---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 385: فصل 385 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 385: فصل 385

0

دهنم سرویس! یادم رفته بود که داخلِ برج پیوندِ‌اشیاءِ​ ذهنی‌مون از همیشه قوی‌تره. فکر کردن یا حرف زدن تقریباً‌روانی​ یه چیزه. خدا می‌دونه الان در موردم چی فکر می‌کنه.

سولوس دقایقِ‌می‌دانست​ بعدی را صرفِ‌نالیر​ مرورِ گافش کرد.

هر بار که آخرین حرف‌های لیث را‌بتونید​ مرور می‌کرد، حس می‌کرد دلش می‌لرزد. پس‌نمی‌خوام​ از اینکه بر خودش مسلط شد، برگشت.

با تظاهر به اینکه گفت‌وگوی قبلی‌شان هرگز اتفاق نیفتاده است، گفت: «دیدنِ‌آکادمیِ​ دوبارهٔ جیرنی خوب بود. یه روز هم پیر نشده. نظرت در موردِ‌همراهانِ​ حرفاش چیه؟ شاید تو و فلوریا بتونید به رابطه‌تون یه شانسِ دوباره بدید.»

لیث با آهی گفت: «شایدم نه. الان نمی‌خوام ببینمش. زندگی که درامِ عاشقانه‌کشتنِ​ نیست که آدما بتونن هزار بار به هم بزنن و دوباره جوری آشتی‌زیرِ​ کنن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. دفعهٔ بعدی که به هم بزنیم، دفعهٔ آخره.

«یا باید باهاش روراست باشم و حقیقتی رو که هنوز نمی‌دونه بهش بگم،‌مرگِ​ یا اینکه می‌تونم جفتمون رو از یه پایانِ تلخِ اجتناب‌ناپذیر نجات بدم. فلوریا اولین‌خانوادهٔ​ کسیه که باهاش یه رابطهٔ واقعی داشتم. همه‌چیز فقط خوش‌گذرونی یا سکس نبود. اون...»

لیث نتوانست جمله‌اش را‌چیه​ تمام کند و سولوس‌رابطه‌تون​ به‌خوبی دلیلش را می‌دانست.

این اتفاق پس از حملهٔ نالیر به آکادمیِ گریفونِ سفید‌برده‌ساز​ رخ داد. با وجودِ اشیاءِ برده‌ساز، مرگِ یوریال و کشتنِ‌قرار​ بسیاری از هم‌مدرسه‌ای‌هایشان، همراهانِ لیث در آستانهٔ فروپاشیِ روانی قرار داشتند.

همهٔ آن‌ها همراه با خانوادهٔ لیث زیرِ سقفِ خاندانِ ارناس زندگی می‌کردند و به دنبالِ‌کشتنِ​ راهی برای کنار آمدن با ترومای خود بودند. لیث بهترین وضعیت را داشت، اما نه‌خاندانِ​ خیلی. جدا شدن از سولوس، مرگِ یوریال و دریافتِ دفترچه‌های یادداشتش روی ذهنِ لیث سنگینی می‌کرد.

کویلا بدترین وضعیت را داشت و فقط برای جلوگیری از خودآزاری به مراقبتِ شبانه‌روزی نیاز داشت. فلوریا از‌عاشقانه​ ارواحِ کسانی که کشته بود، از جمله یوریال، عذاب می‌کشید. تصمیمِ او برای نجاتِ جیرنی در وهلهٔ اول بود‌حقیقتی​ که مرگِ یوریال را رقم زد و نمی‌توانست خودش را به‌خاطرِ پیدا نکردنِ راه‌حلی برای یک موقعیتِ غیرممکن ببخشد.

پس از غروبِ آفتاب، چهرهٔ آن‌ها را در هر سایه‌ای می‌دید و این احساسِ‌سفید​ گناه را تا جایی غیرقابل‌تحمل می‌کرد که داروهای آرام‌بخش تأثیرِ چندانی نداشتند. لیث مجبور‌قرار​ بود شب‌ها روی صندلیِ کنارِ تختش بنشیند و سرش را نوازش کند تا خوابش ببرد.

لمسِ او تنها چیزی بود که آرامش می‌کرد. لیث ساعت‌ها دستش را می‌گرفت تا‌بسیاری​ مطمئن شود رؤیاهایش از کابوس خالی می‌ماند. روزها گذشت و وضعیتِ فلوریا بهبود یافت.‌خاندانِ​ با این حال او روی صندلی می‌ماند و فاصله‌اش را با فلوریا حفظ می‌کرد.

چند شب پیش از‌حملهٔ​ بازگشاییِ آکادمی، فلوریا شجاعتِ رویارویی‌داد​ با او را پیدا کرد.

پرسید: «چرا‌موردِ​ باز داری این‌شاید​ کار رو می‌کنی؟»

«دقیقاً چی رو؟»

«چرا ازم فاصله می‌گیری؟ این‌قدر‌گریفونِ​ نزدیکی، اما بازم بینمون فاصله‌برده‌ساز​ هست. می‌میری حداقل روی تختم بشینی؟»

لیث پاسخ داد: «نـ... نمی‌تونم.»

«نمی‌تونی یا نمی‌خوای؟ اگه به‌خاطرِ مرگِ یوریال مقصرم می‌دونی می‌تونم درک کنم، خودمم همین کار‌ببینمش​ رو می‌کنم.» پتو را چنگ زد. لحنِ قاطعش تنها پوششی برای ترسِ نهفته‌اش بود. ترس‌دفعهٔ​ از منفور شدن، ترس از اینکه به‌خاطرِ ضعفش از سوی کسانی که دوستشان داشت طرد شود.

«نه تقصیرِ توئه نه کویلا. من‌به‌خوبی​ دلایلِ خودم رو دارم و وقتی‌آکادمیِ​ می‌گم نمی‌خوای بدونی‌شون، حرفم رو باور کن.»

«ما الان ماه‌هاست که با همیم و هنوز بهم اعتماد نداری؟ به همین‌کشتنِ​ خاطره که همیشه از لمس کردنم طفره می‌ری؟» از سکوتش رنجیده بود. می‌دانست‌زیرِ​ لیث رازهای زیادی دارد، اما منتظر مانده بود تا خودش با او روراست باشد.

فلوریا می‌دانست که او مثلِ نالیر است. لیث و آن پروفسورِ دیوانه تنها دو جادوگری‌کشتنِ​ بودند که تا به حال دیده بود بدونِ استفاده از هیچ طلسمی هاله ساطع می‌کنند. فلوریا‌ارناس​ به حقیقت بسیار نزدیک بود، فقط واژهٔ بیدارشده را کم داشت تا تصویر را کامل کند.

«نه. بعد از بالکور بهت گفتم، فقط گوش ندادی! من مثل تو‌آهی​ نیستم. من یه هیولام. اصلاً نمی‌دونی چقدر سخت بود که تو رو از‌آشتی​ دست خودم در امان نگه دارم، از دست تمام اون کثافتی که زندگیمه.»

«من هرگز ازت نخواستم ازم محافظت کنی! من دیگه بچه‌حملهٔ​ نیستم، الان یه زنم. تنها چیزایی که ازت خواستم این‌یوریال​ بود که دوستم داشته باشی و بذاری بخشی از زندگیت باشم.»

«وقتی هیچی نمی‌دونی گفتنش آسونه! هیچی‌سفید​ دربارهٔ عشق یا من نمی‌دونی. اینا‌یوریال​ فقط حرفه و حرف هم ارزشی نداره!»

جواب داد: «من خیلی چیزا می‌دونم! می‌دونم که نالیر قوی و سریع بود، درست مثل تو. اینکه‌هم‌مدرسه‌ای‌هایشان​ هاله‌ای که وقتی با تمام توان می‌جنگی از خودت ساطع می‌کنی عادی نیست. اینکه یه جوری، یه جایی‌برای​ برادری رو از دست دادی که جزو خانواده‌ت نیست. من همهٔ اینا رو می‌دونم چون همیشه کنارت بودم.»

لیث از حرف‌های فلوریا‌چیه​ جا خورد. با این‌رابطه‌تون​ حال از جایش تکان نخورد.

«نمی‌فهمی. الان هردوی ما از نظر احساسی‌دلیلش​ آسیب‌پذیریم. اگه یه قدم بیام جلو، کاری‌سفید​ می‌کنیم که تا آخر عمر پشیمون بشیم.»

«چطور می‌تونی این حرف رو بزنی؟ چی‌داد​ بهت این حق رو میده که تصمیم‌بسیاری​ بگیری من از چی پشیمون میشم یا نمیشم؟»

لیث از این نقش‌بازی‌کردن خسته شده بود. با این حال باید کلماتش را‌مرگِ​ با دقت انتخاب می‌کرد. این دومین باری بود که فلوریا خودش را به‌همراه​ او پیشنهاد می‌داد و او دوباره پسش می‌زد. فلوریا شایستهٔ توضیحی قانع‌کننده بود.

«لطفاً چراغ‌ها رو خاموش کن.»

فلوریا همان‌طور که خواسته بود عمل کرد و‌می‌دانست​ اتاق تاریک شد. ابرهای گذرا گه‌گاه نور ماه‌وجودِ​ را می‌پوشاندند و حسی وهم‌آور به اتاق می‌دادند.

لیث ایستاد، چند قدم از‌گریفونِ​ تخت فاصله گرفت و گذاشت سمتِ‌مرگِ​ چپِ بدنش در تاریکی غرق شود.

«پیشتر جدی می‌گفتم. تو لیاقتت یکی بهتر از‌سفید​ منه. کسی که بتونه خوشحالت کنه. من نمی‌تونم، چون‌هم‌مدرسه‌ای‌هایشان​ مثل نالیر نیستم، خیلی بدترم. من یه هیولای واقعی‌ام.»

نفسِ عمیقی کشید و‌چیه​ گذاشت مغاکِ درونش از‌رابطه‌تون​ مرزهای خود بیرون بزند.

سولوس هیئتی را که لیث هنگام مبارزه در فضاهای کم‌نور به خود می‌گرفت برایش‌سفید​ توصیف کرده بود. لیث با کمی تمرین یاد گرفته بود چطور سایه‌هایی را که‌قرار​ مانند کفن او را می‌پوشاندند و ظاهرش را تغییر می‌دادند، پدید آورد و مهار کند.

وقتی دید سه چشمِ زرد روی آن چهرهٔ تاریک باز شد،‌مرگِ​ دستش به چنگال‌هایی بی‌رحم تبدیل شد و پوستش با فلس‌های سیاهی پوشیده‌آن‌ها​ شد که لبه‌هایشان از حرارت می‌سوخت، نفس در سینهٔ فلوریا حبس شد.

لیث می‌دید که چهره‌اش رنگ‌پریده و بی‌جان شده و چشمانش‌وجودِ​ پر از اشک شده است. این همان چیزی بود که می‌خواست،‌روانی​ با این حال حس کرد قلبش در گیره‌ای نامرئی فشرده می‌شود.

دیگه تموم شد. یه کم نیتِ کشتن رها می‌کنم تا غش کنه. فردا امیدوار میشه که‌زندگی​ این فقط یه کابوس بوده. حتی اگه چیزی هم یادش بیاد، هیچ‌کس داستانش رو باور نمی‌کنه،‌آخره​ حتی خودش. با این‌همه اتفاقی که از سر گذرونده، همه فکر می‌کنن اینا اثرِ ضربهٔ روحیشه.

لیث امواجی از مانای خشن را رها کرد و انتظار داشت فلوریا پیش از غش کردن جیغ بکشد، گریه کند و‌کشتنِ​ کمک بخواهد. فلوریا که فقط لباس‌خواب به تن داشت، از تختش بیرون آمد. در نورِ ماه، همان‌قدر که فلوریا شبیه یک‌کنار​ پری به نظر می‌رسید، لیث هم از اینکه بارِ دیگر احساساتِ او را خُرد کرده بود، خود را یک هیولا می‌دید.

لیث منتظر ماند تا فرار کند، تا بتواند از پشت به‌مرگِ​ او ضربه بزند و بی‌هوشش کند. این‌گونه اتفاقاتِ آن شب بدونِ به‌آن‌ها​ خطر انداختنِ پوششِ او، در ذهنش حک می‌شد. همه‌چیز طبقِ برنامه بود.

فلوریا فرار نکرد. آرام قدم برداشت‌آکادمیِ​ و فاصلهٔ میانشان را طی کرد‌برده‌ساز​ تا اینکه روبه‌روی هم قرار گرفتند.

ناولها | novelha.net