چپتر 356: بدون عنوان
0«یعنی چه کوفتیه که "اورکها دارن یکی میشن"؟» لیث از اینکهشروعِ چیزها از حدِ فهمش فراتر میرفتند متنفر بود. از بختِ بد، بیشترِوقتی اوقاتی که مجبور میشد جانش را به خطر بیندازد، همین اتفاق میافتاد.
«یعنی دارن "رابطهٔ سهنفره" رودیگه از لیستِ آرزوهاشون خط میزنن، میخواننشون بشن یه موجودِ سهسر، یا چی؟»
سولوس جواب داد: «دو برابر چندشآورتر! منظورم اینه که هستههاشون داره تشدید میشه، درست مثلِفرو کاری که خودمون بعضی وقت... صبر کن، حرفمو پس میگیرم! در واقع فقط یه هستهکشید داره قویتر میشه، اون دوتای دیگه همین الانش هم تثبیت شدن. اگه بهت نشون بدم راحتتره.»
سولوس خاطراتِ اخیرش را به اشتراک گذاشت و به لیث اجازه داد ببیندتثبیت که آن سه اورک حتی از آنهایی که پیشتر کشته بود هم ضعیفتر بودند.حتی دو تا از آنها هستهٔ نارنجی داشتند و فقط یک اورک هستهٔ زرد داشت.
لیث با خودش فکر کرد:اساس «معلومه اورکهایی که از جلومانای میآن فقط برای رد گم کنیان.»
«این توضیح میده که چرا هنوز اینقدر دورن. انتظار داشتن رفقاشوننشون از پشت حمله کنن. تا الان دیگه اورکها فهمیدن یه جایآنهایی کار میلنگه و دارن تاکتیکشون رو بر همون اساس عوض میکنن.»
او میتوانست با بینشِ مانای سولوس ببیند که پس ازبهسرعت شروعِ تشدیدِ هستههای اورکها، یکی از هستههای نارنجی به زردمادهای ارتقا یافته بود و داشت بهسرعت پیش میرفت تا سبز شود.
لیث در فکر فرو رفت: «وقتیفقط یه هستهٔ زرد دارن، چرا بایدالانش یه هستهٔ نارنجی رو تقویت کنن؟»
«مادهای که دارن اینقدرهمون مانا به خوردش میدن،میتوانست حتی ضعیفترینِ بینِ این سهتاست.»
تنها یک ثانیه طول کشید تا لیث و سولوس معنایبهت چنین کاری را بفهمند. اورکها نژادی منفعتطلب بودند. هر عضوِ قبیلهحتی برای رهبرانشان چیزی جز یک ابزار برای رسیدن به هدف نبود.
کادتها بیکار نایستادند و حتی یک ثانیه هم به اورکها امان ندادند.میرفت بهمحضِ اینکه دشمنانشان داخلِ خندق ناپدید شدند، کادتها از چوبدستیهایشان استفاده کردندضعیفترینِ تا بارانی از نیزههای یخی را رها کنند و آنها را بیرون بکشند.
لیث میتوانست با بینشِ حیات ببیند که نیروی زندگیِ اورکها دارد بهسرعت افت میکند. آنها باید زودترنشون دست به کار میشدند، پیش از آنکه تبدیل به جنازه شوند. لیث چوبدستیِ زمینش را از انگشترِ بُعدینارنجی بیرون آورد و آماده بود تا با هر نقشهای که آن اورکِ انتحاری در سر داشت مقابله کند.
موجود غرق در خون از خندق بیرون پرید، اما در عینشروعِ حال، هالهای به رنگِ سبزِ تیره که بدنش را در بررفت گرفته بود، باعث میشد اورک باشکوه و خطرناک به نظر برسد.
نیلو دستورقویتر داد: «ازدوتای پا درش بیارین!»
کادتها از سرجوخهشان اطاعت کردند. آنها هدفشان را روی اورکِ ایستاده متمرکز کردند که مانندِ یکرفت گلوله به جلو یورش برد. او حالا آنقدر سریع بود که تقریباً نمیتوانستند او را ببینند. اورکِبفهمند ماده با ظرافتِ یک بالرین و سرعتِ یک یوزپلنگ، دورِ موانعی که در مسیرش قرار داشتند میرقصید.
«عوضش کنیدصبر روی صاعقه!میگیرم یخ خیلی کُنده.»
تا اینجای کار،تاکتیکشون گروهبان تپر بهعوض عملکردِ نیلو افتخار میکرد.
«این بچهها واقعاً شانسِ گندی دارن. روبهرو شدن با قبیلهای کهنشون یه شمن داره، حتی برای کهنهکارها هم میتونه دردسرِ بزرگی باشه.آنهایی البته اگه قبیلهٔ بزرگی بود. طبقِ گفتهٔ دیدهبانهامون، کلاً بیستتا اورک اینجان.
«سهتاشون که تا الان مردن و اگه واحد گند نزنه،بهسرعت قبیله بهزودی میرسه به چهارده نفر. کادتها شاید بتونن کلِمادهای قبیله رو نابود کنن. این کار برای آیندهٔ شغلیشون معجزه میکنه.»
تپر نگاهیصبر گذرا بهمیگیرم لیث انداخت.
در حالی که صدای فرمانده بریون مدام در سرشبینشِ میپیچید، با خودش فکر کرد: «چطور تونست سهتا اورکمیرفت رو به اون سرعت و بدونِ حتی یه خراش بکشه؟»
«از پسِ کار برمیآد؟»
کادتها برای تعویضِ چوبدستیهایشان تنها به یک لحظه زمان نیاز داشتند. با اینسبز حال، بهمحضِ اینکه بارشِ یخ متوقف شد، اورک توانست بدونِ مانع حرکت کند. اوتنها به جلو پرید تا تمامِ خندقها را یکجا رد کند و به اهدافش برسد.
نقشهٔ ساده اما مؤثری بود. همچنین،فقط دقیقاً همان چیزی بود که لیثالانش در تمامِ این مدت انتظارش را میکشید.
چه احمقی! وقتی پات ازاساس زمین کنده بشه، دیگه نمیتونیمانای جهت یا سرعتت رو تغییر بدی.
لیث در حالی که این را از ذهن میگذراند، دیواری سنگینشون جلوی اورکِ ماده برپا کرد. اورک با چنان شدتی به دیوارآنهایی کوبیده شد که بینی، فک و جمجمهاش در دم خُرد شد.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی هشدار داد:هستههای «گاردت رو پایین نیار! هستهاش هنوز توشود حالتِ اضافهباره. ممکنه هر لحظه منفجر بشه!»
لیث پوزخند زد: «منو چیواقع فرض کردی؟ تا وقتی هیولادوتای نمرده، هیچوقت گاردم رو پایین نمیارم.»
او چوبدستیاش را باز هم تکان داد و سهبینشِ دیوارِ دیگر ساخت تا اورکِ گیج را به داممیرفت بیندازد و تنها یک راهِ فرارِ قابلپیشبینی برایش باقی بگذارد.
نیلو دستور داد:اون «آتش!» و یگانالانش دستور را اجرا کرد.
چهار دیواری که لیث ساخته بود، دودکشی غولآسا تشکیل دادند. همهٔپیش کادتها یک «ریشهٔ آتش» را که معادلِ کیمیاگریِ نارنجکِ صوتی بود، بهمیدن داخلِ سوراخِ آن پرتاب کردند. هیچکدام از ریشههای آتش به خطا نرفت.
انفجارِ حاصل دیوارهای سنگی را فروریخت و اورک را زیرِ یک تُن آوارتثبیت دفن کرد. پس از آنکه نوری نارنجی از زیرِ سنگها خارج شد، دواورک اورکِ باقیمانده از مخفیگاهشان بیرون آمدند و با صورت روی زمین زانو زدند.
تپر سر تکان داد: «کارت خوبعوض بود، سرجوخه. حالا اورکهای آخر روتشدیدِ بکشید و کار رو تموم کنید.»
پس از این دستور، لحظهای طولانی سکوت حاکم شد. اورکها هیولاهایی بودند که تا یکاخیرش ثانیه پیش قصدِ جانشان را داشتند، اما حالا تسلیم شده بودند. تردیدِ یگان فقط همانقدرداشتند طول کشید و بعد رگباری از طلسمها را رها کردند که موجوداتِ بیدفاع را تکهتکه کرد.
خون، رودهمیتوانست و مدفوعمانای به همهجا پاشید.
تپر گفت: «کشتنشون از راهِ دور حرکتِ درستی بود، اما دفعهٔ بعدالانش برای ضربهٔ آخر فقط از صاعقه استفاده کنید. جادوی یخ همیشه کثافتکاری بهببیند بار میاره.» لیث میخواست جسدها را جمع کند که گروهبان جلویش را گرفت.
«گیر انداختنِ دشمن به اون شکلعوض حرکتِ قشنگی بود، کادت لیث. چطورتشدیدِ فهمیدی اورک میخواد خودش رو منفجر کنه؟»
لیث دروغ گفت:اون «نمیدونستم. فقط میخواستمالانش جلو حرکاتش رو بگیرم.»
تپر سر تکان داد: «به هر حال تصمیمِ خوبی بود. تغییرِ برنامه، کادتها. چیزیشود که الان دیدید، ثابت میکنه قبیله یه شمن داره. شمنِ اورک چیزی بیشتر ازثانیه یه جادوگرِ سادهست. با ابزارِ مناسب، میتونه قدرتِ کلِ قبیله رو بهشدت افزایش بده.»
«تأثیرِ جادوشون مثلِ معجونهای ما فقط موقتیه. با این حال حتی یه شمنِ تنها هماگه میتونه یه قبیلهٔ کوچیک رو به نیرویی تبدیل کنه که نشه نادیدهاش گرفت. هر اورک قویترضعیفتر و سریعتر میشه و میتونه از جادوی روزمره با چنان قدرتی استفاده کنه که مرگبار بشه.»
«همچنین، همونطور که تا یکقدمیِ لمس کردنش با پوست و گوشتِ خودتون پیش رفتید،ارتقا اونا میتونن ضعیفترین اعضاشون رو به بمبهای قدرتمندی تبدیل کنن. از اونجا که ماخوردش هیچ جادوگری تو جبههمون نداریم...» تپر هنگامِ ادای جملهٔ آخر به لیث خیره شد.
«...حق دارید مأموریت رو با موفقیت انجامشده در نظر بگیرید. کشتنِنشون یه شمن خیلی فراتر از هدفِ این آزمونِ میدانیه. اگه بدونِ یهپیشتر نقشهٔ خوب باهاشون روبهرو بشید، ممکنه یک یا چند نفرتون کشته بشن.»
«از طرفِ دیگه، میتونیدمانای تصمیم بگیرید که مأموریت رویافته ادامه بدید. انتخابتون رو بکنید.»
در حالی که یگان دربارهٔواقع مسئلهٔ پیشِ رو بحث میکرد،دوتای لیث دو جسد را ذخیره کرد.
نیلو گفت: «قربان، ما میخوایم مأموریت رو ادامه بدیم.» برای اولین بار ازهستههای زمانِ تشکیلِ یگان، از اینکه لیث را کنارشان داشتند خوشحال بودند. اینکه اومادهای بهتنهایی نیمی از دشمنان را کشته بود، عاملی کلیدی در تصمیمشان به شمار میرفت.
تپر سر تکان داد ودیگه چوبدستیهای جدیدی به آنها دادبهت تا جایگزینِ چوبدستیهای استفادهشدهشان کنند.
«در این صورت، به کمکِ من نیاز پیداارتقا میکنید. من حسابِ شمن رو میرسم، اما شمارفت هنوز باید بهتنهایی با سیزده اورکِ دیگه مقابله کنید.»