چپتر 432: فصل 432
0پیش از ترکِ انجمنِ جادوگران، لیثبندازه پولی را که بابتِ درمانِ مجروحانِکسیام حادثهٔ اخیر به او بدهکار بودند، گرفت.
سولوس خندید: «بیچاره. اگه همینراه الان داشت وصیتنامهاش رو مینوشت اصلاًدنبالِ تعجب نمیکردم. مهارتِ بازیگریات حرف نداره.»
«چون بیشترِ چیزایی که گفتم راست بود. مشکلِ اونا برام مهم نیست و اگهداشتم درستوحسابی جبران نکنن، یه راهی پیدا میکنم که باهاشون بیحساب بشم. همون لحظه کهکابوس فرمانده بهجای اینکه دستور بده کاری کنم، گفت فقط گوش بدم، فهمیدم یه خبرای مهمیه.»
لیث جواب داد: «چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که تیستا رو قاطیِ این دردسررسیدم کنن تا منو تو منگنه بذارن. سعی کردم تحت فشارشون بذارم تا یه پاداشِ تپل بگیرم،گرفتی ولی آخرش خودم گیر افتادم. هر کی پشتِ این قضیهست، یه بدهیِ گنده به من داره.»
«دوریان نه؟»
«دوریان فقط یه جادوگره، قدرتِ اینو نداره که همچین نمایشی راه بندازه.کسیام اون فقط داره دستورات رو اجرا میکنه و من دنبالِ کسیام که دارهسردِ نخهاش رو میکشه.» لیث از ساختمان بیرون آمد و با خواهرش تماس گرفت.
«کجایی؟»
تیستا با لبخندی درخشان، بیتوجهکجایی به لحنِ سردِ او جواب داد:صبحِ «صبحِ تو هم بخیر، برادر کوچولو.»
«تازه رسیدم به هتلِ تو. اتاقت واقعاً قشنگه. انتظار داشتم واسهدنبالِ اینکه پول جمع کنی بری تو یه مسافرخونه بخوابی، ولی دردرخشان عوض یه سوئیت گرفتی. سفر به اوتره حتماً یه کابوس بوده.»
«و به لطفِ تو، اقامتم هم قرار نیست خوب پیش بره. الان میرسم.»نخهاش به پرواز درآمد و کمتر از یک دقیقه بعد به آوازِ قو رسید. لحظهایبخیر که پا به داخل گذاشت، فضایی آشنا به استقبالش آمد. حسادتی آمیخته با خصومت.
لیث با آهی گفت: «تیستا.» هروقت با هم سفر میکردند، تیستا توجهِ زیادی به خود جلبپول میکرد و بیشترِ مردها را به دشمنانِ خونیِ لیث تبدیل میکرد. این واقعیت که خودش راقرار با همان نامِ خانوادگیِ لیث معرفی میکرد بدونِ اینکه بگوید خواهرش است، هیزم به آتش میریخت.
حتی مسئولِ پذیرشِ ریزنقشِ پشتِکجایی پیشخوان هم آنقدر خشمگین بودسردِ که به او چشمغره برود.
لیث از پلهها بالا رفت و دید نشانِدستورات «مزاحم نشوید» از دستگیرهٔ در آویزان است. تازه میخواستآمد برای اطمینان در بزند که صدایی از داخل گفت:
«بیا تو!»
تیستا به سمتش دوید و او را محکمرسیدم بغل کرد. لیث یک ثانیه او را درپول آغوش گرفت و بعد بهآرامی او را عقب راند.
«دلم براتآمد تنگ شدهتماس بود، خواهر بزرگه.»
با لحنی کنجکاو پرسید: «منم دلمبندازه برات تنگ شده بود، برادر کوچولو.کسیام اون صدای عصبانیِ قبلی واسه چی بود؟»
«اول ازاینو همه بگو،نمایشی چطور اومدی اینجا؟»
شانه بالا انداخت: «مثلِ همیشه.برادر به مسئولِ پذیرش گفتم بااتاقت توام و کارت شناساییمو نشونش دادم.»
«همونی که نشانِ خانوادگی و اسمِ من روشه؟بیتوجه الان همه فکر میکنن ما زن و شوهریم.» خودشهتلِ را مثلِ یک وزنهٔ بیجان روی نزدیکترین مبل انداخت.
خندید: «نقشه هم همین بود. هنوز هیچاون آدمِ چندش یا مدعیِ دختربازی رو ندیدم کهساختمان بعد از دیدنِ تو جرئت کنه مزاحمم بشه.»
«خیلی خب! حالا میشه برام توضیحبندازه بدی چطور اجازه دادی تو رو قاطیِنخهاش این اتفاقاتی که داره اینجا میفته بکنن؟»
تیستا جاسردِ خورد: «واقعاً نمیدونیبرادر اوضاع چقدر وخیمه؟»
«اوضاع برام مهم نیست.»
تیستا از بیتفاوتیِ او خشمگین بود؛ میخواست لیث بهتر از اینها باشد: «خب، باید باشه! ما بهعنوانِآمد درمانگر قسم خوردیم و حتی اگه اینا برای تو فقط یه مشت کلمهٔ قشنگ باشه، برای من خیلیقشنگه معنی داره. بعد از اونهمه سختی که تو بچگی کشیدم، نمیتونم وقتی مردم دارن عذاب میکشن دسترویدست بذارم.»
با پوزخندی جواب داد: «اونا گولت زدناون تا کمکِ منو بگیرن. اینکه بذاری بهمیکشه این راحتی بازیچهشون بشی، هیچ چیزِ شرافتمندانهای نداره.»
«فکر میکنی چقدر احمقم؟ همونبرادر لحظه که اسمِ شهرِ اوترهاتاقت رو آوردن، فهمیدم انجمن دنبالِ چیه.»
لیث نوکِ انگشتانش را به هم چسباند، بابیتوجه نگاهی که باعث شد تیستا دوباره احساس کندرسیدم شاگردِ اوست، و پرسید: «پس چرا قبول کردی؟»
«به چند دلیل. بعد از اینکه پیشنهادشون رو گرفتم، با یکی ازکسیام همکلاسیهام که اینجا زندگی میکنه تماس گرفتم. اون همهٔ حرفای جادوگر رن،لحنِ کسی که منو استخدام کرد، رو تأیید کرد. شهر در آستانهٔ آشوبه.
هر روز جسدهای عجیبی تو هر سه حاشیهٔ شهر پیدا میشن. خیلیاکسیام ناپدید شدن و هیچکس نمیدونه چه بلایی سرشون اومده. و از همه مهمتر،سردِ جادوگرای یاغیای که هیچکس تا حالا اسمشونو نشنیده دارن اوتره رو غارت میکنن.
انجمن فقط به این خاطر تونسته اوضاع رو تحتِ کنترل نگه داره که دروازهٔ وارپ اجازه میده نیرویکنی کمکی در صورتِ نیاز فوراً برسه. اما اگه هر اتفاقی که داره اینجا میافته از طریقِ تاجرا بهپرواز شهرهای خودشون کشیده بشه، وقتی زمستون شروع بشه دیگه هیچکس نمیتونه کمکشون کنه و کار از کار میگذره.»
لیث اصلاً به خودش زحمتکجایی نداد بیتفاوت بودنش را پنهانسردِ کند و گفت: «خب که چی؟»
«خب، تصمیم گرفتم یه کارِ مفیدی بکنم و در ازاش نفعی هم ببرم. با قبول کردنش،بیرون این فرصت رو پیدا کردم که با دوتا از درخشانترین ذهنهای پادشاهی کار کنم، که از قضااتاقت یکیشون برادرِ همیشه غایبِ خودمه، و به انجمنِ جادوگران هم ملحق بشم. یه تیر و دو نشون.»
لیث نیازی به امتیازِ شایستگی نداشت، اما شاید میتوانست انجمن را مجبور کندنخهاش دستمزدش را با منابعِ جادویی بپردازد. پرسید: «صبر کن، من برای ملحق شدنصبحِ بهشون مجبور شدم دو سال تو گریفونِ سفید تدریس کنم. واقعاً اینقدر مستأصل شدن؟»
تیستا سر تکان داد: «آره. قبل از اینکه خواستههام رو مطرح کنم، با پروفسور واستورواسه هم مشورت کردم. به گفتهٔ اون، جادوگرِ اعظم کوارت، رئیسِ فعلی، انجمن رو تا مرزِلطفِ فروپاشی پیش برده. برای اینکه سرِ پا بمونه به یه پیروزیِ بزرگ نیاز داره، اونم بدجور.»
لبخندی حریصانه روی صورتِ لیث نقش بست. از دستی که برایش ریختهبخیر بودند خوشش نمیآمد، و از بازیای هم که مجبور به انجامش شده بودجمع دلِ خوشی نداشت. با این حال، جایزهٔ وسطِ میز هر ثانیه وسوسهکنندهتر میشد.
مقرِ ارتش، شهرِ بلیوس.
فرمانده بریون، افسرِ مافوق و حامیِ لیث دررسیدم ارتش، تازه به یاد آورده بود که دستکم گرفتنِجمع شکاری که در تنگنا قرار گرفته چقدر خطرناک است.
با خودش فکر کرد: هرگز نباید به رنجر ورهن اجازه میدادم بهبخیر خواستههاشون گوش بده. ژنرال مورن گریفون همین الانش هم تشنه به خونمه،پول نمیتونم بذارم اعضای بیشتری از فرماندهیِ عالی بهم پشت کنن. اینجوری کارم تمومه.
ردههای بالای ارتش داشتند مراسمِ خاکسپاریِ انجمن رادستورات جشن میگرفتند که جادوگرِ اعظم کوارت چوب لایبیرون چرخِ برنامههایشان گذاشت. مطمئن بودند که لیث مخالفت میکند.
انجمن چیزی برای ارائه به او نداشت و لیث هم ازدنبالِ آن دست آدمهایی نبود که برای رضای خدا کار کند. هیچکسدرخشان انتظار نداشت کوارت بتواند مانوهار یا تیستا ورهن را استخدام کند.
اگر ترفندِ کوارت موفق میشد، بریون مقصر شناخته میشد. کنترلِ انجمنواقعاً به این معنا بود که ارتش بر نظامِ اشرافی اقتدار پیداعوض میکند و میتواند معیارهای اعطای لقب و زمینهای همراهش را تغییر دهد.
بازی هنوز شروع نشده بود، اما او همین حالا هم در موضعِبخیر ضعف قرار داشت. دو نفر از بازیکنانِ اصلی دور از دسترسش بودندپول و طبقِ توافقشان، لیث متعلق به هر دو جناح در نظر گرفته میشد.
بهشدت نیازاینو داشت جلوینمایشی خسارت را بگیرد.
منشیاش از طریقِ آویزنمایشی اعلام کرد: «ببخشید قربان.دستورات ستوانیکم کامیلا یهوال رسیدن.»
«بگید بیاد تو.»
رابطهٔ کامیلا با لیث راز نبود، این واقعیت هم که لیث فقط به خودشکوچولو وفادار بود بر کسی پوشیده نبود. بریون میدانست که تصمیمِ ضعیفش او را در معرضِبخوابی خطر قرار داده است. کامیلا تنها شانسش برای چرخاندنِ کفهٔ ترازو به نفعِ خودش بود.