چپتر 474: فصل 474
0گزارشِ لیث تقریباً تمامِ اتفاقاتی را که برایش افتاده بود از قلم انداخت؛ وقتیشوکه برای داستانسرایی نداشت. پیش از آنکه نحوهٔ دور زدنش را توضیح دهد و نامِمانایش دشمنشان را بیاورد، روی قدرتِ آرایهای که پاسگاه را احاطه کرده بود تأکید کرد.
جیرنی آویزِ ارتباطیِ بازپرسِ سلطنتیاش رانهایتاً بررسی کرد و چون چیزی دستگیرشتونیکها نشد، گفت: «اسمش به گوشم نخورده.»
«تاج رو در جریان میذارم و تصمیمشون رو بهتون خبرمیریم میدم. تو این فاصله، به لیث یه تونیک و کمیبدنِ غذا بدید. نهایتاً تا پنج دقیقهٔ دیگه از اینجا میریم.»
تونیکها جزوِ معجونهای درجهیک به حساب میآمدند. این معجونها موقتاًتاریِ سوختوسازِ بدنِ مصرفکننده را بالا میبردند، حالتِ آرامش به او میدادنداستفادهٔ و بیشترِ موادِ مغذیِ لازم برای بهبودیِ سریع را فراهم میکردند.
تأثیرشان به بدن اجازه میداد تا بهجای چند ساعت، یک وعدهٔ غذایی را در عرضِ چندبهخاطرِ دقیقه هضم و جذب کند و فشارِ روانی را کاهش دهد. تونیک نمیتوانست ذخایرِ مانا را پرمیکرد کند، اما دستکم عوارضِ جانبیِ تخلیهٔ مانا، مثلِ سردرد، حواسپرتی و تاریِ دید را از بین میبرد.
وضعیتِ جسمانیِ لیث، تیستا و سولوس را شوکه کرد. تمامِ عضلاتش بهخاطرِتونیکها استفادهٔ بیش از حد از مانا تقریباً پاره شده بود، نیروی زندگیاش ازحالتِ شدتِ خستگی سوسو میزد و جریانِ مانایش کمتر از نصفِ ظرفیت کار میکرد.
تیستا او را روی کاناپهای نشاند و با استفاده از جادوی نورِ ردهٔ ۴، همزمانحساب بدنش را درمان کرد و به او نیروی زندگی رساند. این کار گرسنهاش میکرد، امالازم قدرتش را دستنخورده نگه میداشت. سولوس ترجیح داد انرژیاش را برای خطرهای پیشِ رو ذخیره کند.
سولوس تمامِ تجربیاتِ لیث با دربارِ شب و دربارِ سپیده را مرور کرد.میبرد حریفانش را بررسی کرد تا نقاطِ ضعفشان را پیدا کند و دادههای کافیزندگیاش به دست بیاورد تا بفهمد یک نامرده بر اساسِ هستهٔ خونش چقدر قدرت دارد.
متصدیِ پذیرش، دختری بلوند که آنقدر جوان بود که لیث گمان میکرد تازه تحصیلاتِ آکادمیاش رابهخاطرِ تمام کرده، یک معجونِ بنفشرنگ و سینیِ پر از غذاهای موردعلاقهاش را برای او آورد. لیثکار همهچیز را خورد و پیش از آنکه تجربهاش با نامردگان را تعریف کند، نفسِ عمیقی کشید.
یا دستکم قصدش این بود. ترکیبِ اثرِ آرامبخشِ تونیک، خستگیِاینجا انباشتهشده و کاناپهٔ راحت، در کنارِ سولوس که کشیک میداد، باعثبدنِ شد تا زمانِ بازگشتِ جیرنی در پانزده دقیقهٔ بعد، خوابش ببرد.
جیرنی پرسید: «حالتون چطوره؟» یک بارِ دیگردقیقهٔ از دستوراتی که گرفته بود دلِ خوشیدرجهیک نداشت، اما با این حال اجراشان میکرد.
لیث با ناله جوابعوارضِ داد: «مثلِ کسی کهسردرد میتونه یه هفته بخوابه.»
«خبرِ بدی دارم. اوضاع حتی از اونی که فکر میکردیم هم بدتره و شماشوکه تنها کسی هستید که میدونید چطور آرایهٔ معبدِ قدیمی رو به کار بندازید. برید لباستونکمتر رو عوض کنید، بهمحضِ اینکه آماده بشید راه میافتیم. تو راه همهچیز رو توضیح میدم.»
تیستا پرسید: «پس ما چی؟» تجربهاش در اوتره به او فهمانده بود کهجزوِ چقدر درمانده است و اینکه انتظار پشتِ خطِ مقدم، از جنگیدن هم بدترآرامش است. احساس میکرد از روزهایی که دختری بیمار بود، هیچچیز تغییر نکرده است.
تیستا از وابستگی به دیگران خسته شده بود،دیگه اما نه فارغالتحصیلی از آکادمی و نه بیداری،میآمدند هیچکدام کمکی نکرده بود تا بتواند تغییری ایجاد کند.
«شما همراهِ بقیه همینجا میمونید. متأسفمتخلیهٔ دخترجان. این مأموریت مختصِ فرقهٔ طلسمشکنهاست. نگرانِمیبرد برادرت هم نباش، نیروی پشتیبانِ زیادی داریم.»
«من دستیارِ مانوهارم! قراره هر جا اوندید میره من هم برم.» بهانهٔ ضعیفی بود،شوکه اما تنها چیزی بود که به ذهنش میرسید.
جیرنی دستش را نوازشوار روی بازوی او زددقیقهٔ و با لحنی نرم و مادرانه گفت: «ازتحساب خوشم میاد تیستا. منو یادِ دخترم کویلا میندازی.»
«پس همون چیزی رو بهت میگم که وقتی ازم خواست تو کارم باهام همراه بشه، به اون گفتم.موقتاً تو این دنیا، فارغ از سنوسال، دو نوع آدم وجود داره. اونایی که برای صلح به دنیا اومدن، مثلِاجازه تو، لینجوس و کویلا. آدمهای خوبی که این کشور رو به جایی تبدیل میکنن که ارزشِ جنگیدن داشته باشه.»
«تا باعثِ شکوفایی و رشدش بشن. اما صلح بهایی داره. همون جادویی که بهوضعیتِ شما اجازه میده شگفتی بیافرینید، موجوداتِ درندهای مثلِ اونی که قراره باهاش روبهرو بشیمخستگی رو هم به وجود میاره. برای حفظِ صلح تو این کشور، باید اون بیرون جنگید.»
«تو جنگ به آدمای خوب نیازی نیست. فقط قاتلهایی رو لازمجسمانیِ داری که کاری کنن صلح یه روزِ دیگه هم دوام بیاره. فکرشدتِ میکنی چرا برادرت، من و حتی مانوهار برای این مأموریت انتخاب شدیم؟»
با شنیدنِ این حرفها، تیستابدید رو به دوریان کرد. دوریان نگاهشمیریم را پایین انداخت و چیزی نگفت.
«چون ما به دستهٔ دومنهایتاً تعلق داریم. ما همون قاتلهاییمیریم هستیم که این کشور نیاز داره.»
جیرنی متوجه شد که رنگِ کامیلا بامثلِ این حرفها پریده است. رفت جلوی ستوانوضعیتِ که با ترس به او خیره شده بود.
«اما هنوز هم انسانیم.» جیرنی خوش نداشت به یکمیبرد رقیب دلداری بدهد، اما آنقدر برای لیث احترام قائلبیش بود که نخواهد عمداً زندگیِ شخصیاش را به هم بریزد.
«اگه ما رو ببُرید، بازم خونریزی میکنیم. ما هم مثلاینجا بقیه عاشق میشیم و درد میکشیم. ما هیولا نیستیم وسوختوسازِ به خانواده نیاز داریم.» با بازگشتِ لیث، گفتوگویشان ناگهان قطع شد.
وقتی نگاهشان به هم گره خورد، لیثدقیقهٔ لبخندِ گرمی به کامیلا زد و کامیلادرجهیک بیاختیار از تهِ دل جوابِ لبخندش را داد.
برای کامیلا سخت بود که تصویرِ رنجرِ خسیسی را که برایشدید آهنگی نواخته و گلِ کاملیا را هماهنگ کرده بود، با تصویرِ کسیپاره که دیده بود با درندگیِ غیرانسانی با هیولاها میجنگد، کنارِ هم بگذارد.
لیث حس میکرد حالوهوای اتاق سنگین است، اما چون کسی حرفیجسمانیِ نمیزد، نوعِ کریستالِ جادوییِ لازم برای فعال کردنِ آرایه را برایزندگیاش دوریان توصیف کرد. باید برای برداشتنِ کریستالِ درست به زرادخانه میرفتند.
لیث وانمود کرد کریستال را میشناسد، در حالی که سولوس امضای انرژیاشتونیکها را از خاطراتِ او بیرون کشید و با استفاده از حسِ مانایش،میبردند نمونهٔ هماهنگی را از میانِ دهها سنگِ جادویی با شکلهای مشابه پیدا کرد.
دوریان پرسید: «مطمئنی؟» اوبدید دیگر از اینکه منظورِ لیثاینجا را نفهمیده بود، تعجبی نمیکرد.
«اون عتیقه فقط برای نمایشه. مالِ زمانیهمثلِ که جادوآهنگرها هنوز کشف نکرده بودن چطوروضعیتِ کریستالهای جادویی رو با ساختههاشون ترکیب کنن.»
آرایهٔ وارپی که ثرود و دربارها به کار میبردند هم یک عتیقه بود. برخلافِشوکه دروازههای وارپِ امروزی، دایرهٔ جادو بهجای ساخته شدن باید حک میشد. طراحیشان از مدتهامانایش پیش فراموش شده بود، چون هر کسی که سنگِ جادوییِ مناسبی داشت میتوانست فعالشان کند.
دروازههای وارپِ باستانی را نمیشد با مانا نشان زد، و همین آنها را بهمعجونهای یک کابوسِ امنیتی تبدیل میکرد. با این حال، در زمانِ حاضر مزایای زیادی داشتند.بیشترِ چون منبعِ نیرو نداشتند، نه با طلسمها قابلردیابی بودند و نه با بینشِ حیات.
همچنین میتوانستند آرایههای مسدودکنندهٔ جادوی بُعدیِ امروزی را دور بزنند، چون بر اساسِ اصولی متفاوت ازمیآمدند اصولِ رایج کار میکردند. دروازههای وارپِ باستانی دو نقطه از فضا را برای همیشه به همسریع پیوند میدادند، در حالی که دروازههای امروزی میتوانستند از طریقِ راهروهای بُعدی به چندین مکان متصل شوند.
این ویژگی دروازههای امروزی را همهکارهتر میکرد، اما در عین حال آنها را در برابرِ اختلالتیستا آسیبپذیر میساخت؛ چرا که میشد جلوی قفل شدنشان روی مختصاتِ نقطهٔ خروج را گرفت. گامهای وارپِمانایش باستانی چنین مشکلی نداشتند. راهرویی برای ساختن وجود نداشت، فقط دری بود که باید باز میشد.
لیث و جیرنی انجمنِ جادوگرانحواسپرتی را ترک کردند و با پروازجسمانیِ خودشان را به معبدِ قدیمی رساندند.
جیرنی بهمحضِ اینکه به پروازبدید درآمدند پرسید: «اول خبرِ خوباینجا رو میخوای یا خبرِ بد رو؟»
«خبرِ بد رو.»
«این ثروداما گریفون، دخترِ آرتانجانبیِ گریفون، پادشاهِ دیوانهست.»
«اون قرنها پیش به خاطر آزمایشهاش با جادویبین ممنوعه در ملأ عام اعدام شد. این یعنی...»بهخاطرِ لیث بیصبرانه منتظر بود این روزِ وحشتناک تمام شود.
جیرنی جملهاش را تمام کرد: «یعنی قراره با یکی ازاینجا پیرترین و قدرتمندترین جادوگرهای تاریخِ پادشاهیِ گریفون روبهرو بشیم، کسیسوختوسازِ که وقتِ زیادی داشته تا برای ورودِ ما آماده بشه.»
لیث نالید: «کمکمغذا دارم فکر میکنمپنج حق با اوناست.»
«کیا؟»
«اونایی کهتخلیهٔ میگن منسردرد بدشانسی میارم.»