چپتر 408: فصل 408
0کامیلا با لحنی متفکرانه گفت: «آره، امشب وقتم آزاده، ولی دعوتت یکمخطر یهوییه. من معمولاً با کسایی که فقط یه بار دیدمشون قرار نمیذارم. مادراماتیک که اصلاً همدیگه رو نمیشناسیم.» از این جور نقش بازی کردنها خوشش میآمد.
نه نیاورده و بهش میگه «قرار».وقتا کامیلا پیشنهادم رو یه دورهمیِ سادهٔنمیدونم کاری نمیبینه. تا اینجاش که خوبه.
لیث با وجود داشتنِ تجربهٔ قرار گذاشتن از دو زندگی، هر بار که از زنی میخواست با او بیرون برود، احساسِ معذببود بودن میکرد. ذاتِ پارانوئیدش باعث میشد روی کوچکترین جزئیات بیش از حد فکر کند و تمایلِ شدیدش به کنترلِ همهچیز هم کمکیشانسِ به این قضیه نمیکرد. قدمِ اول را برداشتن برایش مثلِ نشان دادنِ نقطهضعف بود و از اینکه احساسِ ضعف کند، متنفر بود.
از آنجا که تمامِ گله و شکایتهای دنیا هم قوانینِ بازی را تغییرکنترلِ نمیداد، لیث میدانست که فقط میتواند شرط ببندد یا کنار بکشد. اگر بازیبود میکرد، ممکن بود ببازد، اما اگر بازی نمیکرد، شانسِ پیروزیاش همیشه صفر بود.
«قبلاً بهت نگفتم چون نمیخواستم نگرانت کنم، ولی من یه رنجرم. کارِ خیلی خطرناکیه،نمیدونم بعضی وقتا روزی چند بار جونم رو به خطر میندازم. نمیدونم کی دوباره بهم مرخصیجوخهٔ میدن، یا اصلاً میدن یا نه، واسه همین قبل از تصمیم گرفتن خوب فکر کن.»
این را با لحنی بیشبعضی از حد دراماتیک گفت، طوری کهمیندازم انگار عضوِ یک جوخهٔ انتحاری بود.
کامیلا در حالی که دوباره به پروندهٔتمایلِ شخصیاش نگاه میکرد، ریز خندید و گفت:قدمِ «اگه اینجوری میگی که نمیتونم رد کنم.»
لیث یکم جوونهباعث ولی قطعاً خیلی چیزاجزئیات رو از سر گذرونده.
طاعون، بالکور، سوءقصدها، کشتارِ گریفونِ سفید وبعضی حالا هم اتفاقاتِ اخیر در شمال. زندگیِنمیدونم لیث انگار گلچینی از داستانهای کوتاه ترسناک بود.
قطعاً بیشتر از سنش میفهمه. باوقتا این حال، بازم یکم ریسکه. امیدوارمنمیدونم به یه «سردردِ» بهموقع نیاز پیدا نکنم.
«به جاش هم فکر کردی؟»
لیث سر تکان داد: «من تا حالا بلیوس نبودم. میذارمکند زمان و مکانش رو تو تعیین کنی. بهم بگو اگهبرداشتن خواستی بیام دنبالت. میتونم ما رو به هر جایی وارپ کنم.»
«ممنون، ولی خودمرنجرم میام. ساعت هفت توبعضی ولوریان همدیگه رو میبینیم...»
صدایی حرفش را قطع کرد: «ستوانوقتا یهوال، من اون مدارک رو میخوامنمیدونم و برای همین دیروز هم میخوامشون.»
«ببخشید، من باید برم. یکی از کارآموزای احمقم یه مأموریتِ شناساییِ سادهقضیه رو تبدیل کرده به یه عملیاتِ قهرمانانه و حالا پر کردنِ فرمهاش افتادهمتنفر گردنِ من. اگه این گندکاری رو درست نکنم، باید اضافهکاری وایسم. بعداً میبینمت!»
ارتباط ناگهان قطعباعث شد و لیثکوچکترین را به شک انداخت.
فکر کنم اون احمقه منم.
آهی کشید.
الان خیلیا کلی سؤال دارن که چطور یه مشکلِ چندصدساله رو حلقضیه کردم. باید هوشمندانه عمل کنم. نقطهٔ روشنِ ماجرا اینه که هیچ شاهدیضعف وجود نداره، پس هر چرتوپرتیم که سر هم کنم، مجبورن همونجوری قبولش کنن.
لیث در یک خطِ مستقیم به سمتِ بلیوس پرواز میکرد و در همان حال با سولوسقضیه گزارشِ خودش را مرور میکرد. دنبالِ تناقض گشتند و چیزی پیدا نکردند. پس از آن، چندین شبیهسازیشکایتهای از بازجوییِ پیشِ رویشان اجرا کردند تا مناسبترین پاسخها را برای جلوگیری از سؤالاتِ بعدی پیدا کنند.
آنقدر غرقِ بحث دربارهٔ این بودند که چطور تلاشِ لیثچند را تا جای ممکن کوچک جلوه دهند که تنها وقتی متوجهقبل شدند به بلیوس رسیدهاند که آرایهٔ گردابِ دورِ شهر را دیدند.
خوشبختانه، به دلیلِ ناآشناییاش با منطقهٔ کلار، لیث فقط ده دوازده متر بالاتر از سطحِ زمینمیدن بود تا بتواند با استفاده از تابلوهای جاده و سنگهای مسافتنما مسیرش را پیدا کند. او زمانِریز کافی داشت تا پیش از آنکه طلسمِ پروازش مختل شود، متوقف شود و روی زمین فرود بیاید.
پس از یک دورِ دیگر تحملِ چشمغره و توهین بههمهچیز خاطرِ دور زدنِ صفِ صدمتریِ ورود به شهر، لیث ازدادنِ دروازهٔ وارپ که به مقرِ ارتش ختم میشد، عبور کرد.
در کمالِ تعجبش، مأمورِ گمرک به جایجزئیات اینکه مثلِ دیدارِ اولش او را بگرددهمهچیز و سینجیم کند، به او ادای احترام کرد.
«دیدار با شما باعثِکارِ افتخاره، قربان. لطفاً اجازه بدیدروزی شما رو به آپارتمانتون ببرم.»
آپارتمانِ چی؟ انتظار داشتمخطرناکیه تو سربازخونه یا خونهٔچند کامیلا بخوابم. اینجا چه خبره؟
افسر مردی در اواخرِ سیسالگی بود و یک ثانیهکنترلِ هم از حرف زدن دربارهٔ اینکه با نابودیِ همیشگیِ نزدیکتریننشان شهرِ گمشده، شهروندان چقدر احساسِ امنیتِ بیشتری میکردند، دست برنمیداشت.
افسر با اشاره به پایگاهدادهٔ عمومی گفت: «بیصبرانه منتظرم کلِکند ماجرا رو توی اینترلینکِ ارتش بخونم.» آنها از ساختمانِ اصلیبرداشتن بیرون رفتند و به لیث فرصت دادند بلیوس را ببیند.
این شهرِ مستحکم با تمامِ جاهای دیگری که دیدهروزی بود فرق داشت. به دلیلِ نبودِ آبِ لولهکشی یامیدن آسانسور، خانهها معمولاً در نهایت دو یا سه طبقه بودند.
اما بلیوس پر از ساختمانهای بلند بود. برخی حتی ده طبقه ارتفاعنمیدونم داشتند و همگی از بلوکهای سنگیِ خاکستریِ یکسانی ساخته شده بودند. درطوری هر منطقهٔ مسکونی، دستکم یک ساختمان فقط به رستورانها و مغازهها اختصاص داشت.
خیابانها سنگفرش بودند و آنقدر پهنا داشتند که سه کالسکههمهچیز از کنارِ هم رد شوند. پیادهروها پر از مردمی از تمامِنقطهضعف طبقاتِ اجتماعی بود که هر کدام به کارِ خودشان مشغول بودند.
اگر جای خالیِ دود وروی آلودگی نبود، لیث فکر میکردکند در یکی از کلانشهرهای زمین است.
افسر که متوجهِرنجرم تعجبِ او شدهخطرناکیه بود، سریع توضیح داد:
«بلیوس اولش یه پاسگاهِ نظامی بود تا مرزهای امپراطوریِ گورگونخطر رو زیرِ نظر داشته باشه. با گذشتِ زمان، شهر بهجایتصمیم گسترشِ افقی، عمودی رشد کرد تا دفاع ازش راحتتر باشه.
فضای داخلِ دیوارها محدوده و نمیتونیم دیوارها رو خراب کنیمهمهچیز و آرایهها رو از صفر بسازیم. همهٔ این ساختمونا یهدادنِ زمانی مالِ ارتش بودن، واسه همینه که طراحیشون اصلاً خلاقانه نیست.
برای تشخیصِ یه خونهٔ اعیونی از یه خونهٔ فقیرانه، باید به دوتا چیز دقت کنید.کمکی تعدادِ طبقهها و باغها. بهخاطرِ کمبودِ فضا، فضای سبز یه چیزِ لوکسه و عمارتها همآنجا همینطور. یه ساختمونِ دو طبقه حتماً خونهٔ یه اشرافزادهست. آدمای عادی تو مجتمعهای آپارتمانی زندگی میکنن.»
لیث که دیده بود خیابانهاخیلی جز از کالسکههای نظامی و اشرافجونم خالی است، پرسید: «چرا ترافیکی نیست؟»
افسر به دو دروازهٔ وارپِ کوچک که کنارِ هم ایستاده بودند اشارهنمیدونم کرد: «چون تو مواقعِ اضطراری نمیتونیم معطلِ راهبندون بشیم. مگه اینکه طرفطوری خیلی مهم یا خرپول باشه، وگرنه باید با اینا تو بلیوس جابهجا بشن.»
«یکی برای رفت، یکی برای برگشت.» نشانش را به سنگِ قیمتیِ کوچکی کنارِنمیکرد دروازه نزدیک کرد و یک رابطِ کاربریِ هولوگرافیک و سهبعدیِ کوچک پدیدار شد. یکتمامِ منوی کشویی پر از آدرسها و نامِ خیابانها بود. بعضیهایشان خاکستری و غیرفعال بودند.
«به دلایلِ امنیتی، نمیتونید بدونِ کارتِ شناسایی باهاش کار کنید. از نشانتونشدیدش استفاده کنید و دنبالم بیاید.» افسر مکانی به نامِ جادهٔ سلطنتی رادادنِ انتخاب کرد و در دروازهای که درست پشتِ سرش بسته شد، ناپدید گردید.
لیث همانطور که گفته شده بود عمل کرد و متوجه شد تقریباً به هر جاییدوباره میتواند برود. مکانهای بسیار کمی از دسترس خارج بودند. معلوم شد جادهٔ سلطنتی محلهای است کهحالی فقط از عمارتها تشکیل شده و هر کدام دیوارهای بلند و باغِ خصوصیِ خودشان را داشتند.
لیث پرسید: «اگه دوخطرناکیه نفر همزمان واردِ یهچند دروازه بشن چی میشه؟»
افسر به عمارتی دو طبقه که با درختان وکنترلِ باغچههای گل احاطه شده بود اشاره کرد: «سر ازمثلِ زندان درمیارن. سیستم اصلاً شوخی نداره. خب، رسیدیم به مقصد.»
بهمحضِ اینکه افسر نشانش را جلوی سنگِجزئیات قیمتیِ جادوییِ روی ستونِ کناری کشید، دروازهٔ بیرونیکمکی باز شد. یادداشتی تاشده به در چسبیده بود.
«لیث ورهنِ عزیز، این راخیلی نشانهٔ قدردانی از تلاشهای شجاعانهتان بدانید.جونم امیدوارم بهزودی با شما دیدار کنم.»
یادداشت را بازپرسِخیلی سلطنتی، تایریس گریفون،وقتا امضا کرده بود.