطر انداختنِ جانشان تعجب کرده بود،‌مسائلِ​ گفت: «این دیگر چه گرسنگیِ وحشتناکی است.» تا به حال، هر شهری که رفته‌پایِ​ بود، پر از آدم‌هایی بود که فقط ناله می‌کردند و منتظرِ مداخلهٔ او می‌ماندند.

ویالون در حالی که مرکبی به لیث تعارف می‌کرد، سر تکان داد و گفت:‌اما​ «دقیقاً منظورم همین است.» برای هر سرباز یک اسب وجود داشت؛ هیچ کالسکه‌ای منتظرِ‌بزنم​ اربابِ شهر نبود. خوشبختانه، لیث در دورانِ آموزشیِ ارتش سوارکاری را یاد گرفته بود.

«هیولاها نمی‌توانند ماهی بگیرند و بیشترِ حیوانات هم با‌خواسته​ اولین حضورِ این موجودات فرار کردند. تا کیلومترها، ما‌اما​ تنها چیزی هستیم که می‌توانند از آن تغذیه کنند.»

با آن تمرینِ کم، سوارکارِ افتضاحی بود، اما با وجودِ فیزیکِ بدنی‌اش و اسبی‌نهایت​ که خوب آموزش دیده بود، برای رسیدن به عمارتِ بارون مشکلی نداشت. عمارت ساختمانی‌وقتی​ دوطبقه بود؛ چیزی که لیث انتظار داشت مالِ یک تاجر باشد، نه اربابِ شهر.

هر طبقه به‌سختی به‌اندازهٔ سالنِ رقصِ خاندانِ ارناس می‌شد.‌طولانی​ فقط یک دیوارِ آجری و باغی کوچک عمارت را از‌جایِ​ خانه‌های اطراف جدا می‌کرد، و هیچ‌کدام مجلل‌تر از بقیه نبودند.

بارون ویالون به سؤالِ ناگفتهٔ لیث پاسخ داد: «فقط‌بابت​ یک احمق پولش را برای ساختنِ قلعه‌ای برای خودش‌می‌شود​ هدر می‌دهد، در حالی که تمامِ شهرِ اطرافش به‌راحتی می‌سوزد.»

«ترجیح می‌دهم طلای مالیات‌ها را خرجِ امنیتِ کلِ جامبل کنم. مردمی که‌زمان​ سقفی بالای سرشان و شغلی آبرومند دارند، به سمتِ جرم و جنایت‌وقتی​ نمی‌روند. گذشته از این، من و همسرم به چیزِ زیادی نیاز نداریم. گرسنه‌اید؟»

لیث از درِ ورودی گذشت و در حالی که پیشخدمتی به آن‌ها خوشامد‌خواسته​ می‌گفت، پاسخ داد: «بله. می‌توانم با شما کاملاً روراست باشم؟» راهرو حدود ۲۰ متر‌موضوع​ مربع بود و دیوارها و کفِ آن با چوبِ رنگ‌شدهٔ سفید پوشیده شده بود.

کمدی برای لباس‌ها و شومینه‌ای کوچک آنجا بود که بالای آن یک سری چوب‌لباسی‌مسائلِ​ برای خشک کردنِ پالتوهای خیس از برف قرار داشت. فرشی نرم که بیشترِ کف‌پایِ​ را می‌پوشاند و خانه را گرم نگه می‌داشت، به سمتِ اتاق‌های دیگر کشیده شده بود.

«البته. شما دارید جانتان را برای مردمِ من به خطر‌خوشحال​ می‌اندازید و شهرِ من تحتِ محاصره است. خیلی ترجیح می‌دهم‌وقتی​ به‌جای تلف کردنِ وقتمان با کلماتِ قشنگ، تشریفات را کنار بگذاریم.»

پیشخدمت شنلِ بارون را گرفت. اشراف‌زاده روی یکی از صندلی‌های نزدیکِ در نشست تا چکمه‌های کثیفش‌پایِ​ را دربیاورد و آن‌ها را با چکمه‌های تمیز عوض کند. لیث شکلِ لباس‌هایش را تغییر داد تا‌صدای​ به مرد نشان دهد نیازی به کمکش ندارد، و باعث شد پیشخدمت از روی تعجب یکه بخورد.

مبلمانِ هر اتاق از‌صبور​ موادِ باکیفیت ساخته شده‌دوری​ بود، اما طراحی‌شان خودنمایانه نبود.

لیث همه‌چیز را در ذهنش ثبت کرد و‌دوره‌های​ گفت: «این آن نوع مهمان‌نوازی‌ای نبود که انتظارش‌دوری​ را داشتم. چیزهایی دربارهٔ جامبل شنیده‌ام. چیزهای ناخوشایند.»

خانهٔ بارون عالی نبود، اما قطعاً یک خانهٔ واقعی بود. گرم و‌پایِ​ دنج بود. تک‌تکِ اتاق‌هایش برای زندگی کردن بودند، نه فقط برای تحتِ‌تأثیر‌راحت​ قرار دادنِ مهمان‌ها. دقیقاً همان‌طور بود که دلش می‌خواست خانهٔ خودش باشد.

بارون با‌مسائلِ​ پوزخندی ازخودراضی گفت:‌تصویرِ​ «همه‌شان حقیقت دارند.»

«ما حوصلهٔ غریبه‌هایی را نداریم که به خانه‌هایمان می‌آیند و انتظار دارند مثلِ‌خواسته​ لردها به آن‌ها خدمت شود. ما فقط به‌خاطرِ ثروت، جایگاه یا رتبهٔ کسی،‌می‌شود​ در برابرش سر خم نمی‌کنیم. پس خاطرتان جمع باشد، اینجا فقط دوستانی دارید.»

ناولها | novelha.net