چپتر 370: فصل 370
0لیث در سه سالِ گذشته کالّا را ندیده بود و فقط هر از گاهی که آویزِاحتمالی ارتباطیاش آنلاین میشد، با هم صحبت میکردند. لیث میدانست روندِ دوتکهکردنِ بیخطرِ هسته چقدر دشوار استلانه و فکر میکرد به خطر انداختنِ جانِ دوستش فقط برای یک دیدارِ دوستانه، حماقتِ محض است.
وقتی به گریفونِ سفید رسید، لیث از رئیسِ آکادمی خواستاین تا به استادش بگوید با او تماس بگیرد. وقت نداشتپیشینش برای پیدا کردنِ کالّا در جنگل پرواز کند و بگردد.
دیدارش با مارت،هرچند هرچند کوتاه، اطلاعاتِ حیاتیِخوبی خوبی به او داد.
وقتی لیث از مارت دربارهٔ محلِ حضورِ کالّا پرسید، اومحلِ پاسخ داد: «بعد از حملهٔ بالکور دیگه کالّا، اون وایتندیدم رو ندیدم. راستش فکر میکردم به دستِ یه والور کشته شده.»
«خیلی دوست داشتم با اسکارلت تماس بگیرم، اماداشته اون برای همیشه گریفونِ سفید رو ترک کرد.احتمالی ما یه سرورِ جنگلِ جدید داریم، سنتار، پرندهٔ رعد.»
به خاطرِ همینه که کالّا به کمکم نیاز داشت. لیث با خوددوش فکر کرد. حالا که اسکارلت رفته، هیچ بیدارشدهٔ ارشدی نیست که بتونه درمانشداشتند کنه. جادوی نور یکی از سختترین عناصریه که میشه توش به استادی رسید.
سنتار احساساتِ متناقضی دربارهٔ کالّا و لیث داشت. اولی را یک نامرده میدانست، کهبعد باعث میشد سنتار حتی از ایستادن در حضورش هم اکراه داشته باشد. دومی همدوست این ننگ را به دوش میکشید که اسکارلت او را یک تهدیدِ احتمالی میدانست.
با این حال، سنتار به یاد داشت که چطور رهبرِ پیشینش کالّاپرسید را دوستی نزدیک میدانست و امروک و محافظ چقدر لیث را دوستوالور داشتند. او بدونِ پرسیدنِ هیچ سؤالی، لیث را به اقامتگاهِ وایت برد.
وقتی کالّا از یک لانه حرف زده بود، ذهنِ لیث نوعی شبکهٔننگ طبیعی از غارها، یا شاید یک دانجن را تصور کرده بود. مکانیامروک پر از جسد و نامرده، که بهترتیب شکستها و موفقیتهای پژوهشهایش بودند.
ورودی طاقی سنگی بود که به یکداشته گذرگاهِ زیرزمینی راه داشت. این تنها بخشیتهدیدِ بود که لیث درست تصور کرده بود.
بهمحض اینکه قدم به داخل گذاشت، فکر کرد واردِ یک پنتهاوس در زمینِپاسخ خودشان شده است. اتاق شبیه به سرسرایی به نظر میرسید که ساخته شدهشده بود تا هیولاهای تکاملیافته بتوانند بدونِ نیاز به دگردیسی در آن حرکت کنند.
همهچیز بیشازحد بزرگ بود؛ از راهروهایی که به اتاقهای دیگرمحلِ میرفتند تا سقفِ بیش از ۴ متری. کفِ زمین صافندیدم بود و هیچ نقص یا لکهای روی آن به چشم نمیخورد.
این اصلاً یه غارِ طبیعی نیست.حضورش یکی همهچیز رو با جادوی زمینننگ تراشیده. لیث با تعجب فکر کرد.
«خدا رو شکر که اینجایی!» تودهٔ غولآسایی از خزِ قهوهای مثلِ یکدوش کامیون به سمتِ لیث یورش برد. لیث نترسید، صدای نوک را شناخته بود.داشتند لحظهای که بایک به او برخورد کرد، لیث فهمید چقدر اشتباه میکرده است.
حتی با وجودِ شتابِ نوک، ضربه بیشازحد ضعیف بود. خزشمحلِ پر از رگههای سفید بود و حالا که بهاندازهٔ کافیندیدم نزدیک شده بودند، لیث متوجهِ چند نقطهٔ تاس روی بدنش شد.
«دنبالم بیا.» نوک آستینِ چپِ لیث راخوبی گاز گرفت و بدونِ اینکه حتی منتظرِبعد جواب بماند، او را به جلو کشید.
لیث از این تماس برای استفاده از نشاطبخشی بهره برد. نوکاین حالا یک بایکِ بالغ بود. جثهٔ عظیمش ثابت میکرد که دستکم قدرتِنزدیک فیزیکیِ مادرش را به ارث برده و چقدر خوب تغذیه شده است.
چه بلایی سرش اومده؟ هیچ اثری از بیماری یا جراحت روی نوک پیدامیکشید نمیکنم، با این حال نیروی زندگیش به همون ضعیفیه که یه توله بود.بدونِ اونم از آزمایشهای کالّا آسیب دیده یا چی؟ لیث با خود فکر کرد.
آنها از چند اتاق گذشتند. هر کدام بزرگتر از خانهٔ لیث بود و پر ازحملهٔ تجهیزاتِ پیشرفته برای انواعِ پژوهشهای جادویی. حتی یک وجب از هیچ اتاقی نبود که با کتاببگیرم یا محافظهای جادویی برای جلوگیری از ریزشِ غار در اثرِ یک آزمایشِ ناموفق، پر نشده باشد.
آزمایشگاههای کیمیاگری و جادوآهنگریکوتاه چیزی نمانده بود لیث رادربارهٔ از شدتِ حسادت دیوانه کنند.
«کالّا پولِ اینهمه خرتوپرت رو از کجا آورده؟ فکر میکردم به نکرومنسیننگ علاقه داره، نه هنرهای سازندگی.» سولوس هرچه را دیده بودند یادداشت کرد، بهمحافظ این امید که وقتی به هیئتِ برجش برگشت، بیشترِ دستگاهها را بازسازی کند.
برخی از دستگاهها نسخهٔ پیشرفتهتریحضورش از چیزهایی بودند که اواین در بخشهای گریفونِ سفید دیده بود.
وقتی به مقصد رسیدند، لیث شکی نداشت که آنجا آزمایشگاهِمحلِ یک نکرومنسر است. چندین محفظهٔ شیشهای کنارِ دیوارها ردیف شدهندیدم بودند. در هر کدام جسدی درونِ مایعِ نگهدارندهٔ نیمهشفافی شناور بود.
کف و سقف پوشیده از دایرههای جادویی بود شبیهِ همانهایی که لیث در پژوهشهایبعد خودش دربارهٔ روح در پایگاهدادهٔ ارتش پیدا کرده بود. آنها با جادوی تاریکی رویدوست سنگ حک شده بودند. هدفشان این بود که جلوی پراکنده شدنِ انرژیهای رازآلود را بگیرند.
از جهتی، نکرومنسی شبیهِ جادوآهنگری بود. ساختنِ نامردهٔ برتر به مانای زیادی نیاز داشت و ازاحتمالی هر جسد فقط یک بار میشد استفاده کرد. دایرههای جادو با اشباع کردنِ فضا از انرژیِلانه تاریکی، شانسِ موفقیت را بالا میبردند و متراکم شدنش را به یک هستهٔ خونِ پایدار آسانتر میکردند.
کالّا وسطِ یکی از عجیبترین دایرههایی که لیث تا به حال دیده بود،میکشید افتاده بود. بدنش بیحرکت روی زمین افتاده بود و بیشترِ استخوانها و ماهیچههایش نمایانپرسیدنِ بود. هیئتِ هیولای تکاملیافتهاش تا حدی نامرده بود، بنابراین نیازی به نفس کشیدن نداشت.
هالهٔ کوچکِ تاریکی که بخشی از جمجمه و شکمش را پوشاندهحضورِ بود، ثابت میکرد که هنوز زنده است. لیث با شتاب بهمیکردم کنارِ کالّا رفت و متوجه شد یکی از حدقههای چشمش خالی است.
فقط آن یکی که هنوزاطلاعاتِ با تاریکی پوشیده شده بود،محلِ با نورِ سرخِ نامردگی روشن بود.
کالّا از روی بویش متوجهِ حضورِ لیث شده بود. گفت:دومی «پس بالاخره تونستی بهموقع برسی.» دیگر رمقی برایش نمانده بود. بیناییپیشینش اولین چیزی بود که چند روز پیش از دست داده بود.
«حرف نزن. توانِت رو نگه دار و بذار ببینم کاری از دستم برمیاد یاتهدیدِ نه.» لیث روی او نشاطبخشی را اجرا کرد و متوجهِ ناهنجاریِ نگرانکنندهای شد. درستسؤالی مثلِ نوک، بدنش در سلامتِ کامل بود، اما نیروی زندگیاش داشت جلوی چشمانش تحلیل میرفت.
«حرفم رو پس میگیرم.کوتاه بهم بگو اینجا چهداد اتفاقی افتاده، وگرنه سالم میمیری.»
کالّا جواب داد: «چیزِ زیادی برای گفتن نیست. به مراحلِ پایانیِ پژوهشمپرسید رسیده بودم. بدنم الان میتونه بدونِ اینکه نابود بشه، مقادیرِ عظیمی ازوالور انرژیِ تاریکی رو تحمل کنه و هستهٔ مانام از قفسش آزاد شده.»
«تنها کاری که باقی مونده بود این بود که به دو نیمهٔ بینقص تقسیمش کنم واحتمالی یکی رو توی یه کریستالِ جادو که از قبل آماده کرده بودم، ذخیره کنم. ماهها طول کشیدحرف تا طولِ موجش رو طوری تنظیم کنم که با هستهام یکی بشه. سختترین بخشش این بود که...»
لیث حرفشباعث را قطع کرد:حضورش «چه اتفاقی افتاد؟»
«تقسیم کردنِ هستهٔ مانا کاملاً موفقیتآمیز بود. افسوس که بخشِ بیرون کشیدنشپرسید از این بدتر نمیشد. کار رو دستکم گرفتم و بهاش رو پرداختم. فکرکشته میکردم تبدیل شدن به لیچ هم درست مثلِ هر طلسمِ نکرومنسیِ برترِ دیگهایه.»
«دایرههای جادویی که آماده کرده بودم برای مهار کردنِ جادوی تاریکی بینقصان، اماپاسخ غیر از اون هیچ فایدهای ندارن. بهمحضِ اینکه یکی از دو هستهٔ جدید روخیلی از بدنم بیرون آوردم، مثلِ دود ناپدید شد و فقط جزءِ تاریکیاش باقی موند.»
«بهزور سعی کرد دوباره با نیمهٔ باقیموندهٔ هستهٔ مانام ترکیب بشه، اما هستهام ازمیکشید قبل تو وضعیتِ بحرانی بود. برای شروعِ تقسیم، هم بدنم و هم هستهام رو درسؤالی معرضِ فشارِ عظیمی قرار دادم. این عدمِ تعادلِ ناگهانی چیزی نمونده بود من رو بکشه.»
«از همون لحظه، روزبهروز ضعیفتر شدم.اکراه تمامِ طلسمهای نوری رو که بلددوش بودم امتحان کردم، اما بیفایده بود.»