چپتر 336: بدون عنوان
0فیلارد در حالی که با بیشترین سرعتپیشبینینشده از آن تهدید دور میشد، گفت: «یعنی دوستایتولد تو نیستن؟ این خیلی چیزا رو روشن میکنه.»
دروگر پرسید: «معلومه که دوستای منکمکِ نیستن! تو جنگلِ تراون هیچوقت ترول نبوده.عوارضِ مهمتر از اون، ترولها دیگه چه کوفتیان؟»
فیلارد لحظهای فکر کردتغییرِ و سعی کرد حرفهای اسکارلتنژادِ را درست به یاد بیاورد.
«ترولها یکی از نژادهای سقوطکردهان. یه زمانی موجوداتِ انساننمایی با خردپیشبینینشده و طولِ عمرِ زیاد بودن. مثلِ ما جانورانِ جادویی با دوگرسنگیِ عنصر قرابت داشتن، اما برای همهشون یکسان بود؛ نور و تاریکی.
در عینِ حال، مثلِوقتی آدما میتونستن آزادانه انواعِخودشون جادو رو یاد بگیرن.
«نقطهضعفِ اصلیشون تواناییِ تولیدِ مثلِ پایینشون بود، میدونی، به خاطرِ حفظِ تعادلوقتی و اینجور چیزا. اونا از ما برتر بودن، اما تعدادشون برای گسترشِ قلمروشونزنجیری خیلی کم بود. یه جایی تصمیم گرفتن مشکلشون رو با جادو حل کنن.
«از جادوی نور استفاده کردن تا تکاملشون رو جلو بندازن، اینجوری تونستن سریعتروقتی زادولد کنن و تواناییهای فیزیکیشون رو هم بالا ببرن. اولش موفقیتِ بزرگی بود.زنجیری با تغییرِ نیروی زندگیشون به کمکِ جادوی نور، تبدیل به یه نژادِ بینقص شدن.
«حداقل تا وقتی که عوارضِ جانبیِ پیشبینینشده خودشون رو نشون دادن.پیشبینینشده تو چند نسل، بچههاشون از بدوِ تولد دیوانهٔ زنجیری بودن و بهسیریناپذیر یه گرسنگیِ سیریناپذیر مبتلا شدن. جامعهٔ چندهزارسالهشون تو چند هفته نابود شد.»
دروگر گفت: «صبر کن ببینم. چطور چندتا بچه میتونن یه تمدن رو توبچههاشون چند هفته نابود کنن؟ چرا پدر و مادراشون اونا رو نکشتن؟» این فکرببینم که ممکن بود همین اتفاق برای جنگلِ تراون بیفتد، دروگر را زهرهترک میکرد.
فیلارد با تمسخر گفت: «کری یا چی؟ بهت که گفتم، اونا سریع زادولدعوارضِ میکنن. اون حرومزادههای کوچولو اگه تغذیهٔ کافی داشته باشن تو چند ساعت به بلوغسیریناپذیر میرسن. لعنتیا خیلی قویان و سخت کشته میشن. جادوی نور تو بدنشون غوغا میکنه.
«تو چند ثانیه از هر زخمی بهبود پیدا میکنن. یه دستشون روحداقل قطع کن، چند دقیقه بعد دردسرت دو برابر میشه. ترول دستش روتولد دوباره درمیاره، در حالی که اون دست هم یه ترولِ دیگه درمیاره.
«بدتر از اون، کلِ بدنشون یه دهنِ لعنتیه. حمله بهشون بدونِپیشبینینشده سلاح یعنی اینکه خودت رو بندازی تو آروارهشون. نزدیک بود دوگرسنگیِ بار به دستشون کشته بشم. واسه همینه که تبرهای لعنتیم رو میخوام!»
دروگر ایستاد و تمامِوقتی حرفهای فیلارد را درخودشون ذهنش کنارِ هم چید.
«چقدر وقتبزرگی داریم تا جنگلزندگیشون رو پر کنن؟»
فیلارد با فکر گفت:تغییرِ «یه هفته، اگه شانستبدیل بیاریم شاید دو هفته.»
«بستگی داره چقدر غذا پیدا کنن و چقدر مجبور باشن براش بجنگن. اوننشون حرومزادهها هر چیزی رو میخورن. گوشت، میوه، علف، حتی درختا رو اگه خیلی گرسنههفته باشن. الان بهزور به دوازدهتا میرسن، اما فردا ممکنه ۲۴تا بشن و پسفردا ۴۸تا.»
دروگر گفت: «به حقِ مادرِ بزرگ، پس باید همین الان دست به کار بشیم!بدوِ نقطهضعفشون چیه؟» او حسِ بدی داشت. اگر فیلارد حتی بعد از تبدیل شدن بهچندتا یک هیولای تکاملیافته اینقدر مشتاقِ فرار از دستشان بود، حتماً دلیلِ خیلی خوبی داشت.
«زیاد نیست. نژادِ بینقص، یادت میاد؟ اونا بهطرزِ غیرقابلباوری احمقن، اما با تواناییهایی که دارن، میتونن ازنشون پسش بربیان. جادو بیشترِ مواقع در برابرشون بیفایدهست، فقط آتش و نور میتونن برای همیشه بکشنشون. مثلِببینم علفِ خشک میسوزن، اما رئیس اسکارلت همیشه از جادوی نور استفاده میکرد تا از شرشون خلاص بشه.»
دروگر مات و مبهوت ماند. هرگز نشنیده بود که جادوی نور بتواندحداقل کسی را بکشد، و همین فهمیدنِ تاکتیکِ اسکارلت را برایش غیرممکن میکرد. دردیوانهٔ واقع قضیه کاملاً ساده بود، اما وحشتِ دروگر چشمش را کور کرده بود.
استفاده از آتش در داخلِ جنگل خطرناک بود، چون تا پایانِ نبرد، آزادانهنشون همهجا پخش میشد. همچنین، انفجارهایی که معمولاً با آن همراه بود میتوانست تکهایچندهزارسالهشون از ترول را به بیرون پرتاب کند و آن را به جای امنی برساند.
اگر این اتفاق میافتاد، دیری نمیپایید که همان یک تکهٔ گمشده قبیلهٔ جدیدی به وجود بیاورد.دیوانهٔ دقیقاً همین موضوع ترولها را به جنگل کشانده بود. گروهی از ماجراجویان مأمور شده بودند تاچرا یک قبیلهٔ کوچک را از بین ببرند، اما در پاکسازیِ بقایای آنها ضعیف عمل کرده بودند.
«الان میتونی از همهٔ عناصرزندگیشون استفاده کنی، مگه نه؟ نابودشدن کردنشون باید برات آسون باشه.»
«رفیق، من تازه چند روزه بیدار شدم و جادو هیچوقت تو خونم نبوده. میتونم ازجانبیِ آب و خاک استفاده کنم، ولی اونا بهزور میتونن یه کم وقت بخرن. اگه راهیجامعهٔ برای مقابله باهاشون نداری، مرده حساب میشیم. بهتره فرار کنیم تا یه روز دیگه بتونیم بجنگیم.»
حرفهای فیلارد تقریباً امیدهای دروگر را نابود کرد. لیندورم حق داشت. لیث در آخرین روزهای حضورشنسل در جنگل، فقط نشاطبخشی و نحوهٔ تمرینِ جادوی نخستین را برایشان توضیح داده بود. او از آموزشِبچه هرگونه طلسم به فیلارد امتناع کرده بود تا لیندورم را مجبور کند اهمیتِ پژوهشِ جادویی را بفهمد.
دروگر تشر زد: «فرار کنیم؟ اگه حرفت راست باشه، یه هفتهٔ دیگه اون موجودات جنگل رو بهزنجیری یه زمینِ بایر تبدیل میکنن. اون موقع به لوتیا حمله میکنن. مطمئنم لیث خیلی خوشحال میشه کهمادراشون پیمانت رو شکستی و گذاشتی خانوادهاش کشته بشن.» این حرف باعث شد فیلارد از ترس خشکش بزند.
«باید همین الان بکشیمشون. من میرم هرتبدیل کمکی بتونم پیدا کنم. تو حواست بهشونجانبیِ باشه و نذار پخش بشن. یه نقشه دارم.»
لیندورم یک ساعتِ بعد را از فاصلهای امن به تماشای ترولهای وحشتناک گذراند. برای احتیاط،جانبیِ تا جایی که میتوانست طلسم بافت. فیلارد برای اولین بار در زندگیاش پشیمان شد که چراچندهزارسالهشون وقتی اسکارلتِ اسکورپیکور سعی داشت جادوی پیشرفتهتری به او یاد بدهد، به حرفش گوش نکرده بود.
شکرِ مادرِ بزرگ که دیگه پا ندارم. بدنِ جدیدمعوارضِ اجازه میده بیصدا حرکت کنم، بدونِ اینکه مثلِ بدنِبدوِ قبلیم پامو محکم به زمین بکوبم یا سکندری بخورم.
اندازهٔ فیلارد مشکلی ایجادوقتی نمیکرد. چشمانِ ترولها سفیدخودشون بود، بدونِ مردمک یا عنبیه.
طبقِ تجربهاش، آنها کور بودند و برای ردیابیِ طعمهشان به شنوایی و حسِ بویاییِ خودپیشبینینشده تکیه میکردند. فیلارد ذاتاً دلرحم نبود. او اغلب از بازی کردن با طعمههایش پیش ازچندهزارسالهشون کشتنِ آنها لذت میبرد، با این حال بیاختیار دلش به حالِ زندگیِ فلاکتبارِ ترولها میسوخت.
قدشان بیش از ۲ متر بود و پوستشان رنگِ سفیدِ بیمارگونهای داشت. نه پلک داشتند وپیشبینینشده نه بینی، و از دو سوراخ درست در وسطِ صورتشان نفس میکشیدند. لب هم نداشتند و آروارهٔنابود بزرگشان که از این گوش تا آن گوش پر از دندانهای نیش بود، کاملاً به چشم میخورد.
بدنی اسکلتی با شکمی متورم داشتند، گویی روزها بود چیزی نخورده بودند.خودشون دستهایشان انگشتانِ بلندی داشت که به چنگالهایی بهتیزیِ تیغ ختم میشد ومبتلا بدنشان پوشیده از زخمهای عجیبوغریبی بود که مورمور به جانِ فیلارد میانداخت.
ترولها از قبل همهچیز را در شعاعِپیشبینینشده ۱۰۰ متری خورده بودند، بنابراین با تنبلی علفتولد میچریدند تا طعمهٔ بعدی توجهشان را جلب کند.
وقتی دروگر با نیروهای کمکی برگشت، فیلارد بالاخره توانستبینقص نفسِ راحتی بکشد. بایکها (جانورانِ جادوییِ خرسمانند)، شیفها (پومامانند)،دادن گیلادها (گوزنمانند)، رایها (گرگمانند) و کرونها (شاهینمانند) در میانشان بودند.
هر قبیله چهار تن از قدرتمندترین اعضایش را فرستاده بود. هر یک از آنها پادشاه یا نامزدِ احتمالیِ پادشاهیدادن بود. بایکها مشتاقِ مبارزه و اثباتِ شایستگیِ خود بودند. پس از اینکه لیث رهبرِ قبلیشان، ایرتو، را شکست داده بودمیتونن و بااستعدادترین عضوِ قبیلهشان به مسخشده تبدیل شده بود، آلفای کرونها پادشاهِ غرب شده و عنوانشان را غصب کرده بود.