---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 954: مهاجمانِ آکادمیِ گمشده (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 954: مهاجمانِ آکادمیِ گمشده (بخشِ ۲)

0

«هر چیزی رو که ممکنه لازممون بشه جمع کردم و تمامِ لغت‌نامه‌های باستانی رو که فالوئل‌شده​ به ما قرض داده بود، گذاشتم توی سولوس‌پدیا. این بار باید بتونیم زبانِ باستانیِ پادشاهی رو‌هرکس​ مثلِ زبانِ مادری‌مون بخونیم.» سولوس حتی وقت کرده بود ترجمهٔ کتابچهٔ رون‌نویسی را هم تمام کند.

او و لیث محتوایش را بارها مرور کرده بودند، به‌گریموارِ​ این امید که مطالعهٔ رون‌نویسیِ مدرن با فالوئل را سرعت ببخشد.‌تبدیل​ تنها شکایتشان از کتابچه، نبودِ نقشه برای آرتیفکت‌های واقعاً قدرتمند بود.

با این حال، قرار بود فقط یک کتابِ‌عبورِ​ درسیِ مدرسه باشد، نه گریموارِ یک جادوگرِ اعظم،‌دوره‌ای​ بنابراین این کشف فقط کمی ناامیدشان کرده بود.

لیث پیش از آنکه برج را به‌شده​ انگشتر تبدیل کند و به مقصدش وارپ کند،‌متشکل​ برای آخرین بار آکادمیِ گمشده را بررسی کرد.

از بیرون، هوریول شبیه به گنبدی سنگی و غول‌آسا بود. تنها ورودی‌ها‌است​ در سطحِ زمین قرار داشتند و شکستنِ گنبد باعث می‌شد شیءِ نفرین‌شده‌ای‌متشکل​ که از شهر «محافظت» می‌کرد، آکادمی را به گولمی خشمگین تبدیل کند.

پرواز در داخلِ آن هم غیرممکن بود و مردم را به این فکر‌بنابراین​ می‌انداخت که چه چیزی در مرکزِ شهر نهفته است و آکادمی به چه‌گمشده​ منظوری در ناکجاآباد ساخته شده است. هوریول همچنین به «میدانِ تمرینِ نفرین‌شده» ملقب بود.

لیث از نشانش استفاده کرد تا میدانِ متشکل از‌هرکس​ چند آرایهٔ هم‌پوشان را باز کند؛ آرایه‌هایی که مانع‌بازآرایی​ از عبورِ هرکس و هرچیز از مرزهای شهر می‌شدند.

شهرِ گمشده هزارتویی زنده بود که دوره‌ای خودش را بازآرایی می‌کرد و هر نقشهٔ قدیمی‌ای‌متشکل​ را بی‌مصرف می‌ساخت. دیوارهایش از جادوی زمین اثر نمی‌پذیرفتند، جادوی بُعدی مهروموم شده بود، و خراب‌خودش​ کردنِ دیوارها برای عجله کردن، فقط میراثِ زنده‌ای را که بر هوریول حکومت می‌کرد، خشمگین می‌ساخت.

این هزارتو پیدا کردنِ چیزِ ارزشمندی در داخلِ آکادمیِ گمشده را برای لیث‌منظوری​ به یک قمار تبدیل می‌کرد، اما همین موضوع برای موجوداتِ گرفتار در هوریول‌آرایهٔ​ که مدام سعی می‌کردند برای به دست آوردنِ آزادی‌شان به خروجی برسند، صدق می‌کرد.

جاکرا، اژدهای زمردین، یکی از مشهورترین و قدرتمندترین ساکنانش بود. برخلافِ‌جادوگرِ​ آکادمی‌های دیگر، هوریول جنگل نداشت، اما با پناه دادن به انواعِ‌مقصدش​ موجودات، اعم از زنده و نامرده، این کمبود را جبران می‌کرد.

«آخه کدوم خری می‌تونه اون‌قدر دیوانه باشه که بذاره یه مشت نوجوونِ حشری توی یه خوابگاه بخوابن، بدونِ‌بازآرایی​ هیچ حریمِ خصوصی یا نظارتی، و زیرِ یه سقف با وحشت‌های غیرقابل‌توصیف زندگی کنن؟» لیث اصلاً نمی‌دانست چه کسی‌هزارتو​ هوریول را طراحی کرده است، اما کاملاً مطمئن بود که می‌داند چرا آکادمی‌های مدرن هیچ شباهتی به آن ندارند.

سولوس شانه بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم. مشتاقم توانایی‌های جنگ رو به‌ملقب​ آزمایش بذارم. تا الان فقط با آدمای درجه‌سه روبه‌رو شدیم که لیاقتِ‌هرچیز​ تیغه‌ش رو نداشتن. اگه یکم شانس بیاریم، این تا مدت‌ها آخرین مبارزه‌مون می‌شه.»

شمشیرِ حرامزاده‌ای که اوریون ساخته بود، درونِ غلافی از خونِ‌مرکزِ​ آخرین مردی که آن‌قدر احمق بود که لیث را مجبور‌نفرین‌شده​ به بیرون کشیدنِ جنگ کند، از پهلوی لیث آویزان بود.

«منم همین‌طور. فقط بیا امیدوار باشیم که در عوض مجبور‌گریموارِ​ نشیم محدودیت‌هاش رو بسنجیم.» لیث یک ثانیه بعد از اینکه‌انگشتر​ این فکر در ذهنش شکل گرفت، به خودش لعنت فرستاد.

سولوس فکر کرد: «قسم می‌خورم اگه آخرین یورش‌مون رو قبل‌هرچیز​ از اینکه حتی شروع بشه چشم زده باشی، ولت می‌کنم تا‌بی‌مصرف​ هفته‌های آخرت تو ارتش رو تنها بگذرونی و خودم می‌رم تعطیلات.»

لیث در سکوت موافقت کرد و شروع به از بین بردنِ موجوداتی کرد که‌استفاده​ با بهترین طلسم‌هایشان به مانعِ مهروموم‌کنندهٔ شهر ضربه می‌زدند. آن‌ها گروهِ کوچکی از نامردگانِ‌هزارتویی​ قحطی‌زده بودند، از این رو لیث حتی سعی نکرد با آن‌ها ارتباط برقرار کند.

بدن‌هایشان به دلیلِ کمبودِ تغذیه اسکلتی شده بود، اما مانندِ همهٔ زندانیانِ هوریول،‌منظوری​ نمی‌توانستند بمیرند. به دلیلی نامعلوم، هیچ‌چیز جز سلاح‌های افسون‌شده و طلسم‌ها نمی‌توانست فرمِ فیزیکیِ‌هم‌پوشان​ کسانی را که برای مدتی طولانی در آکادمیِ گمشده گرفتار مانده بودند، نابود کند.

سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «به جانِ سازنده‌ام.» مهم نبود چند بار با آن‌ها روبه‌رو شده‌پیش​ بودند، مهارتِ رزمی‌ای که نامردگان با وجودِ وضعیتِ اسف‌بارشان نشان می‌دادند، همیشه سولوس را شگفت‌زده می‌کرد. تک‌تکِ‌غول‌آسا​ حرکاتشان بی‌نقص بود و به آن‌ها اجازه می‌داد تنها با تغییرِ حالتِ ایستادنشان، از حملاتِ لیث جاخالی بدهند.

اما لحظه‌ای که یکی از طلسم‌های ذخیره‌شده در انگشترهای لیث کارِ‌مرزهای​ گروهی‌شان را به هم ریخت، از پا درآمدند. هرچقدر هم که‌می‌ساخت​ مهارت داشتند، بدن‌های گرسنه‌شان نمی‌توانست پا‌به‌پای حریفی قوی و تازه‌نفس پیش برود.

لیث فقط باید جنگ را به آن‌ها می‌سایید تا انرژی‌های خشنِ دمیده‌شده در شمشیر، قربانیانش‌متشکل​ را در هم بشکند و به خاکستر تبدیل کند. اوضاع برای دشمنان وقتی بدتر می‌شد‌دوره‌ای​ که لیث در طولِ یورش‌هایش از بینشِ مرگ استفاده می‌کرد تا نقطه ضعفشان را پیدا کند.

انسان‌ها به قدری روش‌های مختلف برای مردن داشتند که نفرینِ لیث در برابرشان بی‌فایده بود، در حالی که نامردگان‌تمرینِ​ فقط با جادوی تاریکی یا ضربه خوردن به نقاطِ ضعفشان می‌مردند. بدنشان از همان نقطه شروع به فروپاشی می‌کرد؛‌زنده​ از این رو بینشِ مرگ به لیث سرنخ‌هایی می‌داد تا حتی موجوداتی را که هرگز ندیده بود، شکست دهد.

ابرهای کوچکِ خاکستر پراکنده نشدند، بلکه به گردبادهای کوچکی تبدیل‌گریموارِ​ شدند که به داخلِ یک دروازهٔ کوچک مکیده می‌شدند. آن‌ها‌انگشتر​ در چرخهٔ بعدی، در نقطه‌ای تصادفی از شهر دوباره متولد می‌شدند.

هوریول به «شهرِ بی‌مرگ» نیز معروف بود، زیرا ساکنانش در چرخهٔ مرگ و تولدِ دوباره‌ای گرفتار بودند‌خودش​ که ظاهراً شکستنی نبود. برخی گمان می‌کردند کسانی که موفق به خروج از محوطهٔ شهر شوند، شاید‌میراثِ​ از این سرنوشتِ بی‌رحمانه رهایی یابند، اما هیچ‌کس حاضر نبود خطر کند و اجازه دهد چنین اتفاقی بیفتد.

لیث در‌نهفته​ دل گفت: «چقدر‌ناکجاآباد​ تا بازنشانی مونده؟»

سولوس پاسخ داد: «حدودِ ده ساعت. اینکه تونستن تو کمتر از دو ساعت فرار‌ناکجاآباد​ کنن یعنی یا خیلی خوش‌شانس بودن یا این بار هوریول خودش رو تو یه مسیرِ‌آرایه‌هایی​ سرراست چیده. اگه حق با من باشه، ممکنه مجبور بشیم با کلی دشمن روبه‌رو بشیم.»

لیث گفت: «این یعنی ممکنه از همیشه جلوتر بریم.‌باشد​ حتی اگه کوره رو از دست بدیم، شاید یه‌آنکه​ چیزِ دیگه پیدا کنیم که راحت‌تر بشه جابه‌جاش کرد.»

جادوی بُعدی و زمین داخلِ هوریول مهروموم شده بودند؛ بنابراین‌هرچیز​ نه می‌توانست به بُعدِ جیبی‌اش دسترسی پیدا کند و نه‌قدیمی‌ای​ می‌توانست درها را گشادتر کند تا غنائمِ حجیم را بیرون ببرد.

به محضِ عبور از دروازه‌های شهر، خود را در جایی شبیهِ یک آشپزخانه یافتند؛ جایی که انگار کسی سعی کرده‌آرایه‌هایی​ بود یک گاوِ نرِ زنده را قصابی کند. پیشخوان‌های سنگی در جاهای زیادی ترک خورده بودند، وسایلِ آشپزی طوری تغییرِ‌نمی‌پذیرفتند​ شکل داده بودند که گویی برای ضربه زدن به چیزِ بسیار سختی استفاده شده‌اند، و همه‌جا پر از خون بود.

لیث با تعجب‌خشمگین​ گفت: «چه اتفاقِ کوفتی‌ای‌مردم​ رو از دست دادیم؟»

هوریول هرگونه آسیبی را در همان لحظهٔ وقوع ترمیم و تمیز می‌کرد و آشپزخانه با‌کمی​ سرعتی که با چشمِ غیرمسلح دیده می‌شد، داشت به ظاهرِ اولیه‌اش برمی‌گشت. هر اتفاقی که‌هوریول​ آنجا افتاده بود، احتمالاً اتاق را ویران کرده بود و نهایتاً یک دقیقه از وقوعش می‌گذشت.

آشپزخانه فقط یک راهِ ورود و یک راهِ خروج داشت، بنابراین لیث پس از بررسیِ اطراف با‌خودش​ بینشِ حیات، به راهش ادامه داد. فضای بعدی، راهروی درازی بود که به یک در ختم می‌شد.‌میراثِ​ هر دو دیوارِ کناری‌اش با نقاشی‌های عظیمی پوشیده شده بود که کاملاً در یک ردیف قرار داشتند.

لیث سرِ جایش خشکش زد و سعی کرد هدفِ این فضا را بفهمد. در تمامِ بازدیدهایش، هرگز‌آرایهٔ​ چیزی به پیش‌پاافتادگیِ یک گذرگاه پیدا نکرده بود. ظاهراً سازندهٔ شهر از هدر دادنِ فضا متنفر بود؛‌قدیمی‌ای​ بنابراین هر بخش از ساختمان نقشِ مشخصی در آکادمیِ گمشده داشت، فرقی نمی‌کرد حمام باشد یا کلاسِ درس.

بینشِ حیات نشان داد که تمامیِ نقاشی‌ها با‌فکر​ نوعی جادوی بُعدی افسون شده‌اند، با این حال فقط‌همچنین​ صحنه‌هایی بی‌ربط از طبیعتِ بی‌جان را به تصویر می‌کشیدند.

یا حداقل لیث این‌طور‌قرار​ فکر می‌کرد، تا اینکه‌مدرسه​ تعدادی از آن‌ها را شناخت.

«یه لحظه صبر کن. ما قبلاً اونجا‌مانع​ بودیم. یعنی ممکنه اینا یه جور نقطهٔ‌هزارتویی​ انتقال برای سفرِ سریع تو شهر باشن؟»

ناولها | novelha.net