چپتر 802: زمینهٔ جدید (بخشِ ۲)
0لیث در حالی که نمونه را به فریا میداد، گفت: «حدس میزنم ترینتهایمراقب کوچک اصلاً اندامِ حیاتی ندارند. اگر تکهای بیش از حد از بدنهٔ اصلیاشفهمید جدا بماند، وقتی میخواهد بدنش را احیا کند، از کمبودِ موادِ مغذی میمیرد.»
مارت سر تکان داد و گفت: «حدسِ عالیای بود و تقریباً درستفهمید است. تنها اندامِ حیاتیِ ترینتهای کوچک پاهایشان است، یعنی همان جایی کهکرده زمانی ریشههایشان قرار داشت. این تنها راهی است که برای جذبِ غذایشان دارند.»
وقتی همه آن را بررسی کردند، مارت کریستالِ دومی به آنها داد. اینرنگش کریستال هم نمونهای به همان اندازه داشت، اما رنگش بسیار زندهتر بود؛ قهوهایِ پوستهاشعوض با رگههای سبزِ روشنی پوشیده شده بود که آن را شبیهِ سنگی قیمتی میکرد.
مارت گفت: «در عوض،جذبِ این تکهای از پوستِبررسی یک ترینتِ کوچکِ آلوده است.»
کویلا که باز هم اولین نفری بود که نمونهبیندازد را گرفت، پرسید: «واقعاً؟ چون این طاعونِ نامردگان است،بیرون انتظار داشتم پوسیده و چندشآور باشند، یا دستکم نشانهای از...»
این بار نوبتِ او بود که از شدتِزشت تعجب نزدیک بود کریستال را از دستش بیندازدخاکستری و تنها واکنشِ سریعِ مارت کریستال را نجات داد.
مارت گفت: «مراقب باش. ظاهرِ چیزهاکریستالِ میتواند در بیرون به همان اندازهاما زیبا باشد که در درون زشت است.»
تنها وقتی نوبتِ لیث شد که نمونه را بررسی کند، معنیِ حرفهای پروفسور رانمونهای فهمید. دیوارهٔ دومی از جنسِ مادهای خاکستری، دیوارههای سلولزیِ تکتکِ سلولهای سبز و سالم راقیمتی احاطه کرده بود؛ مادهای که مانندِ دستهای از کرمها دورشان میلولید و به هم میپیچید.
دیوارهٔ خاکستری هم دیوارههای سلولی و هم غشا را میشکافت وسریعِ رابطهای همزیستی با آن برقرار میکرد. بافتِ نامرده به شکلی میتوانستزشت حتی از درونِ کریستال هم ذرهای از سرزندگیِ لیث را بدزدد.
مادهٔ خاکستری انرژی را به سلولها میرساند و باعث میشد قویتر شوندفهمید و با سرعتی نگرانکننده تکثیر شوند. هر سلولِ جدید بیدرنگ با پیچکهاییکرده از مادهٔ خاکستری پوشیده میشد و این روند از نو آغاز میشد.
مارت ادامه داد: «ما فقط برای سادگی به آن طاعوننمونهای میگوییم، اما حقیقت بسیار پیچیدهتر است. این کارِ یک انگل،روشنی قارچ یا هیچ میکروارگانیسمی که در گذشته مطالعه کردهایم نیست.
«طاعون در واقع از بافتهای نامردهای ساخته شده که به شکلیدومی میتوانند با میزبانشان پیوند بخورند و ساختارِ دورگهٔ همزیستی بسازند کهرگههای قادر است هم موادِ مغذی و هم نیروی زندگی را جذب کند.
«این بافت هیچ آسیبی به میزبانش نمیرساند، بلکه کاملاً برعکس است. رگههاینجات سبزِ زنده روی پوسته به دلیلِ اثرِ نیروبخشی است که این همزیستحرفهای روی بافتهای زنده دارد و به آنها اجازه میدهد به پتانسیلِ کاملشان برسند.
«همهٔ مبتلایان تواناییهای فیزیکی و جادوییِ برجستهای پیدا میکنند کهحرفهای به آنها اجازه میدهد از همتایانِ سالمشان پیشی بگیرند. بدترسلولهای از همه اینکه، مبتلایان نیازی ندارند مانندِ نامردگان تغذیه کنند.
«البته، اگر همزیست با انرژیِ زندگی تغذیه نشود، میزبانش را طعمهٔ خود میکند، اما به دلیلِ تواناییهای ذاتیِرگههای احیا در مردمِ گیاهی، آنها فقط باید بیشتر غذا بخورند. بدتر از همه اینکه وقتی مبتلایان به جایگرفت موادِ مغذی از نیروی زندگی تغذیه میکنند، حسِ مستکنندهای به آنها دست میدهد که در درازمدت اعتیادآور میشود.»
کویلا پرسید: «اگر این بیماری آنقدرها هم بد نیست، پس ما چراآنها اینجاییم؟ راستش اصلاً نمیفهمم چرا آنها کمکِ ما را میخواهند. آنطور کهروشنی شما توصیفش میکنید، انگار نوعی موهبتِ افسانهای است که هیچ عارضهای ندارد.
«اگر چنین چیزی ممکننوبتِ بود، چرا تا بهدستش حال کسی انجامش نداده بود؟»
با این حرفها، مارتبیرون سر تکان داد وزشت از سرِ استیصال آه کشید.
«حرفِ تو برای یک فرد درست است، نه برای یک جامعه. اول اینکه، اگر همهزندهتر قدرت داشته باشند، دیگر انگار هیچکس قدرتی ندارد. دوم، تواناییهای نامردگان انرژیِ زندگی را مصرفکوچکِ میکنند که باید دوباره تأمین شود و همین مبتلایان را مجبور میکند بیشتر غذا بخورند.
«هیچ راهی نیست که خاک بتواند پاسخگوی این حجم از مصرف باشد، در نتیجهنمونهای دیر یا زود باعثِ قحطی میشود. از طرفی، کسانی که شروع به تغذیه ازسنگی همنوعانِ خود میکنند، خیلی زود در جنونِ تغذیه غرق میشوند و قربانیانشان را میکشند.»
«مردمِ گیاهی قاتل نیستند. آنها همدلی ندارند، چون به لطفِ تواناییهای احیایشان،نجات کشتنشان با روشهای معمول واقعاً سخت است، اما اگر نیروی زندگیشان تخلیهحرفهای شود، همه میمیرند. از زمانِ شروعِ همهگیری، قتلهای بیشماری رخ داده است.
«به محض اینکه غذا رو به اتمام برود، دیگر کسی نمیتواند بیطرف بماند.دیوارهٔ این مسئله یک نبردِ ساده بر سرِ قدرت را به جنگی تمامعیار برایدستهای بقا تبدیل میکند که میتواند به بیرون از دیوارهای لاروئل هم کشیده شود.»
لیث پرسید: «درمانی پیدا کردهاید؟»
«متأسفانه نه. ما امتحان کردیم که یک بیمارِ مبتلا را گرسنه نگه داریم،کریستال اما او همراه با همزیستش میمیرد. طلسمهای درمانِ عادی و طلسمهای تاریکی هیچشده اثری ندارند، چون نیروی زندگیِ بیمار و همزیست به هم پیوند خورده است.
«ما با تزریقِ مقادیرِ کم و پیوستهٔ جادوی تاریکی بهواکنشِ یک فردِ مبتلا، به موفقیتِ نسبی رسیدیم که نتیجهاش بهبودیِ کاملدرون بود. متأسفانه، این روشی نیست که بتوانیم برای همه استفاده کنیم.
«این روند کُند وبیرون طاقتفرساست، بهعلاوه گرسنگی کشیدن نزدیکمعنیِ بود بیمار را دیوانه کند.»
لیث گفت: «باید یک بیمار را ببینم. تواناییهای من بهعنوانِ یکاندازه متخصصِ تشخیص برای نمونههای کوچک و بررسیهای آزمایشگاهی مناسب نیست. طلسمهایمشده وقتی روی یک بدنِ کامل استفاده شوند، بهترین عملکردشان را دارند.»
مارث سر تکان داد و یکی از همکارانش را به میزشان صدا زد. زنینمونهای بود که با وجودِ سنِ بالایش برای این کار، یونیفرمِ دانشآموزانِ گریفونِ سفید را بهقیمتی تن داشت. هیچ آکادمیای کسی را که در دههٔ سیِ زندگیاش بود بهعنوانِ دانشآموز نمیپذیرفت.
قدش ۱٫۷۵ متر بود، با موهای سیاهِ کلاغی تا روی شانه ونجات اندامی نرم و منعطف. با این حال، چنان کُند و دستپاچه حرکت میکردپروفسور که انگار میترسید فقط با لمس کردن، تجهیزاتِ گرانقیمت را از بین ببرد.
زیبا بود، اما حالتِ چهرهٔ خشک و چشمانِ آبیِ سردش هالهای وهمآورفهمید به او میداد. از چشمِ لیث پنهان نماند که او تنها کارکرده میکرد و بیشترِ محققان، حتی اعضای گریفونِ سفید، ظاهراً از او میترسیدند.
«از دیدنِ دوبارهات خوشحالم، اسکورج. قدرتت از ملاقاتِآنها قبلی بهطرزِ چشمگیری رشد کرده است.» صدایش گرمقهوهایِ بود و تضادِ عمیقی با ظاهرش ایجاد میکرد.
لیث که فوراً او راغذایشان از صدا و بویش شناخته بود،دومی پرسید: «کالّا؟ اینجا چه کار میکنی؟»
کالّا سر تکان دادنوبتِ و به او اشارهدستش کرد که دنبالش بیاید.
«من متخصصِ مقیمِ آکادمیِ گریفونِ سفید در نکرومنسی هستم و از زمانِ حملهٔ بالکور بامادهای مارث دوستم. همچنین، به این طاعون علاقهٔ شخصی دارم. اگر بتوانم معادلِ زندهاش را بسازم،میپیچید میتوانم تا زمانی که درمانی مناسب برای وضعیتش پیدا کنم، به نایکا یک زندگیِ عادی بدهم.»
لیث پرسید: «اینطوریهمه تو را واردِکریستالِ این ماجرا کردند؟»
«نه دقیقاً. لایتا از من کمک خواست و من فقط برای جلوگیری از مرگهاینمونهای بیمعنیِ بیشتر قبول کردم. همانطور که میدانی، نامردگان برای بقا و رشد باید ازسنگی همنوعانِ زندهٔ خود تغذیه کنند. تغذیه از نژادی دیگر بهزحمت قوتشان را تأمین میکند.
«دلیلِ اینکه ملکه لیانان از انسانها کمک خواست این است که جوهرِ زندگیِ آنها برایظاهرِ پیروانِ ارلیک و مبتلایان طعمِ منزجرکنندهای دارد. از آنجا که تا حدی نامردهام، مسئولیتِ تعاملخاکستری با بیماران بر عهدهٔ من است، چون آنها نمیتوانند از نیروی زندگیِ من تغذیه کنند.»
«شنیدهام که هم حاکمِ لاروئل و هم مدعیِ تاجوتخت، گیاهانِحرفهای تکاملیافتهاند. آیا آنها بیدارشده هستند؟» لیث بهمحض اینکه آنقدر دور شدندسبز که دیگران متوجه نشوند، هر دویشان را در طلسمِ سکوت پوشاند.
«نه. وگرنه این موضوع به شورا مربوط میشد. متأسفانه، آنها فقط از فِی متولدبسیار شدهاند. این ویژگی به آنها قدرتِ زیادی میبخشد و آنها را تشنهٔ قدرتِ بیشترپوستِ میکند. آنها از بیداری خبر دارند، اما هیچ نمیدانند چطور باید به آن دست یابند.»