---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 234: فصل 234 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 234: فصل 234

0

پروفسور فارگ از‌گفت​ جایگاهش بالای درختان،‌بود​ در آتشِ حسادت می‌سوخت.

آخه چطور یه آدم به این جوونی می‌تونه از الان یه بیدارشده‌جادوگرِ​ باشه؟ من تمامِ زندگیم رو وقفِ تاج کردم تا اینکه تازه انتخاب شدم‌تخصص‌های​ عضوِ نعشِ ملکه بشم. با این حال، نمی‌فهمم چرا بانو تایریس این‌قدر نگرانشه.

اون فقط یه‌کیش​ بچه احمقه که‌جنگ​ زورش از عقلش بیشتره.

همراهانِ لیث با‌کند​ او هم‌نظر نبودند.‌تعقیب‌کننده​ برعکس، شگفت‌زده شده بودند.

یوریال که نمی‌توانست چشمانش‌صاعقهٔ​ را باور کند، گفت:‌جادوگرِ​ «اون صاعقهٔ تعقیب‌کننده بود!»

«اون یه طلسمِ‌نمی‌توانست​ جادوگرِ جنگه! آخه‌کند​ از کجا یادش گرفتی؟»

لیث جواب داد: «از کتابخونه.» طیِ ماه‌های گذشته، طلسم‌های‌می‌داد​ مختلفِ تخصص‌های گوناگون را مطالعه کرده بود و دنبالِ‌چون​ مواردی می‌گشت که تقلیدشان برایش از همه آسان‌تر باشد.

وقت نداشت اصولِ جادوی بدلیِ نهفته در هر کلاسِ‌جادوگرِ​ جادو را درک کند، برای همین روی طلسم‌هایی تمرکز‌ماه‌های​ کرده بود که با طلسم‌های شخصیِ خودش نقطهٔ اشتراکی داشتند.

صاعقهٔ تعقیب‌کننده در واقع فقط نسخهٔ جادوی هوای ردهٔ ۴ از طلسمِ نیزه‌های‌جواب​ کیش و ماتِ خودش بود. طلسمِ واقعیِ جادوگرِ جنگ به شخص اجازه می‌داد در‌می‌گشت​ حینِ اجرای طلسم، اهدافش را نشانه‌گذاری کند؛ کاری که لیث نتوانسته بود بازسازی‌اش کند.

با این حال، چون یک جادوگرِ راستین بود‌صاعقهٔ​ و از واکنش‌های تقویت‌شده‌اش بهره می‌برد، می‌توانست مسیرِ‌گرفتی​ هر آذرخش را به ارادهٔ خود تغییر دهد.

یوریال که فقط نیمی از حرفش شوخی بود،‌اجازه​ گفت: «پسر، چطور وقت کردی یه تخصصِ دیگه هم‌بازسازی‌اش​ یاد بگیری؟ اونم خودآموز؟ داری اعتمادبه‌نفسم رو نابود می‌کنی!»

گاهی اوقات بودن در کنارِ کسی که دو سال از‌جنگه​ او کوچک‌تر بود، اما قدرتِ بیشتر، ظاهراً استعدادِ بالاتر و‌طلسم‌های​ منبعِ بی‌پایانی از شگفتی‌ها داشت، باعث می‌شد به‌شدت احساسِ تزلزل کند.

فلوریا به هر دو‌صاعقهٔ​ تشر زد: «کمتر فک بزنید‌جنگه​ و بیشتر طلسم اجرا کنید.»

«خودتون که اون ضرب‌المثل رو می‌دونید: "جایی که‌صاعقهٔ​ یه کلکر هست، منتظرِ صدتای دیگه هم باش."‌گرفتی​ باید قبل از اینکه برگردن، انگشترهامون رو شارژ کنیم.»

لیث از هیچ‌کدام از انگشترهایش‌واقعیِ​ استفاده نکرده بود، بنابراین فقط وانمود‌اجرای​ کرد دارد آن‌ها را شارژ می‌کند.

از این فرصت‌کند​ استفاده کرد تا به‌بود​ رفتارِ عنکبوت‌ها فکر کند.

لیث گفت: «حق با توئه. این منطقی نیست. وقتی داشتن‌کجا​ با من می‌جنگیدن، متوجه شدم می‌تونن برای خودشون فکر کنن.‌مختلفِ​ باید می‌فهمیدن استراتژی‌شون بی‌فایده‌ست. مگه اینکه فقط داشتن زمان می‌خریدن!»

فلوریا به بختِ بدشان‌چشمانش​ لعنت فرستاد: «لعنت به‌صاعقهٔ​ من و این پیاده‌رویِ احمقانه!»

«بیاید پرواز کنیم و از اینجا بریم.» هنوز حرفش تمام نشده بود‌طلسم​ که زمینِ زیرِ پایشان به شنِ روان تبدیل شد و شاخک‌هایی از‌می‌توانست​ جنسِ خاک دورِ دست‌وپایشان پیچید و آن‌ها را به درونِ زمین کشید.

هر پنج نفر هماهنگ واکنش نشان دادند و با بلینک کردن از شنِ روان‌جواب​ خارج شدند. شاخک‌ها با عبور از بقایای طلسم‌های بُعدی به دو نیم شدند. با از‌تقلیدشان​ کار افتادنِ طلسمی که به آن‌ها جان می‌بخشید، شاخک‌های جداشده دوباره به گِل تبدیل شدند.

فلوریا دستور‌کند​ داد: «فاصله‌تون‌صاعقهٔ​ رو حفظ کنید!»

«اگه قبل از پیدا کردنِ موقعیتِ دشمن‌گفت​ دورِ هم جمع بشیم، فقط هدفِ راحت‌تری‌کجا​ براشون می‌شیم. آماده باشید دوباره بلینک کنید.»

لیث بینشِ حیات را فعال کرد و سرش را به اطراف، بالا و پایین چرخاند تا اینکه جوابشان‌چون​ را پیدا کرد. در حالی که گروه با موجِ کلکرهای کوچک می‌جنگید، چند هیولای کاملاً بالغ به اندازهٔ‌تخصصِ​ گاوِ نر، زیرِ پایشان زمین را کنده و آن محوطه را به یک تلهٔ مرگ تبدیل کرده بودند.

نقطهٔ قوتِ جوجه‌ها فقط در تعدادشان بود، اما کلاکرهای سرباز جانورانِ جادوییِ کاملاً بالغی بودند‌داد​ و می‌توانستند از جادوی آب و خاک استفاده کنند. آن‌ها نه‌تنها از نظرِ فیزیکی بسیار‌برایش​ قوی‌تر از یک جوجه بودند، بلکه آن‌قدر هوش داشتند که چنین دشمنانِ خطرناکی را دست‌کم نگیرند.

زیردستانشان را مجبور کرده بودند نقشِ گوشتِ دمِ توپ را بازی‌یادش​ کنند تا خودشان میدان را برای تضمینِ پیروزی‌شان آماده کنند. جوجه‌ها‌گوناگون​ حتی اگر تمایلی به دور انداختنِ جانشان نداشتند، چاره‌ای جز اطاعت نمی‌دیدند.

سربازها اقتدارشان را از مادرِ زاد و ولد گرفته بودند و‌طلسمِ​ او برایشان موجودی مطلق بود. سرپیچی از ارادهٔ او به این‌گذشته​ معنا بود که همراه با متجاوزان، به شامِ برادرانشان تبدیل شوند.

لیث از نقشهٔ سربازها بی‌خبر بود،‌جنگ​ اما می‌توانست حرکتشان را درست زیرِ‌طلسم​ پایشان ببیند. فریاد زد: «این یه تله‌ست!»

«اونا زیرِ زمین قایم شدن. باید از اینجا بریم!» پیش از آنکه هشدارِ لیث به‌داد​ همراهانش تمام شود، شاخک‌های خاکیِ جدیدی از زمین بیرون زدند و او، یوریال و فلوریا را‌همه​ گرفتند. در همان لحظه، کویلا و فریا درونِ گودال‌هایی افتادند که درست زیرِ پایشان باز شد.

کویلا از روی غافلگیری جیغ کشید، اما فریا پس از سوءقصدِ نافرجام به‌جواب​ جانِ یوریال، درسش را یاد گرفته بود. خونسردی‌اش را حفظ کرد، برای نجاتِ‌مواردی​ کویلا بلینک کرد و او را در امنیت روی درختی در همان نزدیکی برد.

سولوس به لیث که هنوز داشت تقلا می‌کرد دستانش را‌بود​ آزاد کند تا با بلینک دور شود، هشدار داد: «چهارتا‌طیِ​ کلکر که می‌تونن از جادو استفاده کنن زیرِ زمین هستن.»

«هسته‌های ماناشون فقط سبزِ روشنه، اما قدرتِ فیزیکی‌شون در‌می‌داد​ حدِ محافظه، اون موقعی که هنوز یه رای بود. برای‌راستین​ کشتنِ یه آدمِ عادی فقط به یه ضربه نیاز دارن.»

لیث سر تکان داد و با استفاده از قدرتِ بدنیِ خالص، خودش را از قیدوبندها رها کرد. از جادوی‌گذشته​ آب استفاده کرد تا شاخک‌هایی را که همراهانش را اسیر کرده بودند، منجمد کند. طلسم آن‌قدر قوی نبود که‌بدلیِ​ آن‌ها را کاملاً متوقف کند؛ لیث نمی‌توانست ریسک کند و در این فرایند متحدانش را تا حدِ مرگ یخ بزند.

با این حال، موفق شد سرعتِ شاخک‌ها را آن‌قدر کم کند که فلوریا آن‌ها را‌کتابخونه​ ببُرد و خودش و یوریال را آزاد کند تا بتوانند بلینک کنند. لیث هم به‌همه​ دنبالشان رفت، اما درختانی که روی آن‌ها پناه گرفته بودند شروع به کج شدن کردند.

دو سرباز داشتند با جادوی خاک آن‌ها را از ریشه درمی‌آوردند،‌طلسمِ​ در حالی که دو سربازِ دیگر بارانی از تکه‌های یخ، به کلفتی‌طلسم‌های​ و بلندیِ یک بازو، ایجاد کردند تا جلوی فرارِ شکارشان را بگیرند.

گروه دوباره به جای امنی بلینک کرد، اما مانایشان رو‌حینِ​ به اتمام بود. آن‌ها در مبارزهٔ قبلی با تمامِ توان جنگیده‌تقویت‌شده‌اش​ بودند و بلینک طلسمی بود که مانای بسیار زیادی مصرف می‌کرد.

کویلا گفت: «لعنتی! اگه سعی کنیم پرواز کنیم، اون تیکه‌های یخ ما رو به سیخ‌داد​ می‌کشن، ولی اگه هم پشتِ درختا قایم بمونیم، دوباره اونا رو از ریشه درمیارن. آخه‌برایش​ چطور می‌تونن از زیرِ زمین ما رو ببینن و تو چطور می‌تونی همین کار رو بکنی؟»

کویلا داشت به مغزش فشار می‌آورد تا راه‌حلی برای این مخمصه پیدا کند، اما تا‌کتابخونه​ زمانی که دشمن پنهان بود، کارِ زیادی از دستشان برنمی‌آمد. او یک طلسمِ خاک اجرا‌همه​ کرد و با باز کردنِ حفره‌ای در زمین، یکی از کلکرها را تا حدی نمایان کرد.

لیث در حالی که از درخت پایین می‌پرید و نزدیکِ سربازِ حالا نمایان‌شده فرود می‌آمد،‌یادش​ فریاد زد: «با علامتِ من، با هر چی دارید به موقعیتم حمله کنید.» همراهانش بلافاصله متوجهِ‌می‌گشت​ قصدش شدند و دلشان می‌خواست به دیوانگی‌اش لعنت بفرستند یا دست‌کم سعی کنند جلویش را بگیرند.

با این حال، وضعیتشان آن‌قدر ناامیدکننده‌جنگ​ بود که مجبور شدند نفسشان را‌طلسم​ برای خواندنِ وِردِ طلسم‌هایشان نگه دارند.

«حالا!» لیث به‌محضِ اینکه پایش به زمین‌بود​ رسید از جابجایی استفاده کرد و جایش‌جواب​ را با یک کلکرِ مات‌ومبهوت عوض کرد.

سرباز هنوز داشت سعی می‌کرد سر از کارِ این وضعیت دربیاورد که دو آذرخش‌داد​ به آن برخورد کرد. به لطفِ قرابتِ طبیعی‌اش با جادوی خاک، این موجود به‌طورِ غریزی‌برایش​ با استفاده از جادوی همجوشی از خودش محافظت کرده بود، در نتیجه زخمِ مهلکی برنداشت.

با این حال، شوک به قدری قوی بود که ناتوانش کند و سرباز را فلج بر‌گرفتی​ جای بگذارد. فلوریا و فریا از این روزنه استفاده کردند و شمشیربه‌دست روی پشتش پریدند. سر‌تقلیدشان​ و بدنِ کلکر را با تیغه‌هایشان شکافتند تا جایی که قبضه‌ها روی اسکلتِ بیرونیِ کراتینی‌اش کوبیده شد.

سرباز به پهلو افتاد و پاهای‌جنگ​ بلندش با درد و تقلا هوا را‌اهدافش​ چنگ زد تا اینکه موجود بی‌حرکت شد.

در همین حین زیرِ زمین،‌صاعقهٔ​ لیث می‌دید که چشمانِ نزدیک‌ترین سرباز‌کجا​ در تاریکی می‌درخشد؛ هر هشت چشمش.

سولوس با خودش فکر کرد: «داره جادوی زمین رو هدایت می‌کنه، پس‌گرفتی​ حتماً به یه جور بینشِ زمین رسیده. شاید بتونن طعمه‌شون رو با‌کرده​ دنبال کردنِ ارتعاشاتی که موقع حرکت روی زمین تولید می‌شه ردیابی کنن.»

لیث جواب داد: «نمی‌دونم و برام مهم نیست!» بالاخره می‌توانست با تمامِ توان بجنگد، پس‌یادش​ سولوس را به هیئتِ دستکش درآورد. چنگال‌های سنگیِ او که با جادوی همجوشی تقویت شده‌مواردی​ بود، به لیث اجازه می‌داد بدن‌های سربازها را که با جادو سخت شده بود به‌راحتی بشکافد.

کلکر تازه متوجهِ ناپدید شدنِ همراهش شده بود که‌می‌داد​ دید هیکلِ کوچکی در تاریکی به سمتش هجوم می‌آورد. چشمانش‌راستین​ با انرژیِ زردِ مختصِ جادوی هوا می‌درخشید؛ هر هفت چشمش.

سرِ لیث به لوحی سیاه تبدیل شده بود با هفت چشم که‌یادش​ از خشم و مانا می‌سوختند. دو جفت چشمِ جدید ظاهر شده بود؛‌مطالعه​ یکی بالا و دیگری پایینِ جایی که چشمانِ انسان باید قرار می‌گرفت.

هفتمی شکافی عمودی‌گفت​ بود که وسطِ‌بود​ پیشانی‌اش باز شده بود.

کلکر مجبور شد هدفِ طلسمش را تغییر دهد. داشت ستونی سنگی پدید می‌آورد تا درختی را که طعمه‌اش پشتِ‌کتابخونه​ آن پنهان شده بود ریشه‌کن کند، اما حالا از آن برای متوقف کردنِ مهاجمش استفاده کرد. لیث در تاریکی‌نداشت​ پوزخند زد. جریانِ مانای طلسم را می‌دید و برای جاخالی دادن فقط کافی بود یک قدم به پهلو برود.

ستونِ سنگی به سقفِ‌ماتِ​ غار کوبیده شد و هوا‌می‌داد​ را پر از گردوخاک کرد.

کلکر جا خورد، اما حواسش جمع بود که طلسمِ دیگری اجرا نکند، چرا که لیث خیلی نزدیک شده بود. در‌طلسم‌های​ عوض، اسیدی به جلوی خودش پرتاب کرد. دشمن برای جاخالی دادن بیش از حد نزدیک بود، پس سرباز خودش را‌کلاسِ​ از جادوی زمین لبریز کرد و به جلو یورش برد تا از روزنه‌ای که در حالِ ایجاد شدن بود بهره ببرد.

با این حال، لیث این ترفند را بی‌شمار بار دیده و برایش آماده بود. اسید را‌طیِ​ در هوا منجمد کرد و پیش از آنکه با ضربه‌ای به کناری پرت کند، آن را بی‌خطر‌وقت​ ساخت. لیث دستِ راستش را در آروارهٔ هنوز بازِ کلکر فرو برد و گلولهٔ آتشی رها کرد.

انفجار تنها صدایی خفه تولید کرد. اسکلتِ بیرونیِ سرباز که‌بود​ با جادوی زمین تقویت شده بود، آن‌قدر قدرت داشت که‌طیِ​ در برابرِ ضربه مقاومت کند. اما اندام‌های داخلی‌اش این‌طور نبودند.

موجود بی‌صدا فروریخت و دو سربازِ آخر را زهره‌ترک بر جای گذاشت. یکی تصمیم‌نشانه‌گذاری​ گرفت فرار کند تا خطرِ قریب‌الوقوع را به بقیهٔ زادگان هشدار دهد، در حالی که‌تغییر​ دیگری سرِ جایش ایستاد تا در برابرِ این هیولای تازه‌وارد تا جای ممکن زمان بخرد.

تصمیم گرفت از فضای محدود و قدرتِ فیزیکیِ برترش استفاده کند‌کجا​ و با بدنی که تا حدِ ممکن سخت شده بود به‌تخصص‌های​ دشمن یورش ببرد تا هیچ فضایی برای جاخالی دادن برایش نگذارد.

لیث هم همین کار را کرد. طلسم‌ها را کنار گذاشت تا بدنش را در برابرِ یک جانورِ‌ماه‌های​ جادویی محک بزند. آن دو با تمامِ سرعت با هم برخورد کردند؛ بازوهای لیث در برابرِ پاهای‌نداشت​ جلوییِ سرباز. عنکبوت بزرگ‌تر و سنگین‌تر بود، اما لیث با بیش از یک عنصر تقویت شده بود.

کلکر دید که دارد به عقب کشیده می‌شود. از شش پای باقی‌مانده‌اش‌جادوگرِ​ برای چنگ زدن به زمین استفاده کرد تا زمین نخورد، در حالی‌مختلفِ​ که پاهای جلویی‌اش تَرَک برمی‌داشت. اسکلتِ بیرونی‌اش در چند نقطه خُرد شد.

لیث مجبور به توقف شد و بازوهای خودش هم تَرَک خورد، اما‌طلسم​ درست در همان لحظهٔ آسیب دیدن، شروع به درمان کردند. دندان روی‌می‌توانست​ جگر گذاشت و بی‌اعتنا به درد، با خشمی تازه دوباره یورش برد.

لیث پاهای جلوییِ آسیب‌دیده را گرفت و آن‌ها را از جا کَند، و موجود‌جواب​ را از شدتِ درد دیوانه کرد. حالا سرش بی‌دفاع مانده بود، پس کلکر از‌می‌گشت​ جادوی زمین استفاده کرد و پیچک‌هایی خاکی پدید آورد تا از خودش محافظت کند.

پیش از آنکه پیچک‌ها کامل شکل بگیرند، لیث سرِ سرباز را با هر دو دست‌کتابخونه​ گرفت و آن را غرق در جادوی تاریکی کرد؛ جادو آن‌قدر ضعیفش کرد تا اینکه‌همه​ مثلِ بادکنک ترکید. لیث لاشه را به کناری انداخت و به دنبالِ آخرین دشمن رفت.

وقتی بیرون آمد، دید سرباز چندان دور نشده است. همراهانش‌بود​ با اینکه دیگر رمقی برایشان نمانده بود، می‌دانستند اگر جانورِ‌طیِ​ جادویی موفق به فرار شود، احتمالاً با نیروی کمکی برمی‌گردد.

کلکر را محاصره کرده بودند و با کارِ تیمی آرام‌آرام از‌اجرای​ پا درمی‌آوردندش. هیچ‌یک از حملاتشان آن‌قدر قوی نبود که موجود را‌بهره​ بکشد، اما جلوی فرار یا تمرکزش روی یک هدفِ واحد را می‌گرفت.

هرگاه سرباز برای حمله تلاش می‌کرد، کسانی که در پشت و پهلوهایش بودند با طلسم یا شمشیر‌طیِ​ ضربه‌ای می‌زدند و اجرای طلسمش را قطع می‌کردند یا تعادلش را به هم می‌ریختند. موجود از شدتِ‌وقت​ خشم دیوانه شده بود. راهِ فرارش بسته بود و تمامِ حملاتش یکی پس از دیگری بی‌رحمانه خنثی می‌شد.

وقتی کلکر از طریقِ بینشِ زمین متوجهِ نزدیک شدنِ لیث شد، استیصال‌گرفتی​ وادارش کرد دست به کار شود. سرباز خودش را تا خرخره از‌کرده​ جادوی زمین لبریز کرد و بی‌توجه به جانش به جلو یورش برد.

فلوریا یکی از پاهایش را قطع کرد، فریا زخمِ عمیقی روی پشتش‌جادوگرِ​ انداخت و یوریال هم تمامِ طلسم‌های باقی‌مانده در انگشترهایش را رها کرد‌مختلفِ​ که دو پای دیگرش را متلاشی کرد و شتابِ کلکر را گرفت.

تنها به لطفِ این حملهٔ ترکیبی بود که کویلا توانست از‌اجرای​ شکافته شدنِ قلبش جلوگیری کند و در عوض پای جلوییِ کلکر‌بهره​ در شانه‌اش فرو رفت. کلکر جراحتِ مرگباری برداشته بود، اما تسلیم نمی‌شد.

بدنِ کویلا را به کناری پرت کرد و سعی‌جادوگرِ​ کرد تعادلش را به دست بیاورد تا به فرار‌ماه‌های​ ادامه دهد. غرشی جانوری طنین‌انداز شد و جنگل را لرزاند.

فلوریا لعنت فرستاد: «یکی‌صاعقهٔ​ دیگه نه! یعنی بدشانسیِ‌جادوگرِ​ ما هیچ‌وقت تموم نمی‌شه؟»

به سمتِ منبعِ صدا چرخید و دید هیچ دشمنِ‌تعقیب‌کننده​ جدیدی در راه نیست، بلکه تنها سایه‌ای محو است‌داد​ که به لطفِ آموزش‌هایش توانست او را لیث تشخیص دهد.

دیدنِ خون، و دیدنِ یکی از همراهانش که ظاهراً جراحتِ مرگباری برداشته بود، او‌نشانه‌گذاری​ را به شبی برد که محافظ کشته شد. خورشید هنوز در آسمان بالا بود،‌خود​ پس سایه‌هایی که بدنش را احاطه کرده بودند به مهی رقیق تبدیل شده بودند.

هالهٔ درخشانی به رنگِ سرخ لیث را احاطه کرده بود؛ گویی آتشی در‌گرفتی​ درونش شعله می‌کشید که آماده بود همه‌چیز را بسوزاند. با اینکه نیتِ کشتنش‌دنبالِ​ رو به همراهانش نبود، اما آن‌قدر قدرت داشت که لرزه بر اندامشان بیندازد.

یوریال و فریا بی‌اعتنا به این حس، به‌جادوگرِ​ سمتِ کویلا شتافتند. یوریال بررسی کرد که مسموم‌طیِ​ نشده باشد و فریا هم به درمانِ زخم پرداخت.

فلوریا فهمید با اینکه چندین بار دوشادوشِ هم جنگیده بودند، این‌طلسمِ​ اولین باری بود که لیث را تا این حد خشمگین می‌دید. در‌طلسم‌های​ طولِ امتحانِ دوم یا زمانِ کمین، همیشه خونسرد و مسلط مانده بود.

در میانِ مه، درخششِ سرخ و چشمانی که از قدرتی‌حینِ​ ناشناخته لبریز بود، لیث ترسناک‌تر از هر چیزی به نظر‌واکنش‌های​ می‌رسید که فلوریا تا به حال با آن جنگیده بود.

ناولها | novelha.net