چپتر 234: فصل 234
0پروفسور فارگ ازگفت جایگاهش بالای درختان،بود در آتشِ حسادت میسوخت.
آخه چطور یه آدم به این جوونی میتونه از الان یه بیدارشدهجادوگرِ باشه؟ من تمامِ زندگیم رو وقفِ تاج کردم تا اینکه تازه انتخاب شدمتخصصهای عضوِ نعشِ ملکه بشم. با این حال، نمیفهمم چرا بانو تایریس اینقدر نگرانشه.
اون فقط یهکیش بچه احمقه کهجنگ زورش از عقلش بیشتره.
همراهانِ لیث باکند او همنظر نبودند.تعقیبکننده برعکس، شگفتزده شده بودند.
یوریال که نمیتوانست چشمانشصاعقهٔ را باور کند، گفت:جادوگرِ «اون صاعقهٔ تعقیبکننده بود!»
«اون یه طلسمِنمیتوانست جادوگرِ جنگه! آخهکند از کجا یادش گرفتی؟»
لیث جواب داد: «از کتابخونه.» طیِ ماههای گذشته، طلسمهایمیداد مختلفِ تخصصهای گوناگون را مطالعه کرده بود و دنبالِچون مواردی میگشت که تقلیدشان برایش از همه آسانتر باشد.
وقت نداشت اصولِ جادوی بدلیِ نهفته در هر کلاسِجادوگرِ جادو را درک کند، برای همین روی طلسمهایی تمرکزماههای کرده بود که با طلسمهای شخصیِ خودش نقطهٔ اشتراکی داشتند.
صاعقهٔ تعقیبکننده در واقع فقط نسخهٔ جادوی هوای ردهٔ ۴ از طلسمِ نیزههایجواب کیش و ماتِ خودش بود. طلسمِ واقعیِ جادوگرِ جنگ به شخص اجازه میداد درمیگشت حینِ اجرای طلسم، اهدافش را نشانهگذاری کند؛ کاری که لیث نتوانسته بود بازسازیاش کند.
با این حال، چون یک جادوگرِ راستین بودصاعقهٔ و از واکنشهای تقویتشدهاش بهره میبرد، میتوانست مسیرِگرفتی هر آذرخش را به ارادهٔ خود تغییر دهد.
یوریال که فقط نیمی از حرفش شوخی بود،اجازه گفت: «پسر، چطور وقت کردی یه تخصصِ دیگه همبازسازیاش یاد بگیری؟ اونم خودآموز؟ داری اعتمادبهنفسم رو نابود میکنی!»
گاهی اوقات بودن در کنارِ کسی که دو سال ازجنگه او کوچکتر بود، اما قدرتِ بیشتر، ظاهراً استعدادِ بالاتر وطلسمهای منبعِ بیپایانی از شگفتیها داشت، باعث میشد بهشدت احساسِ تزلزل کند.
فلوریا به هر دوصاعقهٔ تشر زد: «کمتر فک بزنیدجنگه و بیشتر طلسم اجرا کنید.»
«خودتون که اون ضربالمثل رو میدونید: "جایی کهصاعقهٔ یه کلکر هست، منتظرِ صدتای دیگه هم باش."گرفتی باید قبل از اینکه برگردن، انگشترهامون رو شارژ کنیم.»
لیث از هیچکدام از انگشترهایشواقعیِ استفاده نکرده بود، بنابراین فقط وانموداجرای کرد دارد آنها را شارژ میکند.
از این فرصتکند استفاده کرد تا بهبود رفتارِ عنکبوتها فکر کند.
لیث گفت: «حق با توئه. این منطقی نیست. وقتی داشتنکجا با من میجنگیدن، متوجه شدم میتونن برای خودشون فکر کنن.مختلفِ باید میفهمیدن استراتژیشون بیفایدهست. مگه اینکه فقط داشتن زمان میخریدن!»
فلوریا به بختِ بدشانچشمانش لعنت فرستاد: «لعنت بهصاعقهٔ من و این پیادهرویِ احمقانه!»
«بیاید پرواز کنیم و از اینجا بریم.» هنوز حرفش تمام نشده بودطلسم که زمینِ زیرِ پایشان به شنِ روان تبدیل شد و شاخکهایی ازمیتوانست جنسِ خاک دورِ دستوپایشان پیچید و آنها را به درونِ زمین کشید.
هر پنج نفر هماهنگ واکنش نشان دادند و با بلینک کردن از شنِ روانجواب خارج شدند. شاخکها با عبور از بقایای طلسمهای بُعدی به دو نیم شدند. با ازتقلیدشان کار افتادنِ طلسمی که به آنها جان میبخشید، شاخکهای جداشده دوباره به گِل تبدیل شدند.
فلوریا دستورکند داد: «فاصلهتونصاعقهٔ رو حفظ کنید!»
«اگه قبل از پیدا کردنِ موقعیتِ دشمنگفت دورِ هم جمع بشیم، فقط هدفِ راحتتریکجا براشون میشیم. آماده باشید دوباره بلینک کنید.»
لیث بینشِ حیات را فعال کرد و سرش را به اطراف، بالا و پایین چرخاند تا اینکه جوابشانچون را پیدا کرد. در حالی که گروه با موجِ کلکرهای کوچک میجنگید، چند هیولای کاملاً بالغ به اندازهٔتخصصِ گاوِ نر، زیرِ پایشان زمین را کنده و آن محوطه را به یک تلهٔ مرگ تبدیل کرده بودند.
نقطهٔ قوتِ جوجهها فقط در تعدادشان بود، اما کلاکرهای سرباز جانورانِ جادوییِ کاملاً بالغی بودندداد و میتوانستند از جادوی آب و خاک استفاده کنند. آنها نهتنها از نظرِ فیزیکی بسیاربرایش قویتر از یک جوجه بودند، بلکه آنقدر هوش داشتند که چنین دشمنانِ خطرناکی را دستکم نگیرند.
زیردستانشان را مجبور کرده بودند نقشِ گوشتِ دمِ توپ را بازییادش کنند تا خودشان میدان را برای تضمینِ پیروزیشان آماده کنند. جوجههاگوناگون حتی اگر تمایلی به دور انداختنِ جانشان نداشتند، چارهای جز اطاعت نمیدیدند.
سربازها اقتدارشان را از مادرِ زاد و ولد گرفته بودند وطلسمِ او برایشان موجودی مطلق بود. سرپیچی از ارادهٔ او به اینگذشته معنا بود که همراه با متجاوزان، به شامِ برادرانشان تبدیل شوند.
لیث از نقشهٔ سربازها بیخبر بود،جنگ اما میتوانست حرکتشان را درست زیرِطلسم پایشان ببیند. فریاد زد: «این یه تلهست!»
«اونا زیرِ زمین قایم شدن. باید از اینجا بریم!» پیش از آنکه هشدارِ لیث بهداد همراهانش تمام شود، شاخکهای خاکیِ جدیدی از زمین بیرون زدند و او، یوریال و فلوریا راهمه گرفتند. در همان لحظه، کویلا و فریا درونِ گودالهایی افتادند که درست زیرِ پایشان باز شد.
کویلا از روی غافلگیری جیغ کشید، اما فریا پس از سوءقصدِ نافرجام بهجواب جانِ یوریال، درسش را یاد گرفته بود. خونسردیاش را حفظ کرد، برای نجاتِمواردی کویلا بلینک کرد و او را در امنیت روی درختی در همان نزدیکی برد.
سولوس به لیث که هنوز داشت تقلا میکرد دستانش رابود آزاد کند تا با بلینک دور شود، هشدار داد: «چهارتاطیِ کلکر که میتونن از جادو استفاده کنن زیرِ زمین هستن.»
«هستههای ماناشون فقط سبزِ روشنه، اما قدرتِ فیزیکیشون درمیداد حدِ محافظه، اون موقعی که هنوز یه رای بود. برایراستین کشتنِ یه آدمِ عادی فقط به یه ضربه نیاز دارن.»
لیث سر تکان داد و با استفاده از قدرتِ بدنیِ خالص، خودش را از قیدوبندها رها کرد. از جادویگذشته آب استفاده کرد تا شاخکهایی را که همراهانش را اسیر کرده بودند، منجمد کند. طلسم آنقدر قوی نبود کهبدلیِ آنها را کاملاً متوقف کند؛ لیث نمیتوانست ریسک کند و در این فرایند متحدانش را تا حدِ مرگ یخ بزند.
با این حال، موفق شد سرعتِ شاخکها را آنقدر کم کند که فلوریا آنها راکتابخونه ببُرد و خودش و یوریال را آزاد کند تا بتوانند بلینک کنند. لیث هم بههمه دنبالشان رفت، اما درختانی که روی آنها پناه گرفته بودند شروع به کج شدن کردند.
دو سرباز داشتند با جادوی خاک آنها را از ریشه درمیآوردند،طلسمِ در حالی که دو سربازِ دیگر بارانی از تکههای یخ، به کلفتیطلسمهای و بلندیِ یک بازو، ایجاد کردند تا جلوی فرارِ شکارشان را بگیرند.
گروه دوباره به جای امنی بلینک کرد، اما مانایشان روحینِ به اتمام بود. آنها در مبارزهٔ قبلی با تمامِ توان جنگیدهتقویتشدهاش بودند و بلینک طلسمی بود که مانای بسیار زیادی مصرف میکرد.
کویلا گفت: «لعنتی! اگه سعی کنیم پرواز کنیم، اون تیکههای یخ ما رو به سیخداد میکشن، ولی اگه هم پشتِ درختا قایم بمونیم، دوباره اونا رو از ریشه درمیارن. آخهبرایش چطور میتونن از زیرِ زمین ما رو ببینن و تو چطور میتونی همین کار رو بکنی؟»
کویلا داشت به مغزش فشار میآورد تا راهحلی برای این مخمصه پیدا کند، اما تاکتابخونه زمانی که دشمن پنهان بود، کارِ زیادی از دستشان برنمیآمد. او یک طلسمِ خاک اجراهمه کرد و با باز کردنِ حفرهای در زمین، یکی از کلکرها را تا حدی نمایان کرد.
لیث در حالی که از درخت پایین میپرید و نزدیکِ سربازِ حالا نمایانشده فرود میآمد،یادش فریاد زد: «با علامتِ من، با هر چی دارید به موقعیتم حمله کنید.» همراهانش بلافاصله متوجهِمیگشت قصدش شدند و دلشان میخواست به دیوانگیاش لعنت بفرستند یا دستکم سعی کنند جلویش را بگیرند.
با این حال، وضعیتشان آنقدر ناامیدکنندهجنگ بود که مجبور شدند نفسشان راطلسم برای خواندنِ وِردِ طلسمهایشان نگه دارند.
«حالا!» لیث بهمحضِ اینکه پایش به زمینبود رسید از جابجایی استفاده کرد و جایشجواب را با یک کلکرِ ماتومبهوت عوض کرد.
سرباز هنوز داشت سعی میکرد سر از کارِ این وضعیت دربیاورد که دو آذرخشداد به آن برخورد کرد. به لطفِ قرابتِ طبیعیاش با جادوی خاک، این موجود بهطورِ غریزیبرایش با استفاده از جادوی همجوشی از خودش محافظت کرده بود، در نتیجه زخمِ مهلکی برنداشت.
با این حال، شوک به قدری قوی بود که ناتوانش کند و سرباز را فلج برگرفتی جای بگذارد. فلوریا و فریا از این روزنه استفاده کردند و شمشیربهدست روی پشتش پریدند. سرتقلیدشان و بدنِ کلکر را با تیغههایشان شکافتند تا جایی که قبضهها روی اسکلتِ بیرونیِ کراتینیاش کوبیده شد.
سرباز به پهلو افتاد و پاهایجنگ بلندش با درد و تقلا هوا رااهدافش چنگ زد تا اینکه موجود بیحرکت شد.
در همین حین زیرِ زمین،صاعقهٔ لیث میدید که چشمانِ نزدیکترین سربازکجا در تاریکی میدرخشد؛ هر هشت چشمش.
سولوس با خودش فکر کرد: «داره جادوی زمین رو هدایت میکنه، پسگرفتی حتماً به یه جور بینشِ زمین رسیده. شاید بتونن طعمهشون رو باکرده دنبال کردنِ ارتعاشاتی که موقع حرکت روی زمین تولید میشه ردیابی کنن.»
لیث جواب داد: «نمیدونم و برام مهم نیست!» بالاخره میتوانست با تمامِ توان بجنگد، پسیادش سولوس را به هیئتِ دستکش درآورد. چنگالهای سنگیِ او که با جادوی همجوشی تقویت شدهمواردی بود، به لیث اجازه میداد بدنهای سربازها را که با جادو سخت شده بود بهراحتی بشکافد.
کلکر تازه متوجهِ ناپدید شدنِ همراهش شده بود کهمیداد دید هیکلِ کوچکی در تاریکی به سمتش هجوم میآورد. چشمانشراستین با انرژیِ زردِ مختصِ جادوی هوا میدرخشید؛ هر هفت چشمش.
سرِ لیث به لوحی سیاه تبدیل شده بود با هفت چشم کهیادش از خشم و مانا میسوختند. دو جفت چشمِ جدید ظاهر شده بود؛مطالعه یکی بالا و دیگری پایینِ جایی که چشمانِ انسان باید قرار میگرفت.
هفتمی شکافی عمودیگفت بود که وسطِبود پیشانیاش باز شده بود.
کلکر مجبور شد هدفِ طلسمش را تغییر دهد. داشت ستونی سنگی پدید میآورد تا درختی را که طعمهاش پشتِکتابخونه آن پنهان شده بود ریشهکن کند، اما حالا از آن برای متوقف کردنِ مهاجمش استفاده کرد. لیث در تاریکینداشت پوزخند زد. جریانِ مانای طلسم را میدید و برای جاخالی دادن فقط کافی بود یک قدم به پهلو برود.
ستونِ سنگی به سقفِماتِ غار کوبیده شد و هوامیداد را پر از گردوخاک کرد.
کلکر جا خورد، اما حواسش جمع بود که طلسمِ دیگری اجرا نکند، چرا که لیث خیلی نزدیک شده بود. درطلسمهای عوض، اسیدی به جلوی خودش پرتاب کرد. دشمن برای جاخالی دادن بیش از حد نزدیک بود، پس سرباز خودش راکلاسِ از جادوی زمین لبریز کرد و به جلو یورش برد تا از روزنهای که در حالِ ایجاد شدن بود بهره ببرد.
با این حال، لیث این ترفند را بیشمار بار دیده و برایش آماده بود. اسید راطیِ در هوا منجمد کرد و پیش از آنکه با ضربهای به کناری پرت کند، آن را بیخطروقت ساخت. لیث دستِ راستش را در آروارهٔ هنوز بازِ کلکر فرو برد و گلولهٔ آتشی رها کرد.
انفجار تنها صدایی خفه تولید کرد. اسکلتِ بیرونیِ سرباز کهبود با جادوی زمین تقویت شده بود، آنقدر قدرت داشت کهطیِ در برابرِ ضربه مقاومت کند. اما اندامهای داخلیاش اینطور نبودند.
موجود بیصدا فروریخت و دو سربازِ آخر را زهرهترک بر جای گذاشت. یکی تصمیمنشانهگذاری گرفت فرار کند تا خطرِ قریبالوقوع را به بقیهٔ زادگان هشدار دهد، در حالی کهتغییر دیگری سرِ جایش ایستاد تا در برابرِ این هیولای تازهوارد تا جای ممکن زمان بخرد.
تصمیم گرفت از فضای محدود و قدرتِ فیزیکیِ برترش استفاده کندکجا و با بدنی که تا حدِ ممکن سخت شده بود بهتخصصهای دشمن یورش ببرد تا هیچ فضایی برای جاخالی دادن برایش نگذارد.
لیث هم همین کار را کرد. طلسمها را کنار گذاشت تا بدنش را در برابرِ یک جانورِماههای جادویی محک بزند. آن دو با تمامِ سرعت با هم برخورد کردند؛ بازوهای لیث در برابرِ پاهاینداشت جلوییِ سرباز. عنکبوت بزرگتر و سنگینتر بود، اما لیث با بیش از یک عنصر تقویت شده بود.
کلکر دید که دارد به عقب کشیده میشود. از شش پای باقیماندهاشجادوگرِ برای چنگ زدن به زمین استفاده کرد تا زمین نخورد، در حالیمختلفِ که پاهای جلوییاش تَرَک برمیداشت. اسکلتِ بیرونیاش در چند نقطه خُرد شد.
لیث مجبور به توقف شد و بازوهای خودش هم تَرَک خورد، اماطلسم درست در همان لحظهٔ آسیب دیدن، شروع به درمان کردند. دندان رویمیتوانست جگر گذاشت و بیاعتنا به درد، با خشمی تازه دوباره یورش برد.
لیث پاهای جلوییِ آسیبدیده را گرفت و آنها را از جا کَند، و موجودجواب را از شدتِ درد دیوانه کرد. حالا سرش بیدفاع مانده بود، پس کلکر ازمیگشت جادوی زمین استفاده کرد و پیچکهایی خاکی پدید آورد تا از خودش محافظت کند.
پیش از آنکه پیچکها کامل شکل بگیرند، لیث سرِ سرباز را با هر دو دستکتابخونه گرفت و آن را غرق در جادوی تاریکی کرد؛ جادو آنقدر ضعیفش کرد تا اینکههمه مثلِ بادکنک ترکید. لیث لاشه را به کناری انداخت و به دنبالِ آخرین دشمن رفت.
وقتی بیرون آمد، دید سرباز چندان دور نشده است. همراهانشبود با اینکه دیگر رمقی برایشان نمانده بود، میدانستند اگر جانورِطیِ جادویی موفق به فرار شود، احتمالاً با نیروی کمکی برمیگردد.
کلکر را محاصره کرده بودند و با کارِ تیمی آرامآرام ازاجرای پا درمیآوردندش. هیچیک از حملاتشان آنقدر قوی نبود که موجود رابهره بکشد، اما جلوی فرار یا تمرکزش روی یک هدفِ واحد را میگرفت.
هرگاه سرباز برای حمله تلاش میکرد، کسانی که در پشت و پهلوهایش بودند با طلسم یا شمشیرطیِ ضربهای میزدند و اجرای طلسمش را قطع میکردند یا تعادلش را به هم میریختند. موجود از شدتِوقت خشم دیوانه شده بود. راهِ فرارش بسته بود و تمامِ حملاتش یکی پس از دیگری بیرحمانه خنثی میشد.
وقتی کلکر از طریقِ بینشِ زمین متوجهِ نزدیک شدنِ لیث شد، استیصالگرفتی وادارش کرد دست به کار شود. سرباز خودش را تا خرخره ازکرده جادوی زمین لبریز کرد و بیتوجه به جانش به جلو یورش برد.
فلوریا یکی از پاهایش را قطع کرد، فریا زخمِ عمیقی روی پشتشجادوگرِ انداخت و یوریال هم تمامِ طلسمهای باقیمانده در انگشترهایش را رها کردمختلفِ که دو پای دیگرش را متلاشی کرد و شتابِ کلکر را گرفت.
تنها به لطفِ این حملهٔ ترکیبی بود که کویلا توانست ازاجرای شکافته شدنِ قلبش جلوگیری کند و در عوض پای جلوییِ کلکربهره در شانهاش فرو رفت. کلکر جراحتِ مرگباری برداشته بود، اما تسلیم نمیشد.
بدنِ کویلا را به کناری پرت کرد و سعیجادوگرِ کرد تعادلش را به دست بیاورد تا به فرارماههای ادامه دهد. غرشی جانوری طنینانداز شد و جنگل را لرزاند.
فلوریا لعنت فرستاد: «یکیصاعقهٔ دیگه نه! یعنی بدشانسیِجادوگرِ ما هیچوقت تموم نمیشه؟»
به سمتِ منبعِ صدا چرخید و دید هیچ دشمنِتعقیبکننده جدیدی در راه نیست، بلکه تنها سایهای محو استداد که به لطفِ آموزشهایش توانست او را لیث تشخیص دهد.
دیدنِ خون، و دیدنِ یکی از همراهانش که ظاهراً جراحتِ مرگباری برداشته بود، اونشانهگذاری را به شبی برد که محافظ کشته شد. خورشید هنوز در آسمان بالا بود،خود پس سایههایی که بدنش را احاطه کرده بودند به مهی رقیق تبدیل شده بودند.
هالهٔ درخشانی به رنگِ سرخ لیث را احاطه کرده بود؛ گویی آتشی درگرفتی درونش شعله میکشید که آماده بود همهچیز را بسوزاند. با اینکه نیتِ کشتنشدنبالِ رو به همراهانش نبود، اما آنقدر قدرت داشت که لرزه بر اندامشان بیندازد.
یوریال و فریا بیاعتنا به این حس، بهجادوگرِ سمتِ کویلا شتافتند. یوریال بررسی کرد که مسمومطیِ نشده باشد و فریا هم به درمانِ زخم پرداخت.
فلوریا فهمید با اینکه چندین بار دوشادوشِ هم جنگیده بودند، اینطلسمِ اولین باری بود که لیث را تا این حد خشمگین میدید. درطلسمهای طولِ امتحانِ دوم یا زمانِ کمین، همیشه خونسرد و مسلط مانده بود.
در میانِ مه، درخششِ سرخ و چشمانی که از قدرتیحینِ ناشناخته لبریز بود، لیث ترسناکتر از هر چیزی به نظرواکنشهای میرسید که فلوریا تا به حال با آن جنگیده بود.