چپتر 180: بدون عنوان
0بهمحض اینکه فریامشتاقه به اتاقش وارپ شد،برآورده چهرهٔ لینجوس نگران شد.
ملکه سیلفا پرسید:طبیعتشونه «خب، به نظرتجوان چطور پیش رفت؟»
لینجوس گفت: «نه بد، اما نه چندان خوب. اصلاً انتظار نداشتم هیچکدومشونبفهمن واقعاً یکی از این آشغالها رو بکشن.» سپس پالسِ قدرتمندی از جادویمیرسه تاریکی به سرِ جادوگر سیاله فرستاد و مرگی بدونِ درد به او بخشید.
پس از روزها شکنجهاجازه و بازجویی، حتی اوغلبه هم سزاوارِ چنین مرگی بود.
«همهشون از محیطی محافظتشده میان، یا حداقل در موردِ دخترانِ جدیدِروشِ ارناس، از محیطی آروم. میخواستم شاگردام بفهمن که دیر یا زود مجبوروگرنه میشن انتخابهای سختی بکنن، تا وقتی اون لحظه فرا میرسه، آماده باشن.
نمیخواستم اونا رو به قاتلهای خونسرد تبدیل کنم.غلبه پیشبینی میکردم مثلِ بانو کویلا یا بانو فلوریادیروس واکنش نشون بدن. اون دوتای دیگه کاملاً زیادهروی کردن.»
ملکه سیلفا آهی کشیدداد و گفت: «کاملاً مشخصهروشِ که هرگز بچه نداشتی، لینجوس.»
«نوجوانها غیرقابلپیشبینیان، این طبیعتشونه. لُرد دیروسِ جوان رو در نظر بگیر. کاملاًمجبور مشخص بود که نمیخواد این کار رو بکنه، اما اونقدر مشتاقه که انتظاراتِاونا پدرش و پادشاهی رو برآورده کنه که اجازه داد غرور بهش غلبه کنه.
حتی روشِ اعدامِ آیینیِ پادشاهی رو هم تقلید کرد. بهداد جادوگرِ اعظم دیروس میگم که کمی بهش آسون بگیره، وگرنهاعظم دیر یا زود این پسر زیرِ این فشار خُرد میشه.
در موردِ بانو فریا هم، تو تمامِ چیزهاییبگیر رو که بهتازگی از سر گذرونده دستکم گرفتی.پدرش خیانتِ مادرش، مرگِ خانوادهاش و "بهفرزندخواندگیگرفتهشدنش" توسطِ خانوادهٔ ارناس.
اون دختر به کمک نیازموردِ داره. همهشون نیاز دارن، امامیخواستم اون بیشتر از هر کسِ دیگهای.»
لینجوس از روی شرم سرش را پایین انداخت و گفت: «به خانوادهها اطلاع میدم کهاعظم هر کمکی از دستشون برمیاد براشون فراهم کنن. و از این به بعد بخشِ آخرِ امتحاندستکم رو هم حذف میکنم. واقعاً متأسفم اعلیحضرت، من با بیکفایتیام شما و شاگردام رو ناامید کردم.»
«اینقدر به خودت سخت نگیر، لینجوس. بدونِ شکستنِ تخممرغبهش نمیتونی املت درست کنی، و از اشتباهات هم میتونهدیروس چیزهای خوبی دربیاد. مثلاً بانو فلوریا رو در نظر بگیر.
معلوم شد اون از همون مواردِ نادریه که وظیفه واعدامِ قلب میتونن با هم کنار بیان. شجاعتِ زیادی میخواست کهبگیره مثلِ دیروسِ جوان تسلیم نشه یا مثلِ بانو کویلا فرار نکنه.
انتظاراتِ زیادی ازش دارم، اونوغرور تو فهرستِ ویژه قرار بدهآیینیِ و منو از پیشرفتش باخبر کن.»
لینجوس تعظیمِ عمیقی کردجدیدِ و همانطور که دستورشاگردام داده شده بود، عمل کرد.
پرسید: «در موردِ لیث چطور؟»
«اون بخش کاملاً موفقیتآمیز بود، لینجوس. از تلاشهات قدردانی میکنم. به لطفِ تو، بدترین ترسهام برطرفپدرش شد. اون با قتلعام نکردنِ زندانیها خویشتنداری نشون داد، با محافظت از همتیمیهاش در برابرِ مهربانیِ خودشونمیگم اهمیت دادنش رو ثابت کرد و با محدود کردنِ کاملِ دشمنانِ اسیرشده، خِرَدش رو به نمایش گذاشت.»
«این به این معنی نیست که اون هم ممکنه فهمیده باشه ما چی میخوایم ومجبور بر همون اساس عمل کرده باشه؟ در این صورت اون یه فریبکارِ ماهره که میتونهخونسرد تو روزِ روشن خودش رو پنهان کنه. مگه این همون چیزی نبود که ازش میترسیدید؟»
سیلفا سر تکان داد.
«درسته، اما در هر صورت، حالا میدونیم که میتونه انگیزههای ناگهانیاش رو مهار کنه. فقطکرد مسئله اینه که معمولاً به نظر میرسه براش اهمیتی نداره. شاید در آینده اون داراییایچیزهایی نباشه که ما میخوایم، اما همونیه که بهش نیاز داریم و این تنها چیزیه که مهمه.»
در اتاقش، یوریال هنوز چهار دست و پا روی زمین بود و داشت رودههایش را بالا میآورد. سعی کرده بود اعصابشدیروس را بهاندازهٔ کافی کنترل کند تا به دستشویی برسد، اما فقط پس از چند قدم شکست خورده بود. طعمِ اسیدیِ صفرا"بهفرزندخواندگیگرفتهشدنش" در دهانش با طعمِ شورِ اشک و آببینی که نمیتوانست جلوی سرازیر شدنشان روی گونهها و بینیاش را بگیرد، مخلوط میشد.
خدایانِ من، من یه آدمدیروسِ رو کشتم. این فکر بهطورِنمیخواد وسواسگونهای در ذهنش طنین میانداخت.
چرا این کار رو کردم؟ فقط یه امتحان بود، نهمیخواستم گفتن هم یه گزینه بود. چهم شده؟ واقعاً همچین موجودِ بیرحمیاماون که یه نمره رو بالاتر از جونِ یه انسان قرار بدم؟
وقتی دیگر چیزی برای بالا آوردن نداشت، یوریال روی زمین مچالهآیینیِ شد و بیتوجه به کثیفی و بوی گندی که احاطهاش کردهپسر بود، آنقدر گریه کرد تا خستگی او را از رنجش رها کرد.
فلوریا هنوز در کنترلِ اعصابش مشکل داشت. اوریون ارناس، پدرش، از میانِمجبور آنهمه هقهق و اشک تنها نیمی از حرفهایش را تشخیص میداد، امانمیخواستم باز هم توانست بفهمد دخترش چه چیزی را از سر گذرانده است.
«هر چقدر میخوای گریه کن، گلِپادشاهی کوچک. باید این حس رو ازبهش وجودت بیرون بریزی، وگرنه زندهزنده میخوردت.»
فلوریا در میانِ سکسکه گفت: «بابا، حقنظر با تو بود. کاملاً حق با تو بودانتظاراتِ و من تا امروز واقعاً حرفهات رو نمیفهمیدم.»
«خواهش میکنم از دستم عصبانی نشو. میدونم گند زدم، اما واقعاً نتونستم انجامشدیر بدم. میترسم مامان چی بگه یا این موضوع چطور روی آیندهٔ کاریم تأثیر بذاره،نمیخواستم اما بیشتر از این میترسم که اگه اون شمشیر رو برمیداشتم چه اتفاقی میافتاد.»
«هیس گلِ کوچک، الان داری احمقانه حرف میزنی. مامان هرگز تو روتقلید برای همچین چیزی سرزنش نمیکنه. تو بدترین حالت، دوباره بهت غر میزنهفشار که چرا جلوی ملکه شلوار پوشیدی.» فلوریا با این فکر بیاختیار خندید.
هر چقدر هم که مضحک بهاجازه نظر میرسید، این دقیقاً همان چیزیاعدامِ بود که مادرش، فارغ از شرایط، میگفت.
«در موردِ لینجوس هم، اگه بعد از فرستادنِ یه مشت بچه به منطقهٔ جنگی جرئت کنه کاری انجامکمی بده، خدا از سرِ تقصیراتش بگذره، چون من قطعاً نمیگذرم! همین الان باهاش تماس میگیرم و اگه توضیحِخانوادهاش کاملاً قانعکنندهای نداشته باشه، هم هر چی از دهنم دربیاد بهش میگم و هم طعمِ شمشیرم رو بهش میچشونم!
وگرنه دیگه اسمم اوریونداد ارناس نیست!» پارسِ نگرانیروشِ تهدیدهای اوریون را قطع کرد.
فلوریا از طریقِ آویزِ ارتباطی صدا زد: «لاکی!» و دردیر پاسخ پارسِ شادی را برانگیخت. سالها پیش، او از رهافرا کردنِ تولهسگ امتناع کرده بود، چون میترسید اتفاقِ بدی برایش بیفتد.
نامش را «لاکی» گذاشتهانتظاراتِ بود و آنها بهکنه دوستانِ جداییناپذیری تبدیل شده بودند.
صدای اوریون چندانطبیعتشونه مشتاق نبود: «اونمجوان از دیدنت خوشحاله.»
این تولهسگ معادلِ ماستیفِ تبتی در این دنیای جدید بود؛ ۸۰شاگردام کیلوگرم عشق و شور و شوق که وقتی با تکان دادنِ دمشفرا به سمتِ صدای صاحبش میرفت، به خدمتکاران یا مبلمان هیچ توجهی نمیکرد.
لاکی روی اوریون پرید و نزدیک بود او را از روی صندلیاش بیندازد، در حالی که سعی میکردکمی هولوگرامِ فلوریا را بلیسد. تلاشهای دلاورانهاش توسطِ جادوی خائنی که هولوگرام را غیرملموس میکرد خنثی شد، اما با این"بهفرزندخواندگیگرفتهشدنش" حال با آبدهان ریختن و پنجه کشیدن روی کاغذهای اوریون، توانست یک ساعت از کارِ او را نابود کند.
«سگِ بد! بشین!»
لاکی، هرچند با بیمیلی، از اوریونِ خشمگین اطاعت کرد. معمولاً این صدا یعنی برای شام از مرغوقتی خبری نیست. تغذیه با تهماندهها بدترین کابوسِ لاکی بود، برای همین ناله کرد و شکمِ بزرگش را بهفلوریا نشانهٔ تسلیم نشان داد، به این امید که از مجازاتِ هر اشتباهی که کرده بود در امان بماند.
فلوریا با دیدنِ این صحنه ازجوان تهِ دل میخندید و اشکهای دردشبکنه به اشکِ شوق تبدیل شده بود.
«تنها دلیلی که رژیمت نمیدم،داد خپله، اینه که گلِ کوچکماعدامِ رو خوشحال کردی. سگِ بد! گمشو!»
لاکی با عجله از اتاقداد بیرون رفت و بالاخره پدراعدامِ و دختر را تنها گذاشت.
«بهمحضِ اینکه حالت بهتر شد، برو پیشِ خواهرات. به اجدادمون دعا میکنم اونامیشن هم مثلِ تو عقل به خرج داده باشن و شمشیر رو رد کردهقاتلهای باشن. ببخشید که اینطوری تنهات میذارم، گلِ کوچک. اونا هم به پدر نیاز دارن.»
فلوریا پیش از رفتنلُرد به اتاقِ دخترها، رفتبگیر تا صورتش را بشوید.
لیث بلافاصله بعد از خروج از سیاهچال، بهغلبه تالارِ اصلی منتقل شده بود و از آنجا قبلمیگم از برگشتن به اتاقش، مستقیم به سالنِ غذاخوری رفت.
«نمیخوای به بقیهدخترانِ سر بزنی؟» صدای سولوسمیخواستم نگران به نظر میرسید.
«نه، نمیخوام. بیا واقعبین باشیم، من و کویلا از آزمونِنمیخواد آخر معاف شدیم، پس اون جاش امنه. یوریال و فلوریااجازه هم فقط دوتا بچهٔ لوسان، عمراً یکیشون اطاعت کرده باشه.»
تنها کسی کهکنه ممکنه نقشِ جلاد روبهش بازی کرده باشه فریاست.
لیث در دل گفت.
اون تو وضعیتیه که منو یادِ روزای خودمغلبه تو زمین میندازه. چیزی برای از دست دادندیروس نداره و خشمِ زیادی داره از درون میخوردش.
«بخشِ خشمشموردِ خیلی تغییر نکرده.»ارناس سولوس اشاره کرد.
«اما حق با توئه، بقیه زندگیِ خیلی آرومی داشتن که بخوان یه کارِ بهمشتاقه این افراطی بکنن. تنها امیدم اینه که تو این یک ماهِ گذشته فریا تونستهتقلید باشه خودش رو جمعوجور کنه. نباید بهش سر بزنیم؟ اگه اتفاقِ بدی افتاده باشه چی؟»
«سولوس، میفهمم که قلبِ بزرگی داری، اما زندگی به این سادگیها نیست. اگه فریا واقعاً کسی رو کشتهکمی باشه، من اصلاً چی میتونم بگم یا چیکار میتونم بکنم که حالش بهتر بشه؟ اگه واقعاً تو شرایطِخانوادهاش تاریکی گیر افتاده باشه، یا به یه بغل نیاز داره یا به یه اردنگی، اما نه از طرفِ من.
فقط خونواده یا یه دوستِ حقیقی میتونه این کار رو بکنه،آیینیِ در حالی که من و فریا بهزور همدیگه رو میشناسیم. ماپسر فقط بهخاطرِ آکادمی و کویلا با هم میگردیم، اونقدرها هم صمیمی نیستیم.
ولی این لینجوس دیوانهست. انجام دادنِ یه همچین کاری با یهزود مشت بچه. هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم که تیستا هرگز به آکادمیآماده نرفت. این امتحان اون رو خُرد میکرد، و من هم لینجوس رو!»
چون کویلا کوچکترین بود، اوریون اول با او تماس گرفت.اعدامِ پس از کمی دلداری دادن به او و قول دادنبگیره برای اینکه بهزودی دوباره به دیدنش میرود، با فریا تماس گرفت.
«چی میخواید؟»
از همان جملهٔ اول اوریون فهمید که یک جای کار بهشدتزود میلنگد. فریا بهسختی یک ماه بود که عضوی از خاندانش شده بود،باشن اما در بازگشتهای کوتاهش به خانه، هرگز او را اینگونه ندیده بود.
او مضطرب و اغلب دلگیر بود، اما با توجه به تمامِ چیزهایی که از سر گذراندهپدرش بود، این واکنشی طبیعی به شمار میرفت. آنها پیش از این بهندرت با هم صحبت کردهدیروس بودند، زیرا اوریون همیشه وقتِ کمی داشت و احساس میکرد فریا به فضای خودش نیاز دارد.
اما حالا، نگاهش مثلِ یخ سرد بود. هیچغلبه اثری از اشک روی گونههایش نبود و چشمانش سرخمیگم نشده بود، اما همین موضوع اوضاع را بدتر میکرد.
اوریون نیروهای بیشماری را در میدانهایغرور نبردِ بسیاری رهبری کرده بود، بنابراین درکرد تشخیصِ آن حالتِ چهره هیچ مشکلی نداشت.
«خدایانِ من، چیکار کردی؟» صدایش خشمگین بود، اماشاگردام نه از دستِ او. تمامِ خشمش متوجهِ لینجوسبکنن بود، اما فریا راهی برای دانستنِ این موضوع نداشت.
«کاری کهغیرقابلپیشبینیان مجبور بودم.»لُرد پوزخند زد.
«با انجام دادنِ دستورِ ملکه، خاندانِ ارناسِبهش عزیزتون رو سربلند کردم. میتونم بگم برخلافِ دخترِاعظم واقعیتون.» صدایش پر از کینه و نفرت بود.
«جرئت نکن اینطوریکنه دربارهٔ خواهرت حرف بزنی!»بهش به او تشر زد.
«خواهر؟ بیخیال! ما بهزور شش ماهه همدیگه رو میشناسیم، اون هیچی از من نمیدونه و منمبکنن هیچی از اون نمیدونم. ما خواهر نیستیم! تنها دلیلی که منو به فرزندخواندگی قبول کردید اینهمثلِ که اسمِ لعنتیتون رو گسترش بدید و دستتون به زمینهای من برسه!» فریا با خشم فریاد زد.
«من دخترتون نیستم، ابزارتونم. و شما هم پدرِ من نیستید. پدرِ واقعیِ من تومشتاقه راهِ جاهطلبیهای مامانِ عزیزم مثلِ یه سگ مُرد. اون و همسرتون میتونستن بهترین دوستایتقلید هم بشن، جفتشون هرزهان.» با فکر کردن به مادرش، صدای فریا مثلِ سنگ سرد شد.
«دیگه کافیه!»
اوریون تماس را قطع کرد و در کمالِ تعجبِ فریا، کمتر از یککرد دقیقه بعد درست روبهرویش ظاهر شد. مجبور شده بود کلی از نفوذش استفادهمیشه کند و از خیلیها لطف بخواهد، اما برای او هر ثانیه میلیونها میارزید.
«از اتاقم برید بیرون.»جدیدِ فریا بهمحضِ اینکه بهشاگردام خودش آمد فریاد زد.
اوریون ناگهان شانهاش را گرفت و مانع از فرارش شد.نمیخواد فریا دید که دستش بهسرعت حرکت میکند، بنابراین چشمانش رااجازه بست و دندانهایش را برای سیلیِ در راه به هم فشرد.
اما سیلی هرگز فرود نیامد، در عوض اوریون او رااعدامِ محکم در آغوش گرفته بود و مهم نبود فریا چقدربگیره تقلا میکرد، لگد میزد یا مشت میکوبید، حاضر نبود رهایش کند.
«ولم کن، حرومزادهٔ عوضی!»
«همینه، کوچولو. کتکم بزن، سرمارناس داد بکش، هر کاری میخوایدیر بکن، اما جرئت نکن نادیدهام بگیری.»
فریا میتوانست اشکهای گرمی را که روی شانهاشبگیر میریخت حس کند. از دیدنِ گریهٔ او چنانپدرش جا خورده بود که سرِ جایش خشکش زد.
«خیلی متأسفم. وقتی تو رو آوردم تو خونهام، قول دادم مثلِ بچههای خودم باهات رفتاراعظم کنم و با این حال همین الانشم تو محافظت ازت شکست خوردم. هیچوقت نمیخواستم اینطوریگذرونده زجر بکشی. من نه به اسمم اهمیت میدم، نه به اینکه ملکه چی فکر میکنه.
تو فقط یه بچهای،اجازه محضِ رضای خدایان، چطور تونستنروشِ یه همچین کاری باهات بکنن؟»
فریا در آغوشِ اوریون هیچ خشم یا خشونتی حسبفهمن نکرد، فقط گرما و محبت بود. شبیهِ چیزی بود کهلحظه در آغوشِ لیث تجربه کرده بود، اما صدها بار قویتر.
ناامیدانه به او چسبید و زارزار گریه کرد. خشمی خاموش درونِ اوریون شروعاونقدر به جوشیدن کرد. آن را سرکوب نکرد، اما اجازه هم نداد خودش رااعدامِ نشان دهد. مثلِ آتشفشانی بود که داشت خشمِ سوزانش را روی هم تلنبار میکرد.
فریا را نگه داشت تا اینکه از شدتِ گریه ازاعدامِ حال رفت، سپس از نسخهٔ خودش از طلسمِ سکوت استفادهبگیره کرد تا هیچ صدایی آرامشِ او را به هم نزند.
اوریون پس از اینکه با تمامِ توانش ازغلبه او محافظت کرد، به دفترِ لینجوس رفت و کتکیمیگم به او زد که تا آخرِ عمر فراموش نکند.