چپتر 421: فصل 421
0مردِ اهلِ کویربکشه توضیح داد: «چندمطمئنم سال پیش اتفاق افتاد.»
«یه مشت مسخشده بیشترِ پرهاش رو کشته بودن، مرزها به دستِمطمئنم مهاجمای همهٔ کشورهای همسایه تسخیر شده بود، و خودش هم دنبالِبودم کسی میگشت که این بحران رو راه انداخته. واقعاً اوضاعِ شیرتوشیری بود.»
«ارباب به روریا، یعنی سلفِ من، دستور داد که تو غیابشچطور قبیلههای هیولاها رو پاکسازی کنه. روریا بیش از هفتصد سالش بود وچون یه هستهٔ بنفشِ روشن داشت. فکر میکرد تو آستانهٔ یه پیشرفتِ دیگهست.»
زنِ اهلِ امپراطوری، همراه باامپراطوری بیشترِ حاضران پوزخند زد وسفیدِ گفت: «هستهٔ سفیدِ افسانهایِ جاودانگی؟»
«اون فقط یهبکشه افسانهست. هیچکس تامطمئنم حالا بهش نرسیده.»
«آره، یه افسانه. مثلِ بیدارشدهها، برجهای جادو،چالش اژدهایان و الفها. با این حال...» جملهاش راچون تمام نکرد، فقط برای همتایانش دست تکان داد.
«به هر حال، روریا مطمئن بود که با نبردهای مرگ و زندگیِ بیشتر میتونه بالاخره تکاملبکشه پیدا کنه. از سالارک نافرمانی کرد و بهش گفت اون دستورای چرتوپرتش رو فرو کنه توکرده کونِ پردارش، و براش آرزو کرد که از این تجربه لذت ببره. و حالا من اینجام.»
«صبر کن. چطور بدونِ اینکه کسی ادعات روپوزخند به چالش بکشه، یه قلمرو به دست آوردی؟هیچکس مطمئنم این اولین مجمع تو این چند دههست.»
«چون من ادعاش نکردم، سالارک اونو به من داد. اون موقع، من یه بیدارشدهٔموقع سرگردان بودم که قبول کرده بودم بهش کمک کنم. اونم قلمروِ روریا رو به عنوانِقبلش پاداشِ خدماتم بهم داد. البته قبلش بیشترِ گنجینهها و کتابهای روریا رو برای خودش برداشت.»
مرد با یادآوریِ این خاطره آه کشید. سالارک فقط تهماندهها را برایش گذاشته بود، اماچون همانها هم بیشتر از چیزی بود که در خواب میدید. حتی نمیتوانست تصور کند آنپاداشِ نگهبان چقدر باید قدرتمند باشد که چنان دانشی را بیارزش بداند و آن را ببخشد.
پیرزنی اهلِ پادشاهی با خشم فریاد زد: «اینببره غیرقابلقبوله! چطور میتونید مثلِ گوسفند جلوی یه ظالمِ تشنهبهخونقلمرو سر خم کنید؟ چرا تا الان سالارک رو نکشتیم؟»
با این حرفها، سالن در سکوتهمراه فرو رفت. راگو طوری به زنجاودانگی نگاه کرد که انگار دیوانه است.
«معلومه که میتونیم شکستش بدیم، ولی بهاولین چه بهایی؟ چند نفرمون حاضرن تو اینموقع راه بمیرن؟» حتی یک دست هم بالا نرفت.
«اصلاً یه لحظه فرض کنیم سالارک رو کشتیم، و بقیهٔ نگهبانها هم تصمیم نگرفتن انتقامِ رفیقِ کشتهشدهشوننکردم رو بگیرن. بعدش چی؟ کی حاضره وظیفهٔ یه نگهبان رو به عهده بگیره؟ تا جلوی آشوبی رو بگیرهگنجینهها که بعد از مرگش به پا میشه و ممکنه جنگی راه بندازه که همهٔ قلمروهامون رو نابود کنه؟»
زیرِ نگاهِ انزجارآمیزِ دیگر بیدارشدگان، زنتجربه به حماقتِ حرفهایش پی برد وبدونِ از روی خجالت نگاهش را پایین انداخت.
«اگه یه بارِ دیگه همچین مزخرفاتی ازت بشنوم زولا،گفت فکر میکنم زوالِ عقل گرفتی و خودم دخلتو میارم. دیگهنرسیده وقتمو تلف نکنید. کی هنوز به قلمروِ کلین علاقه داره؟»
کسانی که از پیش در کشوری دیگر قلمرو داشتند، دستهایشان را پاییننکردم آوردند. نمیخواستند زیردستِ سالارک شوند. فقط بیدارشدگانِ سرگردان باقی ماندند. حتی اگرعنوانِ مجبور میشدند سهمِ سالارک را بپردازند، باز هم از گزینهٔ دیگر بهتر بود.
«خیلی خب. قبل از اینکه بریم سراغِ دوئلِ روح، میرسیمآوردی به دومین موضوعِ جلسه. تریوس کلین رو سالارک نکشت، بلکه یهسرگردان رنجرِ هفدهساله کشتش. گمونم اسمِ لیث ورهن به گوشتون خورده باشه.»
راگو با دیدنِ اینکه فقط برخی از بیدارشدگانِ پادشاهی اینصبر نام را میشناختند، معذب شد. او تکهکاغذهایی را پخش کرداولین که تمامِ دستاوردهای شناختهشدهٔ لیث روی آنها نوشته شده بود.
زولا این را گفت تا بخشی از اعتبارش را پس بگیرد: «اونم حتماًاون یه بیدارشدهست. تریوس یه احمقِ تنبل بود که بهزور بیست سالش میشد، ولیاژدهایان گلاموس وقتی هنوز بچه بود بیدارش کرد و بهترین تجهیزاتش رو در اختیارش گذاشت.»
«یه بیدارشدهٔ ولگرد مثلِ نالیر تونست لینجوس رو که یکیچون از بهترین جادوگرای پادشاهی بود بکشه. باورم نمیشه یه رنجرِکمک تازهکار تونسته باشه تریوس رو با جادوی بدلی شکست بده.»
راگو سر تکان داد: «موافقم.»
زنِ جوانِ اهلِپردارش پادشاهی گفت: «بسیار خب،لذت ولی کی اهمیت میده؟»
«داره قوانین رو رعایت میکنه، تظاهر میکنه یه 'نابغه'ست و سرش بهجاودانگی کارِ خودشه. اصلاً باید واسه اینکه ما رو از شرِ ستارهٔ سیاهبرجهای خلاص کرده، براش یه کارتِ تشکر بفرستیم.» خیلیها با او موافق بودند.
راگو طوری به آنها خیره شد که انگار زبالهدههست بودند: «همهتون احمقید. جای تعجب نیست که خیلیهاتون حتیقبول بعد از قرنها هنوز تو یه هستهٔ آبی گیر کردید.»
«همین الان بهتون گفتم که یه بیدارشدهٔ بیستساله، با حمایتِ یکی از قویترینمجمع مردانِ کویر و با یه هستهٔ فیروزهایِ روشن، از یه نفرِ حتی جوانترکنم و بدونِ هیچ پیشینهای شکست خورده. چطور میتونید در جواب بگید 'کی اهمیت میده'؟»
این حرف بیشترِ بیدارشدگانِ جوانتر را شگفتزدهلذت کرد، در حالی که بقیه صرفاً آنقدرادعات کنجکاو شده بودند که از بیحوصلگی دربیایند.
امپراطوریِ گورگون،چالش در تالارِ تاجوتختِآوردی امپراتریس جادو میلیا.
پس از ماهها پرسه زدن در قارهٔ گارلن، اسکارلتِ اسکورپیکور از شکستاولین خوردن در هر کاری به ستوه آمده بود و تصمیم گرفت از لیگینکمک کمک بخواهد. مشکل این بود که هیچ راهی برای تماس با او نداشت.
رونِ آویزِ ارتباطیِ او هفتهها غیرفعال بود و اسکارلت را مجبور کردبدونِ شخصاً به دیدارش برود. خوشبختانه، میلیا از هویتِ اسکارلت و معروفترین نامهای مستعارشنکردم خبر داشت، بنابراین گرفتنِ وقتِ ملاقات با امپراتریس جادوی افسانهای چندان سخت نبود.
هیئتِ انسانیِ اسکارلت تعظیمِ عمیقی کرد:همراه «صبحبهخیر، اعلیحضرت. ممنونم که با اینجاودانگی فرصتِ کم منو به حضور پذیرفتید.»
او شبیهِ یک زنِ ماجراجوی سیوچندساله بود.آستانهٔ موهای طلایی-خاکستریاش سایههای سرخ داشت و یکپوزخند عینکِ پنسیِ دورطلایی روی بینیاش گذاشته بود.
برخلافِ نگهبانان، او هیئتِ انسانیِ سادهای را برای سفرهایشچون انتخاب کرده بود. همینطوری هم بهسختی انسانها را تحملکرده میکرد و هیچ تمایلی نداشت خیلِ تحسینکنندگان مزاحمش شوند.
میلیا به اسکارلت اجازه داد بایستد و با اوصبر دست داد: «هر دوستِ لیگین، دوستِ من هم هست.مطمئنم مایهٔ افتخاره که با یکی از سرورانِ جنگل ملاقات میکنم.»
اسکارلت از اینکه «مادرِ تمامِ اسکورپیکورها» نامیده شود خوشش نمیآمد. بهقلمرو نظرش پرمدعا بود و باعث میشد احساسِ پیری کند. گفت: «منبیدارشدهٔ اون لقب رو رها کردم. الان فقط اولینِ نوعِ خودم هستم.»
میلیا پرسید:بنفشِ «چه کاریداشت از دستم برمیاد؟»
«ممنونم، ولی فقطقلمرو باید با اوناولین مارمولکِ پیر حرف بزنم.»
«اومدنتون به اینجا کارِ درستی بود. این اواخر خیلی سرشچطور شلوغه. بدونِ پیوندِ ذهنی، محاله بشه پیداش کرد.» میلیا یکمجمع لحظه چشمانش را بست و موجودی انساننما کنارش وارپ کرد.
لیگین با صداییاینجام ناامید گفت: «اسکار،بدونِ اصلاً عوض نشدی.»
او ظاهری شبیهِ یک مردِ زالِ لاغراندام با قدِ ۱٫۷۵ مترامپراطوری داشت و موها و پوستش سفیدِ برفی بود. چشمانش بنفش باهیچکس مردمکهای عمودی بود. روپوشِ آزمایشگاهی روی لباسهای کاملاً سیاهش پوشیده بود.
اسکارلت با غرشیقلمرو غیرانسانی پاسخ داد: «منمجمع هم از دیدنت خوشحالم.»
پس از ناکامی در گرفتنِ انتقامِ رفقایش، از دست دادنِ تنها دوستِ انسانیاش تیرِ خلاص بود.قلمرو «چون هر دومون سرمون شلوغه، یکراست میرم سرِ اصلِ مطلب. بعد از اینکه سالارک بالکور روکمک نجات داد و بعد از مرگِ لینجوس، تصمیم گرفتم تلاشم رو بیشتر کنم و یه نگهبان بشم.»
«با این حال، مهم نیست چیکار میکنم، از وقتی با اون دوستِ پردارتمطمئنم تو کویر جنگیدم، هیچ آزمونِ جهانیای رخ نداده. من جنگلم رو ترک کردمکرده چون میدونستم زندگیِ آروم یعنی هیچ چالش و هیچ آزمونی در کار نیست.»
یادداشت مترجم
یادداشت مترجم: منظور از «پرها» در متن، بیدارشدههای ساختگیِ سالارک است.