چپتر 527: فصل 527
0«خیلی خب، میتونهجادوییای هالهٔ جادوییت رو مخفیچندین کنه. نیروی زندگیت چی؟»
لیث نمیتوانست گوشهایش را باورمیکرد کند. تا اینجا همهچیز آنقدرخاصیتِ خوب بود که نمیشد باورش کرد.
سولوس پوزخند زد: «این رو تو باید به منواسه بگی. باید ببینیم از ردیابیِ بیرونی محافظم میکنه یاشروع نه، نشاطبخشیِ خودم که حتماً روی خودم کار میکنه.»
لیث روی فنِ تنفسش تمرکز کرد و فهمید همانطور کهنارنجک سولوس پیشبینی کرده بود، هستهٔ مانای خودش هنوز به نظرشخندید آبیِ تیره میرسید، در حالی که هستهٔ سولوس ناپدید شده بود.
با این حال، نیروی زندگیِصمیمانه او هنوز آنجا بود. کوچک،جادوییای تقریباً نامرئی، اما هنوز آنجا بود.
لعنتی! «تقریباً» فقط واسه بمبِمیکرد اتم و نارنجک جواب میده، ولیدیگری خب دستکم برای شروع بد نیست.
لیث باناپدید خودش چنینحال فکر کرد.
سولوس خندید: «فکر نمیکردم روزی برسه که نیمهٔدیگری پرِ لیوان رو ببینی. حالا کنجکاو شدم بدونمدارم مارکیز همیشه چه جور سلاحی با خودش حمل میکنه.»
اما اینمثلِ سؤالی برایدوروبرت روزی دیگر بود.
لیث که واقعاً سپاسگزار بود، اما همچون حیوانیقانون به دام افتاده به اطراف نگاه میکرد، گفت: «ممنون،بفهمد اوریون. آیا خاصیتِ دیگری هم دارد که باید بدانم؟»
اوریون گفت: «لعنتی، اینقدر مثلِ حیوانِ به دام افتاده دوروبرت را نگاهفقط نکن! من دارم صمیمانه از تو تشکر میکنم و با دادنِ چنینچنین گنجینهٔ جادوییای بدونِ مجوزِ رسمی، دارم چندین قانون را زیر پا میگذارم.»
اوریون با کلافگی به حرفش ادامه داد: «اگر کسی بفهمد،بدانم انگشترت را میگیرند و من اعدام میشوم. کمترین کاری کهدادنِ میتوانی بکنی این است که کمی به من اعتماد کنی.»
«در ضمن، نه. هیچ کاربردِ دیگری ندارد. طلا آنقدر مایهٔ دردسرگنجینهٔ است که حتی با کریستالِ مانای بنفش و یک شبکهٔ کامل ازداد رونها، تنها میتواند یک طلسم را بدونِ فروپاشی در خود نگه دارد.»
لیث به اژدهای پیچخورده در انگشتش نگاهچندین کرد. آنقدر از حرکتِ اوریون متأثر شدهداد بود که تقریباً پارانویای خود را کنار گذاشت.
تقریباً.
لیث گفت: «چرا اینقدر برای من کار میکنید؟ گرهدارد زدنِ سرنوشتتان به سرنوشتِ من زیادهروی است. شما هرگز ازمیکنم من خوشتان نمیآمد و رابطهمان در بهترین حالت سطحی است.»
«حق با توست. رابطهٔ ما سطحی است.صمیمانه با این حال، جیرنی تقریباً مثلِ پسرشمجوزِ به تو اهمیت میدهد و گلِ کوچکِ من...»
«خب، گفتنش به من ربطی ندارد. میدانم اگر اتفاقی برایت بیفتد بخشِحرفش بزرگی از قلبش را از دست میدهد، و اگر بفهمد که میتوانستم جلویشبکنی را بگیرم اما کاری نکردم، بخشِ دیگری را هم از دست خواهد داد.»
قلبِ بزرگِ اوریون،شده لیث را بیشترآنجا از تناسخهایش گیج میکرد.
نمیفهمید چطور کسی مثلِ جیرنی میتواند عاشقِ چنین آدمِ دلرحمی شود. لیث مادرشحیوانِ را دوست داشت، اما اگر اورپال یا تریون روزی تهدیدی برای خانوادهاش به حسابقانون میآمدند، در کشتنشان درنگ نمیکرد، مهم نبود که هنوز چقدر برای مادرش اهمیت داشتند.
برای لیث غیرقابلدرک بود که چطور اوریونصمیمانه میتواند برای محافظت از احساساتِ خانوادهاش، ومجوزِ نه فقط امنیتِ آنها، اینقدر خطر کند.
لیث پاسخ داد: «هدیهبدونِ و قدردانیِ شما راقانون با کمالِ میل میپذیرم.»
«چیزِ زیادی ندارم که به شما تقدیمکوچک کنم، اما اگر کاری هست که بتوانم برایاتم جبرانِ لطفتان انجام دهم، فقط کافی است بخواهید.»
«خدایانِ بزرگ، تو دقیقاً کپیِ همسرم در اولین دیدارمان هستی. اگر بهایشمثلِ را بپردازی که دیگر هدیه نیست. به هر حال، تا یادم نرفته، جیرنیرسمی قرار است از تو بخواهد درمانگرِ خانوادهمان شوی. لطف میکنی اگر قبول کنی.»
«دارید شوخی میکنید؟ کویلا تقریباً به اندازهٔصمیمانه من مهارت دارد و فریا هم درمانگرِمجوزِ فوقالعادهای است. شما چه نیازی به من دارید؟»
اوریون پاسخ داد: «متأسفانه،بدونِ «تقریباً» فقط برای گلولههایقانون آتشین و شهابسنگها جواب میدهد.»
«مانوهار غیرقابلاعتماد است، در حالی که تو بهترین گزینهٔ بعدی هستیلعنتی و همیشه با یک تماس در دسترسی. به عنوانِ درمانگرِ ما،شروع فرقی نمیکند در ارتش باشی یا انجمن، بیمارانِ تو در اولویت هستند.»
«در مواقعِ اضطراری ما در اولویت قرار میگیریم و تو هم بهانهٔمثلِ بینقصی داری تا هر وقت خواستی به دیدنمان بیایی. یک معاملهٔ دومجوزِ سر برد است. تا من مهمانهایم را راه میدهم، دربارهاش فکر کن.»
لیث وقتی یادش آمد هنوز سالنِ رقصصمیمانه را آماده نکرده است، در دل ناسزامجوزِ گفت. آنجا بهاندازهٔ یک زمینِ فوتبال بزرگ بود.
کفِ سالن از مرمرِ کرمرنگ بود. این ترکیب در کنارِ دیوارهای قهوهایِحرفش روشن، به اتاق گرما میبخشید و به نوری که از لوسترهای کریستالیِمیتوانی افسونشده میتابید و اتاق را روشن میکرد، همان رنگمایههای آتشِ واقعی را میداد.
نزدیکِ دیوارِ شرقی، جایگاهی کوچک با نردهای چوبی و کوتاهاما برای جدا کردنش از رقصندهها، برای نوازندگان آماده شده بود.دستکم میزهای پذیرایی در امتدادِ تمامِ دیوارهای دیگر ردیف شده بودند.
ظروفِ جادویی، غذاهاگفت و نوشیدنیها را گرمخاصیتِ و سرد نگه میداشتند.
در چهار گوشهٔ اتاق، راهپلهای قرار داشت که به بالکنی در طبقهٔ اول میرسید. آنجارسمی مبلها و صندلیهایی دورِ میزهای کوچک چیده شده بود؛ برای کسانی که به جایی برایمیشوم استراحت، غذا خوردن، تماشای رقصِ دیگران نیاز داشتند یا صرفاً میخواستند وقتشان را به گفتوگو بگذرانند.
جیرنی گفت: «اینهمه صبر کردیم و هنوز شروع نکردهای؟ امیدوارم وقتی قولِ یک عصرِداد بهیادماندنی را دادی، یک ناامیدیِ بزرگ در سر نداشته بودی.» حالتِ چهرهاش وقتی لباعتماد برمیچید، بامزه بود. بیش از حد بامزه بود، تا حدی که مورمورِ لیث شد.
یعنی وقتی تو یه چشمبههمزدنزندگیِ از حالتِ دوستانه به قاتل تبدیللعنتی میشم، همچین تأثیری روی بقیه میذارم؟
لیث با وقاحت دروغ گفت و همهخاصیتِ جز جیرنی را فریب داد: «کمال زمان میبرد.نکن ضمناً، فکر کردم از تماشای نمایش لذت میبرید.»
«چقدر باملاحظه! فلوریا، کالیون، بیایید اینجا. لیث میگوید قرار است حسابیگنجینهٔ کیف کنیم.» اشتیاقِ ساختگیاش رنگوبویی از بیرحمی داشت؛ با صدا زدنِادامه آن زوج، لیث را مجبور کرد فراتر از برنامهٔ اصلیاش پیش برود.
فلوریا هنوز بازوی کالیون را گرفته بود، اما انگشتانش بهسختیمیگذارم با او تماس داشت. سرمایی که از لبخندِ مصلحتیاش ساطعاعدام میشد، میتوانست بهراحتی موگار را به یک برهوتِ یخزده تبدیل کند.
جیرنی فرصتی در اختیارش گذاشته بود تا حرفهای کالیون رااما تلافی کند و برای خودش تضمین کرده بود که لیثدستکم از هیچ تلاشی دریغ نمیکند. یک تیر و دو نشان.
لیث نفسِ عمیقی کشید، دستانِ بازش را بالا برد و چالشِ او راحیوانِ پذیرفت. سایهاش از زیرِ پاهایش به هر سو گسترده شد، همچون خورشیدی سیاهچندین که کلِ سالنِ رقص را بلعید و آن را به گرگومیش تبدیل کرد.
لایهای از آب به ضخامتِ چند میلیمتر کفِ سالن را پوشاندگنجینهٔ و بلافاصله مهِ رقیقی به دنبالش آمد. در موگار لباسزیری وجود نداشت؛داد لیث نمیخواست مردم به لطفِ انعکاسِ آب، زیرِ لباسمجلسیِ خانمها را ببینند.
کالیون پوزخند زد: «همین؟ جادوی نخستین راچندین بهسختی میتوان چیزِ خاصی دانست. این همداد یک حقهٔ ارزان است، درست مثلِ آن گلسینه...»
او خبر نداشت که حرفهایشمیکرد نهتنها مهارتهای لیث، بلکه نظرِخاصیتِ ملکه را هم تحقیر میکند.
نیزارهایی از جنسِ نور از کفِ سالن روییدند و شش نوع گلِ مختلف، یکی برای هر عنصر،برای روی آب شکوفا شدند. کرهای نقرهای هر یک از لوسترها را در بر گرفت و آنها رامارکیز به ماههایی کوچک تبدیل کرد. رشتههای کوچکی از نور نیز همچون نورِ ستارگان روی سقفِ سیاهشده پدیدار شدند.
جیرنی روی آب قدم زد و وقتی متوجه شد اصلاً لغزنده نیست، گفت:ولی «خدایانِ من! اگر نمیدانستم داخلِ خانهٔ خودم هستیم، واقعاً فکر میکردم زیرِ نورِ ماهببینی ایستادهایم.» سعی کرد نیزارها و گلها را لمس کند، اما همهٔ آنها اثیری بودند.
لیث گفت: «هنوز کارم تمام نشده.» با تکانِ دستش، برخی ازبدونِ گلها به پریهای کوچکی تبدیل شدند که در سراسرِ اتاق بهاگر حرکت درآمدند و همزمان ستارههای دنبالهدار در آسمانِ شبِ بدلی خط کشیدند.
آنها با هم مسیری از نور ساختند و زوجِ ارناسخاصیتِ را به مرکزِ صحنه هدایت کردند؛ جایی که انعکاسِ غولآسایصمیمانه ماه همچون نورافکنی منتظرشان بود تا رقص را آغاز کنند.
صدای سیلفا بیانگرِ تمامِ لذتی بود که از مخالفتِواسه علنی با او در برابرِ چنین جمعیتِ بزرگی میبرد:شروع «خوب گفتی، جادوگر نوراگور. فقط یک حقهٔ ارزان است.»
«مطمئنم شما میتوانیدنامرئی خیلی بهتر ازفقط این عمل کنید.»