چپتر 429: فصل 429
0لیث از متصدیِ پذیرش، مردِ جوانی همسنوسالِ خودش، پرسید: «بهترین اتاقتونپیدا چنده؟» خستهتر از آن بود که به پول اهمیت بدهد. تختِنتواند راحت و حمامِ آبگرم تنها چیزی بود که در سر داشت.
مرد با ترس گفت: «شبی یک سکهٔ نقره.» در واقع گرانتر ازاول این حرفها بود، اما شمشیرِ نگهبانِ دروازه به کمرِ لیث ترسناک بهدارم نظر میرسید و مردی که آن را بسته بود از آن هم ترسناکتر.
جادوگری سیوچندساله پرسید: «ببخشید، شما رنجر ورهن هستین؟» قدِپیدا متوسط، هیکلی لاغر و چشمانِ بلوطیِ مهربانی داشت. ازحواسش ردای نقرهایاش پیدا بود که برای انجمنِ جادوگران کار میکند.
لیث پول و کارتِ شناساییاش را به متصدیِنقرهایاش پذیرش داد و حواسش بود که غریبه نتواندشناساییاش آن را بخواند. گفت: «بستگی داره کی بپرسه.»
«من جادوگر دوریان فلهورن هستم. رابطِ شمام بامهربانی شعبهٔ محلیِ انجمن.» کاملاً مشخص بود فلهورن لیثمیکند را شناخته است. سؤالِ قبلیاش صرفاً تشریفاتی بود.
«متأسفم، ولی حتی اگه همون کسی باشم که فکر میکنید، من الان برای ارتشصبر کار میکنم. پس تا وقتی دستورِ کتبی برام نداشته باشید، دلیلی نداره به حرفتوندلش گوش بدم.» لیث کلیدِ اتاقش را گرفت و به سمتِ پلههای طبقهٔ اول رفت.
«صبر کنید! متوجه نیستید. شاید هنوزمهربانی مجوزِ رسمی نداشته باشم، اما بهجادوگران کمکتون نیاز دارم. انجمن تو دردسر افتاده.»
لیث تهِ دلش اعتراف کرد که طرف شجاع است.پیدا حتی زیرِ فشارِ نیتِ کشتنِ روزمرهاش هم دوریان خم بهغریبه ابرو نیاورد. حتی اینقدر جرئت داشت که شانهاش را بگیرد.
لیث با تکانِ شانه دستِ او را پس زد و گفت:پیدا «مطمئنم همینطوره، ولی تا وقتی سودی برام نداشته باشه، برام مهمنتواند نیست.» و ادامه داد: «خلاصه بگم، میتونم باهاتون بیام، فقط دلم نمیخواد.»
لحنِ کلافهٔ لیث کاری کرد که حتی خشنترین نگاهش هم نتوانستهطبقهٔ بود. در همان یک ثانیهای که دوریان از بیتوجهیِ لیث بهکمکتون اخبارش خشکش زده بود، رنجر از پلهها بالا رفت و ناپدید شد.
دوریان آویزِهیکلی ارتباطیاش را ازبلوطیِ جیبِ ردایش درآورد.
«متأسفم قربان، مأموریتم شکست خورد. جادوگرِ بزرگ ورهن خیلی واضحبرای گفت که حتی حاضر نیست به حرفم گوش بده. همیننتواند الانش هم دهها کشته دادیم و اوضاع قراره بدتر هم بشه.»
صدای مردی از درونِ آویز گفت: «لعنت. امیدوار بودمردای حالا که ترجیح داده تو رتبههای ما ترفیع بگیرهشناساییاش تا تو ارتش، با هدفِ ما همدلیِ بیشتری داشته باشه.»
انجمنِ جادوگران سالها بود که در وضعیتِ وخیمی به سر میبرد. خانوادههای اشرافیِ جدیدصبر و قدیم از آنها متنفر بودند چون یکشبه از روی موگار محوشان کرده بودند،دلش اما دلیلِ اصلی این بود که برخلافِ ارتش، پیوستنِ افرادِ غیرجادوگر به رتبههایشان غیرممکن بود.
از زمانِ شیوعِ طاعون در پنج سالِ پیش، اعتبارِ انجمن مدام روجادوگران به افول بود. اول اینکه نتوانسته بودند طاعون را درمان یا حتی مهارجادوگر کنند و تمامِ افتخارش را به ارتش و گریفونِ سفید واگذار کرده بودند.
بعد از آن، در برابرِ حملهٔ بالکور هیچ کاراییای نداشتند. بارِ دیگر، بخشِ عمدهٔمیکند امتیازِ شایستگی به گریفونِ سفید رسید. ارتش دستکم نیرو تأمین کرده بود، در حالیهستم که بیشترِ جادوگران برای نجاتِ جانِ خود و خانوادههایشان پا به فرار گذاشته بودند.
و دستِ آخر، انجمنِ جادوگران نتوانسته بود هاتورن را مهار کند،پیدا رئیس لینیا را که هنوز متواری بود پیدا کند، و حتی جلویبخواند تولیدِ انبوهِ اشیاءِ بردگی را که به حملهٔ نالیر ختم شد بگیرد.
انجمن نفسهای آخرش را میکشید و حمایتِ سیاسیاش سال به سالطبقهٔ کمتر میشد. حتی ملکه هم به این فکر افتاده بود که انجمننیاز را به شاخهای از ارتش تبدیل کند و بودجهشان را بازتوزیع کند.
هرچه بود، قهرمانانی که پروفسورِ دیوانه را متوقف کرده بودند، همگی بهجادوگران ارتش تعلق داشتند. بانو جیرنی، فرمانده اوریون و سروان فلوریا. تنها استثنابپرسه لیث ورهن بود که در بهترین حالت یک نیروی آزاد به حساب میآمد.
با پول یا امتیازِچشمانِ شایستگی میشد خدماتش رانقرهایاش خرید، اما وفاداریاش را نه.
«چارهای نداریم. با ارتش تماس میگیرم و میخوام قبل از رسیدنِ بازپرسِ سلطنتی، اونو بهکار ما قرض بدن. اینطوری مهرهٔ ما میشه. به یه پیروزیِ بزرگ نیاز داریم، شکست اصلاًهستم تو گزینههامون نیست. اگه بقیهٔ نقشهها نقش بر آب شد، هنوز برگِ برندهمون رو داریم.»
دوریان که از نقشهٔ جادوگرِ اعظم کوارت خوشش نمیآمد، گفت: «راستش بیشتراول شبیهِ یه شمشیرِ دولبهست.» دزدیدنِ تخمِ اژدها میتوانست جانور را وادار بهدارم سازش کند، اما در عینِ حال خشم و کینهاش را هم برمیانگیخت.
«اگه شکست بخوریم، خشمِ یهبلوطیِ جادوگرِ بزرگ آخرین چیزیه کهبرای باید نگرانش باشیم. در جریان میذارمت.»
در همین حین، لیث داشت با خانوادهاشردای شام میخورد. به لطفِ آویزِ ارتباطی، میتوانستند حتیکارتِ از فاصلهٔ هزاران کیلومتری سرِ یک میز بنشینند.
لیث در حالی که غذای خدماتِچشمانِ اتاق را میخورد، به والدینش شکایتبرای میکرد: «اوتره افتضاحه، این کار هم افتضاحه.»
«هر جا میرم، مردم با رنجرها تقریباً مثلِ مجرما رفتار میکنن. بااول وجودِ تمامِ اون مدتی که تو طبیعتِ وحشی گذروندم، همین الانش همدارم حالم از اینجا به هم میخوره. فردا صبحِ زود از اینجا میرم.»
«خوندم که جوامعِ شمال خیلی با هم متحد و صمیمیان.» رااز کتابی دربارهٔ منطقهٔ کلار خریدهشناساییاش بود. او از مطالعه متنفر بود، اما از این طریق میتوانست بفهمد پسرش چه شرایطی رامحلیِ میگذراند. این کار همچنین به آنها اجازه میداد تا مکالمهای عمیقتر از یک گپِ ساده داشته باشند.
«نمیتونی بابتِ شکاک بودنشون سرزنششون کنی. حتی همینجا تو لوتیا هم ما ازکار غریبهها یا مأمورها خوشمون نمیاد. برای اونا، تو هر دوشونی. راستی، اوتره بهدوریان بازارِ روبازش معروفه. شاید بتونی اونجا کتابها یا موادِ اولیهٔ کمیابی پیدا کنی.»
«نکتهٔ خوبی بود، بابا. ممنون، یه نگاهی بهشمهربانی میندازم.» لیث همان کتاب را در سولوسپدیا داشت،میکند اما از توجه و ملاحظهٔ رااز سپاسگزار بود.
الینا از اینکه شوهرش برای پسرشان اینقدر مایهگرفت میگذاشت به او افتخار میکرد، اما در عینِ حالنیستید حسادت میکرد چون احساس میکرد کنار گذاشته شده است.
با خودش فکرلاغر کرد: باید اون کتابِردای لعنتی رو گیر بیارم.
لیث پس از یک هفته آمادهباشِ کامل، از خستگی رو بهانجمنِ موت بود. بهمحضِ اینکه سرش به بالشت رسید خوابش برد وبستگی چند ساعت بعد با صدای انفجاری که از بیرون میآمد، بیدار شد.
در حالی که لباسخوابشهیکلی به یونیفرمِ رنجر تغییرِمهربانی شکل میداد، پرسید: «سولوس؟»
سولوس لب برچید و گفت: «آره،کلیدِ تو هیچوقت به پاسبان خبر ندادی.اول اون بیچارهها احتمالاً هنوز همونجا گیر افتادن.»
«کی به اونا اهمیتچشمانِ میده؟ منظورم این بودنقرهایاش که اون صدا چی بود؟»
سولوس پاسخ داد: «اونطرفِ خیابونبلوطیِ داره یه اتفاقاتی میافته، ولیبرای اصلاً با عقل جور درنمیاد.»
لیث از پنجرهٔ اتاقش به بیرون نگاه کرد و متوجه شد درِ یکیانجمنِ از مغازههای روبهروی هتل تکهتکه شده است. چند ثانیه بعد، زنی با لباسهای مندرسجادوگر از آن بیرون آمد که کیسههایی پر از غذا و پول در دست داشت.
لیث در حالی که به صحنه خیره شده بود، فکر کرد: «حق با توئه،صبر با عقل جور درنمیاد. چطور یه آدمِ اینقدر سوءتغذیهگرفته میتونه اینهمه مرد رو کتکدلش بزنه؟» چندین مغازه از قبل غارت شده بودند و صاحبانشان وسطِ خیابان بیهوش افتاده بودند.
سولوس وقتی دید لیث قصدِبلوطیِ مداخله ندارد، آهی کشید وبرای پاسخ داد: «موضوع اون نیست.»
«اون زن یه هستهٔ مانای سرخ وردای یه بدنِ انسانی داره، با این حالمیکند جریانِ ماناش با یه هستهٔ زرد برابری میکنه.»
«چطور ممکنه؟»
«داره انرژیِ جهان رو با سرعتیکلیدِ هماندازهٔ سرعتِ تو موقعِ استفاده ازاول نشاطبخشی جذب میکنه. ممکنه یه بیدارشده باشه.»