چپتر 344: فصل 344
0لیث توضیح داد: «دو تامیکنن چیز هست که هیچوقت نبایددختربچهٔ در موردِ بیدارشده بودن یادت بره.
«اولیش اینه که رازمون رو نمیشه با هیچکس در میون گذاشت. تاریخِخانوادهمون قارهٔ گارلن پر از جادوگرا و محققاییه که وقتی سعی کردن نظریههاشونبیداریاش رو در این باره با بقیه در میون بذارن، توی ‹تصادفها› ناپدید شدن.
اصلاً نمیدونم چند تا بیدارشده اون بیرون هست، تا حالا فقط نالیردستشون و فارگ رو دیدم. تازه فقط وقتی به ماهیتشون پی بردم که خودشوننبود خواستن. متأسفانه هیچ راهی برای تشخیصِ جادوگرِ بدلی از جادوگرِ راستین وجود نداره.»
این خبر تیستاکلیدِ را غافلگیر کرد: «دواشراف تا از پروفسورامون بیدارشدهن؟»
لیث سر تکان داد: «آره. میخوام بگم نهتنهاکند نمیتونی به کسی دربارهٔ قدرتهای جدیدت حرفی بزنی،میدانست بلکه اگه یه روزی کسی بویی برد، باید بکشیش.»
نگاه وعمر صدای لیث مثلِخانوادهٔ یخ سرد بود.
«بکشمشون؟ چرا؟»
لیث پوزخند زد: «بهش فکر کن. یه جادوگر مثلِ یه سلاحه و بهشدت کنترلبرسه میشه. یه بیدارشده هم سلاحه و هم کلیدِ طولِ عمر. فکر میکنی اشراف ومیدانست خانوادهٔ سلطنتی برای اینکه دستشون به همچین قدرتی برسه، با ما و خانوادهمون چیکار میکنن؟»
لیث مکث کرد تا تیستا به حرفهایش فکر کند.دیگر تیستا دیگر آن دختربچهٔ سادهلوح نبود. آکادمی تلنگری برای بیداریاشداشته بود. حالا میدانست باید از دیگران چه انتظاری داشته باشد.
«یعنی حتی گروهِ خودت هم...»
لیث سرکنترل تکان داد: «هیچکسطولِ جز تو نمیدونه.»
«حتی فلوریا؟»
لیث آه کشید: «نه. فهمیده بود یه جای کارم میلنگه،دختربچهٔ ولی فلوریا هیچوقت بهم فشار نیاورد تا حقیقت رو بهشباشد بگم. این یکی از دلایلیه که برام اینقدر عزیز بود.»
«دومین مسئله اینه که هر بار از انباشت یا نشاطبخشی استفادهبرسه میکنی، عمرت طولانیتر میشه. با جذبِ انرژیِ جهان، رفتهرفته کمتر ازآکادمی انرژیِ خودت مصرف میکنی و این بهت اجازه میده قرنها زندگی کنی.
این یعنی میبینی خانوادهمون، شوهرت و بچههات پیر میشن و میمیرن، در حالی که خودت هنوز بیستساله به نظرمکث میرسی. دارم انتخابی بهت میدم که خودم نداشتم. میتونی فقط جادوی راستین رو تمرین کنی و یه زندگیِ عادی داشتهفلوریا باشی، یا اینکه از اون فنون هم استفاده کنی تا قویتر بشی، اما رفتهرفته راهت از آدمای عادی جدا بشه.»
تیستا بلند شد و از اتاقِ لیث بیرون دوید: «ببخشید، اما یکم هوایقدرتی تازه میخوام.» سرش از آنهمه افشاگریِ ناگهانی گیج میرفت. احساسِ خفگی میکرد. با اینکهبیداریاش برج در واقع جادار بود، تیستا حس میکرد دیوارها دارند روی سرش آوار میشوند.
تازه وقتی از در بیرون رفت و قدمکند در جنگلِ آشنای تراون گذاشت، به نظر رسیدمیدانست دنیا دوباره رنگوبوی عادی به خود گرفته است.
صدای سولوس باعث شد یکه بخورد، امااینکه فقط برای یک ثانیه: «دوست داری کسیمیکنن پیشت باشه یا ترجیح میدی تنها باشی؟»
تیستا برگشت و پَرَک را در آغوش گرفت: «اوه سولوس، خدا رودستشون شکر که اینجایی.» در کمالِ تعجبِ سولوس، دستهای تیستا از بدنش ردسادهلوح نشد. او واقعاً میتوانست آغوشِ تیستا را حس کند، درست مثلِ آغوشِ لیث.
«میشه یکم قدم بزنیم؟ اونهمه حرف دربارهٔ کشتن با خونسردی ودستشون جاودانگی جداً زهرهترکم کرد.» لمسشدن توسطِ یک انسانِ دیگر سولوس را همسادهلوح ترسانده بود. از طرفی، اصلاً نمیدانست چه بگوید که تیستا را نترساند.
سولوس تیستا را مثلِ خواهرِمیکنن خودش میشناخت، در حالی کهدختربچهٔ تیستا هیچچیز دربارهٔ او نمیدانست.
سولوس تمامِ تلاشش را کرد تا نگذارد صدایش بلرزد: «حتماً،قدرتی اما نمیتونم خیلی از برج دور بشم. هر چی دورترسادهلوح میشم، پَرَک کوچیکتر میشه تا اینکه مجبور میشم برگردم داخل.»
به سازندهام قسم، اولین ملاقاتمون از این بدتر نمیشد. اولش منواینکه با یه چشمچرون اشتباه گرفت، حالا هم به حالم دلسوزی میکنه. بایددختربچهٔ یه حرفِ هوشمندانه یا خندهدار پیدا کنم تا اوضاع رو نجات بدم.
تیستا قدم زد و آنقدر از برج دور شد که پَرَکِدستشون سولوس به اندازهٔ یک توپِ تنیس درآمد. چند دقیقه ساکت ماندند. تنهاسادهلوح صدایی که به گوش میرسید، خشخشِ برگها و آوازِ پرندگانِ جنگل بود.
این وضعیت برای سولوس کابوس بود. آگاهیاش آنقدر از لیثدختربچهٔ دور شده بود که دیگر حضورش را در ذهنش حس نمیکردیعنی و در عین حال، تازه میفهمید این سکوت چقدر معذبکننده است.
خدای من! چرا هیچی نمیگه؟ من به سکوت عادت ندارم، ذهنِبرسه لیث همیشه یه بازارشامِ پرسروصداست. یعنی من باید یخِ قضیه روآکادمی بشکنم یا بهتره صبر کنم تا خودش سرِ صحبت رو باز کنه؟
اولین تعاملِ انسانیِ سولوس آنطوری که همیشه تصورش را میکرد پیشاینکه نرفت. او چنان مدتِ درازی به ذهن و احساساتِ لیث پیوند خوردهدختربچهٔ بود که اصلاً عادت نداشت نداند طرفِ مقابل در چه فکری است.
حالتِ چهرهٔ تیستا برایش غیرقابلفهم بود. انگار همزمان نگران، بیزاراینکه و کلافه بود. سولوس هول کرد؛ فکر میکرد سکوتِ تیستاکند به این دلیل است که از همراه آوردنِ او پشیمان شده.
تیستا پرسید: «خیلیخانوادهمون گیج شدم. به نظرتحرفهایش باید چیکار کنم، سولوس؟»
صدای سولوس از شدتِ فشاریخانوادهٔ که تحمل میکرد میلرزید: «ببخشید، اصلاًبرسه نمیدونم داری درموردِ چی حرف میزنی.»
«ولی دلمکنترل میخواد بهکلیدِ برج نزدیکتر بشی.»
تیستا با قدمهایی تند بهعمر راهش ادامه داد: «به نظرتاینکه حرفِ لیث درموردِ کشتن درسته؟»
سولوس که پَرَکش در آستانهٔ ناپدید شدن بود،کند جیغ کشید: «خواهش میکنم تیستا، برگرد. یه قدمِ دیگهدیگران برداری کاملاً لخت میشی. لباسهای من تنتن، یادت رفته؟»
تیستا به حماقتِ خودش لعنت فرستاد و با بیشترینهمچین سرعتی که میتوانست به سمتِ برج راه افتاد. تازه متوجهدختربچهٔ شد که بدنش هرگز تا این حد سبک نبوده است.
سولوس آهی کشید و گفت: «درموردِ کشتن،میکنی آره. فکر کنم حق با اونه.» پَرَکقدرتی دوباره به نصفِ اندازهٔ اصلیاش برگشته بود.
«منم اولش دقیقاً مثلِ تو بودم، ولی تمامِ چیزایی که من و لیث با همخانوادهمون تجربه کردیم نظرم رو عوض کرد. حتی اگه کسی که رازت رو میفهمه آدمِ خوبیانتظاری هم باشه، واقعاً حاضری فقط برای نجاتِ یه غریبه جونِ کلِ خانوادهات رو به خطر بندازی؟
حاضری ریسک کنی که اونا رو گروگان بگیرن تا تو رو تونبود مشتشون نگه دارن؟ آدمای قدرتمند برای از دست ندادنِ قدرتشون دست بهخودت هر کاری میزنن، حتی استفاده از اشیاءِ بردهداری. دلت میخواد برده بشی؟»
سولوس تصاویری از حملهٔ نالیر را جلویاینکه تیستا به نمایش درآورد. آشوب و خونریزی چنانمکث بود که تیستا مجبور شد نگاهش را بدزدد.
«خواهش میکنمکنترل بس کن.کلیدِ فهمیدم منظورت چیه.»
سولوس نمایشِ تصاویر رابدلی متوقف کرد تا بهخبر تیستا فرصتِ فکر کردن بدهد.
«به نظرت بینِ طولِ عمر و قدرت کدوم بهتره؟ منظورم اینهحتی که هر چی قویتر بشم بیشتر عمر میکنم، ولی میترسم آخرشبهم کاملاً تنها بمونم. تو که اینهمه سال زندگی کردی، نصیحتی برام نداری؟»
سولوس از اینکه با وجودِجادوگرِ آشناییِ کوتاهشان اینقدر به قضاوتشخبر اعتماد کرده بود، احساسِ افتخار کرد.
«راستش نه. من تو این قضیه هیچ حقِ انتخابی ندارم. خوشحالم که تمامِ خاطراتِپروفسورامون قبلیم رو از دست دادم، وگرنه خیلی وقت پیش دیوونه میشدم. ولی یه چیزیبلکه میتونم بهت بگم. من و برادرت هم به اندازهٔ تو از تنها موندن میترسیم.
لیث همیشه نگرانِ روزیه که باید تو غمِ مرگِ شماها بشینه، و منم نگرانِ خودشم. من اونقدر از دستنمیتونی دادنِ لیث میترسم که بعد از مبارزهاش با یه دشمنِ قوی، تا چند روز خوابم نمیبره. از این فکربکشمشون که اون پیر میشه و میمیره در حالی که من مجبور میشم دنبالِ یه میزبانِ جدید بگردم، وحشت دارم.»