چپتر 996: شکارچیِ بیهمتا (بخشِ ۲)
0لیث با خودش فکر کرد: دهنم سرویس، فرضهای اولیهام غلط بود. یه هیولاکوفتیه به این بزرگی فقط یه قدم میخواد تا بهم برسه و یه ضربهاینقدر تا کارم رو بسازه. هیچ دلیلی نداره وقتش رو با جادو تلف کنه.
سولوس گفت: «اوضاع از اینم بدتره. میتونه از جادوی همجوشی استفاده کنه و اصلاًمانای معلوم نیست چقدر قدرتِ بدنیِ دشمن رو بالا میبره. ما تا حالا با همچینتاریکی موجودی روبهرو نشدیم، واسه همین هیچ ایدهای ندارم فاصلهٔ بینِ شما دو تا چقدره.»
لیث بیدرنگ آرایهٔ بیفایدهای را که تمرکزش را میگرفت باطل کرد و با فعال کردنِ حلقهٔ نگهدارندهٔ جادوی ردهٔ ۵،تشکیل به عقب پرید. طلسمِ غروبِ نهایی که از حلقه رها شد، به شکلِ پرتوِ قدرتمندی از شعلههای سیاه متمرکز شدماناش که مانندِ یک کامیون به منئوس برخورد کرد و لیث را به عقب راند تا سرعتِ جاخالی دادنش را افزایش دهد.
توانست از یورشِ جانور بگریزد و دوباره بینشان فاصله بیندازد، بادیده این حال تمامِ آسیبی که یک غروبِ نهاییِ با شارژِ کامل واردموگار کرده بود، بهزحمت در حدِ یک جای سوختگی روی پوزهٔ جانور بود.
بدتر از همه اینکه، به محضِ تمامدیده شدنِ مانای طلسم، زخم با سرعتی که باتاریکی چشمِ غیرمسلح دیده میشد شروع به التیام کرد.
لیث پرسید: «این دیگه چه کوفتیه؟ غروبِ نهایی از جادوی آتشمحضِ و تاریکی تشکیل شده که خودِ موگار بهشون میگه عناصرِ ویرانی.شروع حتی گولمها هم اینقدر سگجون نیستن. سولوس، این واقعاً یه موجودِ زندهست؟»
سولوس پاسخ داد: «زنده که زندهست. هستهٔ ماناش واقعاً عجیبه، ولی این چیزاشروع تو هیولاها تازگی نداره. شبیهِ هستهٔ ترولهاست چون میتونم یه عدمِ تعادل تو عنصرِویرانی تاریکی حس کنم، ولی یه چیزیش فرق داره. سعی کن روشت رو عوض کنی.»
تا سولوس حرفش را تمام کند، منئوس به جلوی لیث رسیدهدیده بود و سعی داشت سرش را با گاز بکَند. لیث توانست آروارهاشموگار را با دست بگیرد و انگشترِ میدانِ گرانشِ خود را فعال کرد.
جانور بزرگتر از آن بود که غلافِ گرانش بتواند روی کلِ بدنش اثرکوفتیه بگذارد، اما انگشتر باز هم توانست منئوس را آنقدر سبک کند که لیث بتواندسگجون از تکانهٔ یورشِ آن بهره ببرد و او را از بالای سرش پرتاب کند.
همزمان، تمامِ طلسمهایی راجای که آماده کرده بود،بدتر در گلوی هیولا رها کرد.
لیث با خودش فکر کرد: قرار بود این یهچشمِ آزمونِ خِرد باشه، نه یه بزنبزنِ بیمغز. شاید پوستِآتش جونور تقریباً آسیبناپذیر باشه ولی اندامهای داخلیش ضعیف باشن.
آتش بافتهای نرم را سوزاند و هوا را چنان داغ کرددیده که نفس کشیدن غیرممکن شد، در حالی که جریانهای الکتریسیته در مسیرِموگار خونِ هیولا به حرکت درآمدند و یکباره به تمامِ اندامهای داخلیاش رسیدند.
فیلا از روی سکوها گفت: «خونسردیِ تحسینبرانگیزی داره. معمولاً وقتی آدما با یهکوفتیه چیزِ به این بزرگی روبهرو میشن، اونقدر شوکه میشن که نمیتونن درست فکر کنن.سگجون آدم رو به این فکر میندازه که عادت داره با چه وحشتهایی روبهرو بشه.»
«چرا تو درخواستت برایجای گرفتنِ شاگرد هیچ اشارهایبدتر به این موضوع نکردی، فالوئل؟»
هیدرا با لبخندتمام پاسخ داد: «چونطلسم از رقابت بدم میآد.»
«حرکتِ خوبی بود! این دفعه یه آسیبِ حسابی دید.» با اینکه به نظرشروع میرسید حریف زمین خورده است، سولوس همچنان به جمعآوریِ دادهها ادامه داد تا ماهیتِویرانی واقعیِ آزمونشان را بفهمد. «نیروی زندگیش بعد از خوردنِ اون طلسمها بهشدت افت کرد.»
«شاید این موجود واقعاً مثلِ یهغیرمسلح ترول میتونه عنصرِ تاریکی رو جذب کنه.کوفتیه به نظر میرسه آتش و صاعقه—ولش کن!»
منئوس توانسته بود بدنش را طوری بچرخاند که پاهای عقبیاش زودتر به زمینشدنِ بخورد. چنگالهایش در سنگفرش فرورفت و به او اجازه داد جای پای محکمیکوفتیه پیدا کند و لیث را مثلِ یک عروسکِ پارچهای به گوشهای پرت کند.
سرعت و قدرتِ سرِ جانور بهتنهایی لیث را به پرواز درآورد، با وجود اینکه پیش ازدیگه کامل شدنِ حرکتِ منئوس، دستش را رها کرده بود. جانور بدونِ یک ثانیه درنگ تعقیب رانیستن از سر گرفت و در حالی که شکارش در هوا میچرخید، برای دومین گاز خیز برداشت.
«اینم از نیروی زندگیِ ضعیفشده.» لیث بالهایش را گشود و بادیده استفاده از جادوی هوا، سرعتی بیشتر از دشمنش گرفت. «این گنبد خیلیموگار کوچیکه. نمیتونم فاصلهٔ عمودی بگیرم و اون لعنتی هم مثل قطار میدوئه.»
سولوس گفت: «نیروی زندگیش واقعاً ضعیف شدهدیده بود. مشکل اینه که اونقدر سریع ترمیم شدتاریکی که نزدیک بود نتونم بهموقع بهت هشدار بدم.»
«اصلاً با عقل جور درنمیاد!» لیث جریانی از شعلههایهمه مبدأِ آبیرنگ را پرتاب کرد که به سرِ منئوس برخوردغیرمسلح کرد و آن را به گلولهای از آتش تبدیل کرد.
اما شعلهها طوری ناپدید شدند که انگار فقط یک سطل آب بودند و تقریباًالتیام همانقدر هم آسیب زدند. منئوس به تعقیبِ لیث ادامه داد و او چارهای نداشتحتی جز اینکه به پرواز در اطراف ادامه دهد و پشتسرهم شعلههای مبدأ بیرون بدهد.
«بس کن. فقط داری به خودت صدمه میزنی. نه هستهٔ مانا و نهشروع نیروی زندگیِ این موجود هیچ آسیبی ندیده. میدونم غیرممکن به نظر میرسه، اماعناصرِ حقیقته.» مغزِ سولوس با تمامِ توان کار میکرد، اما پاسخ همچنان از چنگش میگریخت.
لیث جنگ را از غلاف بیرون کشید، به این امید که آدامانتِ سرد آنجاآتش که تمامِ جادوهای در دسترسش شکست خورده بودند، موفق شود. تیغهٔ خشمگین با صداینیستن گوشخراشی مبارزه طلبید و باعث شد منئوس برای اولین بار از زمانِ پیدایشش مردد شود.
اما تردیدِ جانور دیری نپایید. شیرِ غولآسا با چنگالهایش ضربهای افقی زدتمام و لیث را مجبور کرد به زمین برگردد. او نه میتوانست بهخاطرِ سقفِدیگه طلایی بالا برود و نه میتوانست بهخاطرِ مانورِ گازانبریِ جانور در هوا بماند.
«حرکتِ احمقانهای بود.» لیث از جادوی زمین استفاده کرد تا سنگفرشِ زیرِ پاهایشروع عقبیِ منئوس را فروببرد و تعادلش را به هم بزند، چرا که پاهای جلوییِویرانی جانور هنوز داشتند به جایی ضربه میزدند که او یک ثانیه پیش آنجا بود.
جانور تلوتلو خورد و به لیث فرصت داد تا بریدگیِ عمیقی در پنجههای بیدفاعش ایجاد کند و اولین خونتاریکی را بریزد. سپس از جادوی گرانش استفاده کرد تا سقوط را به یک برخوردِ شدید تبدیل کند. شتابِ ناگهانیزنده باعث شد سرِ منئوس روی تیغهای فرود بیاید که لیث با نوکِ رو به بالا در زمین کاشته بود.
جنگ فک را شکافت و به مغز رسید، اما لیث با بینش حیات میدید که حتیتشکیل این نوع زخم هم ظاهراً تأثیری روی سرزندگیِ جانور ندارد. او بدونِ برداشتنِ شمشیرش به عقبپاسخ پرواز کرد، به این امید که زمانِ کافی برای حلِ معما و پیروزی در این آزمون بخرد.
نه جادو اثر داره نه حملاتِ فیزیکی. بریدگیهایی کههمه جنگ روی دشمنمون انداخت، یه ثانیه بعد از بازچشمِ شدن ترمیم شدن. داریم کجای کار رو اشتباه میکنیم؟
سولوس گفت: «تونستم حس کنم که تواناییِ آینهٔ جهانِ جنگ فعال شد. پوستِ این جانور بایددیگه با عناصری آمیخته شده باشه که آسیب زدن بهش رو با روشهای معمول غیرممکن میکنه، درستنیستن مثل یه گولم. مشکل اینه که بهمحض اینکه اثرِ مختلکنندهٔ جنگ از بین میره، زخمها بسته میشن.»
لیث پرسید: «بذار ببینم درست فهمیدم یا نه. مثل یه ترول نامتعادله، مثل یه گولمپرسید سپر داره، و مثل یه نعشخوار ترمیم میشه چون مهم نیست چقدر آسیب ببینه، اصلاًاینقدر به موادِ مغذی نیاز نداره. این دیگه چه کوفتیه و ما چطور قراره شکستش بدیم؟»
سولوس برای اینکه لیث را وادارغیرمسلح به تمرکز کند، او را هیسدیگه کرد و گفت: «شاید الان بفهمیم.»
اینکه زخمها ترمیم میشدند به این معنا نبود که منئوس دردی حستمام نمیکند یا آسیبِ مغزی حرکاتش را مختل نکرده است. جانور در تلاشپرسید برای بیرون کشیدنِ جنگ از فکش، پوستِ خودش را با چنگال کنده بود.
از بختِ بدِ شیرِ غولآسا، تازه موفق شده بود. دستهٔ شمشیر حالا در فضای بینِپرسید دو چنگال گیر کرده بود و همان تواناییِ ناخواستهای را فعال کرد که اوریون دربارهاشاینقدر به لیث هشدار داده بود و او در گذشته روی یک دزدِ نادان امتحانش کرده بود.