چپتر 425: بدون عنوان
0به اندازهٔ کافی به صحنه نزدیک بود تاچطور اجرا را تماشا کنند، اما در مقایسه بابرایشان بیشترِ صندلیها فضای خالیِ بیشتری هم در اطرافش داشت.
کامیلا که متوجهِ گافِ خود شدهکتم بود، در حالی که دستهگل رامشکلی در دست داشت، تمامِ راه را خندید.
«ببخشید، نمیخواستم بیادبیرسمی کنم. این گلهامشکلی رو کجا باید بذارم؟»
پیش از اینکه حرفش تمام شود، پیشخدمتی گلدانی آورد و دیگری صندلیِ سومی گذاشت تا دستهگلیکم بتواند بدونِ اینکه بینشان قرار بگیرد، عطرش را پخش کند. از چشمِ کامیلا دور نماند که رفتارِمیآورد کارکنان بیش از حد دوستانه بود و میز برای دو مشتریِ جدید زیادی خوب به نظر میرسید.
حرفهای مادرش در ذهنشمشکلی طنینانداز شد و چهرهاشچطور را در هم کشید.
لیث پرسید: «صادق باش. واقعاً شبیهِ مردهشورها شدم؟» لیث حالتِ چهرهاشمتوجه را با نارضایتی اشتباه گرفت و به خودش لعنت فرستاد کهپیشخدمت چرا به نصیحتِ خواهرش دربارهٔ پوشیدنِ لباسهای رنگروشن گوش نکرده است.
کامیلا در حالی که دوباره به این سؤالِ عجیبروزت لبخند میزد، گفت: «چی؟ نه. بهت میاد، ولی اگهبرایشان جای تو بودم کتم رو درمیآوردم. یکم زیادی رسمی پوشیدی.»
لیث که متوجه شدهعجیب بود مشکلی وجود دارد،بهت پرسید: «روزت چطور بود؟»
«خیلی بد شروعمتوجه شد، ولی دارهدارد بهتر میشه. تو چطور؟»
لیث در حالی که پیشخدمت منوها را برایشانیکم میآورد، با آهی گفت: «تا اینجا که خوبچطور بوده. حداقل امروز کسی سعی نکرد منو بکشه.»
«امروز؟ مگه دیروز چی شد؟» لیث باوجود همان لحنی که سفارششان را ثبت کرد،بهتر دربارهٔ مسخشده در جنگلِ تراون به او گفت.
«چطور میتونی اینقدر آروم باشی؟لبخند تو همین دو روز، دوولی بار تا پای مرگ رفتی.»
لیث در حالی که گروهِ موسیقی شروع به نواختنِ چیزی کرد که از نظرِ اومنوها چیزی جز سروصدای ریتمیک نبود، با لبخندی غمگین گفت: «قبلاً بهت گفته بودم. زندگیِ منهمان خیلی دیوانهواره. اگه پروندهٔ شخصیم رو خونده باشی، میدونی داری خودت رو قاطیِ چه دردسری میکنی.»
«همونطور که همیشه میگی، بیابودم دربارهٔ چیزای غمانگیز حرف نزنیم.پوشیدی نظرت راجع به موسیقی چیه؟»
«خوبن.» حالتِ شوکزدهٔ لیث از جوابِمشکلی او باعث شد کامیلا از تهِ دلداره بخندد: «چرا اونجوری نگاه میکنی؟ خوشت نمیاد؟»
«نه خیلی.دوباره صداش خوبه، ولیلبخند هیچ روحی نداره.»
وقتی بشقابهایشان رسید، شروع به صحبت دربارهٔ برنامههای آیندهشان کردند. هدفِ کامیلا بالا رفتنپیشخدمت در رتبههای ارتش بود. سرهنگ شدن رؤیایش بود، اما میدانست مگر اینکه دستاوردِ بزرگیمگه کسب کند، این اتفاق آنقدر دیر در زندگیاش میافتد که دیگر اهمیتی نخواهد داشت.
«اگه زندگی یه قصهٔ پریان بود، میگفتم دلمیکم میخواد اولین ژنرالِ بدونِ جادوی پادشاهی بشم. متأسفانهچطور رتبهٔ سرهنگ حتی برای نوابغ هم سقفِ پیشرفته.»
لیث نمیدانست چه جوابی بدهد. او هیچ رؤیا یا جاهطلبیِ بزرگی جزشروع خلاص شدن از شرِ مشکلِ تناسخش نداشت. تشنهٔ قدرت و پول بود،امروز اما فقط به این دلیل که آنها وسیلهای برای رسیدن به هدف بودند.
حاضر بود برای رسیدن به هدفش دست به هر کاریولی بزند، با این حال هرگز به این فکر نکرده بودمشکلی که اگر روزی موفق شود، بعدش میخواهد چه کار کند.
تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود: «دلم میخواد توی یه آکادمی تدریس کنم.»منوها و ادامه داد: «البته اول باید یه کاری انجام بدم. اصلاً به همین دلیله که رنجرلحنی شدم. به ارتش نیاز دارم تا بتونم راهِ درمانِ یکی از دوستای عزیزم رو پیدا کنم.»
کامیلا حتی یک ثانیه هم بخشِ «دوست» را باوررسمی نکرد، اما دیگر پافشاری نکرد. در این میان، گروهِشروع موسیقی به مشتریان پیشنهاد میداد تا در اجرا شرکت کنند.
به شوخی گفت: «چراپوشیدی نمیری اون بالا و بهشونروزت نشون نمیدی کارِ درست چیه؟»
لیث در حالی که دستش را به سمتش دراز میکردولی و او را غافلگیر میکرد، جواب داد: «به شرطی کهمشکلی بهم قول بدی هر چی دیدی و شنیدی، بهم نخندی.»
«قبوله.»
لیث در میانِ تشویقِ ملایمِ جمعیت روی جایگاه رفت و معادلِ موگاریِمشکلی یک گیتارِ اسپانیایی را از دستِ یکی از نوازندهها گرفت. از گروهبرایشان خواست که او را همراهی نکنند و بعد شروع به نواختن کرد.
یا بهتر است بگوییم، شروع به تقلب کرد. لیث آواز خواندن یاشروع ساز زدن بلد نبود، اما از جانورانِ جادویی یاد گرفته بود چطورامروز از جادوی هوا استفاده کند تا هر صدایی را که میخواهد بازتولید کند.
تمامِ تمرکزش را به کار گرفت تا نسخهٔ کمی تغییریافتهای از «سروصدای سکوت» اثرِکتم شیمون و کاربانکل را اجرا کند. این یکی از آهنگهای محبوبش از زمین بود. برایمیشه نواختنش فقط به یک گیتار نیاز بود و حس میکرد آهنگ دربارهٔ خودش حرف میزند.
حتی یک بار هم به کامیلا نگاه نکرد. بیش از حد سرگرمِبهتر تلاش برای کشیدنِ تصادفیِ سیمها و دنبال کردنِ ریتم بود. وقتی کارشسعی تمام شد، خوانندهٔ اصلیِ گروه با لیث دست داد و زمزمه کرد:
«امیدوارم دوستدخترت هیچسازی بلد نباشه، چون هردرمیآوردم کاری که میکردی، حتی یه سیم رودارد هم درست به صدا درنیاوردی. موفق باشی.»
لیث پیش از بازگشتپوشیدی به میزش جواب داد:دارد «نیازی به شانس ندارم.»
با نگاهیدوباره منتظر پرسید:عجیب «خوشت اومد؟»
«قشنگه اما خیلی غمگینه. اصلاً بهت نمیخوردروزت شاعر و موسیقیدان باشی.» چشمانش کمی اشکآلود بود.منوها حس میکرد آهنگ دربارهٔ او هم حرف میزند.
لیث خندید: «هیچکدومش نیستم. یکی دیگهکتم شعرش رو نوشته.» و بعد حقهٔمشکلی پشتِ اجرایش را برایش توضیح داد.
«خب، خیلی رو داری.» از دیدنِ اینکهوجود چطور مردم فریبش را خورده بودند بیاختیاربهتر خندید و با تحسین به لیث نگاه کرد.
«یه چیزی رو نمیفهمم. چرا اینهمه دردسر کشیدی و بعدولی حقیقت رو بهم گفتی؟» مهم نبود یک حقهٔ جادویی چقدرمشکلی پرزرقوبرق باشد، وقتی رازش فاش میشد، جلوهاش را از دست میداد.
با لبخندی گرم جواب داد: «چون میخواستم تحتتأثیر قرارت بدم. جادو فقطبهتر منفجر کردنِ چیزها یا درمان کردنِ آدمها نیست. زیباییِ موگار به اینه کهنکرد جادو همهجاست. بخشِ بزرگی از زندگیِ منه. یه جورایی، نشون میده من کیام.
«وقتی میگم میخواستم تحتتأثیر قرارت بدم منظورم همینه. نه با موسیقی یا شعر، اون من نیستم. من یهشروع جادوگرم، برای همین از جادو استفاده کردم تا چیزی رو که دوست دارم باهات به اشتراک بذارم. درمگه موردِ حقیقت هم، از روی تجربه یاد گرفتم که شروع کردنِ یه رابطه با دروغ هرگز جواب نمیده.»
بقیهٔ شام را به گپ زدن گذراندند، اما این بار کامیلا بهمحضِشروع تمام شدنِ غذایشان صورتحساب را خواست. لیث جعبهٔ شیرینیها را برداشت و کامیلاکسی گلها را دست گرفت. لیث او را تا نزدیکترین دروازهٔ وارپ همراهی کرد.
کامیلا آنقدر با صفحهٔ کنترل ور رفتگفت که لیث کمکم ترسید نکند آنقدر مستکتم باشد که آدرسِ خودش را به یاد نیاورد.
عجیبه. حتیپوشیدی کمتر ازمشکلی دفعهٔ قبل خوردیم.
با اشاره به جعبه پرسید:بودم «هنوز زوده. دوست داری برای یهمتوجه فنجون چای و شیرینی بیای خونهام؟»
لیث که فهمیده بود کامیلا کاملاًمشکلی هشیار است، کمی بیش از حدشروع سریع جواب داد: «خیلی دوست دارم.»
خانهٔ کامیلا آپارتمانی دواتاقه بود. آشپزخانه و اتاقِ نشیمنمیاد فضای مشترکی داشتند. فقط دو درِ بسته به چشمپوشیدی میخورد که احتمالاً به حمام و اتاقخواب ختم میشدند.
«ای بزرگوار، اشکالی نداره تا من یهروزت جا برای گلها پیدا میکنم چای روپیشخدمت دم کنی؟ هر چی لازم داری جلوی چشمته.»
لیث قوری را پر از آب کرد ویکم روی اجاق گذاشت. همهچیز با کریستالهای جادویی کار میکردخیلی و آنجا را شبیهِ یک آشپزخانهٔ مدرن کرده بود.
لیث در حینِ برداشتنِ مقدارِ لازممشکلی از برگهای چای و نعناع پرسید:شروع «چاییت رو پررنگ دوست داری یا کمرنگ؟»
جواب داد: «هر دو خوبه.»
لیث برگشت و دید کامیلا درست پشتِ سرشچطور ایستاده است. سه دکمهٔ اولِ پیراهنش باز بودبرایشان و بخشِ زیادی از سینهاش را نمایان میکرد.
حداقل کاپِ سیئه...
بهمحض اینکه لیث چشمانش را بالا آورد و با کامیلا چشم در چشم شد، کامیلا او رامنوها در آغوش گرفت. یک دستش را پشتِ سر و دستِ دیگرش را روی گردنِ لیث گذاشت، اوسفارششان را وادار کرد خم شود و بوسیدش. اول خیلی نرم، مثلِ اولین تلاشِ ناشیانهٔ یک دخترِ مدرسهای.
لیث رهایش نکرد و او را به خود نزدیکتر کرد. کامیلا با اشتیاقی فزاینده او را میبوسید،رسمی تا جایی که همچون قایقِ نجاتی در میانِ طوفانِ زندگیاش به او چنگ زد. دهانِ لیث در هماناینجا تلاشِ اول توانست لبهای بیقرارِ او را از هم باز کند و لرزهای به جانِ هر دویشان انداخت.
و بعد، به همانمشکلی ناگهانی که شروع شدهچطور بود، از او فاصله گرفت.
کامیلا باولی صدایی لرزانجای گفت: «صبر کن.»
لیث بدونِ اینکه زحمتِ پنهانمتوجه کردنِ ناامیدیاش را به خودچطور بدهد پرسید: «خیلی تند رفتم؟»
«اتاقخواب اونطرفه.» همزمان با اشاره به دومین درِ بسته،میاد پاهایش را دورِ کمرِ لیث حلقه کرد و صورتهایشان رامتوجه همسطح ساخت، و بعد دوباره شروع به بوسیدنِ لیث کرد.