---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 752: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 752: بدون عنوان

0

اگر لیث دست به ساختِ آرتیفکت‌های مبتنی بر رون‌روزی​ می‌زد، فلوریا و تمامِ خانواده‌اش به دردسرِ بزرگی می‌افتادند. با‌داده​ این حال، ساکت ماند تا آن لحظه را خراب نکند.

با خود فکر کرد: فقط می‌توانم به لیث اعتماد کنم که کارِ درست را انجام‌ببرد​ دهد و از دانشی که از شمشیر به دست می‌آورد پنهانی استفاده کند. هر چه‌ورودِ​ باشد، او تمامِ رازهایش را به من سپرده است، دلیلی نمی‌بینم من همین کار را نکنم.

کویلا گفت: «راستی، فکر می‌کنید باید به فریا بگوییم؟‌اکتشاف​ نمی‌دانم از فهمیدنِ حقیقت بیشتر غافلگیر می‌شود یا از اینکه‌مقرّ​ تنها کسی از بینِ ماست که بی‌خبر مانده، عصبانی می‌شود.»

فلوریا سر تکان داد: «تصمیم‌گیری با ما نیست. زندگیِ لیث و فریا به‌فرار​ خودشان مربوط است. همین حالا هم هر دو به اندازهٔ کافی درگیری دارند. به‌علاوه،‌شدن​ فکر کنم برای مدتی خیلی خیلی طولانی به اندازهٔ کافی هیجان داشته‌ایم، مگر نه؟»

کویلا سر تکان داد، به این امید که غافلگیریِ بعدی‌اش کمتر‌اکتشاف​ شوکه‌کننده و بیشتر دلگرم‌کننده باشد. مثلِ توله آوردنِ لاکی یا اینکه‌فعلیِ​ یکی از خواهرانش کسی را پیدا کند که لایقِ عشقشان باشد.

آتونگ سورانوت، فرستادهٔ شورای انسان‌های بیدارشده، یکی‌پیرش​ از بزرگ‌ترین سردردهایی را تجربه می‌کرد که‌شورا​ در طولِ ۲۵ سال زندگی‌اش کشیده بود.

همان روزی که تیمِ اکتشاف از کولا فرار کرده بود، استادِ پیرش،‌کرده​ راگو، به او مأموریت داده بود تا لیث را برای بررسی به مقرّ‌شدن​ فعلیِ شورا ببرد، اما نزدیک شدن به او بدل به کابوس شده بود.

عمارتِ ارناس تا زمانی که سه بازمانده بهبود نیافته بودند، اجازهٔ ورودِ هیچ ملاقات‌کننده‌ای‌کرده​ را نمی‌داد. دست‌کم تمامِ کسانی که نشانِ سلطنتی نداشتند. آتونگ حتی با وجودِ تمامِ رابط‌هایش‌کابوس​ هم نتوانسته بود راهی، چه رسمی و چه غیررسمی، برای ورود به عمارت پیدا کند.

بدتر از همه اینکه با وجودِ تمامِ موانعِ حفاظتی، حتی یک‌اکتشاف​ جادوگرِ راستین هم به‌راحتی شناسایی می‌شد و او به رویکردی دوستانه‌فعلیِ​ نیاز داشت، نه اینکه به هدفِ یک تعقیبِ همه‌جانبه تبدیل شود.

وقتی لیث عمارت را ترک کرده بود، فکر کرد فرصتش را پیدا کرده است، اما پیش از‌نزدیک​ آنکه حتی بتواند به آخرین موقعیتِ شناخته‌شده‌اش برسد، ردش را گم کرد. جابه‌جایی با وارپِ برج بیشترِ‌دست‌کم​ حرکاتِ او را غیرقابلِ‌ردیابی می‌کرد، زیرا هیچ ثبتِ رسمی‌ای به جا نمی‌گذاشت که آتونگ بتواند دنبالش کند.

با این حال، حرکت کردنِ لیث مانند یک شبح نبود که باعثِ این‌همه‌استادِ​ درماندگی‌اش شده بود. او در حینِ انتظار برای هدفش، تمامِ اطلاعاتِ موجود دربارهٔ‌بدل​ لیث را جمع‌آوری کرده بود و همین اطلاعات کافی بود تا به گریه بیفتد.

آتونگ به بهترین دوستش، زارتان، گفت: «فکر می‌کردم این کار مثلِ این است که دستِ یک بچهٔ‌راگو​ کوچک را بگیرم و ببرم داخلِ لانهٔ گرگ، اما این یارو بیشتر شبیه یک جانورِ هار است. طبقِ‌بهبود​ پرونده‌اش، این لیث آدمِ بدگمانی با رفتارهای ضداجتماعی است که مسیرِ پیشرفتش را با جنازه فرش کرده است.»

«چطور می‌توانم این ورهن را راضی کنم که فقط بنشیند و با من حرف بزند، بدون اینکه سعی کند‌داده​ سرم را از تنم جدا کند؟ تمامِ بیدارشدگانی که در گذشته دیده، سعی کرده‌اند او را بکشند، برای همین‌اجازهٔ​ شروعِ بحث با جملهٔ "من هم مثلِ تو هستم" بیشتر از اینکه به او اطمینان خاطر بدهد، تحریکش می‌کند.»

آهی کشید و ادامه داد: «بدتر از همه اینکه‌مأموریت​ همهٔ آن‌ها وابسته به شورا بوده‌اند، پس آوازه‌ای که‌شدن​ پیش از من به گوشش رسیده اصلاً خوب نیست.»

زارتان پرسید: «چرا به آن عجوزهٔ پیر نمی‌گویی گورش را گم کند و این‌پیرش​ مأموریتِ مزخرف را بدهد به یکی از شاگردانِ عزیزش؟» او هم درست مانند آتونگ‌شده​ از تمامِ تعهداتِ استاد-شاگردی آزاد بود و یکی از اعضای رده‌پایینِ شورا به حساب می‌آمد.

آتونگ پاسخ داد: «داری شوخی می‌کنی؟ با اینکه الان یک مهرهٔ مستقلم، هنوز هم یکی از‌پیرش​ واجدشرایط‌ترین نامزدها برای به ارث بردنِ میراثِ او هستم و می‌خواهم اوضاع همین‌طور بماند. راگو شاید روی‌زمانی​ اعصاب باشد، اما یک روی اعصابِ خرپول است و قرار نیست خیلی بیشتر از این زنده بماند.»

برخلافِ شاگردانِ معمولی، آتونگ در دوازده‌سالگی خودش بیدار شده بود و دستاوردهایش باعث شد راگو‌استادِ​ در چهارده‌سالگیِ او به سراغش بیاید. راگو تمامِ دانشِ خود دربارهٔ جادو را به او‌شده​ آموخته بود، اما بیدارشدهٔ جوان می‌دانست که استادش بیشترِ دانشش را از او دریغ می‌کند.

بیدارشدهٔ طبیعی بودن یعنی آتونگ مجبور نبود صد سال به‌داده​ استادش خدمت کند، چرا که این رویه مختصِ کسانی بود که‌شده​ برای تبدیل شدن به جادوگرِ راستین به کمکِ بیرونی نیاز داشتند.

وقتی آتونگ تمامِ چیزهایی را که راگو حاضر بود به او بیاموزد‌کرده​ یاد گرفت و شورا او را به عنوانِ عضوِ رسمی به رسمیت‌نزدیک​ شناخت، آزادی‌اش را پس گرفت. با این حال، این کار بهایی داشت.

درست است که در جایگاهِ شاگرد باید بی‌چون‌وچرا از تمامِ دستوراتِ راگو اطاعت‌فرار​ می‌کرد و مجبور بود توانایی‌هایش را حتی در زمینه‌هایی از پژوهشِ جادویی که‌نزدیک​ هیچ علاقه‌ای به آن‌ها نداشت بسنجد، اما زندگی‌اش در آن زمان بسیار آسان‌تر بود.

هروقت سؤالی داشت یا در پژوهشِ شخصی‌اش به بن‌بست می‌رسید، راگو‌اکتشاف​ یا کتابخانه‌اش تمامِ پاسخ‌های لازم را در اختیارش می‌گذاشتند. آتونگ در‌فعلیِ​ طولِ هشت سال شاگردی هرگز دغدغهٔ کتاب، پول یا مواد را نداشت.

هرچه نیاز داشت، استادش در عرضِ چند دقیقه حاضر و آماده در اختیارش‌فعلیِ​ می‌گذاشت. اما در عوض، در دو سالِ گذشته توانایی‌هایش درجا زده بود. از‌بهبود​ آنجا که آتونگ هرگز به آکادمی نرفته بود، نه ارتباطاتی داشت و نه اسم‌ورسمی.

به محضِ اینکه پایش را از عمارتِ راگو بیرون گذاشت، زندگی با بی‌رحمی به او یادآوری‌مأموریت​ کرد که بدونِ پول نمی‌شود جادو کرد و برعکس. پیدا کردنِ جایی برای زندگی، برپاکردنِ آزمایشگاهِ‌بازمانده​ شخصی، و تهیهٔ موادِ مناسب، همگی کارهایی بودند که حتی نمی‌دانست باید از کجا شروعشان کند.

هیچ‌کس یک جادوگرِ بی‌نام‌ونشان و سرگردان را استخدام نمی‌کرد. از طرفی، تأمینِ‌کولا​ نیازهایش از راهِ خلاف، او را به یکی از تحت‌تعقیب‌ترین مجرمانِ پادشاهی‌ببرد​ تبدیل می‌کرد و چه‌بسا نامش را در فهرستِ مرگِ شورا قرار می‌داد.

انجمن به‌شدت از دانش و منابعِ جادویی محافظت می‌کرد. یک‌تیمِ​ بیدارشده می‌توانست به یکی دو انبار دستبرد بزند، اما محال بود‌مقرّ​ این کار را بدونِ به‌جاگذاشتنِ شواهد و شاهدانِ فراوان انجام دهد.

افشای وجودِ جادوی راستین به دلایلِ پیش‌پاافتاده، رایج‌ترین علتِ مرگ‌داده​ در میانِ بیدارشدگانِ احمق بود. راگو در دورانِ آموزش بارها‌کابوس​ و بارها این موضوع را به او گوشزد کرده بود.

از این رو، آتونگ بیشترِ وقتش را به‌تیمِ​ جای تمرکز روی جادو، صرفِ شهرت‌سازی و امرارمعاش کرده‌داده​ بود و این موضوع او را بی‌نهایت کلافه می‌کرد.

زارتان آهی کشید و گفت: «آن پیرمردهای عوضی برای تو هم تله گذاشتند، نه؟» زمانی‌استادِ​ خودبیدارشده بودن دلیلی کافی بود تا یکی از بزرگان، میراثش را به افرادی مثلِ آتونگ‌شده​ اعطا کند، اما از وقتی سیلوروینگ دانشش را پخش کرده بود، اوضاع تغییر کرده بود.

در گذشته، شورا به نسخهٔ ساده‌شدهٔ او از جادوی راستین خندیده بود‌کولا​ و آن را تلاشی احمقانه می‌دانست. با این حال، پس از ظهورِ‌ببرد​ جادوگرانِ نابغه‌ای مثلِ مانوهار، نزدیک بود بیدارشدگان از خندهٔ خودشان خفه شوند.

در کمتر از یک هزاره، تلاش‌های مشترکِ جامعهٔ جادویی جادوگرانِ بدلی را به‌فعلیِ​ سطحی رسانده بود که به شکلی خطرناک شبیهِ جادوگرانِ راستین بود، و دیر‌بهبود​ یا زود آن‌ها به بیدارشدگان می‌رسیدند یا حتی بدتر، از آن‌ها پیشی می‌گرفتند.

حالا افرادی مثلِ راگو نمی‌توانستند به وارثانی بااستعداد بسنده کنند؛ آن‌ها دنبالِ نابغه می‌گشتند. همه یک مانوهار برای‌بررسی​ خودشان می‌خواستند. شاهکارِ او در پدید آوردنِ سازه‌های نورِ سخت — چیزی که فقط متخصصانِ جادوی نور با قرن‌ها‌ورودِ​ تجربه می‌توانستند بدونِ داشتنِ میراث یاد بگیرند — باعث شده بود چند تن از بزرگانِ شورا خون گریه کنند.

ناولها | novelha.net