---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 745: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 745: بدون عنوان

0

«هرگز نمی‌خواستم مرا در وضعیتِ سقوط‌کرده‌ام ببینی و مجبورت کنم مثلِ یک‌دستِ​ جانورِ هار شکارم کنی و از پا درآوری. برای همین پیش‌تر هرگز‌آشنای​ جوابِ صدا زدن‌هایت را ندادم و اگر مستأصل نبودم، با تو تماس نمی‌گرفتم.

«می‌دانی چیست، ای لیگینِ قدرتمند، تنها چیزی که‌چشمانش​ دربارهٔ من درست گفتی این بود که باید‌متوجه​ از همان اول نیمهٔ اژدهای خانواده را انتخاب می‌کردم!»

زناگروش به هیئتِ اژدهای سایه‌اش دگردیسی کرد و جثه‌ای را به رخ کشید‌چشمانِ​ که با جثهٔ پدرش رقابت می‌کرد. چنگال‌های شکافندهٔ آسمانِ بیترا دستِ راستش را‌موگار​ پوشانده بود و با همان خشمی می‌تپید که صاحبشان را در بر گرفته بود.

چشمانِ لیگین از دخترش به سمتِ طراحیِ آشنای‌خورد​ سلاحی که در دست داشت چرخید و سرانجام‌نخستین​ معنیِ حرف‌های موگار در آخرین محنتِ لیث را فهمید.

تهدیدی که با آن روبه‌رو بودند، فراتر از دیوانهٔ معمولی‌ای بود‌بیترا​ که در پیِ زندگیِ ابدی است. این ارباب هر کسی که‌سمتِ​ بود، توانسته بود تعادلی را که لیگین می‌شناخت به هم بزند.

دورگهٔ اژدها-باستانیِ‌عزیزم​ روبه‌رویش گواهِ‌حالا​ این موضوع بود.

لیگین پرسید: «برای چه به کمکم نیاز داری، عزیزم؟» صدایش حالا‌صاحبشان​ آرام بود و هیچ قضاوتی در چشمانش دیده نمی‌شد. زناگروش چنان‌چرخید​ جا خورد که بی‌آنکه حتی خودش متوجه شود، به هیئتِ انسانی‌اش بازگشت.

برای نخستین بار در بزرگسالی‌اش،‌دیده​ لیگین به جای یک نگهبان، مانندِ‌خودش​ یک پدر با او حرف می‌زد.

«من—» زناگروش چند قرن سن داشت. تغییراتِ موگار را به شکل‌هایی دیده‌دستِ​ بود که غیرممکن می‌پنداشت، با قدرتمندترین موجوداتِ روی سیاره بی‌آنکه خم به‌آشنای​ ابرو بیاورد جنگیده بود، با این حال نمی‌توانست جلوی لکنتِ زبانش را بگیرد.

نفرت از لیگینِ نگهبان آسان بود. اما نفرت از پدری‌نمی‌شد​ که در کودکی برایش قصهٔ شب می‌خواند و تقریباً هرچه از‌بار​ جادو می‌دانست را به او آموخته بود، کاملاً ماجرای دیگری بود.

از اینکه حسادتش به امپراتریس جادو را پیشِ او فاش کرده بود و مانندِ کودکی لجباز‌سمتِ​ فریاد می‌کشید و هیئتِ دورگه‌اش را مثلِ اسباب‌بازیِ تازه‌ای به رخ می‌کشید، به‌شدت احساسِ حماقت می‌کرد. چنان‌بودند​ امضای انرژیِ قدرتمندی از خود ساطع کرده بود که اگر لیگین می‌خواست، احتمالاً می‌توانست ردش را بگیرد.

زانو زد و با گریه گفت: «خیلی سردرگمم، بابا. من این کار‌متوجه​ را شروع کردم چون قدرتِ بیشتری می‌خواستم. چون می‌خواستم آن‌قدر قدرتمند شوم که‌من—​ به این سیارهٔ احمق نشان دهم با طرد کردنم چه اشتباهی کرده است!»

برای یک جانورِ جادویی، تبدیل شدن به جانورِ امپراطور به این معنا بود که‌پوشانده​ موگار آن‌ها را پذیرفته است. به همین دلیل بود که کمکِ سیاره را دریافت‌چرخید​ می‌کردند تا هیئتِ قدیمی‌شان را کنار بگذارند و تکاملی بی‌درد به آن‌ها اعطا می‌شد.

اما برای مسخ‌شدگان، تبدیل شدن به یک باستانی پست‌ترین نقطه بود. به‌خورد​ این معنا بود که موگار آن‌ها را به‌کلی از نظمِ طبیعیِ جهان‌نگهبان​ جدا کرده و به وضعیتی پایین‌تر از نژادهای سقوط‌کرده تنزل داده است.

آن‌ها دست‌کم هنوز می‌توانستند‌آسمانِ​ تکامل یابند، در حالی که‌خشمی​ یک باستانی پایانِ خط بود.

«با این حال، پس از گذراندنِ زمانِ زیادی با ارباب، وقتی دیگر‌متوجه​ مثلِ یک جانور زندگی نکردم که فقط به فکرِ خوردن، زنده ماندن‌می‌زد​ و قوی‌تر شدن باشم، فهمیدم قدرت چیزی نیست که واقعاً دلم می‌خواهد.

«چیزی که واقعاً آرزویش را داشتم این بود که از گرسنگی‌ام رها شوم و از چیزهای کوچکی مثلِ بوییدنِ یک گل‌دخترش​ لذت ببرم، بی‌آنکه با لمسم پژمرده شود. حالا به پس گرفتنِ هرچه از دست داده‌ام خیلی نزدیکم، اما هرچقدر هم که تقلا‌پیِ​ می‌کنم، نمی‌توانم از این دیوارِ جدید عبور کنم و می‌ترسم دوباره همه‌چیز را خراب کنم.» هق‌هق کرد و قلبِ لیگین فشرده شد.

«مشکل چیست، دخترِ گلم؟»

سپس زناگروش همه‌چیز را دربارهٔ هستهٔ دوقلویش‌راستش​ و ناتوانی‌اش در بیدار شدن یا دسترسی‌لیگین​ به توانایی‌های قدیمی‌اش برای او تعریف کرد.

زناگروش گفت: «می‌دانی مشکلم چیست، بابا؟ تمامِ فنونِ تنفسی را که در این‌شود​ سال‌ها یاد گرفته‌ام امتحان کردم، اما تنها نتیجه‌اش این احساس بود که اگر‌چند​ یک حرکتِ اشتباه بکنم، هستهٔ جدیدم بیش‌بار می‌شود و بدنِ جدیدم از دست می‌رود.»

«و حق با توست. آزمایشِ دیوانه‌وارِ ارباب فقط بدن‌ها و هسته‌هایی ساخته که می‌توانند در‌خشمی​ برابرِ انرژیِ آشوب دوام بیاورند؛ انرژی‌ای که در حالتِ عادی کالبدِ فیزیکیِ یک مسخ‌شده را‌معنیِ​ ویران می‌کند. اما این کار وضعیتِ تو را به‌عنوانِ یک مسخ‌شدهٔ باستانی درمان نکرده است.

«متأسفم، زورت، اما داشتی‌حالا​ خودت را فریب می‌دادی؛ هنوز‌دیده​ خیلی مانده تا عادی باشی.

«هستهٔ ترول نمی‌تواند انرژیِ تاریکی را پردازش کند، درست همان‌طور که هستهٔ سیاه‌چشمانِ​ از پردازشِ عنصرِ نور عاجز است. این امر رابطهٔ همزیستیِ خاصی می‌سازد که به‌آخرین​ تو اجازه می‌دهد هیئتِ انسانی‌ات را حفظ کنی، اما قضیه به همین‌جا ختم می‌شود.

لیگین گفت: «هر دوی آن‌ها هنوز هسته‌های سقوط‌کرده‌اند، پس نمی‌توانند بیدار شوند. هر تلاشی روی‌بازگشت​ هستهٔ سقوط‌کرده باعث می‌شود منفجر شود و طعمهٔ هستهٔ سیاه گردد، و درجا تو را‌غیرممکن​ بکشد. فکر نمی‌کنم دیگر بتوانی بدونِ هستهٔ ترول زنده بمانی. بیش از حد تغییر کرده‌ای.»

زناگروش اشک‌هایش را پاک کرد‌پدرش​ و گفت: «وای، هسته‌های سقوط‌کرده؟ واقعاً‌بیترا​ وجود دارند؟» لیگین سر تکان داد.

«باورم نمی‌شود. من با باستانی‌ترین موجوداتِ موگار زندگی می‌کنم — البته‌چنان​ به‌جز نگهبانان — و هیچ‌کس نتوانست بفهمد دردمان چیست. اما تو فقط‌جای​ با نگاه کردن به هولوگرامم همه‌چیز را فهمیدی. می‌توانی درمانم کنی، بابا؟»

لیگین که داشت به لیث فکر می‌کرد، گفت: «راستش را بخواهی — و من‌لیگین​ این را زیاد نمی‌گویم — نمی‌دانم. تو شکلِ تازه‌ای از حیات هستی، پس فقط برای‌لیث​ اینکه بفهمم به چه چیزی تبدیل شده‌ای کمی زمان می‌خواهم، اما به وضعیتت نسبتاً خوش‌بینم.»

آن ناهنجاری هم یک دورگهٔ مسخ‌شده بود، با این حال‌حتی​ سقوط نکرده بود، توانسته بود خودش را بیدار کند، زندگیِ کاملی‌مانندِ​ داشت و حتی در مسیرِ رسیدن به مقامِ نگهبان قدم برمی‌داشت.

اگر می‌تونستم نحوهٔ کارکردِ هستهٔ مانا و نیروی زندگی‌اش رو بررسی کنم، می‌تونستم‌راستش​ دخترِ کوچولوم رو درمان کنم. اما نمی‌تونم ریسک کنم و بذارم از وجودش‌دست​ باخبر بشه. تا وقتی زورت با ارباب کار می‌کنه، خطری برای تعادل محسوب می‌شه.

چشمانِ زناگروش پر از امید‌آرام​ شد و گفت: «واقعاً؟ فکر‌نمی‌شد​ می‌کنی می‌توانی به ما کمک کنی؟»

لیگین پاسخ داد: «بقیه؟ شاید. باید آن‌ها را ببینم تا مطمئن شوم. تو؟ قطعاً. اما اول باید‌طراحیِ​ هویتِ ارباب و جایی را که می‌توانم باستانی‌ها را پیدا کنم، به من بگویی. می‌توانم این اطلاعات‌فراتر​ را در ازای امنیتِ تو با دیگر نگهبانان معامله کنم، اما در موردِ بقیه هیچ قولی نمی‌دهم.»

امیدِ زناگروش رنگ باخت و جای خود را به عزمِ‌حتی​ همیشگی‌اش داد: «واقعاً از من می‌خواهی به خانواده‌ام و تنها‌نگهبان​ کسی که از روزِ سقوطم به من اهمیت داده، خیانت کنم؟»

«آن‌ها خانوادهٔ تو نیستند! از نامردگان هم بدترند. باستانی‌ها جانورانِ مجنونی‌بیترا​ هستند که به هرچه دست می‌زنند، نابودش می‌کنند. هر کدامشان بیشتر از‌طراحیِ​ کلِ نژادِ خون‌آشام قربانی گرفته‌اند! ارباب هم دست‌کمی از یک باستانی ندارد.

«موجوداتِ زنده‌ای که فدای آزمایش‌های جنون‌آمیزش شده‌اند سر‌چشمانش​ به میلیون‌ها می‌زند. نباید اجازه داد زنده بماند.‌متوجه​ موگار تحملِ یک آرتان گریفونِ دیگر را ندارد.»

زناگروش گفت: «پس من چه؟ من هم یک باستانی‌ام، چه‌می‌تپید​ چیزی مرا از بقیهٔ مسخ‌شدگان متمایز می‌کند؟ اگر من نبودم،‌دست​ ارباب هرگز به رازهای بیداری یا جنونِ آرتان پی نمی‌برد!»

«به مادرِ بزرگ قسم! تو دخترِ کوچولوی منی، تفاوتِ لعنتی‌اش همین‌خودش​ است! من هر روز از جان‌های بی‌شماری محافظت می‌کنم. انسان‌ها، جانوران، نامردگان،‌حرف​ گیاهان، و تنها نقطهٔ مشترکشان این است که ذره‌ای برایم اهمیت ندارند.

«می‌توانم هر از گاهی خودخواه باشم، به‌خصوص وقتی‌چنگال‌های​ پای خانواده‌ام در میان باشد. به خانه برگرد و‌صاحبشان​ قول می‌دهم تمامِ تلاشم را بکنم تا نجاتت دهم.»

ناولها | novelha.net