چپتر 310: چپتر ۳۱۰
0«انگشترِ... سنگیام. کجاست؟»
حرف زدن برای لیث کارِ توانفرسایی بود. بایدمهاجمانش تمرکز میکرد و کلمات را یکییکی بیرون میریخت، ومیکردند همزمان میل به تکهتکه کردنِ حاضران را پس میزد.
خشمی که در رگهایش میدوید، تنها ارادهاش را استوارترنمایان میکرد تا اول سولوس را پیدا کند و بعدمهاجمانش نالیر را سلاخی کند. اولویت با کارهای مهمتر بود.
شاگردها از ترس میلرزیدند، اما بهخاطرِ دستوراتی کهآزادم گرفته بودند، توانِ حرف زدن نداشتند. دستکم تا وقتیکنین که آخرین فرمانِ نالیر از آویزهای ارتباطیشان بیرون آمد.
«هر کاری دلتون میخواد بکنید.»
عدهای گفتند: «آزادم کن، هیولاینشان عوضی! وگرنه مادرم کاری میکنه توبدنِ و خانوادهت برای مرگ التماس کنین!»
بقیه هقهقکنان گفتند:فاصلهٔ «خواهش میکنم، رحمخونریزی کن. نالیر مجبورم کرد.»
از بینِ پنج شاگرد، دو دختر آنقدر خونسرد بودند که طلسمهای ذخیرهشده در انگشترهای جادوییشان راالتماس رها کنند، بیآنکه به سرنوشتِ همراهانشان اهمیتی بدهند. هالهٔ تاریکی که لیث را در بر گرفتهذخیرهشده بود، حملاتِ جادوییشان را بلعید و بیشترِ قدرتِ مخربشان را پیش از اصابت از بین برد.
با این حال، بهخاطرِ فاصلهٔ کم، همان مقدار هم برایمنتقل خونریزی، شکافتنِ گوشتش و نمایان کردنِ عضلاتش بیش از حدِ نیازپژمردند بود. لیث واکنش نشان داد و تاریکی را بهسوی مهاجمانش فرستاد.
پیچکها بدنِ دو شاگرد را شکافتند و سرزندگیشان را ربودند، در حالی کهسرزندگیشان آن را به لیث منتقل میکردند و زخمهایش را درمان میکردند. دخترها درخشکشده عرضِ چند ثانیه مثلِ مومیاییهای خشکشده پژمردند و سپس همراه با یونیفرمهایشان خاکستر شدند.
تغذیه از نیروی زندگیِ دیگران نهتنها به لیث اجازهنمایان میداد بدونِ خستگیِ بیشتر بهبود یابد، بلکه استقامتِ بدنشمهاجمانش را هم طوری برمیگرداند که انگار استراحتی کوتاه کرده است.
تا همینجا هم خیلیمیخواد از نشاطبخشی استفاده کردم.آزادم انرژیِ بیشتری میخوام. هنوز گرسنهم.
سه نفرِ باقیمانده هیستریک شدند و با جیغ و فریاد کمک خواستند. لیث تاریکیدخترها را واداشت تا بدونِ هیچ آسیبی آنها را در بر بگیرد. سرمایی که از آنزندگیِ ساطع میشد ترسشان را تشدید کرد، اما همزمان باعث شد از حالتِ وحشتزدگی بیرون بیایند.
«فقط یهحدِ بارِ دیگهواکنش میپرسم. انگشترم کجاست؟»
پسرِ موقرمزیحال با هقهق گفت:مقدار «نمیدونم. قسم میخورم.»
«پس به هیچ دردی نمیخوری.»
پسر پیش از ناپدید شدن درشکافتند سایهها، تنها توانست جیغِ کوتاهی بکشد. رنگورویدرمان لیث با هر وعدهٔ غذایی بهتر میشد.
خیلی زود مشخص شد کهنشان آنها هیچ اطلاعی از نقشهٔپیچکها نالیر یا محلِ حضورِ سولوس ندارند.
هیچ ردی به جا نذار.
پیش از کشتنشان این فکر ازعدهای سرش گذشت. پتویی برداشت تا خودش رامیکنه بپوشاند و بعد به دنبالِ غذا گشت.
نشاطبخشی میتونه قدرت و مانام رو برگردونه، لمسِ خونآشامی میتونه خستگیم رو رفعدرمان کنه، اما هیچکدومشون نمیتونن موادِ مغذیِ بدنم رو تأمین کنن. قبل از روبهروشدند شدنِ دوباره با نالیر، به تمامِ برتریهایی که میتونم به دست بیارم نیاز دارم.
با توجه به دستورش، لینجوس مرده و آکادمی در آستانهٔپیچکها سقوطه. نمیذارم اون عجوزه قسر در بره، یا اون رؤیادخترها به حقیقت بپیونده. سولوس، فلوریا، منتظرم بمونید. دارم میام پیشتون.
لیث پس از خوردنِ هر چیزِ قابلخوردنی که توانستنمایان در آپارتمانِ نالیر پیدا کند، قدم به درونِ آشوبیمهاجمانش گذاشت که آکادمیِ گریفونِ سفید به آن تبدیل شده بود.
ساعتها از پایانِ صبرِ سولوس میگذشت، اما همچنان تحمل میکرد. میتوانست حس کند که قدرتش قطرهقطره تحلیل میرود،مثلِ اما طلسمی که او را زندانی کرده بود نیز چنین وضعیتی داشت. برخلافِ لیث، او نمیتوانست تا ابدبیشتر خودش را درمان کند یا مانایش را بازیابد، بنابراین مجبور بود رویکردی دقیق و حسابشده در پیش بگیرد.
ابتدا باید کریستالِ مانا و مسیرهای هستهٔ کاذب را کاوش میکرد تا نقاطِسرزندگیشان ضعف را بیابد. تنها در آن صورت بود که سولوس میتوانست سوراخهای کوچکِخشکشده بیشماری باز کند و باعث شود انرژیهایی که به جعبه نیرو میبخشیدند، کاهش یابند.
هر سوراخ آنقدر کوچک بود که نمیتوانست ساختار را برایعضلاتش انفجار بهاندازهٔ کافی ناپایدار کند، اما روی هم رفته زندانِپیچکها جادویی را با سرعتی بیشتر از مصرفِ انرژیِ سولوس تخلیه میکردند.
بهمحضِ اینکه سولوس قفل را شکست، جعبهٔ رازآلود منفجر شد و تراشههای شعلهور بهخانوادهت هر سو پاشید. متوجه شد در اتاقِ یکی از برههای کوچکِ نالیر است. نالیردختر تصمیم گرفته بود لیث و آرتیفکت را تا جای ممکن از هم دور نگه دارد.
سپردنِ جعبه به یک بره، تضمینش برایسرزندگیشان این بود که حتی اگر اوضاع طبقِ برنامهعرضِ پیش نمیرفت، پیدا کردنش برای لیث غیرممکن باشد.
زندانبانش پسرِ پانزدهسالهٔ موبلوطیای بود که در آنمهاجمانش لحظه مشغولِ درآوردنِ شلوارِ دخترِ بیهوشی بود که رویمیکردند تختش افتاده بود. سرِ دختر هم بهشدت خونریزی میکرد.
بهمحضِ اینکه پسر سولوس را دید، دستورِ نالیر که بالاترین اولویت را داشت فعالواکنش شد. آویزِ ارتباطیاش را بیرون آورد تا به اربابش خبر دهد، اما همان لحظهزخمهایش سولوس با جادوی روح یکی از تیغههای عنصریِ لیث را در گلوی او فرو کرد.
خنجرِ افسونشده با آتش، دفاعِ یونیفرم را بهراحتی در هم شکست ومادرم پسر را با یک ضربه کشت. سولوس جا خورد. میدانست برههای نالیرکرد تحتِ کنترلِ ذهناند و احتمالاً مسئولیتِ کاملِ کارهایشان به گردنِ خودشان نیست.
انتظار داشت آرایهها فعال شوندبدنِ و لیث، دخترِ روی تخت ومیکردند آن بره را یکجا نجات دهند.
سولوس در دل گریست: «تنها توضیحِداد ممکن اینه که لینجوس مرده.» اوشکافتند واقعاً از رئیسِ آکادمی خوشش میآمد.
چون نه وقت داشت و نه مانای اضافی، پیش از ترکِ اتاقحدِ بهسرعت یک معجونِ درمانی در حلقِ دختر ریخت. سولوس متوجه شد بستنِربودند در بیفایده است. قفلها هم مثلِ بقیهٔ چیزهای آکادمی از کار افتاده بودند.
متأسفم بچه.کاری وقت ندارممیخواد ازت پرستاری کنم.
به هیئتِ عنکبوتیاش درآمد و حسِ مانایش را فعال کرد. میتوانست پرواززخمهایش کند، اما اصلاً نمیدانست باید کجا برود. راه رفتن روی سقف باعث میشدخاکستر موقعِ گشتن دنبالِ لیث کسی او را نبیند. میخواست هرچه زودتر پیدایش کند.
تایریس درحالیکه به لیث اشاره میکرد، گفت: «شگفتانگیزه، مگهنمایان نه؟» لیث با قدمهای تند از راهرو میگذشت و هرفرستاد کسی را که قصدِ حمله به او داشت، قتلعام میکرد.
لیگین گفت: «همینطوره.» او از بینشِ حیات استفادهآزادم کرد و دید که هیئتِ دومِ لیث ازالتماس درونِ هالهاش متورم شده و برای رهایی چنگ میکشد.
«واقعاً مثلِ یه جانورِ جادوییه. به نظرم عناصرِ طبیعیاش آتش و تاریکیزخمهایش باشن.» برخلافِ انسانها که با همهٔ عناصر قرابتِ یکسانی داشتند، جانورانِ جادویییونیفرمهایشان پس از تکامل از هیئتِ حیوانیشان، فقط به دو عنصر محدود میشدند.
دستکم تا پیش از تکاملِ بعدیشانداد به هیولاهای تکاملیافته اینطور بود. حتیشکافتند نگهبانان هم از این قاعده مستثنا نبودند.
عناصرِ سالارک همیشه نور و تاریکی بود. این عناصر اوعضلاتش را به تجسمِ عینیِ چرخهٔ مرگ و بازتولد تبدیل کردهپیچکها بودند، حتی پیش از آنکه به یک ققنوس بدل شود.
لیگین موجودی از جنسِ آتش وعدهای باد بود، درحالیکه پایههای تایریس رامادرم جادوی باد و نور تشکیل میداد.
اژدها انگشتش را به سوی سولوس که تازهربودند از اتاق فرار کرده بود گرفت و پرسید: «اینثانیه همون آرتیفکتِ زندهای نیست که در موردش بهم گفتی؟»
تایریس باحدِ ناباوری ابرو بالانشان انداخت: «میدونی چیه؟»
«معلومه که میدونم.فاصلهٔ این استیصالِ منادیونه.خونریزی داستانش طولانیه ولی جالبه...»
سالارک حرفش رادلتون برید: «پس بذارشعدهای برای یه وقتِ دیگه.»
«من به پدرت و فریا خبر میدم. تو کویلا رو از خطر آگاه کن.ربودند اگه مهرههای نالیر زودتر بهش برسن، کارش تمومه.» جیرنی پس از اینکه از لفلیاسپس شنید پروفسورِ خائن مجبورش کرده چه کاری انجام دهد، به نیتهای نالیر پی برده بود.
فلوریا بعد از خواهرش، به یوریال هم هشدار داد.نمایان رؤیای لیث را فراموش نکرده بود. تا جایی کهمهاجمانش میدانست، هر کدامشان ممکن بود هر لحظه کشته شوند.
فلوریا پس از هماهنگ کردنِبکنید محلِ ملاقات با بقیهٔ خانوادهاشعوضی پرسید: «چطور فهمیدی کنترل میشه؟»
«از پرشِ پلکش. حتی یه آدمِ بااراده هم نمیتونه در برابرِمیکردند یه شیءِ بردگی مقاومت کنه، ولی میتونه با حرکاتِ کوچیکِ دستسپس یا چشمش پریشانیِ خودش رو نشون بده. اینو از روی تجربه میدونم.»