چپتر 69: فصل 69
0به محض اینکه غذای همه تمام شد، لیث با این بهانه که باید جزئیاتِ نهاییخودشه را برای اولین کلاسِ جادوآهنگریاش آماده کند، آنجا را ترک کرد. حقیقت این بود کهگرفته همکلام شدن با آنها، دربارهٔ هر چیزی جز جادو، باعث میشد دلش بخواهد گوشهایش را بکَند.
لعنتی! تازه یادم اومد چرا تو زمین هیچوقت شغلِ پرستارِ بچه روبار قبول نمیکردم، مگه اینکه لنگِ پول بودم. بچهها خیلی رو اعصابن، همیشه نگراننمیده بقیه در موردشون چی فکر میکنن و خودشون رو درگیرِ احمقانهترین چیزا میکنن.
در راهِ اتاقش، متوجهِ گروهی چهارنفره شد — دختری و سهپشتم پسر — که دخترِ دیگری را در گوشهای گیر انداخته بودند.کتک پیش از آنکه لیث بتواند دور شود، قلدری بهسرعت به کتککاری کشید.
لیث اصلاً از حرکت نایستاد، فقطکتک نگاهی به آنها انداخت و باقصد حالتی منزجر لبِ بالایش را کج کرد.
سولوس پرسید: «نبایدمحکمتر کمکش کنیم؟ چهاراونقدر به یک نامردیه.»
لیث جواب داد: «زندگی نامرده. نه میشناسمش، نه برام مهمه. تازه،اگه چیکار میتونم بکنم؟ حتی اگه این بار هم نجاتش بدم، بهاونقدر محض اینکه پشتم رو بکنم، واسه انتقام دو برابر محکمتر کتکش میزنن.
اگه اونقدر احمقه که ترجیح میده کتکاگه بخوره تا اینکه یه بالوت بگیره، مشکلِ خودشه.محکمتر من که قصد ندارم پناهگاهِ احمقها باز کنم.»
وقتی به اتاقش برگشت، لیث حمامِ طولانیای گرفت و بامشکلِ سولوس دربارهٔ چیزهایی که از کتاب یاد گرفته بودند بحث کرد؛طولانیای اینکه نشان دادنِ استعداد و استادیاش تا چه حد بیخطر بود.
طولی نکشید که صدای اولین گونگاونقدر پیچید و نشان داد ۱۵ دقیقهبالوت تا شروعِ کلاسِ بعدی مانده است.
لیث با تمامِ سرعت پرواز کرد و فهمیدمیتونم کلاس در اتاقِ درس برگزار نمیشود، بلکه داخلِواسه سالنِ تمرینِ جادوآهنگری است؛ درست کنارِ سالنِ تمرینِ کیمیاگری.
با فرود آمدنِ لیث، هر دو دراگه هنوز بسته بود و افرادِ زیادی بیرونبرابر انتظار میکشیدند. دانشآموزان با هم گرم گرفته بودند.
تا جایی که میفهمید، کلاسهای این دو تخصص همزمانبگیره برگزار میشد و این فرصت را میداد تا دانشآموزانوقتی قبل و بعد از کلاس با هم معاشرت کنند.
سولوس گفت: «من واقعاً به کلاسِ استادِ کیمیاگر علاقه دارم. فکر کنم مکملِبگیره بینقصی برای جادوآهنگری باشه. کی میدونه، شاید حتی بتونیم با هم ترکیبشون کنیمگرفت و سلاحهای یکبارمصرفِ قدرتمندی برای وقتایی که مانامون تموم میشه به دست بیاریم.»
توجهِ لیث جلب شد.
«آره، عالی میشه. حیف که نمیتونم یه تخصصِبار دیگه بردارم، چون اینجوری بهعنوانِ دانشآموزِ رتبهٔ اسکتکش شناخته میشم. تازه، نمیتونم همزمان دو جا باشم.»
سولوس دراونقدر ذهن شانهترجیح بالا انداخت.
«این که مشکل نیست، چون ما دو نفریم. من باکتک تواناییهای دگردیسیم یواشکی میچسبم به یکی از دانشآموزا. دوتا تخصصباز رو به قیمتِ یکی میگیریم. برام آرزوی موفقیت کن. بعداً میبینمت!»
پیش از آنکه لیث بتواند از سرِ تعجب جوابی دستوپاشکسته بدهد، سولوس انگشتش را ترکپشتم کرده بود. او به لکهای برفمانند و سفید تبدیل شد و با استفاده از شلوغیِمشکلِ جمعیت، به زیرِ ردای پسری خزید که کتابِ درسیِ استادِ کیمیاگر را در دست داشت.
لیث چنان جا خورد که ذهنش کاملاً از کار افتاد، تا اینکه پروفسورهاانتقام از راه رسیدند و درهای کلاسشان را باز کردند. لیث به دنبالِ بقیه واردِخودشه سالنِ تمرینِ جادوآهنگری شد، در حالی که هنوز رفتنِ ناگهانیِ سولوس را باور نمیکرد.
فقط خندهٔ تمسخرآمیزِ یکی از همکلاسیهایش توانست او را از آنخودشه حالتِ گیجی بیرون بیاورد. از بختِ خوب، هدف لیث نبود، بلکهگرفت دانشآموزِ دیگری بود که داشت برای جا گذاشتنِ کتابش ناله میکرد.
لیث بیدرنگ تمرکزش را بازیافت.
آروم باش پیرمرد. از این گندامهمه پیش میاد، این فقط یه مشکلِ کوچیکه.نجاتش تا دو سه ساعتِ دیگه برش میگردونیم.
به لطفِ پیوندِ ذهنیشان، هنوز میتوانست حضورِ سولوس را دربدم اتاقِ بغلی حس کند. سولوس هم به همین شکل میتوانست بهمیده حرکتش ادامه دهد، چرا که فاصلهشان کمتر از ۱۰۰ متر بود.
اما به دلیلِ فاصله و ماهیتِ جادوییِ قلعهٔ گریفونِ سفید، نمیتوانستند مثلِ همیشهندارم ذهنشان را با هم به اشتراک بگذارند. شرایط مثلِ حضور در شلوغیِ یکگرفته کلاب بود؛ هنوز میتوانستند با هم حرف بزنند، اما به زحمتِ زیادی نیاز داشت.
حس میکرد ذهنِ سولوس رویمیزنن چیزی متمرکز شده است؛ ظاهراًکتک کلاسِ آنطرف شروع شده بود.
«سلام، دخترا و پسرا. اسمِ منمهمه پروفسور لیکا وانمایره و تو مسیرِبار تبدیل شدنتون به جادوآهنگر، مربیِ شما میشم.
کلاسِ من با بقیهٔ کلاسهایی که دارید متفاوته، چون جادوآهنگری باپشتم هر نوع جادویی که تا حالا یاد گرفتید فرق داره. شما تازهبخوره اولین قدمتون رو تو دپارتمانِ هفتمِ گریفونِ سفید، یعنی دپارتمانِ ساختوساز برداشتید.»
پروفسور وانمایر زنی در اوایلِ سیسالگی بود، با ۱٫۶۵ متر قد و موهایندارم بلندِ مشکی با سایههای سرخ که پشتِ سرش جمع کرده بود. دستکشهای کارِگرفته چسبانی به دست داشت که انگشتانِ بلند و چابکش را به رخ میکشید.
ردایش را نپوشیده بود، برای همین پنهان کردنِ انحناهای نرم و جذابِ بدنشبگیره غیرممکن بود. پروفسور وانمایر از هر نظر از نالیر خوشتراشتر بود و باگرفت وجود اینکه آرایشی نداشت، همین سادگی باعث میشد صورتِ قلبیشکلش بیشتر به چشم بیاید.
رفتارش کمتر از نالیر جلبتوجه میکرد وچیکار شاداب بود؛ برخوردِ آرام و متینش بهبدم زنی پخته شباهت داشت تا دختری پرشور.
لیث میتوانست همکلاسیهای پسرش را درک کنداگه که با چهرههایی ماتومبهوت به او خیره شدهمحکمتر بودند و بیوقفه آبِ دهانشان را قورت میدادند.
شانس آوردم. انگار قلبِ من اونقدر کوچیکه کهبالوت تو یه زمان فقط جا واسه یه کراشباز داره. تحمل نداشتم دوباره مثلِ احمقا رفتار کنم.
وانمایر به دهانهای باز و چهرههای سرخاحمقه و گلانداخته توجهی نکرد. شاگردانش بهزور نوجوان بودندخودشه و او به واکنشهای دیدارِ اولشان عادت داشت.
«خیلی از جادوگرا اونقدر درگیرِبرام جادوی عنصری میشن که اصلاً حرفیاگه از هنرِ ساختوساز به شاگرداشون نمیزنن.
پس، تحسینتون میکنم که بهجای اینکه مثلِ بیشترِ همسنوسالاتون همهچیزبدم رو با آتش و صاعقه منفجر کنید، تخصصی رو انتخابترجیح کردید که اغلبِ اوقات افتخاری نداره و دستکم گرفته میشه.
برخلافِ چیزی که شاید شنیده یاکتک تصور کرده باشید، جادوآهنگری نیازی بهقصد کوره، چکش یا موادِ اولیه نداره.
البته، بعضی اشیاءِ آغشته به جادوی مناسب مثلِ کریستالهای مانا یا خزِ یک جانورِ جادوییخودشه یا هیولا میتونه نتایج رو بهتر کنه، اما اینا مباحثِ یه جلسهٔ دیگهست. بیاید ازگرفته پایهها شروع کنیم. کدوم یکی از شما پیشدستی کرده و از روی کتابمون دربارهٔ جادوآهنگری خونده؟»
این بیشتر یک سؤالِ بلاغی بود. کتابها تازه روزِ قبلحتی تحویل داده شده بودند و با وجودِ کلاسها و مطالعهٔکتکش خودخوان، انتظارِ زیادی نداشت. با این حال، چند دست بالا رفت.
«سحرخیز باش تا کامروا باشی! خوبه. برای کلاس توضیح بده که یک طلسمِانتقام جادوآهنگریِ معمولی چطور کار میکنه.» داشت به پسری ۱۵ ساله با موهای سرخمشکلِ اشاره میکرد؛ تنها کسی که غیر از لیث دستش را بالا برده بود.
«آآآ، خب، اوم... اول باید یه دایره بکشید، و... اوم.» او در واقع فقطپناهگاهِ صفحاتِ اول را روزنامهوار خوانده بود و دستش را بالا برده بود تا خودشنشان را در دلِ پروفسور جا کند؛ اصلاً انتظار نداشت از او سؤال پرسیده شود.
وانمایر سر تکان داد.
دقیقاً رفتارِ نوجوونا همینه، همیشه اولمهمه با پایینتنهشون فکر میکنن. حداقل اینبار بار فقط دو تا متظاهر گیرم اومد.
«تو، با اونچیکار چشمای خشن، بدتحتی نمیاد ادامه بدی؟»
لیث این کنایهاحمقه را نادیده گرفتکتک و بیدرنگ پاسخ داد:
«جادوآهنگری نیازمندِ کشیدنِ دو دایرهٔ جادوئه که یکی داخلِ اونکتک یکی محاط شده باشه، با یکسری رونِ جادویی بینشون. تعداد وکنم نوعِ رونها به ماهیتِ افسونی که قراره اعمال بشه بستگی داره.
دایرهها باید کاملاً بینقص کشیده بشن و حتیمیتونم شعاعشون هم مهمه. باید تا حدِ امکان بهواسه اندازهٔ شیئی که قراره افسون بشه نزدیک باشه.»
وانمایر ازمهمه روی غافلگیری وبکنم تحسین سوت زد.
«خیلی خوباونقدر گفتی. راستی،ترجیح کتابت کجاست؟»
لیث با انگشتِ اشارهٔکتکش دستِ راستش به شقیقهاش ضربهمیده زد و گفت: «همهچیز اینجاست.»
عمراً بیارمش بیرون. تامیشناسمش وقتی تو سولوسپدیاست، میتونممیتونم کلمهبهکلمه از حفظ بخونمش.
پروفسور با ناباوریچیکار ابرو بالا انداختحتی و پرسید: «واقعاً؟»
او پوزخند زد: «پس بدتمیده نمیاد دایرهٔ آویزِ بُعدی رو برایخودشه کلاس بکشی؟ صفحهٔ ۲۲، نمودارِ ۴.»
در حالی که همه داشتند کتابهایشان را ورق میزدند،میده لیث به وانمایر نزدیک شد. پروفسور به فلاسکِ کوچکیپناهگاهِ اشاره کرد که حاویِ مایعی با بوی تند بود.
کاش سولوس اینجا بود.میشناسمش مثل دیوونهها میخندید و بهخاطرِبکنم این ظاهرِ همهچیزدانم مسخرهم میکرد.
برای نخستین بار در اینهمه سال،حتی لیث احساسِ تنهایی میکرد و اصلاًواسه از این حس خوشش نمیآمد؛ حتی ذرهای.
اتاق چنان ساکت بود که میتوانست صدای تپشِ پیوستهٔ قلبِمشکلِ خودش را بشنود. هیچ صدایی در سرش نبود که تشویقش کندطولانیای یا سعی کند او را بخنداند؛ همهچیز بیمعنی و توخالی بود.
با چند حرکتِ دست، به لطفِ جادوی آب چند قطره ازبخوره مایع در هوا به پرواز درآمد و روی چند نقطه ازوقتی میزِ سنگیِ سفید و کاملاً صیقلیِ بینِ لیث و پروفسور پاشید.
دایرههای درونی و بیرونی همزمان شکل گرفتند؛چیکار یک قطره در جهتِ عقربههای ساعت حرکتبدم میکرد و دیگری در خلافِ جهتِ عقربههای ساعت.
درونیترین دایره شعاعی ۱۰ سانتیمتری داشت، در حالیبار که شعاعِ دایرهٔ دیگر ۱۵ سانتیمتر بود وکتکش فضایی حدودِ ۵ سانتیمتر بینشان برای رونها باقی میگذاشت.
تنها پس از تکمیلِ هر دو دایره و اطمینان از اینکه هیچقصد نقصی ندارند، لیث قطراتِ باقیمانده را حرکت داد و هر بار یکیکتاب از ۱۳ رون را شکل داد و تمامِ تمرکزش را روی تکتکشان گذاشت.
وقتی کارش تمام شد، پروفسور وانمایر بااحمقه صدای بلندی دست زد و یک ثانیه بعد،خودشه کلاس هم با بیمیلی با او همراه شد.
او گفت: «آفرین! تظاهر نمیکردی، واقعاً درس خوندی. ببخشید اگه بهتاگه شک کردم. ۳۰ امتیاز برای عملکردت و ۱۰ امتیازِ دیگه بهعنوانِ عذرخواهی.احمقه فکر کنم باید از دوستِ جدیدِ مانوهار و مارت همینقدر انتظار میداشتم.»
با این حرف، تمامِ کسانی که برای انتقام یا تحقیرِ لیث بدونِ درگیرانتقام شدن در بالوت نقشه میکشیدند، فوراً ۱۸۰ درجه تغییرِ موضع دادند. استخدامِ مانوهار درخودشه حالتِ عادی هم سخت بود؛ اگر عصبانی میشد، معلوم نبود چه واکنشی نشان میدهد.
ناگفته نماند که او بهعنوانِ شفاگرِ سلطنتی نفوذبالوت و قدرتِ سیاسیِ عظیمی داشت، فقط اهمیتی به استفادهکنم از آن نمیداد. بهتر بود پا روی دمش نگذارند.
«اگه ازتبرابر بخوام، میتونی توضیحاتمیزنن رو ادامه بدی؟»
لیث پاسخ داد: «بله. اما وقت نداشتم خیلی جلوتربکنم برم، بهعلاوه فکر نمیکنم مطالب رو کاملاً درک کردهبرابر باشم. توضیحاتم فاقدِ عمق و دانشِ واقعی خواهد بود.»
بخشِ اول دروغ بود،میتونم فقط برای اینکه بیشبار از حد جلبتوجه نکند.
خواندنِ بیست صفحه چیزی نبود، اما کلِ کتاب داستانِ دیگری داشت.خودشه در عوض، بخشِ دوم حقیقت داشت. اگر کتابها کافی بودند، هر کسیچیزهایی میتوانست صرفاً با رفتن به کتابخانهٔ آکادمی تخصصهای بینهایتی به دست بیاورد.
«کاملاً فروتن و صادق، شایستهٔ یک جادوآهنگر. ۲۰ امتیازِ دیگه برای تو،بالوت لیث. همگی، راحت باشید و اینجا جمع بشید. از اونجا که همکلاسیتونحمامِ یک دایرهٔ بینقص به ما هدیه داده، حیف میشه اگه ازش استفاده نکنیم.
میخوام یه نمایشِنامرده عملی از جادوآهنگریمهمه بهتون نشون بدم.»