چپتر 955: مهاجمانِ آکادمیِ گمشده (بخشِ ۳)
0لیث برای بررسیِ هستهٔ کاذبِ یکمیبرد نقاشی از نشاطبخشی استفاده کرد وبومهای فهمید که کنترلهای بسیار سادهای دارد.
راستش امیدوارم این نقاشیها درِ بُعدی نباشن. اگه حق باطوری تو باشه، ممکنه هر لحظه سرمون بریزن. تازه هیچ ایدهایآیا هم نداریم که چند بار میشه از این چیزا استفاده کرد.
سولوس در حالی که حسِ مانایش را فعال نگه داشته بود، فکرشاحمقانه را منتقل کرد: «اگه خیلی بریم جلو و تو راهِ برگشت ببینیمزدنِ هستهٔ کاذبشون خالی شده، دیگه هیچ راهی برای خروج از هوریول نداریم.»
لیث با درکِ اینکه آرزویش چقدر احمقانه بوده، لرزید. خوشبختانه، جادوی بُعدیِ درونِ نقاشیها برای جابهجاییمیکرد در نظر گرفته نشده بود. لیث با نشان زدنِ نقاشیها با مانای خودش، تنها میتوانست اتاقهاییپیش را که به تصویر میکشیدند بررسی کند و به دلخواه تصویر را بزرگ و کوچک کند.
انگار اینجا اتاقِ کنترلِ دوربینهاست.
لیث بعد از مدتی ور رفتن با کنترلها، فهمید کهطوری قابلیتِ کوچک کردنِ تصویر به او اجازه میدهد ببیند هرآیا اتاق کجای هوریول قرار دارد و به چه مسیرهایی راه میبرد.
سولوس توجهش را به نقاشیِ دیگری جلب کرد کهاینکه راهروی دیگری پر از بومهای نظارتی را نشان میداد:درونِ «اینطوری بود که اونا تونستن اینقدر سریع بزنن بیرون.»
برخی از تصاویر طوریبیرون چیده شده بودند کهچیده مسیری به سمتِ بیرون میساختند.
لیث در حالی که تمامِ تصاویرِ نظارتیِ اتاق را کوچک میکرد تا ببیند آیا هیچکدام به آزمایشگاهِ جادوآهنگری یاسریع کیمیاگری راه دارند یا نه، گفت: «خبرِ خوب اینه که میتونیم راهشونو دنبال کنیم و سریعتر پیش بریم. خبرِکیمیاگری بد اینه که هر کی گذرش به اون راهرو بیفته، راهِ خروج رو پیدا میکنه و گند میزنه به برنامهمون.»
از بختِ بدش، بیشترِ مناطقِ به تصویر کشیده شدهتصاویر ارتباطی با هم نداشتند، بنابراین هیچ سرنخی به اونظارتیِ نمیدادند که برای رسیدن به گنجینه باید کجا برود.
سولوس پیشنهاد داد: «توصیهٔ من اینه که مسیرِ نامردگان رو دنبال کنیم.احمقانه اینطوری هم میتونیم سریع حرکت کنیم و هم از شرِ همهٔ کساییزدنِ که ممکنه راهِ برگشتمون رو ببندن خلاص بشیم. یه تیر و دو نشون.»
لیث سر تکان داد و پیش از حرکت، تمامِ نقاشیها را بهاختصارمیساختند بررسی کرد. در هر اتاق فقط آنقدر میماند که به سولوس فرصتخبرِ دهد همهچیز را برای یافتنِ یادگارهای ارزشمند با حسِ مانا اسکن کند.
مهم نبود چند بار به آنجا سر زده باشد؛ هوریول همیشه وهمانگیز بود. آنجا لیثاینطوری را چنان به یادِ آکادمیِ گریفونِ سفید میانداخت که تقریباً میتوانست دانشآموزانی را ببیند کهتمامِ در کلاسها نشستهاند، در آزمایشگاهها جادو تمرین میکنند و در دستشوییها به ضعیفترها زور میگویند.
با این حال همهچیز خالی و ساکت بود، تا زمانی که دیگر نبود. بهسمتِ دلایلی، تمامِ درها بسته میماندند تا کسی آنها را باز کند و هر اتاق عایقِاینه صدا بود. دشمنان ممکن بود هر لحظه از هر جهتی بدونِ هشدار از راه برسند.
لیث دستشویی را ترک کرد و واردِ باغهای جنون شد. پیشتر هم آنجا رفته بود، اما اینبُعدیِ بار میدانست قدمِ بعدی کجاست. محوطهٔ باغ یکی از بزرگترین جاهایی بود که تا به حال دیدهدلخواه بود و آنقدر در داشت که حتی سولوس هم برای گم نکردنِ راه به نقشه نیاز پیدا میکرد.
باغها چند صد متر امتداد داشتند و مساحتی بهاندازهٔ یک دهکدهٔ کوچک راتمامِ میپوشاندند. آنجا همچنین یکی از خطرناکترین مکانهای آکادمیِ گمشده بود. منطقهٔ سبز یعنی گیاهان،میتونیم که آن هم بهنوبهٔ خود یعنی غذا، و غذا در هوریول تجملی بیقیمت بود.
کسانی که به باغها میرسیدند، تا زمانِ مرگ هرگز آنجا را ترک نمیکردند و در برابرِ هر مزاحمیاینقدر خصومتِ تمامعیاری نشان میدادند. با این حال، نامِ این مکان بیشتر از آنکه بهخاطرِ خشونتِ حاکم بر آنآزمایشگاهِ باشد، بهخاطرِ اتفاقی بود که پس از سیر شدنِ شکمِ یکی از مالکان برای مدتی کوتاه رخ میداد.
انسانها، جانورانِ جادویی و نامردگان، وقتی سرانجام از گرسنگی رها میشدند، دربودند کشمکشِ میانِ نیاز به همنشینی و ترس از دست دادنِ داشتههایشان از دروندارند متلاشی میشدند. لیث چندین بار دیده بود که آنها مثلِ بچهها گریه میکردند،
فقط عدهٔ کمی آنقدر زنده میماندند تا بفهمند یک جهنم را بااحمقانه جهنمی دیگر عوض کردهاند و جستوجو برای یافتنِ راهِ خروج را اززدنِ سر میگرفتند. بقیه، هم روح و هم جسمشان، در باغهای جنون گرفتار میماندند.
لیث از جادوی هوا استفاده کرد تا چند سانتیمتر بالاتر از زمین شناورتمامِ بماند و با جادوی تاریکی بوی خود را از بین برد. زرهِ پوستدزدشاینه رنگِ خود را با محیطِ اطراف تطبیق میداد و لیث را تقریباً نامرئی میکرد.
لیث در حینِ حرکت از میانِ باغها، چند بمب را که داخلِبومهای کیسههای کوچک پنهان کرده بود جا گذاشت، فقط برای اینکه اگر لازمطوری شد سریع عقبنشینی کند و وقتی برای ظرافت یا خشونت نداشت، آماده باشد.
اتاقِ بعدی کتابخانهای هفتطبقهاینقدر بود که لبالب ازبرخی کتاب پر شده بود.
حیف که نمیتونیم از نگهبانهای برجخروج برای بررسیِ عنوانهاشون استفاده کنیم، تازه نمیتونیمبوده همینطوری تو بُعدِ جیبیمون هم ذخیرهشون کنیم.
لیث با فکر کردن بهبرخی گنجینهٔ دانشی که داشت پشتِ سرسمتِ جا میگذاشت، در دل آه کشید.
سولوس پاسخ داد: «به هر حال ساعتها طول میکشید. این مکانراهروی باید مالِ زمانی باشه که آیتمهای بُعدی رایج نبودن. یه کتاب روتصاویر فقط یه بار اشتباه بذاری سرِ جاش، دیگه برای همیشه گم شده.»
او عنوانِ کتابهای قطوری را که سرِ راهشان میدیدند از نظر گذراند، اما آنها یا پیشپاافتاده بودندتصاویرِ یا بیمعنی. مثلِ «مبانیِ دفاعِ شخصی» یا «چگونه همسایهٔ خود را بپزیم». اگر باغها بهصورتِ افقی گسترشسریعتر یافته بودند، کتابخانه بهصورتِ عمودی امتداد داشت، شبیه به برجی که از قفسههای کتاب تشکیل شده باشد.
لیث از اینکه در راهِ خود با هیچکس روبهرو نشد تعجب کرد و با خود پنداشت که برایدرونِ یک بار هم که شده، شانس به او روی آورده است. اما حقیقت بسیار بدتر بود. نامردگان تنهاکوچک کسانی بودند که میتوانستند اتحادهای پایدار میانِ خود بسازند، صرفاً به این دلیل که نمیتوانستند از یکدیگر تغذیه کنند.
در عوض، جانورانِ امپراطور، انسانها و گیاهان حتی از همنوعانِ خود طوریمیساختند استقبال میکردند که گویی چیزبرگرهایی داغ و بخارپز هستند. عذابِ وجدان در هوریولخوب واژهای بیمعنی بود، چرا که قربانی در عرضِ چند ساعت دوباره متولد میشد.
پس از چند روز زندگیراه در آکادمیِ گمشده، تنها حسیجلب که اهمیت داشت گرسنگی بود.
وقتی لیث به انتهایاینقدر مسیرِ شناختهشده رسید، صدایبرخی مردانهای گفت: «تبریک میگویم.»
«شما به دفترِ مدیر رسیدهایدراهی و جایگاهِ خود را درآرزویش آکادمیِ آرتان به دست آوردهاید.»
لیث نمیدانست باید از اینکه شخصِ روبهرویش به زبانِ مشترکِمسیری مدرن صحبت میکرد بیشتر مورمورش شود، یا از شنیدنِ نامِجادوآهنگری پادشاهِ دیوانه که بهجای کینه، با احترام بر زبان میآمد.
مردی که روبهروی لیث بود، ردای جادوگریِ گشاد و طلاییرنگی به تن داشت ومیداد قدش حدودِ ۱٫۶۰ متر بود. به نظر میرسید در اواسطِ دههٔ پنجاهِ زندگیاش باشدسمتِ و موها و ریشِ قهوهایِ بلندی داشت که سراسرِ آن پر از رگههای سرخ بود.
لیث در حالی که وانمود میکردبزنن ترسیده است، گفت: «چطور زبانِ مرا بلدیدمسیری و اصلاً دارید دربارهٔ چه حرف میزنید؟»
سولوس، آنالیز کن.
در واقع این چیزی بود که درطوری ذهن میگفت، در حالی که از اینتصاویرِ پُرحرفی استفاده میکرد تا بهترین طلسمهایش را ببافد.
سولوس در حالی که سعی میکرد بفهمد آیا این شیءِ نفرینشده نقطه ضعفی دارد که بتواند از آن بهرهبرداری کند، چند طلسم برای خودش آماده کرد و گفت: «اینمیساختند یارو هر کی که هست، یه هستهٔ مانای بنفشِ روشن و نیروی زندگی داره، پس انسانه. با این حال، امضای انرژیاش دقیقاً با هوریول یکیه، پس میترسم در واقع داریمبختِ با میزبانِ میراثِ زندهای حرف میزنیم که این مکان رو کنترل میکنه. خیلی مراقب باش. اگه ذرهای شبیهِ من باشه، داری با جانوری حرف میزنی که الان تو شکمش هستی.»
پیرمردِ ظاهراً خوشبرخورد گفت: «هر سال آدمهای زیادی به مؤسسهٔ ما میرسند و مهم نیست چقدر میمانند، آنها فقط حرفآیا میزنند، حرف میزنند و حرف میزنند. من تمامِ وقتِ لازم را داشتم تا گوش بدهم و خودم را با دنیای بیرونمیکنه بهروز نگه دارم.» با تکانِ دستِ او، هولوگرامی از لیث در حالِ صحبت با ژنرال وورگ در وسطِ اتاق ظاهر شد.