چپتر 363: فصل 363
0واقعاً اون دیگه چه کوفتیه؟
لیث درداره دل بهسیاهی کرم لعنت فرستاد.
تو هیچکدوم از کتابهای جانورشناسی که دارم حرفی ازبدونِ همچین موجودی زده نشده. به نظر نمیاد یه هیولایانرژیِ تکاملیافته باشه، اما خنگ هم نیست. هستهاش چقدر قویه؟
سولوس جواب داد: «معلوم نیست. همونطور که نمیتونم نیروی زندگیش رو ببینم، هستهٔ ماناش رو هم نمیبینم. فقطناامیدانه با دنبال کردنِ ناهنجاریای که تو حسِ مانام ایجاد میکنه، بهزور میتونم جاش رو پیدا کنم. یا اونکریستالِ موجود تواناییهای خاصی داره، یا اون چیزِ سیاهی که بدنش رو پوشونده پوست نیست و یه دستگاهِ مختلکنندهست.»
«این یعنی فقط با یه شمن طرف نیستم، بلکه یه دشمنِمختلکنندهست ناشناسِ دیگه هم هست. عمراً کسی که حتی نمیتونه از جادویکسی بُعدی استفاده کنه، این کرم رو رام یا مجهز کرده باشه.»
لیث جداً درچیزِ فکرِ آن بود کهپوست از خیرِ کریستال بگذرد.
هر کسی که استعداد و امکاناتِ پنهان کردنِ چیزی از حواسِ سولوس راتمامِ داشت، باید دستکم بهاندازهٔ سازندهٔ او ماهر میبود. حتی اگر موفق میشد جانوربرای را از پا درآورد، صاحبش حریفی نبود که بتواند او را دستکم بگیرد.
راگاش وِردش را به پایان رساند و کانالی میانِ خود و کریستال باز کرد.گویی حالا نهتنها میتوانست بدونِ نیاز به تماسِ فیزیکی به تمامِ قدرتهای آن دسترسی داشتهاضافهبارِ باشد، بلکه میتوانست از انرژیِ کریستال طوری استفاده کند که گویی انرژیِ خودش است.
این تصمیمی ناامیدانه برای شرایطی ناامیدانه بود. هرچه کانال بیشتر بازمختلکنندهست میماند، احتمالِ مرگِ راگاش بر اثرِ اضافهبارِ مانا بیشتر میشد. اماکسی تا آن زمان، به منبعِ تقریباً بینهایتی از مانا دسترسی داشت.
اولین کاری که کرد، این بود که کریستالِ مقدس را بایعنی محکمترین موادی که زمین در اختیارش میگذاشت پوشاند. به این ترتیبنمیتونه میتوانست امنیتِ آن را کاملاً نادیده بگیرد و روی دیو تمرکز کند.
سولوس هشدارمیانِ داد: «از ساعتکرد ۴ داره میاد!»
لیث درست بهموقع به بالا جهید تا از یورشِ کرم جاخالیانرژیِ دهد. کرم چنان سریع حرکت میکرد و تنها لرزشِ کوچکی در سطحِبیشتر زمین ایجاد میکرد که بدونِ هشدارِ سولوس، لیث هرگز متوجهِ آن نمیشد.
دهانِ کرم کاملاً باز بود و این به جادوی روحِ سولوسمختلکنندهست اجازه داد تا وعدهٔ سخاوتمندانهای از ریشههای آتش، گلبرگهای نیلوفرِ سیاه،کسی چوبدستیهای شکستهٔ صاعقه و کمی فلفلِ سبز را به خوردش بدهد.
او بهعنوانِ کسی که در چهار سالِ گذشته کیمیاگری خوانده بود، دقیقاً میدانست چهنیستم نوع موادی هرگز نباید با هم ترکیب شوند. مگر اینکه، البته، کسی بخواهد واکنشِ زنجیرهایِکرده غیرقابلکنترلی را آغاز کند که به مرگِ هر کسی در شعاعِ ۱۰ متری منجر شود.
اولین انفجار باعث شد کرم در هوا به خود بپیچد و فرودش خراب شود. با ظرافتِ یکباشد جورابِ خیس به زمین برخورد کرد و بعد مثلِ یک ترقه شروع به رقصیدن کرد. در حالیاثرِ که انفجارها در دفعات و قدرت بیشتر میشدند، دود، خون و دندان بیوقفه از دهانش بیرون میریخت.
لیث بهسختی فرصت کرد به نبوغِ شریکش لبخند بزند کهباشد راگاش دستش را بالا برد و رگباری از طلسمها راشرایطی رها کرد که لیث تا به حال نظیرش را ندیده بود.
زمینِ زیرِ پایش نیزههای سنگیِ بهبزرگیِ یک بازو پرتاب کرد، هوای اطرافش چنان سرد شدطرف که روی لباسهای لیث برفک نشست، و در همان حال بارانی از گلولههای آتشین ومجهز طوفانِ صاعقه از هر طرف به او هجوم آوردند و هیچ راهِ فراری برایش باقی نگذاشتند.
چشمانِ درخشانِ شمن به این معنی بود که او هم داشتیعنی از بینشِ حیات استفاده میکرد. لیث نمیتوانست بیمحابا بلینک کند؛ اگر راگاشجادوی میفهمید چطور نقاطِ خروجش را پیشبینی کند، جادوی بُعدیِ لیث بیفایده میشد.
وقتی لیث از دیدش ناپدید شد، راگاش برگشت و انتظار داشت او درست پشتِ سرشدسترسی باشد. او هیچ ایدهای نداشت که این طلسم بُردِ محدودی دارد، بنابراین بدترین حالت رابیشتر در نظر گرفت و بر همان اساس واکنش نشان داد. با این حال، لیث آنجا نبود.
اگر بخواهیمبدونِ دقیقتر بگوییم،تماسِ هیچکجا پیدا نمیشد.
از آنجا که پوستِ سنگیِ کرم آن را بهخوبی از بینشِ حیات و حسِ مانا پنهان میکرد،بلکه لیث پشتِ آن بلینک کرده بود تا از آن بهعنوانِ سپرِ خود استفاده کند. کرم در حالیبود که دود و خون سرفه میکرد همچنان به خود میپیچید، اما این موجود حاضر به مردن نبود.
انفجارِ نهایی آنقدر قوی بود که روی پوستهاش ترک بیندازد، اما حتی این همنیستم برای از پا درآوردنش کافی به نظر نمیرسید. کرم صداهای زیر و تیزی درآوردمجهز که بدنِ لیث را مورمور کرد. صداها بیش از حد به گریهٔ نوزاد شبیه بود.
راگاش وقتی کریستال موقعیتِ دیو را به او نشان داد، فریادتماسِ زد: «پیدات کردم!» او اهمیتی به کرم نداد و درحالیکه همزمانخودش صاعقهٔ دیگری را از آسمان فرامیخواند، حملهاش را از سر گرفت.
چطور اینقدر مانا داره؟
لیث پیش از اینکهداره بلینک کند و دورپوشونده شود، در دل ناسزا گفت.
سرما اونقدر شدیده که اگهبدنش مقاومتِ طبیعیِ خودم و زرهِ پوستدزدیعنی نبود، تا الان داشتم توهم میزدم.
سولوس درحالیکه چشم از کرم برنمیداشت، توضیح داد: «کارِ کریستاله. انگار یه هستهٔ فیروزهای و یهداشته هستهٔ بنفش داره. خبرِ خوب اینه که بدنش همین الان هم داره از فشارِ زیاد فرومیریزه.احتمالِ خبرِ بد اینه که با این وضعیت، تو زودتر از اون میمیری، پس لطفاً یه کاری بکن!»
هر بلینک لیث را بالاتر میبرد تا جایی که نیزههای سنگی دیگر نمیتوانستند تهدیدش کنند.خودش زنده ماندنش نسبت به لو دادنِ نحوهٔ کارِ بلینک اولویت داشت. خوشبختانه، او در جادویزمان بُعدیِ راستین به استادی رسیده بود، بنابراین میتوانست همزمان با بافتنِ طلسمی دیگر، بلینک کند.
راگاش صاعقهٔ طبیعی را به سمتِ نقطهٔ خروجِ لیث هدف گرفت واین طلسم را چنان زمانبندی کرد که او فرصتی برای یک بلینکِ دیگرنمیتونه نداشته باشد. درخششِ همراهِ آذرخش بود که حقیقت را بر او آشکار کرد.
نورِ آن روی خنجرِ پرتابیِ نزدیکِ پاهایش بازتاب یافت. خنجر سلاحِ افسونشدهای نبود، براینیستم همین حتی بینشِ حیات هم نمیتوانست آن را تشخیص دهد. او حتی فرصت نکردمجهز فکر کند خنجر از کِی آنجا بوده است که دنیایش زیر و رو شد.
لیث دقیقاً همانجایی بود که او پیشبینی کرده بود، اما صاعقه آنجا نبود. در عوض، صاعقه داشت به خودِ راگاش برخوردگویی میکرد. لیث پس از هر بلینک، به خودش بارِ منفی داده بود تا صاعقهٔ ورودی را دفع کند و به مجموعه خنجرهایکریستالِ پرتابیاش بارِ مثبت داده بود، و در همین حین سولوس آنها را با جادوی روح در یک خطِ مورب پخش کرده بود.
تنها بخشِ کوچکی از آذرخش به او برخورد کرد، اما به لطفِ تلفیقِ زمین، لیثخودش توانست از چنگالِ مرگ بگریزد. تمامِ انرژیِ باقیمانده، مسیرِ کمترین مقاومتی را که لیث ایجادزمان کرده بود دنبال کرد و آخرین خنجری را هدف گرفت که راگاش تازه متوجهش شده بود.
دمِ فیزیک گرم!
لیث همزمان باچیزِ افتادن روی زمین،پوشونده با خود فکر کرد.
ترس شمن را چنان خشک کرد که حتی نتوانست چشمانش را ببندد. با اینقدرتهای حال، در کمالِ تعجبِ هر دو جادوگر، او زنده ماند. کرمی که به حالِ مرگکانال رهایش کرده بودند، از زمینِ جلوی او بیرون آمد و بدنش را سپرِ راگاش کرد.
حتی زرهِ سیاه هم نتوانست در برابرِ نیروی طبیعت مقاومتباشد کند. ترکهای ناشی از ترکیبِ کیمیاگرانهٔ سولوس گسترش یافت تاشرایطی اینکه زره از بین رفت و موجودِ درونش را نمایان کرد.
آن موجود یک کرمِداره سنگی بود؛ جانورِ جادوییِپوشونده نسبتاً رایجی در دانجنهای زیرزمینی.
این دیگه اینجا چهسیاهی غلطی میکنه و چرادستگاهِ شمن رو نجات داد؟
لیث درمیانِ دل بهباز جانور لعنت فرستاد.
راگاش فرصتی برای شادی کردن نداشت. بدنش بسیار به فروپاشیباشد نزدیک بود و به دلیلی، قویترین سلاحش علیه خودش چرخیده بود.هرچه بدتر از همه اینکه حیوانِ دستآموزش هم از پا درآمده بود.
او چارهای جز استفاده از آخرین برگِ برندهاش نداشت. هر بار کهاین یک شمن از کریستالِ مقدس استفاده میکرد، پیوندشان قویتر میشد. کریستال به آنهاجادوی مانا میداد و آنها در عوض تکههایی از جانشان را به آن میبخشیدند.
یک شمنِ ماهر میتوانست آن تکهها را حس کند و از آنها برای دسترسینیستم به خاطراتِ شمنهای پیشین بهره ببرد. این حتی یک طلسم هم نبود، بلکه صرفاًمجهز نوعِ دیگری از مبادله بود؛ ذرهای از جان در برابرِ ذرهای از زندگیهای گذشتهٔ دیگران.
راگاش فقط میتوانست امیدوار باشد که یکی ازمیتوانست نیاکانش طلسمی برای کشتنِ دیو بداند و دسترسی بهباشد آن، به قیمتِ از دست رفتنِ عقلش تمام نشود.