چپتر 334: فصل 334
0«همیشه میخواستم قوی و مستقل باشه، اما حالا که رفته، هیچ اهمیتییاد به این مزخرفات نمیدم. چرا لیث جلوشو نگرفت؟ هنوز یکم جوون بود،سازگاریِ اما اگه پدر و مادرش اجازه میدادن باز هم میتونست ازدواج کنه.»
جیرنی پوزخند زد: «این حرف از دهنِ تو خیلی جالبه!کویلا شاید اگه بهجای بههمریختنِ نقشههای من کمکم میکردی، اوضاع فرق میکرد.تلاششان یا شایدم لیث اونقدر خوب میشناختش که بفهمه نمیتونه جلوشو بگیره.
«هنوز چیزی از دست نرفته. اون تو ارتشه و لیثآنهمه هم در آینده به ارتش ملحق میشه. حالا دیگه زانویبدتر غم بغل گرفتن کافیه. کویلا بیشتر از همیشه بهمون نیاز داره.»
خانهٔ لیث، همان لحظه.
پس از گذشتِ شش ماه، لیث و فیلارد در تلاششانکویلا به لحظهای حساس رسیده بودند. ناخالصیها در بدنِ کروکسی چنان بهتلاششان هستهٔ فیروزهایِ روشنش نزدیک بودند که تقریباً با آن تماس داشتند.
لیث گفت: «خب،نباش من هر کاریدردی از دستم برمیاومد کردم.»
«برای تمرینت تو رو روی یه چشمهٔ مانا آوردم، از نشاطبخشی استفادهگرفتن کردم تا کمکت کنم انرژیِ جهان رو حس کنی، و هروقت براتفیلارد دردناک نبود، ناخالصیها رو بیشتر به هستهات نزدیک کردم. قدمِ آخر با خودته.»
فیلارد جواب داد: «نگرانمیکنم نباش، مقاومت رو حسبعد میکنم اما دردی ندارم.»
حتی بعد از آنهمه مدت، هنوز باید نشاطبخشی راکافیه یاد میگرفت. درکِ مانای کروکسی حتی از درکِ مانایگذشتِ لیث در زمانِ ورود به آکادمی هم بدتر بود.
فقط به لطفِ برنامهٔ تمرینیِ لیث وندارم سازگاریِ ذاتیاش با جادو بود که فیلاردمیگرفت توانست بهطورِ ابتدایی هستهٔ خودش را تحریک کند.
فیلارد از شدتِ هیجان نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد: «قسمزانوی میخورم انگار دارم بزرگترین ریدنِ عمرمو تجربه میکنم!» لبریز ازهمان انرژیِ ناشناختهای شده بود که او را غرق در سرخوشی میکرد.
ناگهان، آسمانِ شب صاف شد. بدنِ فیلارد درخششی کورکننده ساطع کرد، اما برخلافِ نورِ عادی،مانای در همهٔ جهات پخش نمیشد و فقط رو به بالا میرفت. حتی با استفاده ازخودش جادوی تاریکی و دستانش بهعنوانِ سپر، لیث بهسختی میتوانست شدتِ نورِ ستونِ ساطعشده را تحمل کند.
ستونِ نور آرامآرام در طول و عرض رشد کرد، تا اینکه ستونِ نورِنیاز دومی از آسمان فرود آمد. این ستون به ستونِ کوچکتری که از فیلاردناخالصیها بیرون میآمد متصل شد. این پدیده حسِ عجیب و آشنایی به لیث داد.
این حس خیلی به چیزی کهدردی موقعِ دگردیسیهام تجربه میکنم شبیهه و نمیتونهیاد تصادفی باشه. چه گهی داره اتفاق میافته؟
سولوس جواب داد: «من چه میدونم.ارتش تنها چیزی که میدونم اینه کهگرفتن هستهٔ فیلارد داره تکامل پیدا میکنه.»
بدنِ کروکسی شروع به انبساط در همهٔ جهات کرد تا اینکه بازوهایش بهاندازهٔ درختانِ کوچک بزرگ شدند.ورود پس از آن، فقط در طول رشد کرد. وقتی همهچیز تمام شد، لیث به بدنی مارمانند بههیجان طولِ ۱۰ متر خیره شده بود که با فلسهای زمردین بهبزرگیِ یک سپرِ کوچک پوشیده شده بود.
سرش شبیهِ اژدهای افسانههای زمین بود، با چندین شاخِ کوچک که مانندِ یال ناحیهٔداره گردنش را احاطه کرده بودند. پاهای فیلارد با دمی بلند جایگزین شده بود، درکروکسی حالی که به نظر میرسید بازوهای چنگالدارش میتوانند حتی یک خانهٔ سنگی را تکهتکه کنند.
«آره! میدونستم! همیشهنباش میدونستم که سرنوشتم اینهندارم که تبدیل بشم به...»
نور محو شداون و آگاهیِ هیولای تکاملیافتهملحق نیز از بین رفت.
در حالی که سرِمیکنم غولپیکرش را میخاراند، ازبعد لیث پرسید: «من چیام؟»
لیث پیش از پاسخ دادن، به کتابهایبغل جانورشناسی که از آکادمی کپی کرده وداره در سولوسپدیا ذخیره کرده بود، دسترسی پیدا کرد.
لیث در حالینباش که نوچنوچ میکرددردی گفت: «تو یه لیندورمی.»
«اینهمه زحمت کشیدیم وارتشه حتی یه گونهٔ جدید همدیگه نیستی. حداقل محافظ تکراری نیست.»
فیلارد غرید: «من تکراری نیستم!» هیچ ایدهایحتی نداشت که این کلمه چه معنایی دارد،درکِ اما مطمئن بود که باید نوعی توهین باشد.
چند بارارتش لکنت گرفت:میشه «من یه...»
«گفتی من چیام؟»
لیث غرید: «یه لیندورم. یه اژدهای پَست. مثل یهدیگه وایورن ولی بدونِ بال و با یه کونِ خیلی دراز.خانهٔ طبق کتابای من، باید یه جور نفسِ سمی داشته باشی.»
فیلارد نفسِ عمیقی از بینی کشید، صدای غرغریبعد درآورد و بعد تودهٔ عظیمی از خلط را بهورود سمتِ نزدیکترین درخت تف کرد و گفت: «واقعاً؟ ایول!»
لیندورم طوری به درختِ توس نگاهزانوی کرد که انگار به او خیانتبهمون کرده بود و پرسید: «چرا ذوب نمیشه؟»
لیث جواب داد:نباش «گفتم نفسِ سمی،دردی نه خلطِ سینه.»
«چطوری باید این کارو بکنم؟»
لیث شانه بالا انداخت:میکنم «من از کجا بدونم؟ توآنهمه لیندورمی. خودت میفهمی چیکار کنی.»
فیلارد با ۵ متر قد بالای سرِ لیثگرفتن ایستاده بود و دمش از شدتِ هیجان هوا رالحظه میشکافت: «اَه! خیلی کار میبره. بیا مبارزه کنیم دیگه!»
«وقت تلف کردنه. تازه تکامل پیدا کردی. هیچ کنترلی روی بدنت نداری،باید بماند که توی جادو هم افتضاحی. شاید الان از نظرِ فیزیکی ازتمرینیِ من قویتر باشی، ولی من موجوداتی بزرگتر و قویتر از تو رو کشتم.»
فیلارد مثل قطار به سمتِ لیث یورش برد: «حالا میبینیم!» بدنِ جدیدش بسیارکافیه چابکتر و سریعتر از بدنِ قبلیاش بود. دستانِ عظیمش را به هم کوبیدلحظهای تا حریف را له کند، اما باز هم دستش فقط به هوا خورد.
لیث مدتها پیش جادوی بُعدیِ راستینندارم را یاد گرفته بود که به اومیگرفت اجازه میداد بالای سرِ فیلارد بلینک کند.
لیث با استفاده از ترکیبی از تلفیقِ هوا، آتش و زمین پای چپش را به پایین کوبیدلحظه و همزمان با استفاده از جادوی هوا مثل یک شهابسنگ فرود آمد: «لیندورمِ بد. بشین!» ضربهٔ پایشتقریباً همان نیرویی را وارد کرد که یک آسانسور در حالِ سقوطِ آزاد از طبقهٔ ششم وارد میکرد.
سرِ اژدهامانندش با صدای غرمبمیکنم روی زمین کوبیده شد و برمدت اثرِ برخورد دهانهٔ کوچکی ایجاد کرد.
فیلارد از لیث متنفر بود، بهخصوص وقتی حق با او بود. مشکل اینجا بود کهبیشتر بیشترِ اوقات حق با او بود. هیچکدامشان از قدرتِ واقعیِ خود استفاده نکرده بودند، اماناخالصیها همان تبادلِ کوتاه برای اثباتِ تفاوتِ مهارتِ میانِ این دو بیش از حدِ نیاز بود: «تسلیمم.»
«چطوری...»
لیث در حالی که به سمتِ خانهاش به راه افتاده بود گفت: «جادو. تا الانخانهٔ فقط میتونستی از آب و زمین استفاده کنی. من هر چیزی رو که باید دربارهٔهستهٔ جادوی نخستین و بقیهٔ عناصر بدونی بهت یاد دادم. خودت تمرین کن. معاملهمون تموم شد.»
«صبر کن! مننباش تبرهای جدید و یهندارم چیزی برای حملشون میخوام.»
لیث جواب داد:اون «چرا این بایدارتش مشکلِ من باشه؟»
لیث گفت: «هیچی نداری که من بخوام و منم مجانی کار نمیکنم.یاد حتی فکرِ غارتِ این منطقه رو هم نکن. هیچ چیزِ باارزشی اینجا نیستذاتیاش و اگه کسی بهم پول بده، با کمالِ میل از شرت خلاص میشم.»
فیلارد ناله کرد: «رفیق، این خیلی بیرحمانهست. من هیچوقت به پول نیاز نداشتم. حتی نمیدونمخانهٔ چطور برگردم خونه. رئیس اسکارلت با یکی از اون پورتالهای عجیبوغریبش منو وارپ کرد اینجا.هستهٔ تو نمیتونی همین کار رو بکنی؟ اگه قبلاً جلبِ توجه نکردن سخت بود، الان دیگه غیرممکنه!»
لیث از سروکله زدن با لیندورم خستهندارم شده بود. او همیشه موفق میشد سردردمیگرفت به جانش بیندازد: «بازم میگم، مشکلِ من نیست.»
با اینکه سالها بود یکدیگر راارتش ندیده بودند، لیث بیدرنگ آن صداگرفتن را شناخت: «اسکورج، این کارِ تو بود؟»
«معلومه که کارِ من بود. خوشحالمندارم که بالاخره دوباره میبینمت، دروگر. دیگهیاد داشتم فکر میکردم داری ازم دوری میکنی.»
دروگرِ شیف، یکیملحق از دو پادشاهِ باقیماندهٔبغل جنگل، بلافاصله جواب نداد.
«راستش، داشتم همین کار رو میکردم. ازندارم زمانِ ناپدید شدنِ محافظ، یه چیزی درمیگرفت موردت درست نیست. این ما رو خیلی میترسونه.»
لیث پرسید:نرفته «چی نظرتارتشه رو عوض کرد؟»
دروگر اعتراف کرد: «ما بدجوری به کمک نیاز داریم. تو هیچوقت به نقشتمیگرفت بهعنوانِ پادشاه علاقهای نشون ندادی و نوبتت رو به ما سپردی. حالا کهجادو محافظ رفته، ما قدرتِ دفاع از سرزمینمون رو در برابرِ انسانها و هیولاها نداریم.»
«کسایی که جایگزینِ شما دو تا شدن خیلی ضعیفان.کافیه میتونی به ما هم کمک کنی تکامل پیدا کنیم؟گذشتِ وگرنه فقط مسئلهٔ زمانه تا یه اتفاقِ بدی بیفته.»