چپتر 65: بدون عنوان
0در گریفونِ سفید، مثلِ هر شش آکادمیِ بزرگ،برگردم دانشآموزانِ سالهای مختلف هیچ فضای مشترکی نداشتند تابکنم سالبالاییهای بزرگتر و قویتر نتوانند برای سالپایینیها قلدری کنند.
این کار بهسادگی با اختصاص دادنِ یک طبقهٔ مجزا به هر سالِحداقل تحصیلی انجام شده بود. در طبقهٔ همکفِ قلعه، بخشِ استقبال از بازدیدکنندگاننداشتم و دبیرخانه قرار داشت، جایی که کارمندان به کارهای اداریِ آکادمی رسیدگی میکردند.
طبقهٔ اول به سالِ اولِدوره آکادمی اختصاص داشت، طبقهٔ دوم بهبرسم سالِ دوم و به همین ترتیب.
بالاتر از طبقهٔ پنجم، اقامتگاهِ کارکنان و آزمایشگاههای شخصیشان قرارثبت داشت، اما بیشترِ فضا روی نقشه یا خالی ثبت شدهدورههای بود یا به بخشهایی با نامهای نامشخص اختصاص یافته بود.
لیث حدس میزد که تمامِبرسم کارهای خصوصیِ آکادمی، مثلِ دورههایاصلاً آموزشیِ تخصصهای پنهان، آنجا انجام میشود.
اما در آن لحظه، همانطور که با سولوسپدیاتالارِ به نقشهٔ قلعه نگاه میکرد، لیث درگیرِ رازهایمیکشه آکادمی نبود، بلکه داشت طراحیِ پراشکالش را لعنت میکرد.
«لعنتی! جای تعجب نیست که پروفسورها همیشه با گامهای وارپمیکشه جابهجا میشن. اولش متوجه نشدم، ولی حتی یه طبقه همورزشِ مثل یه شهرِ کوچیکه، خیلی بزرگتر از کلِ دهکدهٔ لوتیا.
تالارِ جوایز از بیمارستان خیلی دوره. حداقل دَه دقیقه طول میکشه تا برسمنامشخص بهش، و خیلی بیشتر طول میکشه تا برگردم به آپارتمانم. اصلاً برنامه نداشتملحظه اینقدر ورزشِ هوازی بکنم! خستهم، تنها کاری که دلم میخواد بکنم خوابیدن و خوردنه.
تنها نکتهٔ مثبتِ این وضعیت اینه که همه دارنآپارتمانم همین بدبختی رو میکشن. بعد از صدای زنگ، پروفسور واستورکاری خودش رفت و ما رو تو بخش آواره ول کرد.»
با تمامِ اتفاقاتی که درکلِ روزِ اولش افتاده بود، بارِبیمارستان روانیِ روی ذهنِ لیث عظیم بود.
روبهرو شدن با قلدرها، خودداری از به کار بردنِ جادوی راستین، و اجبار به تحملِآپارتمانم آنهمه آدمِ احمق بدونِ اینکه لتوپارشان کند، چیزی بود که دیگر به آن عادت نداشت.نکتهٔ از زمانِ تولدِ دوبارهاش، همیشه تعاملاتِ انسانی را در کمترین حدِ ممکن نگه داشته بود.
حالا مدام در حالتِ آمادهباش بود. حتی یک ثانیه هم نمیتوانست گاردشنامهای را پایین بیاورد و بالوت همیشه دمِ دستش بود. بیصبرانه منتظر بود درمیشود را پشتِ سرش قفل کند و بالاخره کمی آرامش و سکوت داشته باشد.
سولوس تأمل کرد و گفت: «نمیدونمبهش اصلاً بهمون اجازه میدن اینجا ازنداشتم گامهای وارپ استفاده کنیم یا نه...»
«...ولی دقیقاً چرا شناور نمیشیم، پرواز نمیکنیم یا یه چیزی تودوره همین مایهها؟ هیچ قانونی علیه استفاده از جادو تو آکادمی وجوداصلاً نداره، مگه اینکه برای آسیب زدن یا آزار دادنِ بقیه باشه.»
لیث همانجا خشکش زدبیمارستان و از حماقتِ خودشدقیقه دست به پیشانی کوبید.
لیث فکر کرد: «یا من خیلی خستهم کهنقشه نمیتونم درست فکر کنم، یا تو قطعاً ازحدس چیزی که من به نظر میرسم باهوشتری. عاشقتم، سولوس.»
سولوس جوابدقیقه داد: «منمیکشه بیشتر عاشقتم.»
لیث وانمود کرد یک طلسمِ پروازِ شخصی اجرا میکند و بعد در حالی که پشتشطول را به سقف چسبانده بود، با سرعت دور شد. مسیرِ دَه دقیقهای به یک دقیقه پروازکاری با سرعتِ کم تبدیل شد؛ لیث نمیتوانست خطرِ برخورد با شخصِ دیگری را به جان بخرد.
در آن مدت، لیث به این فکر کرد که چطور داشتنِبرسم یک رابطهٔ همزیستی زندگیاش را تغییر داده است. به دیدِ ۳۶۰ درجهخستهم و ۴۰/۱۰ سولوس، بُعدِ جیبیاش یا هیچکدام از قابلیتهای او فکر نمیکرد.
چیزی که همیشه برایش شگفتانگیز بود، این بود که چطور عادت کرده بود در افکارشلیث به جای «من»، به خودش به چشمِ «ما» نگاه کند. با وجودِ وحشتی که سولوسنگاه بعد از اولین دیدارشان به جانش انداخته بود، حالا از خواهرانش هم به او نزدیکتر بود.
وقتی خواب بود،طول حتی در رؤیاهایشبهش هم شریک میشدند.
وقتی رسید، تالارِ جوایز یک ناامیدیِ تمامعیار بود. لیث آنجابیمارستان را مثلِ یک کتابخانه تصور کرده بود، اما پر از گنجینههایآپارتمانم جادویی، با قفسههایی که با اشیاء و توضیحاتشان پر شده بودند.
فکر کرده بود میتواند بینشان بگردد و هرازگاهی از کارمندان کمکبرسم بخواهد، اما واقعیت کاملاً فرق داشت. بینِ سالنهای تمرینِ جادوگرِ نبرد وخستهم جادوگرِ جنگ، چیزی قرار داشت که بهشدت شبیهِ یک دستگاهِ خودپرداز بود.
روی صفحهنمایشِ چشمکزن، تصویرِ یک کفِ دستِ باز سوسو میزد، بنابراینبخشهایی لیث دستورالعملهای ساده را دنبال کرد و مانا را به درونشتخصصهای فرستاد. صفحهنمایش روشن شد و هولوگرامی سهبعدی از یک کارمند پدیدار شد.
زنی تپل و سیوچند ساله بود، با چهرهای خسته کهاصلاً خستگیِ لیث در برابرش هیچ بود. چشمانش روی صورتِ لیث متمرکزمیخواد شد و لیث میدید که دارد با نوعی کریستال ور میرود.
زن پرسید: «تو لیثِ لوتیا هستی،دهکدهٔ درسته؟» کریستالِ توی دستش تصویرِ دقیقیحداقل از اجزای صورتِ لیث را پخش میکرد.
لیث سر تکان داد.
«کسی اونجا باهاتشخصیشان هست؟ کسی مجبورت کردهروی امتیازاتت رو خرج کنی؟»
لیث گفت: «نه.» بدبین و پارانوئید بود، امابرگردم باز هم تعجب کرد که اوضاع در آکادمیها چقدرخستهم باید بد باشد که چنین پروتکلی را اجرا میکنند.
زن کریستالِ دیگری را فشارکلِ داد و حبابی از نوربیمارستان لیث را در بر گرفت.
«تو الان تو یه منطقهٔ امنی. هیچکس نمیتونه ما رو ببینهبرسم یا صدامون رو بشنوه. کمک لازم داری؟ میتونم تو یه ثانیهبکنم با گامهای وارپ برات یه مأمورِ کشیک بفرستم. مطمئنی همهچیز مرتبه؟»
«بله، حالمآزمایشگاههای خوبه. ازاما لطفتون ممنونم.»
زن با لحنی که ازبرسم تهِ دل شگفتزده بود گفت:اصلاً «۱۰۰۰ امتیاز تو روزِ اولت؟!»
«پسرجان، به معدنِ طلاخیلی زدی. راحت باش وتالارِ موجودیمون رو چک کن.»
روی صفحه چیزی شبیهِ یک صفحهٔحداقل وب ظاهر شد که میتوانست بابهش استفاده از مانا در آن بگردد.
قیمتِ آیتمهای بُعدی از ۱۰۰ تا بیش از ۳۰۰ امتیاز متغیر بود.نامهای انگشترهای ذخیره جادو به ازای هر رده ۱۰۰ امتیاز قیمت داشتند. سلاحهاییآنجا هم موجود بود، اما لیث هرگز یک سلاحِ واقعی دست نگرفته بود.
در تمریناتش در زمین، فقط از شمشیرها، چاقوها و نیزههای چوبی استفاده میکرد.اینقدر تعادلشان کاملاً متفاوت بود و بدونِ آموزشِ مناسب، در برابرِ یک حریفِ ماهروضعیت بیفایده بودند. معجونها ارزانترین اشیاء بودند و هر کدام ۱۰ امتیاز قیمت داشتند.
گرانترین آیتم یونیفرم بود که ۵۰۰۰ امتیاز قیمت داشت. این کار بهحداقل لیث اجازه میداد حتی بعد از پایانِ تحصیلاتش آن را نگه داردنداشتم و ظاهرش را به چیزی که کمتر جلبِ توجه کند تغییر دهد.
متأسفانه هیچتالارِ ساعتِ مچی یادوره جیبیای موجود نبود.
ارزانترین آویزِ بُعدی (۸۰ امتیاز)، یک انگشتر ذخیره جادو برای هر یک از سه ردهٔ اولحدس (۶۰۰ امتیاز) و از هر نوع معجونِ تقویتِ جسمانی یکی (۳۰ امتیاز) خرید. حالا لیث هردرگیرِ چیزی را که برای پنهان کردنِ استفاده از جادوی راستین و سولوس نیاز داشت، در اختیار داشت.
کارمند آیتمها را یکییکی از طریقِ گامهای وارپ برایش فرستاداصلاً و به دلایلِ امنیتی از او خواست آنها را جلویدلم خودش نشان بزند. حتی معجونها هم از این قاعده مستثنا نبودند.
در راهِ بازگشت، در سالنِ غذاخوری توقف کرد. برای شام خیلیدوره زود بود، اما بهشدت به غذای آرامشبخش نیاز داشت، بنابراین قبلاصلاً از برگشتن به اتاقش، یک لیوان هاتچاکلت و چند شیرینی ذخیره کرد.
کتابها هنوز تحویل داده نشده بودند، بنابراین بالاخره میتوانست استراحت کند وبهش به خریدهایش بیندیشد. اولین کاری که کرد، استفاده از معجونهای سرعت، قدرتتنها و سختکنندهٔ پوست بود تا اثراتشان را با جادوی همجوشی مقایسه کند.
بعد از اینکه آنها را دوباره با آبِ رنگی پر کرد، تنها کاری که بایدلیث میکرد این بود که وانمود کند یکی از آنها را مینوشد تا بتواند بدونِ برانگیختنِنگاه هیچ شکی جادوی همجوشی را فعال کند، البته تا زمانی که اثرات را مشابه نگه میداشت.
تازه وقتی به حمام رفت، فهمید اتاقش چقدر بزرگ است. بسیاربرنامه شبیه یک آپارتمانِ یکخوابه بود، حدودِ ۵۰ متر. یک تختِ دونفرهخوابیدن در گوشهٔ سمتِ راستِ بالا داشت و صندوقش جلوی تخت بود.
چند متر سمتِکوچیکه چپ، چسبیده به دیوار،لوتیا یک کمدِ چوبی بود.
روی دیوارِ سمتِ چپ یک میزِ تحریرِ چوبیِ محکم و یک صندلی برایبیشتر مطالعهاش بود که چند قفسهٔ کتابِ خالی بالای آن نصب شده بود. گذشتهدلم از اثاثیه، اتاق خالی بود و همین باعث میشد حتی بزرگتر به نظر برسد.
یک درِ داخلی به بزرگترین حمامی که تا به حال دیده بودنامهای راه داشت و بیش از یکسومِ اتاق را اشغال میکرد. یک توالتِ واقعیمیشود و یک روشویی جلوی آینه آنجا بود که هر دو آبِ لولهکشی داشتند.
لیث در آستانهٔ گریه بود. بعد از آنهمه سال، تقریباً تن داده بوداینقدر که در باد ادرار کند و در سوراخی در زمین مدفوع کند. حتیوضعیت در خانهٔ کنت لارک هم بهترین چیزی که گیرش میآمد یک لگنِ شبانه بود.
با این حال، بیشترِ فضا را وانی اشغالتالارِ کرده بود که آنقدر بزرگ بود که میتوانستمیکشه بهراحتی چهار نفر را در خود جا دهد.
(فقط من اینطور فکر میکنم یا اونی کهدقیقه این اتاق رو طراحی کرده ذهنِ منحرفی داشته؟اصلاً اول اون تختِ دونفره و حالا هم این؟)
سولوس خاطرنشان کرد: «منطقیه، با توجه به اینکه دارن یه مشتبخشهایی نوجوون رو بدونِ نظارتِ والدین اینجا جمع میکنن. طلسمی رو کهتخصصهای نانا قبل از رفتن به گریفونِ صاعقه بهمون هدیه داد یادت میاد؟»
«راستش، تقریباً فراموشش کرده بودم. اما با دیدنِ اینکه تیستا و رنا چقدر زود بزرگهوازی شدن، حتی تو دوازده سالگی هم نباید پیدا کردنِ شریک برای نانا سخت بوده باشه.بدبختی من نسبت به سنم قدبلندم، اما هنوز مو در نیاوردم و از بیشترِ همکلاسیهام کوتاهترم.
بماند که حتی فکرِ دستکلِ زدن به یه بچه همبیمارستان حالم رو به هم میزنه.»
لیث سپس باشکوهترین و راحتترین دفعِ مزاجش را از زمانِ بازتولدشبرسم تجربه کرد. همان یک لحظه بهتنهایی باعث شد تمامِ سختیهایی که ازخستهم زمانِ ورود به آکادمی کشیده بود، مثلِ یک کابوسِ بد محو شود.
بعد از آن، یک حمامِ آبِ گرمِ طولانی گرفت، یاثبت دستکم نقشهاش این بود. تازه بدنش را در آب فرودورههای برده و موهایش را کفمالی کرده بود که کسی در زد.
(میدونستم! این باید قانونِ چهارمِ ترمودینامیکبهش باشه: هروقت یه بدن و صابون بهاینقدر هم میرسن، یه بسته از راه میرسه!)
با خشم، با تکانِ دست از جادوی آب استفاده کرد تا بیشترِحداقل آب و صابون را از بدنش پاک کند و یونیفرمش را ازنداشتم بُعدِ جیبی مستقیماً روی بدنش کشید، انگار که هرگز لباسهایش را درنیاورده بود.
همانطور که پیشبینی میکرد، یک کارمند آمده بود تا تمامِ کتابهای لازم برایبیشتر سالِ چهارمِ آکادمی را تحویلش دهد. کارمند با دیدنِ اخم و موهای خیسش حدسمیخواد زد چه اتفاقی افتاده است و پس از اینکه از لیث امضا گرفت، رفت.
لیث بعد از حماماما و یک تماسِ دیگر باخالی خانه، برای صرفِ شام رفت.
تازه میخواست یک بلینکرِ شکمپرِ خوشمزه را بخورد که اتفاقِ غیرمنتظرهایبرنامه افتاد. خلوتِ بینقصش با نزدیک شدنِ سه چهرهٔ آشنا به میزشخوابیدن به هم خورد. لیث پیش از آنکه بتوانند بنشینند، متوقفشان کرد.
«ببخشید، اما ما تو دهکدهمون یه ضربالمثل داریم.تالارِ بهترین راه برای لذت بردن از یه بلینکرمیکشه فقط به دوتا مهمون نیاز داره: من و بلینکر.»
یوریال گفت: «ما نمیخواستیمبیمارستان توش شریک بشیم، فقطدقیقه میخواستیم اینجا پیشِ تو بشینیم.»
لیث ابروهایش را در هم کشیدفضا و گفت: «واقعاً؟ نمیترسید نشستوبرخاست بانامهای یه آدمِ طردشده براتون عواقب داشته باشه؟»
یوریال به این حرف خندید و تمامِ نگاهها را در غذاخوری به خود جلبورزشِ کرد. تنها چیزی که بقیه میدانستند این بود که هر چهار نفرِ آنها بههمه یک تخصص تعلق داشتند. به انتظارِ درگرفتنِ یک دعوا، سکوت بر سالن حاکم شد.
«چه ترسی داره؟ پدرِ من یه جادوگرِ اعظمه، میتونه بیشترِبیمارستان این بچهها رو با یه بشکن زدن از رو زمینبرگردم محو کنه. تازه، جادوگرهای قوی باید هوای همدیگه رو داشته باشن.»
لیث در حالی که به فریا — که از خجالت سرخ شده بودبیشتر — اشاره میکرد، گفت: «آره؟ پس اون فلاسکِ شیشهای که امروز صبح سمتمدلم پرت کردی چی؟ یا اون دستمالِ کثیفی که این یکی کوبید تو سرم؟»
«از کجاآزمایشگاههای فهمیدی؟ من دقیقاًبیشترِ پشتِ سرت بودم.»
«کارم خیلی درسته.»
یوریال با حالتی مطمئن و کاریزماتیک گفت:لوتیا «اعتراف میکنم، اولش بد شروع کردیم، امادقیقه دلیلی نداره نتونیم با هم دوست باشیم.»
«دوست؟» لیث از جا بلنددوره شد. تماشاچیان حتی جویدن رامیکشه متوقف کردند تا فالگوش بایستند.
«اون پسرِ یه جادوگرِ اعظمه!» «انگار از سرنوشتِنقشه ترسوها نمیترسه.» «امیدوارم همدیگه رو بکشن.» اینها برخیحدس از نظراتی بود که لیث و سولوس توانستند بشنوند.
«اگه شما جای من بودید، واقعاً با کسی دوست میشدید کهبرنامه اول باهاتون بدرفتاری کرده و تازه وقتی استعدادتون رو کشف کرده،خوابیدن خودش رو مهربون نشون میده؟ حدسِ منطقیِ من اینه که نه.
همهتون باید باهوشتر از این میبودید و از رویجوایز ظاهر قضاوت نمیکردید. شانس آوردم که ذاتِ واقعیتون روبهش نشون دادید، پس گولِ این نمایشِ مسخرهتون رو نمیخورم.»
یوریال دستبردار نبود و لیث باید این را به او اعتراف میکرد: «قبولبیشتر دارم، اشتباه کردم و بابتش عذر میخوام. ممکنه از ما خوشت نیاد، امادلم سعی کن عملگراتر باشی. اگه تو رو با ما ببینن، زندگیت خیلی راحتتر میشه.»
لیث پاسخ داد: «حرفت منطقیه. اما الان اصلاً حسوحالِ دوست پیدابخشهایی کردن رو ندارم، شاید یه وقتِ دیگه.» دستش را به سمتِتخصصهای یوریال دراز کرد و او هم بیدرنگ با او دست داد.
«ممنون که منو بامیکشه قدرتِ بابات تهدید نکردی.برگردم واقعاً جای تشکر داره.»
یوریال باشهرِ لبخند پرسید:خیلی «جواب میداد؟»
«نه، دستت رو میخوندم. نه تو و نه هیچ جادوگرِمیکشه اعظمی به نظرم اونقدر حقیر و کوتهبین نمیاد که سرِ یههوازی چیزِ به این کوچیکی، کلِ آکادمی رو با خودش دشمن کنه.»
یوریال این تعریف را پذیرفت و دور شد. فریاخالی هم از نزدیک دنبالش رفت. کویلا همانجا ماند وتمامِ با چشمانِ درشت و معصومانهاش به لیث خیره شد.
او با صدایی آرام گفت: «ببخشید که امروز صبح کمکت نکردم، امانداشتم اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم تکون بخورم. اونا آدمای بدی نیستن، فکر کنممثبتِ ارزشِ یه شانسِ دوباره رو داشته باشن. با من که خیلی مهربون بودن.»
لیث غرید و صورتش را تهدیدآمیزدهکدهٔ به صورتِ او نزدیک کرد، اماحداقل صدایش در واقع آرام و دلسوزانه بود.
«خوب گوش کن کوتوله. هرگز فقط به خاطرِ چندتا کلمهٔمیکشه بیارزش یا هدیه به آدما اعتماد نکن. برای اونا استعدادِورزشِ ما فقط یه ابزاره، ما رو با خودشون برابر نمیدونن.
آدما تا وقتی به دردشون میخوری همیشه مهربون و صمیمیان، اما با اولیننامشخص اشتباه مثلِ زباله دورت میندازن. بچسب به اون دوتا، اما نذار ازت سوءاستفادهلحظه کنن. حالا هم برو، قبل از اینکه کسی فکر کنه ما با هم دوستیم.
یا تو هم یهمیکشه بالوت میگیری، یا کلاًبرگردم از من دور میمونی. برو!»
لیث کلمهٔ آخر را فریاد زد تا بقیه بشنوند. دربیمارستان چشمانِ او، کویلا محکوم بود که مثلِ نانا شود، مگربرگردم اینکه میتوانست عاقل شود و این سادگیِ کودکانهاش را کنار بگذارد.
لیث که سرانجام تنها شدهدوره بود، دوباره نشست و بامیکشه ولع مشغولِ خوردنِ شامش شد.
(خواهید دید، عوضیها. فقط مسئلهٔ زمانه تاروی این مارِ جوون از لوتیا تبدیل به یهلیث اژدها بشه و همهتون رو درسته قورت بده.)