چپتر 258: فصل 258
0پس از بازگشت به خانه، لیث آمادهکردنِ صبحانه برایسختتر همه را تمام کرد و با استفاده از نشاطبخشی،آسیبِ انرژیِ هدررفته برای اجرای گامهای وارپ را بازیابی کرد.
بهمحضِ اینکه غذا خوردنشان تمام شد، عمل در اتاقخوابِ پدرتصویربرداری و مادرش انجام گرفت. لیث از سولوس خواست به شکلِآسیبِ دیسکِ کوچکی دربیاید و او را روی شکمِ مادرش گذاشت.
الینا پرسید: «اون چیه؟»
دروغ گفت: «یه تمرکزدهندهست.بود کمکم میکنه انرژیهای جادویینقشِ رو هدایت و مهار کنم.»
هستهٔ سولوس ضعیف و ظرفیتِکامل مانایش کم بود، اما اوچیزی هم میتوانست از نشاطبخشی استفاده کند.
نقشِ او بررسیِ وضعیتِ الینا بود، تا با استفاده از مانایسختتر خودش هر اشتباهی را که لیث ممکن بود مرتکب شود برطرف کند،تازه یا دستکم آنقدر زمان بخرد تا لیث بتواند مادرش را تثبیت کند.
او به حضورِ تیستا هم نیاز داشت تا از او بهعنوانِ الگو استفاده کند. ابتدا،مرتکب گیرندههای دردِ شکمِ الینا را مسدود کرد، سپس بافتِ جوشگاه را که باعثِ ناباروری شده بودگیرندههای از بین برد و همزمان اندام را تغییرِ شکل داد تا شبیهِ اندامِ سالمِ تیستا شود.
این اولین باری بود که چنین کاری را امتحانبررسیِ میکرد، بنابراین تکمیلِ عمل چند ساعت از لیث زماندستکم برد. وقتی کارش تمام شد، از پا درآمده بود.
لعنتی، از وقتی بخشی از نیرویبرنگشته زندگیم رو سوزوندم، زودتر از همیشهمیکردم خسته میشم و استقامتم هنوز کامل برنگشته.
استفاده از نشاطبخشی روی دو نفر همزمان برای تصویربرداری،نفر سختتر از چیزی بود که فکر میکردم، بعدش هم مجبورببُرم شدم بافتِ جوشگاه رو لایهلایه ببُرم تا آسیبِ زیادی نزنم.
تازه باید جلوِ خونریزیِ زیاد یا رفتنش تو شوک رو هم میگرفتم. برخلافِاشتباهی وقتی که تیستا رو درمان کردم، نتونستم بلافاصله بافتِ ازبینرفته رو با یه بافتِداشت سالم جایگزین کنم، چون همین بافتِ اضافی بود که باعثِ ناباروریِ مامان شده بود.
فقط میتونمظرفیتِ امیدوار باشم کهاما الان همهچیز روبهراهه.
الینا با چشمانی اشکبار پرسید: «تموم شد؟» با وجودِ احتیاطِ لیث، او در تمامِ اینشدم مدت احساسِ سوزشی در شکمش داشت. ازدستدادنِ خون گهگاه باعثِ سرگیجهاش میشد و این حالتدرمان تنها زمانی متوقف میشد که لیث بخشی از نیروی زندگیاش را به او تزریق میکرد.
لیث با حولهای تمیزمیشم عرقِ صورتش را پاکبرنگشته کرد و گفت: «آره.»
«میتونم الان بلندمانایش شم؟ واقعاً بایدمیتوانست یکم پاهامو دراز کنم.»
«اصلاً حرفشم نزن.»
لیث الینا را مجبور به استراحت کرد و خودش کنارش نشست تا گهگاه وضعیتش راشدم بررسی کند. رویاندنِ دوبارهٔ اندامها درونِ بدنِ انسان چیزی بود که در آکادمی تمرین کردهدرمان بود، اما تغییرِ شکلِ آنها با جابهجایی میانِ تاریکی و جادوی نور، چیزِ کاملاً متفاوتی بود.
او فهمید که جادوی راستین در مقایسه با درمانگرانِ عادی چه برتریِچیزی بزرگی به او میدهد. برخلافِ آنها، لیث میتوانست بهجای اینکه مجبور باشد یکجلوِ عمل را یکباره به پایان برساند، آن را به مراحلِ مختلفی تقسیم کند.
این کار به او زمان داده بود تا در مواقعِ لزوم بخشی از نیرویممکن زندگیاش را با مادرش شریک شود و با استراحتهای گاهبهگاه، فشارِ روی بدنِ اوبهعنوانِ را کاهش دهد. او همچنین از این وقفهها برای بازیابیِ توانش با نشاطبخشی استفاده میکرد.
عمل بسیار سختترمانایش از پیشبینیها ازمیتوانست آب درآمده بود.
استفاده از نشاطبخشی روی دو نفر همزمان، آن هم درحالیکه جادویی با دقتِ جراحی اعمال میکرد،لایهلایه هم برای ذهن و هم برای بدن طاقتفرسا بود. همیشه چیزهای بسیار زیادی برای بررسی وجودنتونستم داشت و مطمئن بود که اگر جادوی راستین همراه با کمکِ سولوس نبود، حتماً شکست میخورد.
او در تمامِ مدت وضعیتِ جسمانیِ الینا را بررسی کرده بود و به لیث اجازه میداد تاشدم فقط روی عمل تمرکز کند. سولوس خودش همچون یک سِرُمِ نیروی زندگی، بیشترِ خونِ ازدسترفته را جایگزیننتونستم میکرد. تنها زمانی که بهخاطرِ ظرفیتِ مانای پایینش دیگر نمیتوانست ادامه دهد، از لیث کمک خواسته بود.
سولوس تمام شب را پیش الینا ماند تا مطمئنبررسیِ شود همهچیز روبهراه است. تنها پس از گذشت بیستوچهاردستکم ساعتِ بدونِ عارضه، لیث توانست سرانجام نفسِ راحتی بکشد.
تازه آن موقع بود که لیث به خانهٔ برینا رفت، جای زخم را از کلِ بازویششود پاک کرد و دو انگشتی را که برایش باقی مانده بود، کاملاً کارآمد کرد. تنها نقطهدردِ ضعفِ درمان این بود که پوستِ جدید مثلِ شیر سفید بود، اما برینا اصلاً اهمیتی نمیداد.
لیث او را با نشاطبخشی بررسی کرد و پرسید: «حالت چطوره؟» ازمیکردم آنجا که عمل فقط روی پوستِ خارجی بود، هیچ نیروی زندگیای باخونریزیِ او به اشتراک نگذاشته بود، به این امید که نیازی به آن نباشد.
«خوبم. میشههمیشه الان بهمیشم مادرم نشونش بدم؟»
«اینکه حس میکنی خوبیبود به این معنی نیست کهبررسیِ واقعاً خوبی. آروم بلند شو.»
برینا همانطور که خواسته بوداما عمل کرد، اما چنان احساسِ سرگیجهمانای کرد که مجبور شد دوباره بنشیند.
«فکر کنم حق باهنوز تو بود. خدایان، یهو چقدرسختتر احساسِ ضعف و گرسنگی میکنم.»
به نظر میرسه بدنش رو بیش از حد تحتِنفر فشار گذاشتم. حق با واستوره، یه درمانگر بهتنهایی نمیتونهلایهلایه بدونِ به خطر انداختنِ جونِ بیمار، انگشتها رو احیا کنه.
تصمیم گرفت درمان را به سه روزِ مختلف تقسیم کند، هر روز برای یک انگشت.مرتکب این کار همهچیز را برای هر دوی آنها آسانتر کرد و به او اجازه دادابتدا تا روندِ احیا را بدونِ شاهدانی که متوجهِ غیرعادی بودنِ جادویش شوند، بهتر مطالعه کند.
در حالی که در آکادمی مجبور بود از جادوی راستین طوری استفاده کند که انگار بدلیشود است، حالا سرانجام میتوانست هر طور که صلاح میدانست از آن بهره ببرد. پس از برینا، چندمسدود روستاییِ دیگر هم برای کمک نزد او آمدند و تکتکِ بیماران دانشِ ارزشمندی در اختیارِ لیث گذاشتند.
چند روز بعد، در حالی که لیثنفر داشت از انباشت برای پالایشِ بیشترِ هستهٔمجبور مانایش استفاده میکرد، تیستا واردِ اتاقش شد.
«هر چی میخوای بگو داداش کوچولو، ولی بعد از دیدنِ کاری که برای مامان وبعدش برینا کردی، دیگه فکر نمیکنم درمانگر بودن فقط یه شغل باشه. چیزیه که به بقیهمیگرفتم امید و شادی میده. برای همین کمکت رو میخوام. خیلی دلم میخواد تو آکادمی ثبتنام کنم.»
لیث چهارزانو روی زمین نشستهاما بود و حرفهای تیستا فقطوضعیتِ باعث شد ابرو بالا بیندازد.
آهی کشید و گفت: «باز هم داری بینهایت سادهلوحیبررسیِ به خرج میدی. بیصبرانه منتظرم پروفسور مانوهار رو ببینی.دستکم اگه اون نتونه نظرت رو عوض کنه، هیچکس نمیتونه.»
«بذار روراست باشم، الان هیچ شانسی برای پذیرفته شدن نداری.چیزی برای سالِ چهارم سنت بالاست، استادیِ عناصرت ضعیفه و هیچنزنم حامیای هم نداری.» با شنیدنِ این حرفها، لبخندِ تیستا محو شد.
«سالِ آینده رو صرفِ تمرینِ جادو کن تا برات تبدیلتصویربرداری به یه طبیعتِ ثانویه بشه. بعد اگه تونستم فارغالتحصیل بشم،آسیبِ میتونم از نفوذم استفاده کنم و همهچیز رو برات راحتتر کنم.»
تیستا دوید تا او را بغل کند که لیث با بالا آوردنِخودش دستش متوقفش کرد. ناگهان تیستا دیگر هیچ کنترلی روی بدنش نداشت. او بهتیستا دیوار میخکوب شده بود و پاهایش چند سانتیمتر بالاتر از زمین تاب میخوردند.
«تیستا، تو دخترِ زیبایی هستی و دنیا جای بیرحمیه. هروضعیتِ بار که تنها تو یه راهرو قدم میزنی، ممکنه اینزمان اتفاق بیفته. نشونم بده که میتونی از پسِ خودت بربیای.»
در ابتدا فکر کرد این فقط یک شوخیِ بد است، اما وقتیمیکردم لیث از رها کردنش امتناع کرد، متوجه شد حتی نمیتواند درخواستِ کمک کند.زیاد هر بار که دهانش را باز میکرد، هیچ صدایی از آن بیرون نمیآمد.
حرفهای لیث به او کمک کرد تا خونسردیاش را بهتصویربرداری دست بیاورد: «این فقط جادوی روزمرهست. میتونی انجامش بدی.» باآسیبِ این حال، مدتی طول کشید تا بتواند طلسم را بشکند.
«چرا این کار رو کردی؟»
لیث در پاسخ، از تمامِ اتفاقاتی که از روزِ اولش در آکادمیخودش برایش افتاده بود برای او گفت. از تلاشها برای زورگویی، حرفهای زنندهٔ دانشآموزانتیستا و پروفسورها و حتی اینکه چطور فلوریا نزدیک بود موردِ تجاوز قرار بگیرد.