چپتر 496: بدون عنوان
0«اینکه حملهشون رو با موقعیتِ خورشید تنظیم کردن فقط یه حقه نیست، عینِدودیشان هوشمندیه.» لیث در دل ناسزا گفت. در همان حال یکی از برجهای دیدهبانیِهوشمندانهست نزدیک منفجر شد و بوی کباب و تکههای روده را در هوای بعدازظهر پراکند.
«اونا به دیوارها یورش نمیبرن!» حواسِ سولوس ازآتش نورِ روز تأثیر نمیپذیرفت. «وارگها دارن اول نگهبانهاعینکهای رو از پا درمیارن. قرار نبود اینجوری بشه.»
لیث به بینشِ حیات تغییرِ حالت داد و دید رگباری از طلسمهامغزش روی پناهگاهِ نگهبانها رها میشود. آتش و صاعقه سنگها را زغال کردزمین و نگهبانها را چنان به وحشت انداخت که عینکهای دودیشان را گم کردند.
«این کار برای هیولاهایی که دهههاست بهعنوانِ جانورانِ بیعقل ثبت شدن، خیلیدودیشان هوشمندانهست.» با حرکتِ دستِ لیث، بیشترِ حملاتِ ورودی باطل شد. آنها فقطخیلی طلسمهای جادوی روزمره بودند که وارگها برای پوششِ اهدافِ واقعیشان به کار میبردند.
نگهبانها راهی برای دانستنِ این موضوع نداشتند وکرد با آمیزهای از هیبت و ترس به او خیرهبرای شدند، گویی خدای جنگ در میانشان فرود آمده بود.
سولوس فکر کرد: «آخه چطور میتونن با اینهمه دقت حمله کنن، اونهمکرد از فاصلهای که حتی حسِ مانای منم نمیتونه پیداشون کنه؟» وضعیت ثانیهبهثانیه مضحکترجانورانِ میشد. لیث به مغزش فشار آورد تا توضیحی پیدا کند، اما چیزی نیافت.
حتی اگر این کار نقضِ دستوراتش بود، از زمین کنده شد، با تمامِ سرعت پروازتوضیحی کرد و مسیرِ طلسمها را تا مبدأشان دنبال کرد. محوطهٔ جلوی دیوارهای شهر تا صدهامبدأشان متر پاکسازی شده بود و این موضوع، حملهٔ غافلگیرانه را به شاهکاری خارقالعاده تبدیل میکرد.
بهمحضِ اینکه لیث از کنارِ تکهدرختانی گذشت، چیزی بهبزرگیِ یک اسب ودودیشان بهسرعتِ یک موشک از زمین به بالا شلیک شد تا راهش را ببندد.هوشمندانهست لیث بهلطفِ بینشِ حیات دشمنِ ناشناس را دیده بود و انتظارش را میکشید.
با وجودِ سرعتِ بالایی که داشت، توانست از گلولهٔ زنده جاخالی بدهد.عینکهای دستِ راستش که نگهبانِ دروازه را در دست داشت، پهلوی دشمن راشدن شکافت و دستِ چپش سه گلولهٔ آتشین را در آرایشی مثلثی رها کرد.
وارگ در نبردهای هوایی بهاندازهٔ لیث مهارت نداشت. موجود تمامِ نیروی حملاتِکرد او را دریافت کرد و در حریقِ حاصل از آن غرق شد. لیثجانورانِ توانست پیش از آنکه شعلهها حریفش را ببلعند، نگاهی گذرا به او بیندازد.
جانورنامهٔ ارتش دربارهٔ ظاهرِ وارگ درست گفته بود. موجود شبیه گرگی انساننمامغزش بود، با خزِ خاکستریِ ضخیم و نیزههای استخوانی که از ستونفقرات وزمین مفاصلش بیرون زده بود. با این حال، دربارهٔ بقیهٔ موارد کاملاً اشتباه میکرد.
موجودی که لیث تازه کشته بود، بهجای دو متر، بیش ازعینکهای سه متر قد داشت و دستانش از سرِ لیث بزرگتر بود. همچنینشدن وارگها ناتوان از استفاده از جادوی هوا برای پرواز توصیف شده بودند.
قرار بود چشمانشان زرد و پر از خشمیکرد بیپایان باشد. اما آنچه لیث دید، چشمانی سیاهکار بود که از تعجب، کینهتوزی و اعتمادبهنفس لبریز بود.
«اون نگاهِ یه آدمِ در حالِ مرگ نبود. یه جای کار میلنگه.» لیث ازوحشت پیشروی دست کشید تا اطرافش را بررسی کند که ناگهان وارگ مانندِ قطاری سریعالسیرشدن از میانِ دود بیرون آمد. موجود نهتنها زنده بود، بلکه هیچ آسیبی ندیده بود.
لیث بهراحتی از حمله جاخالی داد و بدنِ دشمن را به جاسوزنیِ پر از قندیلهای یخیِپیدا تیغمانند تبدیل کرد، اما این کار حتی سرعتش را هم کم نکرد. وارگ یورشِ دیگری برد،محوطهٔ اما زیرِ رگباری از صاعقه قرار گرفت که از طریقِ یخ مستقیماً به اندامهایش جریان یافتند.
بارِ دیگر،میشود دشمن خمصاعقه به ابرو نیاورد.
درگیری چند ثانیه ادامه یافت، اما با وجودِ اینکه دستِ بالا با لیث بود، نبرد بیفایدهکار به نظر میرسید. وارگ سریع و قوی بود، اما نتوانست حتی یک ضربه وارد کند. تمامِباطل حملاتِ لیث با دقتی جراحیگونه به هدف میخوردند، اما هیچکدام ردی روی بدنِ هیولا باقی نمیگذاشتند.
لیث چند بار نگهبان دروازه را در بدنِآتش وارگ فرو کرد، اما تیغه طوری داخل و خارجدودیشان میشد که انگار به دشمنی اثیری ضربه زده باشد.
لیث در حالی که داشت طلسمی ردهٔ ۵ میبافت، پرسید: «سولوس،میشد لطفاً بگو که این قضیه برات منطقی به نظر میرسه. نیروینقضِ زندگیِ این موجود هنوز به همون قدرتیه که مبارزه شروع شد.»
ترجیح میداد آنها را برای زمانی نگه دارد که بقیهٔ گلهعینکهای را پیدا میکرد، اما حلِ این معما در اولویت قرار داشت. فکرِشدن داشتنِ موجودی نامیرا در یکقدمیاش، او را همزمان نگران و هیجانزده میکرد.
«شرمنده، اصلاً نمیدونم چه اتفاقی داره میافته. فکر کنم...»چنان پیش از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، موجود ازدهههاست روی استیصال زوزهای کشید و پرواز کرد و دور شد.
چند صد متر دورتر از صحنهٔ نبرد، قبیلهٔ وارگها داشتند به بختِمغزش بدشان لعنت میفرستادند. بسیاری از آنها دندان روی جگر گذاشته بودند تازمین دردِ زخمهای وحشتناکی را که مدام روی بدنشان ظاهر میشد، تحمل کنند.
پهلوی یکی از آنها کاملاً شکافته شدهکرد بود، در حالی که گوشتِ تنِ بقیه پرکار از سوختگی بود یا بدنشان از تشنج میلرزید.
آلفای وارگها از طریقِ تلهپاتیصاعقه به بتای برگزیدهاش دستور داد:وحشت «عقبنشینی.» بتا بیدرنگ اطاعت کرد.
«غذای کافی واسه ترمیمِ اینهمه زخم تو این زمانِصاعقه کم نداریم. وقتِ بیشتری میخوایم تا تعدادمون رو زیاد کنیم،این ما هنوز...» آلفا مکث کرد و دنبالِ کلمهٔ مناسب گشت.
آزمایشهای ارباب، مهارتِ وارگها را در بهاشتراکگذاشتنِ تواناییهایشان میانِثانیهبهثانیه اعضای گله ارتقا داده بود. هر یک از آنهااما قطعهٔ کوچکی از یک مسخشدهٔ یکسان را درونِ خود داشتند.
یک قطعهٔ تنها برای داشتنِ آگاهی بسیار کوچک بود، اما به دلیلِدودیشان ماهیتِ وارگها، آنها توانسته بودند شبکهای بسازند که یک پیوندِ ذهنی ایجادخیلی میکرد. با رشدِ قطعات، پیوندِ ذهنی داشت به یک ذهنِ جمعی تبدیل میشد.
«...خیلی احمقیم. گیر نیفتین.»
شش وارگ روی زمین نشسته بودند و پشتسرهمآتش طلسم میبافتند؛ طلسمهایی که برادران و خواهرانشان درعینکهای داخلِ شهر میتوانستند بدونِ لو رفتن رهایشان کنند.
آلفا گفت: «زخمیها رو ببرین.» او فقط وقتی مجبور بودمضحکتر از پیوندِ ذهنی استفاده میکرد. صدای درونِ ذهنش بیش ازنیافت حد با صدای خودش تفاوت داشت. «همین الان عقبنشینی میکنیم.»
لیث وارگِ فراری را تعقیب کرد وزغال دید که چطور اندازهاش به همان چیزی تغییراین یافت که در جانورنامهٔ ارتش توصیف شده بود.
احتمالاً به این خاطر اونقدرپناهگاهِ بزرگ بود که داشت از همراهاشزغال قدرت میگرفت. یعنی تو همین منطقهن؟
سولوس جوابحسِ داد: «هنوز هیچینمیتونه تو محدودهمون نیست.»
هیولا سعی کرد با افزایشِ سرعتش از شرِ انسان خلاصانداخت شود، اما فاصلهٔ استادیِ جادوی هوا میانِ آن دو بسیارجانورانِ زیاد بود. وارگ با درکِ اینکه حریفِ جادوگر نمیشود، پوزخندی زد.
فریاد زد: «بهخاطرِ گله!» و تمامِ زخمهایی را که دروحشت طولِ مبارزه برداشته بود و همچنین تمامِ زخمهایی را کهبهعنوانِ دیگر اعضای قبیله در طولِ راهپیمایی بهسوی مائکوش برداشته بودند، فراخواند.
بدنِ وارگ در یکروی چشمبههمزدن تکهتکه شد و لیثصاعقه را در شوک فرو برد.
«تو هم اون رومنم شنیدی، مگه نه سولوس؟وضعیت من که خیالاتی نشدم، درسته؟»
«شنیدم. وارگ از جادوی هوا استفاده کرد تا به زبانِ انسانها حرف بزنه،کردند درست مثلِ کاری که یه جانورِ جادویی میکنه. این نشون میده که همحرکتِ باهوش هستن و هم حاضرن خودشون رو فدا کنن. نمیتونیم مثلِ ارتش دستکم بگیریمشون.»
سولوس نمیتوانست باور کندآتش که دههها اطلاعات چنین نتیجهٔچنان ضعیفی به بار آورده باشد.
«منظورم اون نبود. طوری که خودش رو کشت وصاعقه کلماتی که به کار برد. من رو یادِ اتفاقیکردند میندازه که وقتِ روبهرو شدن با موجوداتِ بالکور افتاد.»