چپتر 146: فصل 146
0روز بعد، به لطفِ یک شب خوابِ کامل، لیث خونسردیاش رااینکه بازیافت و برنامهریزی برای قدمهای بعدیاش را آغاز کرد. پیش ازوصلهٔ هر چیز، باید درمانی برای هر چهار نوعِ مختلفِ انگلها پیدا میکرد.
مسئله فقط این نبود کهمیشد با آن دانش، درمانگران وباز کیمیاگران را از سایهها راهنمایی کند.
کمک به تاجوتخت برای ساختِ یک طلسمِ جادوی بدلی یا دارو، در درجهٔ دومِ اهمیتمانا قرار داشت. اولویت این بود که درمانی برای خودش پیدا کند، تا حتی اگر اوضاععقابی خراب میشد و طاعون به بقیهٔ پادشاهی سرایت میکرد، باز هم حاکم بر سرنوشتِ خودش باشد.
انگلِ مسدودکنندهٔ مانا بیش از همه نگرانش میکرد.چادر برخلافِ بقیه، این انگل آسیبِ مستقیمی به میزبانسرهنگ نمیزد، اما جادوگرِ بدونِ مانا مثلِ عقابی بیبال بود.
لیث نمیدانست که آیا این انگل روی بیدارشدگان هم همان تأثیر راماسک میگذارد یا نه، اما نمیخواست بیدلیل خطر کند. نخستین انگلی که میخواستکاملاً بررسی کند، همان بود که جادوی درمان را به زخم تبدیل میکرد.
این تنها انگلی بود که از پیش با آن آشنایی داشت، چرا که درانگلِ گذشته عوارضش را درمان کرده بود. میتوانست از این برتری استفاده کند تا بهسرعتجادوگرِ سازوکارِ انگلها را بفهمد و بعد با استفاده از آن دانش، برای همیشه ریشهکنشان کند.
بیرون از چادر،خراب لیث سربازی را دیدپادشاهی که منتظرش ایستاده بود.
«صبح بخیر، قربان. سرهنگ منو فرستادن تا برای گزارشِ صبحگاهی، شمامنتظرش رو تا چادرشون همراهی کنم.» با اینکه هر دو ماسک به چهرههمراهی داشتند، لیث میتوانست حس کند که صدای سرباز لبریز از کنجکاوی است.
لباسهای روستاییاش وصلهٔ ناجوری بود که کاملاًشما به چشم میآمد، اما چون بُعدِ جیبیاشداشتند هنوز از کار افتاده بود، چارهٔ دیگری نداشت.
هوا تازه گرگومیش بود، امامیشد اردوگاه از همین حالا غرقباز در تکاپو و فعالیت بود.
وقتی وارد شد، کیلیان و وارگریو هر دو از روی صندلیهایشان بلندباشد شدند و او را به صرفِ صبحانه دعوت کردند. با تمامِ اتفاقاتِمیزبان روزِ گذشته، لیث شام نخورده بود و حالا از گرسنگی ضعف میکرد.
از وارگریو خوشش نمیآمد، اما در قاموسِ او، گرسنگی با اختلافِ فاحشی غرورصبح را شکست میداد. اثاثیهٔ چادر عوض شده بود؛ دیگر خبری از میز وماسک صندلیِ چوبسخت نبود و بهجای آنها، یک میزِ ناهارخوریِ مربعشکل و کوچکتر قرار داشت.
«این دقیقاً همون جور گزارشدهیِ بابِ میلِ منه.»چادرشون تخممرغ، سوسیس، بیکن؛ همهچیز بوی لذیذی میداد. لیثسرباز بشقابش را پر کرد و منتظرِ توضیح ماند.
«خوشحالم که میبینم کاملاً بهبودمیشد پیدا کردید. موهای از تهتراشیده حرکتِحاکم هوشمندانهایه، کمکتون میکنه همرنگِ جماعت بشید.»
حرفهای کیلیان برایش چندان معنی نداشت، تا اینکه با دیدنِ تصویرِ خودشباشد در یک لیوانِ شیشهای، فهمید نهتنها موهایش برگشته، بلکه تمامِ جای سوختگیهامیزبان هم ناپدید شدهاند و هیچ رَد یا تغییرِ رنگی روی پوستش نمانده است.
«سولوس، اینبهسرعت دیگه کِیبفهمد اتفاق افتاد؟»
«دیشب. انگار وقتی میخوابی، تواناییهای درمانیت اونقدر قوی میشنهمراهی که به مرزِ احیا میرسن. کاری از دستم برنمیاومدکنجکاوی که جلویش رو بگیرم، تو هم خیلی خسته بودی.»
لیث سعی کرد بحث را عوض کند و پرسید: «برنامههای امروزحاکم چیه؟» این نوع درمان برای یک دانشآموزِ ساده بیش از حدانگل پیچیده بود و حتی اگر میخواست هم نمیتوانست آن را تکرار کند.
«وضعیتِ اضطراریِ ملی دیروز اعلام شد. تا آخرِ امروز استادانِ درمانگر از ششانگلِ آکادمیِ بزرگ باید برسن.» صدای وارگریو محکم بود، اما از چشمانِ پرخون و حلقههایجادوگرِ تیرهٔ دورشان، لیث حدس زد که سرهنگ شبِ بیخوابی را پشت سر گذاشته است.
«برای جلوگیری از تکرارِ خرابکاریای که به قیمتِ جانِ ولاگروس تموم شد، یه گروهِبخیر محافظ فرستادم تا گروهها رو در کمالِ امنیت تا اینجا همراهی کنن. حداقل تا فرداصدای طول میکشه تا برای همه اسکانِ مناسبی ترتیب بدیم و وضعیت رو براشون توضیح بدیم.
در این فاصله، باید ازتون بخوام که به کار روی طاعونها ادامه بدید.چهره با وجودِ بایکوتِ خبری، اخبارِ مربوط به کاندریا داره پخش میشه. باید قبلمیآمد از اینکه ضعفمون برای کشورهای همسایه آشکار بشه، این وضعیت رو حلوفصل کنیم.
وقتی غذاتون تموماوضاع شد، میخوام اینطاعون لباسها رو بپوشید.»
وارگریو از آویزِ بُعدیاش یک یونیفرمِ نظامیِ خاکستری بیرون آورد کهسرنوشتِ شاملِ چکمههای چرمی، شلوار و پیراهنِ کتانِ خاکستری با یک نقطهٔ سفیدمستقیمی روی هر دو شانه، دستکشهای سفید و ماسکی به همان رنگ بود.
«لباسِ فعلیتون شما رو به یه هدفِ آسون تبدیل میکنه. دلایلیمنتظرش دارم که باور کنم حتی بینِ خودمون هم خائنانی وجود دارن. درهمراهی عوض، این یونیفرم شما رو فقط بهعنوانِ یه دکترِ طاعون معرفی میکنه.
این جایگاه به شما امتیازاتِ متعددی میده؛شما از جمله رفتوآمدِ آزادانه در تمامِ تأسیساتداشتند و داشتنِ اختیار روی سربازها. سؤالی هست؟»
«آره، حرف از امتیازات شد، میشهطاعون توانایی استفاده از آیتمهای بُعدی وسرنوشتِ همه نوع طلسم رو پس بگیرم؟»
وارگریو سر تکان داد: «متأسفم. اما نمیتونم هیچکدوم ازباز درخواستهات رو برآورده کنم. پروتکلِ اعطای این امتیازات داخلِنگرانش دنیای کوچک طبقهبندیشدهست. و تو هنوز یه غیرنظامی هستی.»
لیث دندان روی جگر گذاشت اما ساکت ماند. متوجهسربازی شده بود که حتی کیلیان هم آویزِ ارتباطیاش رافرستادن بهجای اینکه در فضایی ذخیره کند، در جیبش نگه میداشت.
این موضوع، در کنارِ اینکه چند چادر بهعنوانِ انبارِهمراهی غذا استفاده میشد، به این معنا بود که بهجزکنجکاوی وارگریو، احتمالاً هیچکس نمیتوانست از آیتمهای بُعدی استفاده کند.
«درخواستِ دیگهای داری؟»
«نه.»
لیث بقیهٔ صبح را صرفِ بررسیِ انگلِ ضددرمانچادر کرد. افرادِ دارای زخمهای باز بهترین نمونههای آزمایشگاهیسرهنگ بودند، چون استخراجِ انگل و سموم را آسانتر میکرد.
همچنین، از آنجا که این انگل بالاترین نرخِچادرشون مرگومیر را داشت، به او فرصت میداد تاسرباز اتفاقاتِ پس از مرگِ میزبان را بررسی کند.
ابتدا، لیث سعی کرد با جادوی روح یک انگل را گیرحاکم بیندازد. معلوم شد این کار بینهایت دشوار است، چون موجود باانگل سمومی احاطه شده بود که جریانِ مانای لیث را مختل میکرد.
وقتی موفق شد، انگل دچارِ اسپاسم شد و با وجودِ اینکه بیمار از قبلمسدودکنندهٔ بهشدت آرامبخش دریافت کرده بود، دردِ زیادی کشید. قدمِ بعدیاش این بود که پیشبدونِ از بیرون کشیدنِ انگل، سموم را از بین ببرد، اما اوضاع حتی بدتر شد.
معلوم شد این موجود در غذا خوردن سختگیر نیست؛ نهتنها مانای میزبان را مصرف میکرد،قربان بلکه مانایی را هم که لیث برای دفعِ سموم خرج میکرد، میبلعید. این تغذیهٔ دوگانهسرباز اثری نیروبخش روی انگل داشت و بهسرعت سمومِ بیشتری آزاد کرد تا تعادل را برگرداند.
بدتر از همه اینکه، تلاشِ او چرخهٔ تولیدمثلشان را فعال کرد.اینکه لیث نمیدانست چقدر طول میکشد تا تخمها بشکنند، اما تخمین زد کهناجوری وقتی این اتفاق بیفتد، نجاتِ بیمار حتی برای او هم غیرممکن میشود.
- «لعنتی، سازندهشون یا اونم یه جادوگرِ راستینه یا حتی از منم پارانوئیدتره.باشد فقط میتونم امیدوار باشم دومی باشه، وگرنه کلِ پادشاهی به فنا رفته. این چیزااما یه شاهکارن، در حالی که من هنوز تو مقدماتِ ردهٔ ۴ گیر کردم.» -
عصرِ آن روز، تصمیم گرفت رویکردش را عوض کند. برای رسیدن به یک نقشهٔمسدودکنندهٔ درستوحسابی به اطلاعاتِ بیشتری نیاز داشت، بنابراین به سردخانه رفت. به لطفِ بینشِ حیاتِبدونِ جدید و بهبودیافتهاش، میتوانست هالهٔ مرگی را که یک جسد را احاطه کرده بود ببیند.
به این ترتیب، حتی اگر نشاطبخشی روی اشیاءِ بیجانسربازی بیفایده بود، باز هم میتوانست انگلها را پیدا کند،فرستادن چه بیشتر از میزبانشان زنده میماندند و چه نه.
در هر صورت، میتوانست چیزهای زیادی یاد بگیرد و شاید حتی نمونههاییماسک جمعآوری کند تا کیمیاگران بررسیشان کنند. بیآنکه متوجه شود، در حالی کهکاملاً در اردوگاه قدم میزد و مسیر را میپرسید، سه چهره مخفیانه تعقیبش میکردند.
سردخانه داخلِ چادری بزرگتر از خودِ بیمارستانِبقیهٔ صحرایی قرار داشت. هیچ پردهای داخلش نبود ومسدودکنندهٔ مثلِ یک اتاقِ بزرگِ یکپارچه به نظر میرسید.
با سنگهای جادوییِ زردی که از سقف آویزان بودند، کاملاًحاکم روشن شده بود، در حالی که چند کریستالِ آبی دربقیه پارچهٔ چادر تعبیه شده بودند و مدام هوای سردی ساطع میکردند.
دما آنقدر پایین بود که لیث میتوانست بخارِ نفسش را ببیند. تمامِایستاده فضا پر از قفسههای فلزی بود که اجسادِ بیشماری پس از پیچیدهکنم شدن در پتوهای مخصوصی برای جلوگیری از تجزیه، روی آنها ردیف شده بودند.
اما تازهدرگذشتگان در فضای بازی در چند متریِچادرشون ورودی قرار داشتند و هنوز روی برانکارهایی کهسرباز با آنها آورده شده بودند، دراز کشیده بودند.
لیث از دیدنِ جسدِ مردی که درست روزِ قبل معاینهاش کرده بود،سرنوشتِ جا خورد. پایش هنوز شکافته بود و چهرهاش رنگپریده و بیجان بود،مستقیمی اما دستکم آرام به نظر میرسید و بالاخره از درد رها شده بود.
لیث هنوز به یاد داشت که بیشترِ انگلها کجا قرار داشتند، بنابراینباشد سعی کرد یک گنبدِ هوا پدید آورد تا از خودش در برابرِمیزبان پاشیدنِ خون محافظت کند و یک چاقوی هوا بسازد تا گوشت را بشکافد.
- «لعنت! یادم رفت که دیگه جادوی هوا ندارم. بهدید یه جراحِ کوفتی نیاز دارم. بدونِ جادو، آخرش جسد روصبحگاهی قصابی میکنم و اونوقت دیگه خداحافظ انگلهای کوچیک و ظریف.» -
پیش از آنکه بتواند بیرون برود،صبحگاهی پردهٔ چادر باز شد. سربازی نقابدارماسک شمشیری را به سمتش نشانه رفت.
«سعی نکن کمک خبر کنی،میشد چادر عایقِ صداست.» صدایش باباز نقابِ طاعون تهدیدآمیزتر هم شده بود.
«یا مطیعانهاوضاع دنبالم میای،میشد یا برادرت میمیره!»