---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 560: چپتر ۵۶۰ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 560: چپتر ۵۶۰

0

لیث قدمی به جلو برداشت و گفت: «ظاهراً همه‌چیز‌بدنشان​ مرتب است، اما نمی‌توانم چنین دستوری را اجرا کنم‌صدای​ مگر اینکه آن را مستقیماً از لرد سستور بشنوم.»

دو مأمورِ گارد‌داشت​ نیزه‌هایشان را جلویش ضربدری‌کمک​ گرفتند، اما او نایستاد.

«حتی اگر مدارک بی‌نقص باشند، باید مطمئن شوم که‌برای​ جعلی نیستند. هر کسی می‌تواند از مُهرِ لردِ شهر استفاده‌سرِ​ کند.» لیث حالا فقط چند میلی‌متر با تیغه‌ها فاصله داشت.

«کنت از ارتش درخواستِ کمک کرده و از آن زمان نتوانسته‌ایم با او تماس‌حرکتِ​ بگیریم. پیش از رفتن، باید با او صحبت کنم. عقب بایستید و بگذارید رد‌دچارِ​ شوم، چون لحظه‌ای که سلاح‌هایتان به بدنم بخورد، به جرمِ خیانت به تاج محاکمه می‌شوید.»

چشمانِ لیث شعله‌ور شد و اندکی نیتِ کشتن رها کرد.‌آنکه​ فشارِ روانیِ مانایی که لبریز از احساساتِ خشنش بود، مأموران را‌سمتِ​ در هم شکست. رنگشان پرید، اما فقط یک قدم عقب رفتند.

لیث از سرسختی‌شان جا خورد. بدونِ آموزشِ مناسب یا هستهٔ مانایی‌تماس​ به‌قدرِ کافی قوی، نیتِ کشتن به‌تنهایی برای فراری دادنِ آدم‌های عادی‌بدنم​ کافی بود. ترسشان باید چنان ریشه‌دار می‌بود که بتوانند سرِ جایشان بایستند.

«بسیار خب.» لیث با حرکتِ دستش دو جریانِ صاعقه پدید‌فراری​ آورد که مأموران را به دیوارهای شهر میخکوب کرد. بدنشان‌جایشان​ پیش از آنکه بی‌هوش روی زمین بیفتد، دچارِ تشنج شد.

با شنیدنِ صدای فریاد، سه مأمورِ دیگر‌ریشه‌دار​ به سمتِ دروازه شتافتند. تازه می‌خواستند سلاح‌هایشان‌حرکتِ​ را بیرون بکشند که یونیفرمِ رنجر را شناختند.

لیث گفت: «آن دو را دستگیر و بازداشت کنید،‌بدنشان​ می‌خواهم بعداً بازجویی‌شان کنم.» سربازانِ بهت‌زده مدام نگاهشان را بینِ‌فریاد​ لیث و همراهانشان می‌چرخاندند و دست از قبضهٔ شمشیرهایشان برنمی‌داشتند.

بی‌انضباطی‌شان روی اعصابِ لیث می‌رفت. به دردسرهای‌کمک​ ساکنانِ شهرهای کوچک عادت داشت، اما حتی‌رفتن​ آنجا هم مأمورانِ محلی حدِ خودشان را می‌دانستند.

لیث گفت: «گروهبانتان کجاست؟ می‌خواهم بابتِ‌کافی​ نحوهٔ آموزش دادن به سربازانش چند‌آدم‌های​ کلمه حرفِ حساب به او بزنم.»

یکی از مأموران که تازه‌ترسشان​ به خودش آمده بود، پاسخ داد:‌جایشان​ «شما همین الان بی‌هوشش کردید، قربان.»

«چه اتفاقی افتاده؟»

لیث دلیلِ آمدنش و‌کنت​ نیازش به ملاقات با‌کرده​ کنت سستور را توضیح داد.

سرباز پاسخ داد: «می‌فهمم، قربان. از طرفِ گروهبان عذرخواهی می‌کنم. به شما‌آدم‌های​ اطمینان می‌دهم که آدمِ خوبی است. فقط این روزها همه‌مان کمی مضطربیم.»‌دستش​ مردِ جوانی در اوایلِ بیست‌سالگی بود، با موهای قهوه‌ایِ روشن و چشمانِ آبی.

در حالی که به لیث سلامِ نظامی می‌داد، گفت: «اسمم فیرگون هکلاس‌بایستند​ است. از آشنایی‌تان خوشبختم، قربان.» آن دو نفرِ دیگر پیش از دستبند‌بی‌هوش​ زدن و انتقالِ مأمورانِ مجروح به نزدیک‌ترین زندان، به وضعیتشان رسیدگی کردند.

«چه دلیلی می‌تواند‌جریانِ​ رفقایتان را به‌آورد​ چنین نافرمانیِ آشکاری وادارد؟»

فیرگون در حالی که جزئیاتِ اتفاقاتِ اخیرِ‌کمک​ زانتیا را برای لیث توضیح می‌داد، او‌رفتن​ را به سمتِ عمارتِ لردِ شهر راهنمایی کرد.

فیرگون گفت: «خواهش می‌کنم زیاد به آن‌ها سخت نگیرید. خانواده‌هایشان دارند روزهای سختی را می‌گذرانند. نه‌تنها زمستانِ امسال‌بتوانند​ واقعاً طاقت‌فرساست، بلکه آدم‌های زیادی هم دارند بیمار می‌شوند. درمانگران در برابرِ این بیماری کاری از پیش نمی‌برند‌بیفتد​ و بسیاری از بستگانِ قربانیان به فرقهٔ مشکوکی پیوسته‌اند که ادعا می‌کند می‌تواند هر بیماری‌ای را درمان کند.»

«یعنی می‌گویی‌دادنِ​ اینجا در‌عادی​ زانتیا طاعون آمده؟»

فیرگون سر‌دستش​ تکان داد:‌صاعقه​ «طاعون نیست.»

«راستش را بخواهید، حتی بیماری هم نیست. هر کس علائمِ متفاوتی نشان می‌دهد، برای همین حتی‌عقب​ نمی‌دانیم همه به یک درد مبتلا هستند یا نه، و هیچ‌وقت هم طولانی نمی‌شود. مشکل اینجاست که‌کشتن​ بعد از مدتی، مردم دوباره بیمار می‌شوند، انگار که هرگز خوب نشده‌اند. ما به آن می‌گوییم: «سوگوار».»

«درمانگرانتان چه؟» به نظرِ لیث این داستان مضحک بود. بیماری‌ها و حتی‌آدم‌های​ سموم همیشه یکسان عمل می‌کردند. اینکه کسی آدم‌های مختلف را هر بار با‌جریانِ​ ماده‌ای متفاوت مسموم کند، همان‌قدر که بی‌رحمانه بود، احمقانه هم به نظر می‌رسید.

فیرگون پاسخ داد: «تأیید کرده‌اند که مسمومیت نیست، بلکه عارضه‌ای جسمی‌جایشان​ است. می‌توانند درمانش کنند، اما این کار فقط اوضاع را بدتر می‌کند.‌آنکه​ هربار که بیماری از بین می‌رود، تقریباً بلافاصله قوی‌تر از قبل برمی‌گردد.»

«می‌توانم درکشان کنم. یکی از خواهرهای‌آورد​ خودم هم مدت‌ها بیمار بود، اما این‌زمین​ هنوز رفتارِ عجیبِ گروهبانتان را توضیح نمی‌دهد.»

فیرگون آهی کشید:‌داشت​ «متأسفانه به خاطرِ‌درخواستِ​ کلیسای شش است.»

«زندگی در شمال سخت است، برای همین هر سال دین‌های زیادی متولد می‌شوند‌عادی​ و از بین می‌روند. آن‌ها سعی می‌کنند به مردم دربارهٔ زندگیِ پس از مرگ‌پدید​ امید بدهند، اما معمولاً عقایدِ مضحکشان فقط پوششی برای خالی کردنِ جیبِ مؤمنان است.

«کلیسای شش به دو دلیل فرق دارد. اول اینکه برای هر چیزی تقاضای‌بسیار​ "اعانه" نمی‌کنند، و دوم اینکه هر کاری می‌کنند، جواب می‌دهد. یا دست‌کم این‌طور‌زمین​ می‌گویند. بعضی‌هایشان ثروتمند می‌شوند، بعضی دیگر شفا پیدا می‌کنند و چیزهایی از این قبیل.

«کسانی که بستگانشان به گریور مبتلا شده بودند، بعد از‌آنکه​ اینکه شایعه شد روحانیون می‌توانند آن را برای همیشه درمان کنند،‌سمتِ​ متعصب شدند. البته آن حرامزاده‌ها فقط وفادارترین پیروانشان را درمان می‌کنند.»

لیث در فکر فرو رفت و گفت:‌کمک​ «من خیلی سفر کرده‌ام و هرگز نه اسمِ‌صحبت​ کلیسای شش را شنیده‌ام و نه گریور را.»

«جای تعجب ندارد. کلیسا تازه سالِ پیش‌قوی​ تأسیس شد و اگر به خاطرِ گریور‌ترسشان​ نبود، تا الان از بین رفته بود.»

لیث گفت: «بگذار‌آدم‌های​ حدس بزنم، گروهبانتان‌چنان​ یکی از پیروانِ آن‌هاست.»

«آره، یک پیروِ دوآتشه. به‌تازگی پدر شده و برای اینکه‌آنکه​ پسرش را از آن همه رنج نجات دهد، دست به‌دیگر​ هر کاری می‌زند. موهای همسرش از ترس دارد سفید می‌شود.»

«گریور کِی پیدایش شد؟»

«درست بعد از شروعِ قرنطینهٔ‌به‌قدرِ​ زمستانی. بدترین اتفاقات همیشه در آن‌دادنِ​ دوره می‌افتد. بدبختی هیچ‌وقت تنها نمی‌آید.»

لیث سر تکان داد و تصمیم‌چنان​ گرفت از تقصیرِ گروهبان بگذرد. آن‌بایستند​ مرد به اندازهٔ کافی عذاب می‌کشید.

بعید می‌دونم گریور یه بیماریِ واقعی باشه. احتمالاً پسرش بیماریِ‌آنکه​ لاعلاج داره. اگه به جرمِ خیانت متهمش کنم، شغلش، زندگیش و‌سمتِ​ اون وقتِ کمی رو که با هم دارن از دست می‌ده.

سولوس در ذهنش گفت:‌کنت​ «چرا بچه رو درمان‌کرده​ نمی‌کنی؟ نباید برات سخت باشه.»

«درکش می‌کنم، ولی این به اون معنی نیست که خودش یا پسرش برام‌عادی​ مهم‌ان. مخصوصاً بعد از اینکه روم شمشیر کشید. وقتی ترجیح داد به جای‌صاعقه​ کمک خواستن از یه درمانگر به حرفِ یه روحانی گوش بده، انتخابش رو کرد.»

پس از چند پرسشِ دیگر دربارهٔ وضعیتِ زانتیا، به خانهٔ کنت‌جایشان​ سستور رسیدند. اربابِ شهر مردی کوتاه‌قامت در اواسطِ دههٔ پنجاهِ زندگی‌اش‌بدنشان​ بود؛ با حدودِ ۱٫۶۲ متر قد، موهای سفید و سبیل‌های باریک.

کنت به‌شکلی بیمارگونه رنگ‌پریده بود، بسیار بیشتر از آنچه در‌آنکه​ شمال عادی به نظر می‌رسید، با چشمانی پرخون و چنان‌دیگر​ تیک‌های عصبیِ فراوانی که لیث به مصرفِ مواد مخدر مشکوک شد.

صدایش محکم بود، اما پیر و خسته به نظر می‌رسید، گویی روزها نخوابیده بود: «واقعاً متأسفم‌عقب​ که وقتتان را تلف کردم، رنجر ورهن، اما همان‌طور که نگهبانان در دروازه‌های شهر به شما‌نیتِ​ گفتند، مشکلاتِ ما دیگر حل شده است. مطمئنم شهرهای زیادی هستند که به کمکِ شما نیاز دارند.»

«چرا درخواستتان را لغو نکردید؟‌به‌قدرِ​ ما چند روز است که‌فراری​ سعی داریم با شما تماس بگیریم.»

«چون من نور را دیده‌ام، رنجر ورهن. جادو تلاشِ غم‌انگیزِ انسان‌ها برای ادای خدا را‌دستش​ درآوردن است. غرورمان مدت‌هاست که ما را کور کرده و خدایانِ واقعی را به خشم‌شنیدنِ​ آورده است. تنها با دست کشیدن از آن می‌توانیم دعا کنیم تا مشمولِ رحمتشان شویم.»

لیث وسوسه شد یک چهارپایهٔ سخنرانی و یک تی‌شرتِ «پایان نزدیک است»‌روی​ به دستِ مرد بدهد، چرا که کنت با همان تحقیرِ پنهان‌نشدنی‌ای به‌تازه​ او نگاه می‌کرد که معمولاً یک آدمِ حق‌به‌جانب نثارِ یک کافر می‌کرد.

ناولها | novelha.net