چپتر 42: فصل 42
0وقتی لینا بیدار شد، فهمید دیگر در اتاقخوابشیاد نیست. ابرها ماه را پوشانده بودند و تنها بادرگذر نورِ کمسوی ستارهها، نمیتوانست مکانِ جدیدش را تشخیص دهد.
لینا فقط میدانست که حالا در فضای باز است. نسیمِ سردِ شبانه و حسِنیاکانِ زبرِ خاک زیرِ دستانش، جایی برای شک باقی نمیگذاشت. همینکه چشمانش به نیمهتاریکی عادتخوابِ کرد، متوجهِ چند پیکرِ انساننما شد که تنها چند متر آنطرفتر روی زمین افتاده بودند.
خوشحال از اینکه تنها نیست، آرام به سمتشان خزید و همزمان سعی میکرد بهدفنِ یاد بیاورد چه اتفاقی افتاده است. لینا تازه میخواست هماتاقیهایش را تکان دهد کهروح نورِ ماه از میانِ ابرهای درگذر تابید و نشان داد که آنها اسکلت هستند.
لینا شروع به جیغکشیدن کرد و وقتی لباسخوابهایی راناگهان که به تن داشتند شناخت — همانهایی که بارها تنِتمامِ دوستانش دیده بود — صدایش به فریادی گوشخراش تبدیل شد.
پیرامونش، چندین پیکر شروع به حرکت و ناله کردند. سعی کرد فرار کند، اماتکان پایش به چیزِ نرم و لهشوندهای گیر کرد و روی زمین افتاد. وقتی دوبارهشناخت چشمانش را باز کرد، به سنگقبری خیره شده بود که رویش حک شده بود:
«اینجا کروبلان لارک،ناگهان پدر و همسرِچرا محبوب، آرمیده است.»
لینا ناگهان فهمید آنجا کجاست و چرا اینقدر برایشچرا آشناست. آنجا زمینِ دفنِ خانوادهٔ لارک بود، جایی کهکنت تمامِ نیاکانِ کنت لارک در آرامشِ ابدیشان آرمیده بودند.
در آن لحظه، همهچیز را به یاد آورد: مسمومکردن، دستگیرهٔ درِ درحالچرخش، روح. میخواست باور کند همهاشدفنِ یک خوابِ بد است، اما پایش هنوز از زمینخوردن درد میکرد. لینا داشت عقلش را از دست میدادهنوز که نورِ ماه نشان داد پیکرهای درحالحرکت نامرده نیستند، بلکه دیگر کارکنانِ عمارتاند که او خیلی خوب میشناختشان.
دو نفر از آنها در واقع همدستانش بودند: زامون، دومین پیشخدمتِ مسنِ عمارتهماتاقیهایش بعد از پولتوس که وفاداریاش فقط به کنتس بود، و بیسیا، خدمتکارِ جوانی کهداشتند چند سال پیش نفوذ کرده بود تا زاغسیاهِ اقامتگاهِ خصوصیِ کنت را چوب بزند.
کنتس به این سه نفر مأموریت داده بود تا با حذفِ تمامِ موانعِ احتمالی، بازگشتش بهآرامشِ قدرت را تضمین کنند. فقط به لطفِ کمکِ زامون و بیسیا بود که او توانسته بودداشت بدونِ جلبِ توجه، سم را در غذا بریزد، حتی در مواقعی که قرار نبود در آشپزخانه باشد.
با تکیه بر اقتدارِ زامون یا جذابیت و عشوهگریِ بیسیا،اینقدر او توانسته بود تمامِ وظایفی را که پس از رفتنِابدیشان اجباریِ کنتس به او محول شده بود، به انجام برساند.
دو نفر دیگر از کارکنان نیز همراهشان بودند.آرمیده رفیا، پیشخدمتِ جوانی که لینا اغلب با اوزمینِ کار میکرد، و اولموند، یکی از پیشخدمتهای پرشمارِ خاندان.
بیسیا درحالیکه گیج به نظر میرسید و سرش را تکاناتفاقی میداد تا تمرکزش را به دست بیاورد، پرسید: «لینا، تویی؟داد اون جیغی که کشیدی نزدیک بود سرم رو منفجر کنه.»
صدای زامون قطع شد و با به یاد آوردنِآشناست اتفاقاتِ اخیر، خون از چهرهاش پرید: «به نامِ خدایان،لحظه ما کجاییم؟ چرا تو اتاقم نیستم؟ قشنگ یادمه که...»
فریاد زد: «کنت!»
با این حرف، هر پنج نفرشانهمسرِ سرِ جایشان خشک شدند و وحشتِ ناشیاینقدر از این رویاروییِ غیرطبیعی وجودشان را فراگرفت.
رفیا باآرام صدایی خفهخزید گفت: «کنت برگشته!»
«و خدا میدونهناگهان چرا، ولی فکرچرا میکنه من مسئولِ مرگشم!»
خیلی زود همه شروع کردند به نگاهکردن بهکجاست اطراف و جنازهٔ هماتاقیهایشان را پیدا کردند. لباسهایشانتمامِ دستنخورده بود، اما بدنهایشان انگار قرنها پیر شده بود.
اولموند کنارِ بقایای قدیمیترین دوستش بههمسرِ زانو افتاد و با ناامیدی گریهچرا کرد: «روریک، چرا این بلا سرت اومد؟»
زامون با دستسمتشان دهانِ او راسعی بست: «خفه شو، احمق!»
زامون که بسیار خرافاتی بود، جرئت نکرد بلندتر از یکزمینِ زمزمه حرف بزند: «اگه متوجه نشدی باید بگم ما تو یهمسمومکردن قبرستونیم! بهتره چیزایی رو که میتونن تا ابد بخوابن، بیدار نکنیم.»
معمولاً لینا او را به خاطرِ ترسوییاش مسخره میکرد،چرا اما آن شب فرق داشت. حس میکرد دلورودهاش از ترسآرامشِ به هم میپیچد و بدنش التماس میکرد که فرار کند.
ناگهان زمین لرزید ولارک آتشی خروشان از یکآرمیده گورِ باز فوران کرد.
گورِ کنت ترکویل لارک.
«چطور تونستیدآرمیده این کار روکجاست با من بکنید؟»
روحِ کنتپدر آرام از میانِآرمیده شعلهها بیرون آمد.
«آماده بشیداینجا تا نیاکانملارک دربارهتون قضاوت کنن.»
از گورهای نزدیکِ کنت، سههمزمان اسکلت برخاستند و خودشان را تاتازه کمر از زیرِ خاک بیرون کشیدند.
صدای پیرمردی ناله کرد: «قاتلها!»
صدای زنی فریاد زد: «خائنها!»
صدای مردی گفت: «موجوداتِ پست!»
سه اسکلت درحالیکه حکمشان را اعلام میکردند، تقلایاد میکردند تا از آغوشِ خاک رها شوند. لباسهای خاکیدرگذر و پارهپارهای که به تن داشتند، مدام پارهتر میشد.
روحِ کنت باناگهان صدایی بم و فرازمینیاینقدر گفت: «سرنوشت رقم خورده!»
انگشتش را به سمتِ رفیا گرفت وآنجا گفت: «اعتراف کن!» رفیا ناگهان حس کرددفنِ نیرویی نامرئی او را به زمین میفشارد.
رفیا درحالیکه بیوقفهکروبلان هقهق میکرد، گفت:همسرِ «من بیگناهم! قسم میخورم!»
سه اسکلت هماهنگ با هم در همهمهای از صداهای نامفهوم شروع بهمیخواست نالهکردن کردند. حدقههای توخالیشان درخششی سرخ داشت، انگار شمعی درونشان روشن شدهشروع باشد، و مانندِ کنت، اشکهای خونین بیوقفه روی استخوانِ گونههایشان جاری شد.
کنت فریاد زد: «دروغگو!» و نیروی نامرئی رفیابرایش را به سمتِ گورِ بازِ کنت کشید؛ گوریآرامشِ که شعلههایش زبانه کشیدند و با صدای بلندی خروشیدند.
بقیه سعی کردند بازوهایش را بگیرند، اما کششِ روح بیش از حدآشناست قوی بود. وقتی رفیا به درونِ گودالِ آتشین پرتاب شد، جیغی غیرانسانیمسمومکردن کشید و شعلهها از سرخِ روشن به بنفشِ شومی تغییرِ رنگ دادند.
روحِ کنت گفت: «اون توپدر دنیای مردگان به من خدمتآنجا میکنه تا کفارهٔ گناهش رو بده.»
این بار به اولموند اشارههمزمان کرد و گفت: «اعتراف کن!»اتفاقی و اولموند بیدرنگ اطاعت کرد.
«اعتراف میکنم! اعتراف میکنم! من بودم کهاینقدر با سوءاستفاده از وظیفهٔ انبارداریم، توپهای ابریشمنیاکانِ رو میدزدیدم. برای همین هیچوقت ابریشمِ کافی نداشتیم.»
روح درحالیکه چشمانش به دوآرمیده شکافِ شعلهور تبدیل شده بود،اینقدر گفت: «و چطور کفاره میدی؟»
«خیلی متأسفم! قسم میخورم!»
«کلمات کافی نیستن!» جنازههای روی زمین برخاستند و حدقههایشانبیاورد لبریز از نوری سرخ شد. آنها با دستانِ اسکلتیشانتابید اولموند را بالای سر بردند و به درونِ گودال انداختند.
«روریک، چرا؟» این آخرینآنجا فریادش پیش از ناپدیدشدنبرایش در میانِ شعلهها بود.
پیش از آنکه روح بتواند قضاوتش را صادرکجاست کند، لینا روی زمین زانو زد، سرش راتمامِ به خاک چسباند و برای بخشش التماس کرد.
او درحالیکه به دو بازمانده اشاره میکرد، گفت:آرمیده «اعتراف میکنم! من بودم که به شما سمزمینِ دادم و اون دو نفر هم همدستهای منن!»
زامون و بیسیا سعی کردند یکسعی قدم به عقب بردارند، اما اسکلتهامیخواست برگشته بودند و دوباره محاصرهشان کردند.
روح با دردی جانکاهآنجا ناله کرد: «بهخاطرِ شما بچههایآشناست من تو این دنیا تنهان!»
«فقط مسئلهٔ زمانه تا اوناآرمیده هم تو مرگ به مناینقدر ملحق بشن! چطور کفاره میدید؟»
«خیلی متأسفم! من احمق بودم، هیچهمسرِ مدرکی ندارم. سم رو دور انداختمچرا و همهٔ نامههای بانو رو سوزوندم.»
«پس خودت هم بسوز!» سپس هماتاقیهای مردهاشمیکرد لینا را به درونِ گودال کشیدند وتکان تنها شعلههای آتش به جیغهایش پایان داد.
زامون و بیسیا همآنجا زانو زدند و یکراستبرایش رفتند سرِ اصلِ مطلب.
خدمتکارِ جوان فریاد زد: «من میتونم بچههاتون رو نجات بدم! من احمق نیستم، هیچوقت بهخانوادهٔ اون عوضی اعتماد نداشتم. همهٔ نامهها و دستوراتش رو نگه داشتم تا اگه زد زیرِهمهاش قولش، مدرک داشته باشم! همهشون رو زیرِ یه تختهٔ شل تو آبدارخونهٔ آشپزخونه قایم کردم.»
پیشخدمتِ پیر که میترسید برای اسیرکنندهاش بیفایدهمحبوب شود، با شتاب اضافه کرد: «منم همینطور! تازه،آشناست میدونم تمام نامهنگاریهای شخصیش رو کجا قایم میکنه.»
«اون ماهها پیش سم رو سفارش داده! و خیلی چیزای دیگهتازه هم هست! همهشون تو یه محفظهٔ مخفی درست زیرِ تختشه. قسم میخورم،هستند این تمامِ چیزیه که میدونم! لطفاً به این احمقِ پیر رحم کنید!»
کنت با لحنِ شادآنجا و پرشورِ همیشگیاش گفت وآشناست با خوشحالی دست زد: «فوقالعادهست!»
ناگهان صدایش دیگر اصلاً ماورایی نبود. اسکلتها مانند عروسکهای خیمهشببازی کهبرایش نخشان بریده شده باشد، فروریختند، آتش خاموش شد و کنت باهمهچیز صدای تاپِ بلندی که بهوضوح به گوش میرسید، روی زمین فرود آمد.
زامون نمیتوانستاینجا چشمانش را باورپدر کند: «یعنی همهش...»
پولتوس جملهاش را کامل کرد:همزمان «یه نمایش بود؟ آره، رَسوی پیر.تازه میدونستم همیشه داری یه غلطی میکنی.»
خدمتکارانِ خائن تازه فهمیدندآنجا صدای اسکلتِ پیر متعلقبرایش به چه کسی بوده است.
«جادون، کیلا، عزیزانم، برید و مدارکناگهان رو بیارید. تو این مرحله دیگهآشناست نمیتونم به هیچکسِ دیگهای اعتماد کنم.»
وارثانِ کنت بلافاصله پس از پولتوسهمسرِ وارد شدند و سر تکان دادند،چرا و سپس به سمتِ خانه دویدند.
زامون با اینکه میدانست کارش تمام است، باز هم به خودتازه جرئت داد تا به گورِ باز نگاه کند. متوجه شد همه هنوزهستند زندهاند و فقط با پیچکهای خاکی بسته شده و دهانشان بسته است.
پیشخدمتِ پیر با فکر کردن به بلایی که بر سرِ او و خانوادهاش میآمد،نیاکانِ غرق در پشیمانی شد. سالهای طولانی خدمتِ وفادارانه، پساندازِ یک عمر، تمامِ آن برنامههای دقیقهنوز برای دورانِ بازنشستگیاش، همگی همراه با امیدش به فردایی بهتر برای پسرانش، یکجا نابود شد.
لیث نفسِ راحتی کشید؛ بالاخره میتوانست ازمحبوب مخفیگاه بیرون بیاید. اگر میتوانست، خودش به پشتِآشناست خودش میزد؛ نتایج بسیار فراتر از انتظاراتش بود.
از آنجا که سولوس نتوانسته بود در اتاقهای باقیمانده چیزی پیدا کند، لیث از اومیانِ خواسته بود شبانهروز لینا را تعقیب کند و تمامِ کسانی را که بیشترین تماس رابارها با او داشتند زیرِ نظر بگیرد تا برای پردهٔ آخر، همهشان را یکجا جمع کند.
که البته، ترتیب دادنِ آن دردسرِ بزرگی بود. لیث برای اینکهدفنِ لو نرود، فقط میتوانست به جادوی روزمره و طلسمهای تا ردهٔدستگیرهٔ ۳ متوسل شود، مانند طلسمِ شناوری که روی کنت اجرا کرده بود.
او همهچیز را با جزئیات برای کنت توضیح داده بود تا از ترسیدن یا غافلگیر شدنِتمامِ او با جلوههای ویژهای که در سر داشت، جلوگیری کند. البته لیث گفته بود که اسکلتهاهنوز را با جادوی هوا حرکت میدهد، در حالی که در واقع داشت از جادوی روح استفاده میکرد.
حقهٔ اشکهای خونین آسان بود؛ خونِ مرغی که با جادوی نور از لخته شدنش جلوگیری میکردزمینِ و در عین حال با استفاده از جادوی آب، آن را از روی استخوانِ گونه پایین میآورد،همهاش از پشتِ گوش و میانِ موها رد میکرد تا جلوهٔ یک جریانِ بیپایان را به دست آورد.
مراحلِ تکی آسان بود، اما فعال نگهداشتنِ تمامِ آن طلسمها بهطورِ همزمان و دستکاریِتکان شعلهها، خون و اسکلتها، حتی با کمکِ سولوس بسیار طاقتفرسا بود. او نیمی ازشناخت صحنه را مدیریت کرده بود، اما مانایی که استفاده میکرد متعلق به لیث بود.
آنها مانند دوناگهان غواص با یکچرا کپسولِ اکسیژنِ مشترک بودند.
کنت همپدر از نتیجهمحبوب بسیار راضی بود.
کنت لارک مانند کودکی پس از یک شوخیِ موفقناگهان میخندید: «آه! آه! آه! همیشه میدونستم جادو معرکهست! پروازخانوادهٔ کردن تجربهٔ خیلی بهیادماندنیای بود. قیافههاشون که دیگه بماند!»
او به شانهٔ لیث زد و او را غرقبیاورد در پودرِ سفید کرد و گفت: «باید قیافههاشون رو میدیدی!نشان دیدنی بود! تو تمامِ عمرم اینقدر بهم خوش نگذشته بود.»
«کی فکرش رو میکرد داستانهای ارواحِچرا قدیمیِ کتابهام اینقدر مؤثر باشه؟ البتهخانوادهٔ با کمی دستکاری اینور و اونور!»
لیث با خود فکر کرد.
با اینکه اینقدر پاستوریزه و مثبته، کنت بدجوری حقهبازه. با وجودِ تنفرش ازاینقدر شکنجه، هیچ عذابوجدانی نداشت که اینهمه آدم رو تا مرزِ سکته بترسونه. انگارآورد تا حالا چیزی دربارهٔ شکنجهٔ روانی و اختلالِ استرسِ پس از سانحه نشنیده.
بهمحضِ اینکه مدارکِ جرم به دستشان رسید، کنت لارکبیاورد بیدرنگ از آویزِ ارتباطیاش استفاده کرد تا برای تحویلِتابید آنها با دفترِ قانون و نظمِ پادشاه تماس بگیرد.
متصدیِ شیفتِ شب به او اطمینان داد کهبرایش پروندهاش را در صدرِ فهرست قرار میدهند وآرامشِ بازرسانِ سلطنتی را برای روشن شدنِ پرونده اعزام میکنند.
ترجمهٔ این حرف از زبانِ اداری این بود که پروندهٔ کنت حالا بهجای چند هفته،خانوادهٔ چند روز طول میکشد. لیث نمیخواست هیچ خطری بپذیرد، نه پس از نشان دادنِ اینهمههمهاش از مهارتش، بنابراین از کنت خواست تا تمامِ خانوادهاش را درست روزِ بعد به عمارت بیاورد.
او همچنین لباسهایی را که از پیش آماده کرده بودآنجا برایشان فرستاد. در چنین کاخی، حتی اگر آنها بهترین لباسهایشاننیاکانِ را هم میپوشیدند، پایینترین پسرِ اصطبلبان هم از آنها خوشپوشتر بود.
وقتی رسیدند، بهطریقی تمامِ کارکنان جمع شده بودندیاد تا زنی مرموز را که ادعا میشد پنجمینابرهای پسرِ کنت را به دنیا آورده، از نزدیک ببینند.
آنها تحسینِ فراوانی برای زیباییِ مادرچرا و خواهرانش ابراز کردند و حتیخانوادهٔ رااز هم توجهِ زیادی جلب کرد.
وقتی لیث، سولوس را فرستاد تا بررسی کندکجاست آیا شایعه بالاخره خوابیده است یا نه، اوتمامِ با خندههای بلندِ بیپایان و داستانی باورنکردنی پاسخ داد.
طبقِ گزارشِ او، کارکنانِلارک عمارت حالا به دوآرمیده جناح تقسیم شده بودند.
جناحِ اول که سولوس آن را «تیمِمیکرد لیث» نامیده بود، به رهبریِ پولتوس بودتکان که حاضر نمیشد از نظریهٔ اولیهاش کوتاه بیاید.
«کی فکرش رو میکرد آدمِ سربههوایی مثلِ کنت بتونه همچین حقهبازی هم باشه؟ نهتنها یه معشوقهٔ جوون و خوشگلهمهچیز برای خودش دستوپا کرده، بلکه اینقدر هم باهوش بوده که زنی رو انتخاب کنه که شوهرش اونقدر شبیهِ خودشهنامرده که هیچوقت شک نمیکنه این پسر مالِ خودش نیست! اون کنتسِ عفریته اصلاً به گردِ پای همچین زنِ زیبایی نمیرسه.»
جناحِ دوم، «تیمِ رااز»، به رهبریِ هیلیا بود. او سرپرستِاینقدر کارکنانِ آشپزخانه، سرآشپزِ اول و همچنین قدیمیترین رقیبِ پولتوس همابدیشان در زمینهٔ اقتدار و هم در مهارتِ غیبت کردن بود.
«مگه زوالِ عقل گرفتی یا چی؟ کنت خیلی نجیبتر و جوانمردتر ازچرا اینه که خیانت کنه، حتی به همچین عجوزهٔ خائنی! کاملاً مشخصه که اونهمهچیز قبل از ازدواجشون یه رابطهٔ عاشقانه داشته و سِر رااز ثمرهٔ همون عشقه.
این یعنی نهتنها اون پنجمین پسرِ واقعیِ کنته، بلکه این جادوگرِ جوون و خواهرای خوشگلش همگیابرهای نوههای مخفیش هستن! برای همینه که اینقدر به این پسر اهمیت میده و برای همینه کهدوستانش حالا که کنتس کمر بسته تا کلِ تبارش رو از بین ببره، همهشون رو آورده اینجا!
چقدر جوانمردانه! احتمالاً تمامِ این سالها ازاینقدر تو سایهها ازشون محافظت میکرده تا ازنیاکانِ حسادت و خشمِ زنش در امان نگهشون داره.»
لیث نمیدانستپدر بخندد یامحبوب گریه کند.
«آخه چطوراینجا به اینلارک گند کشیده شد؟»
سولوس شانه بالا انداخت: «ببخشید. به نظر میرسه کارکنانِ کنت سرگرمیشون اینهمیخواست که هر چیزی مربوط به اشراف میشه رو کثیف جلوه بدن. بدبینشروع بودن باعث میشه حتی تصادفها هم جالب به نظر برسن، اینطور فکر نمیکنی؟»
لیث باآرمیده ناامیدی سرآنجا تکان داد.
«بیچاره مامان. فقط یه مثلثِ عشقیِ ممنوعه کم دارهچرا تا بشه شخصیتِ اصلیِ یکی از اون فیلمهای رمانتیکِ آبکیآرامشِ که چند سال پیش رو زمین خیلی مد شده بود.»