چپتر 291: چپتر ۲۹۱
0«حتی اگه اجازه بدید بدونِ کنترل رشد کنه ودارم خطرناک بشه، اسلایم یه هیولا نیست. طبقِ تعریف، هیولااینه موجودیه هوشمند که ذاتاً نسبت به بشر خصومت داره.
«هیولاها با وجودِ داشتنِ هوش و ابزارِ ارتباطی، ما رو همونطوری میبینن کهاسلایمی ما گاو و گوسفند رو میبینیم. به همین دلیله که جانورانِ جادویی هیولاداخلِ محسوب نمیشن، چون اونا میتونن زبانِ انسان رو بفهمن و با ما همکاری کنن.
«همین موضوع در موردِ هیولاهای تکاملیافته هم صدق میکنه کهواستور فقط به این دلیل اینطور نامیده میشن که دیگه شبیه حیواناتمچاله نیستن و ما انسانها هم نیاز داریم روی همهچیز برچسب بزنیم.
«اسلایم هیولا نیست چون نه هوشمنده و نه خصومتی داره. یه لاشهخورِ طبیعی و بیمغزه کهزدید بیشتر از لاشهٔ حیواناتِ کوچیک تغذیه میکنه. هر چی بیشتر میخورن اندازهشون بزرگتر میشه، تا اینکهباعث از هم جدا میشن و دو نمونه رو به وجود میارن که کپیِ دقیقِ همون اولیان.
«بعضی از محققها حتی این فرضیه رو مطرح میکنن که تمامِ اسلایمهای موجود در طولِ هزارههابراتون از یه اسلایمِ واحد به وجود اومدن، اما دارم از بحث دور میشم. چیزی که برایاسلایمی این تمرین براتون مهمه، اینه که تمامِ اسلایمهای روی میزتون کاملاً شبیهبههمن و ما بازم ازشون داریم.
«پس حتی اگهبازم گند زدید، میتونیدزدید یدونه جایگزین بگیرید.»
با بشکنِ واستور، اسلایمی روی میزِ روبهرویش ظاهر شد.بشکنِ بیدرنگ طلسمِ اسکنر را اجرا کرد و باعث شداجرا اسلایم مچاله شود و مایعاتش داخلِ مخزن پخش شود.
چند تن از دانشآموزان بابرای تصورِ اینکه همین اتفاق برای یککاملاً بیمارِ انسانی در مقابلشان بیفتد، لرزیدند.
لیث پرسید:موجود «طلسمِ اسکنرهزارهها برای بیمار مضره؟»
«ده امتیاز برای لیثازشون به خاطرِ کنجکاویِ علمییدونه و اخلاقِ کاریِ تحسینبرانگیزش.»
بارِ دیگر، هر امتیازی که داده میشد، خنجریبگیرید در قلبِ کسانی بود که با وجودِ داشتنِ هماناسکنر سؤال، از ترسِ احمقانه بودنش آن را نپرسیده بودند.
«نه، مضر نیست. با این حال، بعضی از دانشآموزاناینه از روی هیجان جوگیر میشن و سعی میکنن نیروییدونه زندگی رو دستکاری کنن که عواقبِ افتضاحی به بار میاره.»
در آن لحظه، واستور اسکنر را به آنها آموزش داد. کمتردور از پنج دقیقه بعد، همه در این طلسم به استادی رسیدهبازم بودند و از آن برای مطالعهٔ سوژهٔ آزمایشِ خودشان استفاده میکردند.
پسری پرسید: «پروفسور، اسلایمِازشون من مدام تکون میخوره. راهیجایگزین هست که ثابت نگهش دارم؟»
واستور با پوزخندگند جواب داد: «البته،یدونه فقط باید بکشیش.»
«انتظار داری قلب از تپش بیفته یا جریانِمهمه خون متوقف بشه تا کارِ تو راحتتر بشه؟زدید اسلایم رو مثلِ یه ماهیچهٔ غیرارادی در نظر بگیر.»
لیث از ترکیبِ اسلایم شگفتزده شده بود. با وجودِ ظاهرِ مایعش، وقتی ازچیزی طریقِ طلسمِ اسکنر دیده میشد، در واقع شبیه به دستهای از آجرهای لگوی ژلاتینییدونه بود. برای حرکت، روی هم میلغزیدند و جایشان را مثلِ یک تردمیل عوض میکردند.
هر آجر نورِ قرمزِ تپندهای ساطع میکرد که خطوطِ پیرامون و سرزندگیِ فردیاش را مشخص میکرد و نقشهایطلسمِ زنده از کلِ موجود ارائه میداد. حتی با اینکه به نظر میرسید آجرها قادر به حرکتِ مستقل هستند،بیفتد لیث پس از بررسیِ بیشتر متوجهِ مسیرِ قرمزی شد که تمامِ آجرهای مجاور را به هم متصل میکرد.
سپس از نشاطبخشی استفادهزدید کرد تا این دو مهارتبشکنِ را با هم مقایسه کند.
امیدوار بود که درست مثلِ لباس، مانعِ نازکِ بینِ اسلایم و دستش برای مسدودازشون کردنِ حسِ جادوییاش کافی نباشد. از طریقِ نشاطبخشی، لیث میتوانست نیروی زندگیِ موجود وطلسمِ جریانِ مانای ضعیفش را حس کند، اما خبری از نیروی زندگی یا هیچ اندامی نبود.
در نگاهِ نشاطبخشی، اسلایمهزارهها شبیه به یک ارگانیسمِاما تکسلولیِ غولپیکر به نظر میرسید.
انگار اینشبیهبههمن بار جادویازشون بدلی شکستمون داد.
لیث از این کشف کهمیتونید حتی نشاطبخشی هم محدودیتهایی دارد،واستور شگفتزده و تا حدی ترسیده بود.
سولوس با صدای آرامبخششچیزی پارانویای او را تسکینمهمه داد: «فعلاً که اینطوریه.»
«همیشه میتونیم تو اسکنر به استادی برسیم و بهدارم جادوی راستین تکاملش بدیم. تازه، کی میدونه؟ شاید بتونهاینه راههای جدیدی برای استفاده از نشاطبخشی بهمون یاد بده.»
لیث در دل سر تکان داد و دوباره سراغِ اسکنر رفت، اما ایناسلایمی بار آن را روی خودش اجرا کرد تا بهتر بفهمد طلسم چه چیزی رامخزن به او نشان میداد. برخلافِ نشاطبخشی، اسکنر نمیتوانست تصویری از کلِ بدن ارائه دهد.
همهچیز هالهای قرمز بود، تا اینکه لیث توجهش رابشکنِ روی بازو و سپس دستش متمرکز کرد. حالا میتوانستاجرا ماهیچهها، استخوانها، رگهای خونی و همچنین اعصابِ پیرامونشان را ببیند.
با این حال، آنها را هم به شکلِ آجرهای لگوی قرمز تجسم میکرد. برخی کوچکتر بودند ومیتونید برخی بزرگتر، اما همه با رشتههای قرمزِ درخشانی به هم متصل بودند که پیچیدگیشان باعث میشد سرششود گیج برود. انگار داشت یک نقشهٔ سهبعدیِ راهآهن را بررسی میکرد که با قطعاتِ خانهسازی ساخته شده بود.
پیچیدگیِ تنها یکی از انگشتانِ لیث بسیار بیشتر ازدارم کلِ اسلایم بود. لیث دوباره به بررسیِ اسلایم برگشت ومیزتون درکِ جدیدی از نحوهٔ کارِ این موجود به دست آورد.
ناگهان واستور دستهایش را بهگند هم کوبید و لیث از شدتِبشکنِ غافلگیری نزدیک بود از جا بپرد.
«ساعتِ اول تموم شد. تئوری دیگه کافیه، وقتشهبگیرید چیزایی رو که یاد گرفتید عملی کنید. پیشاپیش میتونماسکنر بهتون بگم که امروز روزِ بدی برای اسلایم بودنه.»
پادشاهیِ گریفون،موجود شهرِ زناتوس،هزارهها عمارتِ دوک کایلون
ابرست کایلون، دوازدهمین دوکِ زناتوس، مردی درشتاندام و تنومندجایگزین بود. با اینکه اشرافزاده به دنیا آمده بود، داوطلبانه دراسکنر ارتش خدمت کرده و بهسرعت به رتبهٔ سروان رسیده بود.
پس از پایانِ خدمتِ افتخارآمیزش، هرگز از تمرینِ خود طبقِ یک برنامهٔمیزِ سفتوسخت دست نکشیده بود. با ۱٫۹ متر قد، ابهتِ چشمگیری داشت. موهاداخلِ و ریشِ پرکلاغیاش به او ظاهری مقتدر و تا حدی بیرحم میداد.
شایعات میگفتند که در تمامِ دورانِ بزرگسالیاش هرگز گریهاینه نکرده بود. نه وقتی والدینِ عزیزش از کهولتِ سن مردند،جایگزین و نه وقتی همسرش فرزندِ اولشان را به دنیا آورد.
اما حالا، در همان حالی که لیث داشت اسلایمش را بررسی میکرد، دوک کایلونبرای هقهق میکرد و بیاختیار میلرزید. هیچ قیدوبندی مانعش نبود که از روی صندلیِ دفترِجایگزین کارش بلند شود و برای نجاتِ جانش فرار کند، اما جرئتِ این کار را نداشت.
نه بعد از اینکه آخرین تلاشهایش فقط به یکجایگزین شانهٔ دررفته، سه دندهٔ کاذبِ شکسته، و انگشتانِ اشارهایطلسمِ منجر شد که بیشتر از یک چوبشور پیچ خورده بودند.
ترس مانندِ بیرحمانهترین زنجیرها او را سرجایگزین جایش میخکوب کرده بود. نمیفهمید چطور کسی بهبیدرنگ این کوچکی میتواند تا این حد قوی باشد.
بانو جیرنی ارناس زنی ریزنقش بود که قدش بهزحمت به ۱٫۵۲ مترشبیهبههمن میرسید. یونیفرمِ نظامیِ آبیِ تیرهاش را به تن داشت که موهای بلوندِمیزِ دماسبی و چشمانِ آبیِ یاقوتیاش را برجستهتر میکرد. شبیهِ یک عروسک بود.
البته اگرموجود آن عروسک خویشاوندِاسلایمِ خونیِ چاکی بود.
لحنِ صدایش غمگین و تقریباًگند دلسوزانه بود: «واقعاً دارید کاربگیرید رو برام سخت میکنید، ابرت.»
«همه توی ادارهٔ پلیس، حتی رئیسِ پلیس، اونقدر لطف داشتن که هر کدوم توظاهر کمتر از چند دقیقه بازجویی در هم شکستن. من همین الانش هم هر چیزیدانشآموزان رو که برای محکوم کردنتون به جرایمِ مستوجبِ اعدام لازم دارم، به دست آوردم.»
جیرنی به پوشههای متعددی اشاره کرد که در ابتدای گفتوگویشان روی میزِ دفترِ دوک انداخته بود.زدید هر کدام حاویِ مدارکِ محکمی بود که نشان میداد چطور مبالغِ هنگفتی پول، پس از عبورباعث از دستِ چند واسطه و پولشویی توسطِ شرکتهای صوری، مستقیماً به حسابهای شخصیِ او سرازیر میشد.
هر پوشه منبعِ درآمدِ متفاوتی بود. قاچاقِ انسان، اختلاس از بودجهٔ سلطنتیِ منطقه، رشوهخواری، و خیلی چیزهایمهمه دیگر. برخی از آن اسناد اصلاً نباید وجود میداشتند، اما در چنین کسبوکارهای مشکوکی، رویهٔ رایجی بود کهظاهر طرفینِ درگیر برخی سوابق را بهعنوانِ «بیمه» نگه دارند تا اگر اوضاع خراب شد، از آنها استفاده کنند.
همدستانِ دوک کایلون او را فروخته بودند.میتونید برخی در ازای کاهشِ مجازات، و برخی دیگرروبهرویش فقط برای اینکه جیرنی دست از سرشان بردارد.
موجی از دردگند در شانهاش، صداییدونه فریادش را درآورد.