---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 603: فصل 603 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 603: فصل 603

0

لیث در حالی که ساعتِ جیبی‌اش را بررسی می‌کرد، گفت:‌بازگشتِ​ «باورم نمی‌شه. کمتر از یه ساعت روی زره کار کردم‌جبران​ و خیلی بیشتر از وقتی که چکش رو ساختیم خسته‌ام.»

سولوس گفت: «کاملاً طبیعیه. چکش فقط یه هسته‌خودش​ می‌خواست، در حالی که این بار چهارتا هسته‌موفقیتمون​ با قدرتِ یکسان رو با هم ترکیب کردی.»

سولوس نفس‌نفس‌زنان ادامه داد: «یک ساعت مهار کردنِ این‌همه انرژی و هم‌زمان ترمیمِ هر تغییرِ‌کند​ شکلی که از برخوردِ پنج نوع مانای مختلف به وجود میاد، خیلی سخت‌تر از شش‌داری​ ساعت و نیم کار روی یه هسته‌ست. راستی، منم از پا دراومدم. واسه بازیابی زمان می‌خوام.»

لیث هرگز نشنیده بود که یک برج‌کاذبِ​ به نفس‌نفس بیفتد، اما می‌توانست حس کند‌می‌شه​ انرژیِ برج تا حدودی تحلیل رفته است.

لیث گفت: «فردا ادامه می‌دیم.»

«پس عملِ زینیا چی؟»

«خیلی خب! پس‌فردا.»

سولوس گفت: «اون روز با واستور‌هستهٔ​ قرار داری.» لیث با شنیدنِ این‌غیرممکن​ حرف رگباری از ناسزا به زبان آورد.

لیث برای حمامی طولانی به حمام رفت. بیش از یک ساعت وقت داشت و می‌خواست نهایتِ استفاده‌باید​ را از آن ببرد. زودتر به خانهٔ کامیلا رسید و از زمانِ پیش از بازگشتِ او استفاده‌خروجی​ کرد تا با سولوس شبیه‌سازی‌هایی انجام دهد و بفهمد چطور باید این مشکلِ غیرمنتظره را جبران کند.

لیث با خودش فکر کرد: «تقویتی که هستهٔ‌خودش​ کاذبِ نهایی از اوریکالکوم می‌گیره، موفقیتمون رو غیرممکن می‌کنه.‌غیرممکن​ چی می‌شه اگه خروجی رو ۳۰ درصد بیاریم پایین؟»

«اگه فقط از یه هسته استفاده می‌کردیم، کافی بود. اما چهارتا هسته‌ست، پس باید انرژیِ لازم‌انرژیِ​ واسه ترکیب نگه داشتن و حفظِ شکلِ درستشون رو هم در نظر بگیری. من باشم با‌حرف​ ۵۰ درصد شروع می‌کنم. این‌طوری اگه یه مشکلِ غیرمنتظرهٔ دیگه پیش بیاد، مانای کافی برات باقی می‌مونه.»

لیث تشر زد: «۵۰ درصد؟‌تقویتی​ این‌طوری کلی کریستالِ آبی، اوریکالکوم‌می‌گیره​ و موادِ اولیه هدر می‌ره!»

«آره، ولی یه شکستِ دیگه هم همون‌قدر هدررفت داره. ۵۰ درصد مقدارِ‌شبیه‌سازی‌هایی​ معقولیه و می‌ذاره اوضاع رو بسنجیم. اگه موفق بشیم، حداقل یه نقطهٔ‌هستهٔ​ شروع داریم، در حالی که یه شکستِ دیگه هیچی بهمون یاد نمی‌ده.»

لیث چنان غرقِ فکر کردن به حرف‌های سولوس‌خودش​ بود که اصلاً متوجهِ آمدنِ کامیلا نشد. کامیلا با‌غیرممکن​ دیدنِ چهرهٔ دمغ و درهم‌رفتهٔ او به وحشت افتاد.

کامیلا که از استعدادِ او در به خطر انداختنِ جانش روزی یک بار خبر‌می‌توانست​ داشت، نگران بود مبادا صدمه‌ای دیده باشد. دست روی شانه، سینه و بازوهایش کشید تا‌قرار​ ببیند زخمی شده است یا نه و پرسید: «لیث، حالت خوبه؟ همه‌چیز توی خانواده‌ات روبه‌راهه؟»

لیث گفت: «من خوبم، خانواده‌ام هم خوبن، نگران نباش.» اما چون همچنان با نگاهی تهی‌اگه​ خیره مانده بود، جوابش فقط نگرانیِ کامیلا را بیشتر کرد. جادوی نور می‌توانست هر زخمی‌باشم​ را درمان کند، جز زخم‌های کیفِ پولش را. لیث تقریباً داشت برای آخرین شکستش غصه می‌خورد.

کامیلا او را تکان داد تا مجبورش کند موقعِ‌پیش​ جواب دادن در چشمانش نگاه کند و پرسید: «به‌مشکلِ​ خاطرِ زینیاست؟ وضعیتش این‌قدر بده؟ فالماگ کتکش زده یا چی؟»

لیث گفت: «نه، نه،‌باید​ و نه.» محضِ احتیاط‌خودش​ آویزِ ارتباطی‌اش را چک کرد.

کامیلا پرسید: «پس‌واسه​ مشکل چیه؟ لطفاً‌می‌خوام​ با من حرف بزن.»

لیث با دیدنِ اینکه کامیلا چقدر‌هستهٔ​ نگرانش شده و تقریباً در آستانهٔ‌غیرممکن​ گریه است، احساس کرد آدمِ مزخرفی است.

با خودش فکر کرد: «نمی‌تونم بهش بگم دارم‌زمانِ​ واسه یه آزمایشِ شکست‌خورده غصه می‌خورم. فکر می‌کنه‌چطور​ یه احمقِ خودخواه و خسیسم. سولوس، تحلیل کن!»

سولوس با خنده گفت: «اگه یه روزی قصد داری حداقل به اندازهٔ فلوریا بهش‌اوریکالکوم​ واقعیت رو بگی، نمی‌تونی عیب‌هات رو پنهان کنی. فقط باهاش صادق باش. تازه‌ش هم،‌نگه​ اون همین الانش هم از خساستت خبر داره و تو هم اون‌قدرها خودخواه نیستی.»

لیث حقیقت را به او گفت.‌می‌خوام​ کامیلا صبورانه منتظر ماند تا تمامِ‌بیفتد​ غُرهایش را بزند و بعد گفت:

«احمق! الکی نگرانم کردی.»

سولوس با‌استفاده​ خودش فکر کرد:‌خانهٔ​ همه‌چیز طبقِ برنامه‌ست.

روی پای لیث نشست و پیش از آنکه بوسهٔ نرمی به‌هستهٔ​ او بزند، دست‌هایش را دورِ گردنش حلقه کرد و گفت: «واقعاً‌درصد​ بابتِ موادت متأسفم، اما مهم این است که اتفاقی برای خودت نیفتاده.»

لیث آغوشش را پاسخ داد و دست‌هایش روی موها و پهلوهای کامیلا لغزید، که باعث شد کامیلا از‌تحلیل​ روی لذت کمرش را قوس بدهد. با شوری فزاینده شروع به بوسیدنِ یکدیگر کردند و تمامِ نگرانی‌های روزمره‌شان‌آورد​ را از یاد بردند، گویی هر بار که یکدیگر را لمس می‌کردند، جریانِ الکتریسیته از زیرِ پوستشان عبور می‌کرد.

کامیلا پرسید: «حالا بهتر شد؟» صدایش‌هستهٔ​ نالهٔ نرمی بود که علاوه بر‌غیرممکن​ چیزهای دیگر، روحیه‌اش را هم بالا برد.

«خیلی زیاد.»

کامیلا از جا بلند شد و گفت: «آن‌قدر خسته‌ام که نمی‌توانم‌هستهٔ​ آشپزی کنم و حدس زدم تو هم همین‌طور باشی، برای همین میزی‌بیاریم​ در رستورانِ ولوریان برایمان رزرو کردم. باید عجله کنیم، وگرنه دیرمان می‌شود.»

متوجهِ حالتِ چهرهٔ‌واسه​ مأیوسِ لیث شد‌می‌خوام​ و بی‌درنگ اضافه کرد:

«تازه ساعت هفتِ عصر است، دیوانه. تمامِ عصر و شب را وقت داریم.‌می‌کنه​ هفته‌هاست که با هم بیرون نرفته‌ایم و واقعاً دلم برایت تنگ شده. با‌شکلِ​ من شام می‌خوری؟ مهمانِ من، تا ضررهای مالی‌ات را فراموش کنی.» و خندید.

لیث پاسخ داد: «با بیرون رفتن برای شام موافقم، اما نه با‌شبیه‌سازی‌هایی​ اینکه تو صورت‌حساب را حساب کنی.» و معده‌اش در تأییدِ این حرف‌هستهٔ​ قاروقور کرد. آزمایشِ جادوآهنگری، حتی با وجودِ شکست، انرژی‌اش را کشیده بود.

لیث ادامه داد: «من حساب می‌کنم، تا بابتِ ترسی که به جانت انداختم عذرخواهی کنم.‌می‌گیره​ تازه، بعد از اینکه حدود ۲۰ سکهٔ طلا ضرر کرده‌ام، پس‌انداز کردنِ چند سکهٔ مس دردی‌شکلِ​ را دوا نمی‌کند. آن هم بدونِ در نظر گرفتنِ اوریکالکوم، چون هیچ قیمتی در بازار ندارد.»

حرف‌هایش باعث شد خنده در گلوی کامیلا بپرد. ۲۰ سکهٔ طلا بیشتر از چیزی‌می‌توانست​ بود که مانوهار برای درمانِ نابیناییِ زینیا درخواست می‌کرد. یک سکهٔ طلا برابر با‌واستور​ ۱۰۰ سکهٔ نقره ارزش داشت. حتی حقوقِ یک بازپرس هم به نقره پرداخت می‌شد.

مبلغی که لیث‌خودش​ توصیف کرد برای خریدِ‌کاذبِ​ یک خانه کافی بود.

«آن‌قدر زیاد؟» ناگهان‌ببرد​ حالتِ چهرهٔ گرفته‌اش‌کامیلا​ بسیار درک‌پذیرتر شد.

آهی کشید و گفت: «بله، اما احتمالاً‌جبران​ بیشتر از این‌ها هدر می‌دهم. آدم باید‌اوریکالکوم​ خیلی شکست بخورد تا به موفقیت برسد.»

غذا خوب بود و شراب عالی. لیث برای کامیلا از‌برج​ گله‌های الینا دربارهٔ برنامهٔ کاری‌اش گفت و اینکه قصد دارد‌است​ اگر لیث وقتِ بیشتری با خانواده‌اش نگذراند، کامیلا را برباید.

کامیلا گفت: «به او بگو که من کاملاً‌نهایی​ با این قضیه موافقم. فقط باید رئیسم را‌خروجی​ بیهوش کند و بعد من کاملاً در اختیارش هستم.»

در میانِ آن حال‌وهوای شاد و حضورِ آرام‌بخشِ کامیلا، لیث سرانجام توانست بعد‌انجام​ از هفته‌ها کار، مبارزه یا تمرینِ بی‌وقفه استراحت کند. بدنش احساسِ سبکی می‌کرد‌نهایی​ و اضطرابی که در دو روزِ گذشته ذهنش را کدر کرده بود، ناپدید شد.

پسر، خیلی خوشحالم که‌باید​ برای شام اومدیم بیرون. واقعاً‌فکر​ به یه استراحت نیاز داشتم.

«آره، برام سؤاله که عینِ همین حرفا‌هرگز​ رو قبلاً کجا شنیده بودم. آها آره،‌می‌توانست​ خودم گفتم! فقط تو مثلِ همیشه گوش ندادی.»

سولوس شاکی بود، اما تمامِ‌تقویتی​ ایده‌هایی را که در ذهنِ حالا‌موفقیتمون​ شفافِ لیث جرقه می‌زد، یادداشت کرد.

کامیلا گفت: «ببخشید که‌می‌خوام​ حال‌وهوا را خراب می‌کنم،‌برج​ اما باید به تو بگویم.

«کاری که امروز برای زینیا کردی فوق‌العاده بود. تو را با خودم آوردم‌شبیه‌سازی‌هایی​ چون می‌خواستم به او اطمینان‌خاطر بدهی، اما تو خیلی بیشتر از این‌ها کار کردی.‌نهایی​ تو به خواهرم امید دادی و حتی اجازه دادی برای اولین بار مرا ببیند.

«نمی‌دانم چطور از تو تشکر کنم. هرگز‌نهایی​ فکر نمی‌کردم زینیا را این‌قدر خوشحال ببینم،‌اگه​ این برای من یک دنیا ارزش داشت.»

لیث گفت: «تو هیچ‌چیز را خراب نمی‌کنی. وقتی خواهرِ من هم‌موفقیتمون​ بیمار بود، دقیقاً همین احساسِ تو را داشتم.» این حرف به‌لازم​ کامیلا قدرت داد تا سؤالی را بپرسد که از دیروز عذابش می‌داد.

کامیلا پرسید:‌بازیابی​ «همه‌چیز بینِ‌می‌خوام​ ما روبه‌راه است؟»

«منظورت چیست؟» لیث‌استفاده​ اصلاً نمی‌دانست کامیلا دربارهٔ‌کامیلا​ چه چیزی حرف می‌زند.

ناولها | novelha.net