چپتر 1001: هدیهای بیمانند (بخشِ ۱)
0کامیلا گفت: «رزرو کردنِ یه سوئیت فقط یه ایدهٔ خوب نیست، عالیه. دلمکلِ میخواد چند روزِ آینده رو جوری زندگی کنیم که انگار آخرین آدمای رویتنها موگار هستیم، با خدمتکارای جادویی که فقط واسه انجام دادنِ کارا پیداشون میشه.»
کامیلا یکی از آن لبخندهای درخشانش راخریدِ به لیث زد که همیشه باعث میشدنمیخوابم احساس کند خوشبختترین مردِ روی زمین است.
از ماهها پیش برای چند روز مرخصی در روزِ تولدش درخواست داده بود تا مطمئنخودش شود هیچچیز برنامههایشان را به هم نمیریزد. با اینکه تازه چند ساعت پیش کارش تمامطوری شده بود و از یک روزِ طولانی حسابی خسته بود، برای او به خودش رسیده بود.
گذشته از این، هنوز هم برای لیث باورش سخت بود که کامیلا با وجودِ دانستنِ بیشترِرسیده رازهایش میتواند اینطور لبخند بزند. با او طوری رفتار میکرد که انگار لیث فقط یک آدمِمیکرد عادی است، نه دورگهای مرموز که در بازیهای قدرتِ موجوداتی پیرتر از خودِ پادشاهی درگیر شده است.
داشتنِ کسی مثلِ کامیلا در کنارش، کسی که نه با پیوندهایروزای خونی یا منافعِ مشترک، بلکه فقط با علاقهای خالصانه به اونمیخوابم گره خورده بود، بزرگترین هدیهای بود که میتوانست آرزویش را داشته باشد.
لیث سر به سرش گذاشت: «پس درست مثلِ خونهست.کارای آخه تو روزای مرخصیت کلِ روز رو میخوابی وتنها خریدِ خواروبار، کارای خونه و آشپزی رو به من میسپاری.»
«اصلاً هم اینطور نیست. من کلِ روز نمیخوابم، فقط هروقت تو بذاری میخوابم.» اینکه اینخودش تنها بخشی بود که میتوانست ردش کند، باعث شد از خجالت سرخ شود. «از شوخیطوری گذشته، اینجا مثلِ قصههاست. باورم نمیشه کلِ ساختمون رو عایقِ صدا کردن تا مزاحمِ حیوونا نشن.»
با اینکه گریفونِ پرنده کاملاً پر بود، مهمانان چیزی جز صدای خودشان وحسابی صداهای طبیعت نمیشنیدند. بسیاری از حیواناتِ کوچک آنقدر احساسِ امنیت میکردند که به تراسهااینطور نزدیک میشدند و تنقلاتی را که اقامتگاه برای هر اتاق فراهم کرده بود، میگرفتند.
لیث هم حسابی تیپ زده بود و بهجای ردای معمولِ جادوگرِروزای اعظمش، یک کتوشلوارِ مشکی به تن داشت. بخشِ اولِ غذایشان خورشِ گوزنهروقت بود، یک غذای لذیذِ محلی که با شرابِ قرمزِ خانگی سرو میشد.
برخلافِ هتلهای معمولی، سوئیتِ لیث در طبقهٔ همکف قرار داشت. این امکان رااصلاً به مهمانان میداد تا از پشتِ شیشههای جادویی و تقویتشدهٔ تراس، جانورانِ محلی رانمیشه تماشا کنند و فقط با گذشتن از یک در، در امتدادِ دریاچه قدم بزنند.
آپارتمان از چوبِ سرخ ساخته شده بود و چند اتاق داشت. یک اتاقِ نشیمنِخسته مبله با میزِ چای و مبلهایی برای وقتگذرانی با دوستان، تراسی برای شام خوردنلبخند حینِ لذت بردن از منظره، یک حمامِ بزرگ، و یک اتاقخوابِ حتی بزرگتر داشت.
با اینکه همهٔ اتاقها بهطورِ جادویی گرم میشدند، بیشترشان برای زیباییِ محیط شومینهٔ خودشانخسته را داشتند و اقامتگاه چنان ساکت بود که مگر مهمانان خدماتِ اتاق را صدالبخند میزدند، در غیرِ این صورت احساس میکردند در کلبهای کوهستانی در وسطِ ناکجاآباد زندگی میکنند.
کامیلا پرسید:میتوانست «در موردِ چیباشد میخواستی حرف بزنی؟»
لیث که بهوضوح خجالتزده بود، گفت: «نمیشهخریدِ تا بعد از شام صبر کنی؟ یا حداقلهروقت تا وقتی که هدیهٔ تولدت رو بهت بدم؟»
کامیلا جواب داد: «عمراً. وقتی اون کلمههای لعنتی رو به زبون میاری،طولانی دیگه نمیتونم آروم بگیرم تا اینکه اون رازِ بزرگی رو که تصمیم گرفتیرازهایش باهام در میون بذاری بشنوم و به عنوانِ یه چیزِ بیاهمیت دستهبندیش کنم.»
«یعنی اینقدر تابلوام؟»
کامیلا گفت: «اگه بعد از اینهمه مدت زندگیِ مشترک نتونمآخه دستت رو بخونم، معنیش اینه که یا اونقدر برام مهم نیستیاصلاً که متوجه بشم، یا تو هرگز نذاشتی خودِ واقعیت رو بشناسم.»
«میفهمم که پر از رازی و حاضرم صبر کنم تاخونه هروقت آماده بودی باهام در میون بذاریشون، اما لطفاً، باردش من مثلِ احمقها رفتار نکن. این چیزیه که نمیتونم تحملش کنم.»
لیث سر تکان داد و بعد باتازه جزئیات دربارهٔ بینشِ مرگ برای کامیلا حرفخسته زد و ویژگیهای عجیبش را برایش توضیح داد.
«بذار ببینم درست فهمیدم. پس اگه تمرکز نکنی، همهٔ آدمایتمام دورت میمیرن، یا حداقل برای تو اینجوری به نظر میرسه.» کامیلاسخت این را گفت و لیث سر تکان داد تا ادامه دهد.
«اما اگه کسی دوستت باشه، تا چند متری 'در امانه'، در حالیمرخصیت که اعضای خانوادهت تا وقتی تو همون اتاق باشن از بینش مرگبذاری تأثیر نمیگیرن، و دوستدخترِ سابقت حتی از فاصلهٔ بیشتر از ۱۰ متری؟»
لیث گفت: «آره. قبلاً هیچوقت بهت نگفتم وخواروبار جرئت نکردم تو حضورت جلوی بینش مرگ رو نگیرم،میخوابم چون نمیخواستم حس کنی مجبوری با فلوریا رقابت کنی.»
کامیلا جملهاش را کامل کرد: «و چون میترسیدی بینشکارش مرگ فقط طولِ عمرِ یه نفر رو اندازه نگیره،این بلکه عمقِ احساساتت نسبت به اونا رو هم بسنجه.»
«آره.»
«نگرانِ جریحهدار کردنِ احساساتم نباش. منم اگه جای تو بودم همین کار رو میکردم. یهخریدِ قدرتِ عرفانی که بهت بگه کی رو میتونی دوست داشته باشی و کی رو نه، نفرینیشوخی بدتر از خودِ بینش مرگه.» کامیلا دستش را گرفت و مجبورش کرد در چشمانش نگاه کند.
«حکم چیه؟»
لیث نفسِ عمیقی کشیدبرنامههایشان تا آرام شود وساعت بینش مرگ را رها کرد.
گفت: «مثل همیشه زیبایی.»
«عالیه، حداقل یه دوستم. حالا بروسرش اونطرفِ سوئیت.» کامیلا دورترین نقطه ازمرخصیت میزشان را به او نشان داد.
«صبر کن. گفتی نگران نباشم. که توخریدِ هم همین کار رو میکردی.» لحنِ تندنمیخوابم و ناگهانیِ صدایش لیث را غافلگیر کرد.
«گفتم، ولی تو هم حق داشتی. شاید اینطور نباشه، اما بینش مرگطولانی واقعاً شبیه یه رقابتِ لعنتیه. الان چطور؟» کامیلا از اینکه اینقدر احساسِبیشترِ ناامنی میکرد متنفر بود، اما باید به هر قیمتی که شده میفهمید.
با خودش فکر کرد: «تا جایی که میدونم، شاید بینش مرگ احساساتِ لیث رو نسبت بهرسیده بقیه اندازه نگیره، بلکه قدرتِ پیوندشون رو بسنجه. این توضیح میده که چرا فلوریا از همونمیکرد اول در امان بود در حالی که حتی پدر و مادرش هم به زمان نیاز داشتن.
نهتنها قبل از هر کسِ دیگهای با اون سفرهٔ دلش رو باز کرد، بلکهمیخوابی لیث به فلوریا تکیه میکرد در حالی که خانوادهاش رو چیزی برای محافظت میدونست.ردش همیشه اونا رو تو بیخبری نگه میداشت، چون فکر میکرد نمیتونن با حقیقت کنار بیان.»
لیث گفت: «هنوز خوبی،مرخصیت ولی باید بگم داریخواروبار قضیه رو خیلی جدی میگیری.»
کامیلا در حالی که از درِ تراس بیرون میرفت،کارش پوزخند زد: «اینو مردی میگه که دو سال صبراین کرد تا دربارهٔ این موضوع به من حرفی بزنه.»
«صبر کن، هنوز پابرهنهای!»
«یه ذره خاک اصلاً برام مهم نیست.گذاشت الان چطور؟» او محضِ اطمینان روبروی درِمیخوابی شیشهای ایستاد، حدودِ ۱۵ متر دورتر از لیث.
لیث گفت: «همین الان چندتا لاشهٔ زشت رو حسابی ترسوندی کهآشپزی فقط میتونم حدس بزنم در واقع پرنده و سنجاب بودن. اشتهامسرخ رو هم کور کردی، ولی هنوز مثل رویای یه خدا زیبایی.»
«من بردم، من بردم، من بردم!» کامیلا با سرعت بهتمام داخلِ سوئیت دوید، از گردنِ لیث آویزان شد و مجبورشباورش کرد او را روی دستهایش بلند کند و بعد بوسیدش.
لیث از شور وبرنامههایشان شوقِ او خندید: «اینمساعت از باوقار برنده شدن.»
«ببخشید، جوگیر شدم.» لبخندِداشته درخشان و صدای هیجانزدهاش درخونهست تضادِ کامل با کلماتش بود.
بعد از اینکه لیث کامیلا را به صندلیاش برگرداند و کفِآشپزی اتاق را با جادوی نخستین تمیز کرد، ذهنِ کنجکاوِ کامیلا کهسرخ حالا از شک و تردید رها شده بود، مجبورش کرد بپرسد:
«دلیلی داره که تصمیم گرفتی دقیقاًاینکه بعد از حلوفصل کردنِ مسائل باطولانی شورا این موضوع رو به من بگی؟»
لیث گفت: «امشب خیلی تیز شدی. آره. حالا که نه بیدارشدهها وطولانی نه انسانها نمیتونن تو برنامههام دخالت کنن، میخوام فلوریا رو بیدار کنم.بیشترِ فالوئل بهم اجازه داد تا برای دورهٔ شاگردی، اونو بهعنوانِ همراه دعوت کنم.»