چپتر 490: فصل 490
0خانهٔ ورهن نیز درست مانند صاحبش، از زمانی کهقلبشان لیث ابتدا بهعنوان درمانگر برای دهکدهاش و سپس برایگریفونِ بالاترین پیشنهاددهنده شروع به کار کرده بود، پیوسته رشد میکرد.
حالا کلبهٔ دوطبقهٔ زیبایی بود که دیگر به خانهٔ یک کشاورز شباهتدلپذیر نداشت، بلکه بیشتر شبیه آشیانهٔ عشقِ دنج و روستاییِ یک اشرافزاده بود. دیوارهایشتأثیرِ تماماً از سنگ بود و سقفِ شیبدارش با کاشیهای باکیفیت پوشیده شده بود.
نمای داخلی حتی از این هم بهتر بود. کفِ خانه از چوبِ سخت بود و با فرشهایمیشد نرمی پوشیده شده بود که به گرم نگهداشتنِ خانه کمک میکرد و حسی دلپذیر به آن میبخشید.تعطیلاتِ کامیلا بارها در ذهنش تمرین کرده بود که به هر یک از اعضای خانوادهٔ لیث چه بگوید.
میخواست در همان برخوردِ اول تأثیرِ خوبی بگذارد، اما خبر نداشت که مأموریتش از پیش انجام شده است.بارها تیستا جز حرفهای خوب چیزی دربارهاش نگفته بود. همچنین، او اولین دوستدختری بود که لیث تا به حالاست به خانه میآورد. خانوادهاش وسواسِ کنترلِ لیث در آمادهسازیِ این رویداد را به حسابِ محبتِ لطیفش گذاشته بودند.
آنها آنقدر لیث را دوست داشتند که کامیلا حتی پیش از دیدارشان، جایگاهِ ویژهای در قلبشان پیدا کرده بودسفید و تنها نگرانیشان این بود که باعثِ خجالتِ لیث نشوند. به لطفِ آکادمیِ گریفونِ سفید، لیث و تیستا رفتار ونکرده گفتارِ پختهای پیدا کرده بودند که باعث میشد بتوانند بهراحتی هم با آدمهای عادی و هم با اشراف معاشرت کنند.
بقیهٔ خانواده هرگز منطقهٔ اطرافِ لوتیا را ترک نکرده بودند، مگر برای تعطیلاتِ کوتاهکامیلا یا بازدید از خاندانِ ارناس. کنت لارک هنوز هم مهمانِ همیشگی و خوشآمدِ خانهشاناما بود و در طولِ سالها درسهای متعددی دربارهٔ آدابِ معاشرت به آنها داده بود.
برای کنت غیرقابلتحمل بود که والدینِ لیث نتوانند او را در مهمانیهای رسمی همراهی کنند، بنابراین سعی کردهبتوانند بود به آنها کمک کند تا بر ترسها و موانعشان غلبه کنند. الینا و رااز از این کارش بسیارخاندانِ قدردانی کرده بودند، اما وقتی در محاصرهٔ اشراف قرار میگرفتند، همچنان احساس میکردند که شبیهِ یک نمایشِ عجایب شدهاند.
روبهرو شدنِ تنها با کامیلا، در راحتیِ خانهٔ خودشان و بدونِ اینکه مجبور باشند لباسهای پرزرقوبرقمیبخشید بپوشند، باز هم برایشان چالشی سختتر از یک مهمانیِ رسمی بود. لیث اصلاً به اینکه اشرافخبر چه فکری میکنند اهمیتی نمیداد، در حالی که به نظر میرسید کامیلا برایش یک دنیا ارزش دارد.
بهمحضِ اینکه آن دو وارد شدند،دیدارشان سکوتی معذبکننده حاکم شد. تیستا هنوزنگرانیشان نرسیده بود و فقط رنا آنجا بود.
همه مثلِ مانکن خشکشان زده بود. نحوهٔ معرفیِ خودشان لیثکمک را به یادِ آن برنامههای تلویزیونیِ مصاحبهٔ شغلی میانداخت کهبگوید در آنها مدیرعامل با لباسِ مبدل بینِ متقاضیان پنهان میشد.
تنشِ درونِ اتاق بهقدری سنگیننگرانیشان بود که بهسختی میشد تشخیصآکادمیِ داد چه کسی بیشتر ترسیده است.
خوشبختانه، بچهها نه حسِبهتر شرم داشتند و نه بهفرشهای هیچگونه آدابِ معاشرتی اهمیت میدادند.
آران همین چندآنقدر ماه پیش دوسالهدیدارشان شده بود: «داداشبزرگه!»
با دستهای باز از دستشویی بیرون آمد و بغل میخواست، اماحسی شلوارش هنوز پایین بود. وقتی لیث دید برادرِ کوچکش دارد بههمان سمتِ کتِ نونوارش میدود، واکنشهای آبدیدهاش در نبرد به کار افتاد.
لیث فریاد زد: «نمیتونی رد بشی!» و در همان حال رشتههای کوچکی ازرفتار نور آران را احاطه کرد و جادوی روح او را از زمین بلندخانواده کرد. نور فقط برای نمایش بود، تا مردم را با نیرویی نامرئی نترساند.
لیث پایش را روی زمین میکوبید، در حالی که والدینشنرمی شلوارِ آران را که مثلِ یک سربازِ کشتهشده روی زمین افتادهاعضای بود، جمع میکردند. پرسید: «اون تو داشتی چیکار میکردی، مردِ جوون؟»
آران به تواناییاش دردوست استفاده از دستشویی و بینیازیقلبشان از پوشک افتخار میکرد: «پیپی!»
«قبل از اینکهخانه بپری بیرون خودتو تمیزنرمی کردی؟ حداقل دستاتو شستی؟»
آران مطمئن نبود: «شاید؟» بهوضوح یادش میآمد که وقتی صدایآکادمیِ برادرش را شنید، کارش تقریباً تمام شده بود. بقیهاش کمی مبهمعادی بود. الینا پسرش را در آغوش گرفت و به دستشویی برگرداند.
لیث پیشدستی کرد و قبل از اینکه راازِسخت خجالتزده چیزی بگوید، با لحنی پشیمان که بهاندازهٔمیبخشید یک اسکناسِ سهدلاری بدلی بود، گفت: «خیلی متأسفم.»
با زمزمهای که عمداً قابلشنیدن بود در گوشِ کامیلاقلبشان گفت تا یخِ جمع را آب کند: «به خاطرِگریفونِ همینه که از بچهها متنفرم. پرسروصدا، بوگندو و کثیفن.»
لریا شلوارِ لیث را کشیدسخت و اعتراض کرد: «اصلاً همکمک اینطور نیست! پسرا بوگندوان، دخترا تمیزن.»
«دستام هنوز بوی صابون میده.» برای تأکیدخجالتِ بر حرفش، بهمحض اینکه لیث او را درپختهای آغوش گرفت، دستهایش را زیرِ بینیِ او گرفت.
لیث گفت: «کاملاً متوجه شدم. لریا، اینچوبِ دوستدخترم کامیلاست. کامیلا، این خواهرزادهٔ صابونیام لریاست.حسی آرزوش اینه که یه روزی شاهزادهخانم بشه.»
کامیلا دستِ کوچکِ لریا را فشرد و گفت:ویژهای «از دیدنت خوشحالم لریا.» اما دستِ دخترک خیلی زودآکادمیِ از چنگش دررفت و به سمتِ موهای کامیلا رفت.
«تو شاهزادهخانمی؟ آخه موهات دقیقاًسخت شبیهِ شاهزادهخانماست.» دخترک هرگز چنینکمک موهای سیاه و درخشانی ندیده بود.
کامیلا با خندهپیدا جواب داد: «ممنون،باعثِ ولی من شاهزادهخانم نیستم.»
«چه حیف.» لریا مدتی موهای کامیلاخانه را با انگشتانش شانه کرد ونگهداشتنِ بعد علاقهاش را از دست داد.
لریا با لحنی جدی و آرام برای کامیلاویژهای توضیح داد: «دایی لیث، میشه لطفاً تو آشپزیلطفِ کنی؟ غذای دایی همیشه خوشمزهتر از غذای مامانه.»
رنا در حالی که مدلموی کامیلافرشهای را نجات میداد، جواب داد: «به خاطرِمیبخشید اینه که داییت با جادو تقلب میکنه.»
«مراقب باش. اونپیدا تو همهچیز باباعثِ جادو تقلب میکنه.»
کامیلا بدونِ فکر جواب داد: «میدونم، ولی هیچوقت نمیشهفرشهای به نتیجهٔ کارش ایراد گرفت. هروقت میاد خونهٔ من،بارها همهچیز رو از روزِ اولش هم تمیزتر میکنه و میره.»
خدایانِ من!آنها الان فکردوست میکنن خونهم طویلهست.
رنا روی پنجهٔ پاهایش ایستاد، موهایفرشهای لیث را به هم ریخت ودلپذیر گفت: «میدونم، خودم خوب تربیتش کردم.»
«به حرفش گوش نده. با بچهها هم خیلی خوب تا میکنه.گریفونِ وقتی لریا داشت دندون درمیاورد...» همانطور که رنا حرف میزد، تیستااشراف از راه رسید و فضای معذبِ جمع کاملاً از بین رفت.
لیث کامیلا را پیشِ خانوادهاش گذاشت و پیشبندِ آشپزیاش را کهگرم شبیهِ ردای جادوگران بود، پوشید. بینشِ آتش به او اجازه میدادخانوادهٔ دمای تمامِ غذاهای روی اجاق و داخلِ فر را بررسی کند.
سپس از جادوی آتش استفاده کرد تا غذاها یکنواخت بپزند. در همان حالباعثِ همهچیز را با جادوی آب هم میزد و همزمان با جادوی هوا، میوههابهراحتی و سبزیجات را به شکلِ حیوانات برش میداد تا برای بچهها جذابتر شوند.
کامیلا هرگز ندیده بود اینهمه ملاقه و درِ قابلمه در هوا شناور باشند،میبخشید آن هم در حالی که لیث از یک غذا به سراغِ غذای دیگر میرفت.بگذارد با وجودِ بچهها و مهارتهای لیث در کارهای خانه، حرفهای زیادی برای گفتن داشتند.
کامیلا همچنین از سختیهای گذشتهشان و بیماریِ تیستا باخبر شد.آکادمیِ از اینکه خانوادهٔ ورهن چقدر به هم نزدیک بودند و میتوانستندعادی با لبخند دربارهٔ چنین گذشتهٔ غمانگیزی حرف بزنند، تحتتأثیر قرار گرفت.
آنها بهجای اینکه مثلِ او از نظرِ عاطفی آسیب ببینندنرمی و از هرگونه تعهدی بترسند، با هم بر مشکلات غلبهتمرین کرده بودند و زندگیشان به خاطرِ آن بهتر شده بود.
کامیلا برای اینکه در برابرِ وسوسهٔ در میانویژهای گذاشتنِ گذشتهٔ پردردسرش با خانوادهٔ او مقاومت کند، درآکادمیِ آشپزخانه به لیث پیوست و پرسید: «میتونم کمکت کنم؟»
مشکلاتِ من مالِ خودمه. اونا حقشونفرشهای نیست که من این روز رودلپذیر با حرفزدن از چیزای غمانگیز خراب کنم.
لیث جواب داد: «البته.» و در همان حال، به لطفِ یک طلسمِ جادوی نور، جملاتِ «من رو ببوس.بتوانند من تو آشپزخونه یه جادوگرم و آشپزیم هم خوبه.» روی پیشبندش ظاهر شد. در حالی که کامیلا هنوزبازدید به شوخیِ احمقانهاش میخندید، لیث او را در آغوش گرفت و بوسهای طولانی اما لطیف بر لبانش نشاند.
کامیلا در حالی که سرخ شده بود، به بقیهٔ اعضاینرمی خانواده نگاه کرد که بهسرعت سرهایشان را برگردانده بودند —تمرین البته بهجز بچهها — و پرسید: «چرا این کار رو کردی؟»
لیث شانه بالا انداختدوست و گفت: «چون بهویژهای نظر میرسید بهش نیاز داری.»
«دیگه نگران نباش. این نه یه مأموریته نهگرم یه مصاحبهٔ کاری. این فقط یه ناهار برای خانوادهٔتمرین ورهنه و امروز تو هم بخشی از اون هستی.»
الینا و رااز نگاهی ردوبدل کردند و مشتهایشان رالطفِ در پیروزیِ خاموشی گره کردند، در حالی که کامیلابتوانند در دل امیدوار بود که این فقط برای امروز نباشد.