چپتر 349: فصل 349
0در حالی که دیگران پس از چند بارنیم تلاش مسیرِ موانع را در زمانِ مقرر طیخودش میکردند، او فقط به یک بار تلاش نیاز داشت.
اگر دویدن دورِ اردوگاه با کولهپشتیِ سنگین آنها را خسته و غرق در عرقارتش میکرد، لیث کاملاً سرحال و قبراق از آن بیرون میآمد. این گروه برایش هیچ معناییمثلِ نداشت؛ میدانست که پس از شش ماه بر اساسِ نتایجشان از هم جدا خواهند شد.
هر روز باید پیش از طلوعِ آفتاب بیدار میشدند و برای نظافتِ آسایشگاه، آماده کردنِ یونیفرمهای روزانه و رسیدگی به بهداشتِسنتها فردی، تنها نیم ساعت فرصت داشتند. لیث با استفاده از جادوی روزمره سهمِ خودش را در کمتر از پنج دقیقه انجامبالا میداد و وقتِ زیادی برایش میماند تا دوشِ آبِ گرم بگیرد و بدونِ اینکه صورتش را خطخطی کند، اصلاحِ خوبی داشته باشد.
زمان در آنجا تجملِروزانه ارزشمندی بود، اما اوتنها از پسِ داشتنش برمیآمد.
پیش از صبحانه، تمریناتِ بدنیِ انفرادی را زیرِ نظرِ گروهبانفرصت انجام میدادند، اما مهم نبود گروهبان چه تمرینی انتخاب کند،انجام لیث آن را به آسانیِ آب خوردن پشتِ سر میگذاشت.
آرامبخشترین لحظهٔ روز، دو ساعت کلاسِ آموزشیِ پس از صبحانه بود.ارزشها در آن زمان، دربارهٔ تمریناتی که در روزهای آینده انجام میدادند، استراتژیِکیا نظامی، یا ارزشها، سنتها و اخلاقیاتِ ارتش به آنها آموزش داده میشد.
پس ازمهم آن، کابوسِتمرینی واقعی آغاز میشد.
تپر پرسید:کردنِ «کیا اینجا تجربهٔرسیدگی مبارزهٔ تنبهتن دارن؟»
لیث مثلِ همیشه در پاسخ دستش راتنها بالا برد. دستاوردهایش گروهبان را به همانروزمره اندازه که شگفتزده میکرد، آزار هم میداد.
آخه چطور یه آدم بهدربارهٔ این جوونی اینقدر تجربه داره؟نظامی من عمرمو تلف کردم یا چی؟
این یکیمهم از پرتکرارترینتمرینی افکارش بود.
تپر توضیح داد: «مهم نیست قدبلندید یا کوتاه، مرد هستید یا زن. تکنیکهای مبارزه جوری طراحیسهمِ شدن که به ضعیفها اجازه میدن قویها رو شکست بدن و بر اختلافِ وزن، قد یاصورتش هر دو غلبه کنن. یه سربازِ ماهر میتونه بهراحتی هر آدمِ آموزشندیدهای رو از پا دربیاره.»
میدن، کوتاهقدترین دخترِ یگان،رسیدگی پرسید: «اگه حریف همسطحِنیم خودمون مهارت داشته باشه چی؟»
«اونوقت یا با تاکتیک و روحیهٔ جنگندگیروزهای شکستشون میدید، یا به درگاهِ خدایان دعاارتش میکنید که با یه صاعقه بزنن نابودشون کنن.»
هیچکس از این جواب خوشش نیامد. لیث یکی ازمیگذاشت سه نفری بود که دستشان را بالا برده بودند،استراتژیِ و این یعنی احتمالاً باز هم بدونِ شکست باقی میماند.
تمرین شاملِ یک تکنیکِ سادهٔ خلعسلاحِ چاقو بود که گروهبان با استفاده از لیول به عنوانِ حریفِ تمرینی،کمتر آن را نشان داد. مهاجم سعی میکرد ضربه بزند، و مدافع باید جاخالی میداد یا دستِ چاقودار را سدداشته میکرد و بعد مچِ حریف را میگرفت و آن را همراه با بازو میچرخاند تا او را تسلیم کند.
در بخشِ اولِ تمرین، همه موظف بودند طبقِ نقششانساعت در سناریو پیروز شوند یا شکست بخورند. هدف ازپنج این کار آشنایی با تکنیک و حرکتِ پاها بود.
در بخشِ دوم، مهاجم اجازه داشت مقاومت کند و برای ضدحمله تلاش کند.اخلاقیاتِ در این مرحله بود که لیث بیشتر از همیشه میدرخشید. او برای پیروزیمبارزهٔ از سرعت یا قدرت استفاده نمیکرد، بلکه فقط به تکنیکِ ناب تکیه داشت.
در نقشِ مهاجم، کوچکترین اشتباهِ حریف در مهارِ بازوی لیث، به ضربهٔکلاسِ آرنجی به صورتش ختم میشد و تمرکزِ بیش از حد روی بازوی او،داده به لیث فرصت میداد تا با استفاده از پاهایش حریف را زمین بزند.
«حرکت دادنِ پاهاتون رو فراموشرسیدگی نکنید، احمقها! لحظهای که از حرکتفرصت بایستید، هیچی جز یه کیسهبوکس نیستید!»
در نقشِ مدافع، لیث ازبهداشتِ کوچکترین حرکاتِ ممکن برای خلعسلاحِفرصت حریف و گرفتنِ چاقو استفاده میکرد.
بخشِ بعدیِ تمرین دربارهٔ نشانهگیریدربارهٔ و یادگیریِ نحوهٔ استفاده از چوبدستیهایارزشها جادویی به عنوانِ سلاحهای دوربرد بود.
ویپلی پرسید: «قربان، چرا به جای تیر یا پرتابههای دیگه ازلحظهٔ چوبدستی استفاده میکنیم؟» او شکارچیِ ماهری بود. اشتیاق داشت استعدادش رااخلاقیاتِ نشان دهد، اما پیش از آن هرگز از چوبدستی استفاده نکرده بود.
گروهبان تپر گفت: «از وقتی جادوآهنگری به وجود اومد، پرتابهها ازفرصت رده خارج شدن.» وسوسه شد بپرسد کسی دلیلش را میداند یامیداد نه، اما حتی او هم از دیدنِ دستِ لیث خسته شده بود.
«حتی رایجترین زرههای افسونشده هم به یه غلافِ گرانشی مجهزن که به اشیاءِ سریعیروزمره که نزدیک میشن واکنش نشون میده و وزنشون رو اونقدر کم میکنه که مثلبگیرد نخود بیخطر میشن. قدیما سلاحهای دوربرد رو برای شلیکِ پرتابههای پرسرعت میساختن، مثل این.»
تپر چیزی شبیه به یک هفتتیر را از آویزِ بُعدیاش بیرون آورد. خشابش را رویآموزش یکی از آدمکهای تمرینی که زرهِ کهنهای به تن داشت خالی کرد و صدای شلیکهای بلندیپاسخ به راه انداخت. بیشترِ گلولهها به هدف خوردند، اما حتی یک خراش هم به جا نگذاشتند.
«همونطور که میبینید، این تیکه آشغال پرسروصدا و بدقلقه. باید نشانهگیریتون روکلاسِ تمرین کنید و کلی عاملِ مختلف رو در نظر بگیرید. مثلِ دقتِآموزش خودِ سلاح، فاصله از هدف، باد، اصطکاکِ هوا و خیلی چیزای دیگه.»
«جادو انرژیه و از این چیزا تأثیر نمیگیره و حتی غلافِفرصت گرانشی هم در برابرش بیقدرته. فقط یه مانعِ فیزیکی میتونه پرتابههای جادوییوقتِ رو مسدود کنه. برای همینه که به چوبدستیهای جادوی زمین مجهز شدید.
اینا میتونن در برابرِ همهٔ تهدیدها محافظتِ فوری براتونساعت فراهم کنن، تازه بماند که موانعِ جادوی زمین تنهاپنج موانعی هستن که میتونن جلوی هر عنصرِ دیگهای رو بگیرن.»
اینهمه حرف زد که فقط بگه نیرو مساوی است با جرم ضربدر شتاب.اخلاقیاتِ زرههای افسونشده جرمِ همینجوری کمِ گلولهها رو پایین میارن و تقریباً به صفر میرسونن.تنبهتن تو اون مرحله دیگه سرعت اهمیتی نداره. هر چیزی ضربدر صفر بازم میشه صفر.
لیث در دل آه کشید.
خیلی وقت بود رؤیای اینو داشتم که واسه خودم یه تفنگ به عنوانِ سلاحِ مخفی بسازم، ولیخودش بعد از اینکه یونیفرمم رو گرفتم، تازه فهمیدم غلافِ گرانشی هم وجود داره. واقعاً عجیبه که جادوآهنگریکند و کیمیاگری چطور اجازه میدن چیزای نادری مثلِ جادوی همجوشی و گرانش رو تو رایجترین اشیاء جا بدی.
تپر ادامه داد: «بهتون یاد میدم با توجه به شرایط استفاده از کدوم چوبدستی بهتره.سهمِ به عنوانِ یه قاعدهٔ کلی، جادوی آتش برای فضاهای باز و دشمنانی که دورِ هماینکه جمع شدن مناسبتره. صاعقه بهخصوص در برابرِ پیادهنظامِ سنگین مؤثره، چون از محافظتِ فلز عبور میکنه.»
برخلافِ انتظاراتِ تپر، لیث در کار با چوبدستیها مهارتی نداشت. اولین تلاشهایش تقریباًاخلاقیاتِ به اندازهٔ بقیه ناشیانه بود. با این حال، تجربهاش در جادو حرف نداشت،مبارزهٔ پس فقط با چند بار تلاش توانست بالاترین امتیاز را از آنِ خود کند.
در پایانِ چهار هفتهٔ اول، هر یک از اعضای واحد کارنامهٔ خودکلاسِ را دریافت کردند. برخی مانندِ ویپلی، نمراتِ «الف» و «ب» زیادی گرفتندآموزش که اعتمادبهنفسش را بالا برد و احترامِ واحد را برایش به همراه آورد.
دیگران مانندِ میدن، آنقدر نمرهٔ «ج» گرفتند که دیگر نمیتوانستندساعت رؤیای عضویت در یک جوخهٔ نخبه را در سر بپرورانند.دقیقه و در آخر، لیث اصلاً نمیدانست کارنامهاش چه معنایی دارد.
لیث تکهکاغذ را به افسرِبهداشتِ فرماندهاش داد و پرسید: «ببخشید قربان.داشتند فکر کنم تو نمرههام اشتباهی شده.»
گروهبان جوابلحظهٔ داد: «به نظرِدربارهٔ من که عادیه.»
لیث گفت: «بازم معذرت میخوام قربان. منخوردن قبلاً تو یه مدرسهٔ دیگه درس خوندم، ولیتمریناتی هیچوقت نمرهٔ "هـ" نگرفته بودم. این مخففِ چیه؟»
«هیولا.»