چپتر 1039: قدرتِ لجامگسیخته (بخشِ ۳)
0خیلی خب، حداقل قبلاً یه چیزی شبیهِ این دیده بودم. یهجورایی. معمولاًنیاز وقتی یه جانور تکامل پیدا میکنه، یه ستونِ نورِ طلایی آزاد میکنه،میرفت اما لیث بهجاش یه ستونِ نقرهای و یه ستونِ سیاه بیرون میده.
شاید به ذاتِ دورگهش ربط داشته باشه، ولی هنوز برامقلب سؤاله که چرا این اتفاق موقعِ آخرین مصیبتِ جهانش افتاد،اگه نه فقط وقتی که بدنِ ویرملینگش داشت پالایشِ بدن رو میگذروند.
سولوس تمامِ انرژیِ جهانی را که برج میتوانست گردضخیمتر بیاورد درونِ قلب متمرکز کرد تا مطمئن شود بدنِ لیثبود در لحظهٔ نیاز، تمامِ انرژیِ لازم را در اختیار دارد.
اگه زودتر به این روند کمک میکردم، شاید پالایشِ بدنِ انسانیش راحتترسختتر پیش میرفت، یا حداقل کمتر ترسناک میشد. ای بابا. غصه خوردن واسهآتشینی کارِ ازدسترفته فایدهای نداره. الان دیگه میدونم و میتونم متناسب باهاش عمل کنم.
هفت چشمِ لیث، حتی آنها که هنوز کاملاً بسته بودند، اشکِلحظهٔ سیاه میریختند. در همین حال فلسهایش در هم ادغام شدند وراحتتر آنقدر ضخیمتر، سختتر و متراکمتر شدند که با فولاد رقابت میکردند.
این روند نیمی از بدنش را بیحفاظگرد گذاشته بود و پوستِ سرخ و آتشینی رالحظهٔ که زیرِ پوستهٔ سختشدهاش قرار داشت، نمایان میکرد.
همراه با ناخالصیهای انسانی که دوباره روی بدنِ لیث خزیدهسختتر بودند، تمامِ بخشهای بهاصطلاح معیوب در کنارهٔ سر، انتهای ستونِپوستِ فقرات و روی پشتش جمع شدند و سپس گر گرفتند.
شاخهای کوچکِ خمیده و دمِ کوتاهش بزرگتر شدند و جفتِ دومی از بالهای تحلیلرفته ازرقابت پشتش بیرون زد. فلسهای جدید و ضخیمتر جایگزینِ فلسهای ریخته شدند. همزمان سه پرتو ازمیکرد انرژیِ عنصریِ ناب از چشمانِ بازِ لیث فوران کرد و ناخالصیهای هرچه بیشتری را بیرون راند.
هیئتِ دورگهٔ لیث از بدنی ازپیشتکاملیافته متولد شده بود که هستهٔ قدرتمندی داشت،لازم در نتیجه بینقص بود. تنها چیزی که کم داشت، تواناییِ هدایتِ تمامِ قدرتِترسناک تولیدشده از نبردِ مداوم میانِ نیروهای زندگیِ جانورِ امپراطور، مسخشده و انسانیاش بود.
بدنِ دورگهٔ لیث برای تحملِ گسترهٔ کاملِ چنین انرژیِ متضاد و قدرتمندی بیش از حد کوچک و ضعیفاختیار بود. در طولِ یک جهش، بدنِ انسانیاش در هم میشکست تا به شکلِ میزبانی مناسبتر برای هستهٔ لیثکارِ بازسازی شود، در حالی که هیئتِ دورگهاش مجبور بود رشد کند تا ویرملینگ بتواند توانِ حقیقیاش را آزاد کند.
به لطفِ انرژیِ جهانی که نیروهای زندگیِ لیث را به تلاطم میانداخت، آنهارقابت نهتنها تکامل یافتند، بلکه نبردشان برای چیرگی نیز تغییر کرد. وجهِ مسخشده، بهقرار شکلِ یک کرهٔ سیاه و توخالی، بزرگتر شد و تلاش کرد بقیه را ببلعد.
با این حال، وجهِ انسانی آن را از بیرون سرکوب کرد و وجهِ جانور، بهرقابت شکلِ یک ستارهٔ سوزان، از درون به مسخشده ضربه زد. تلاشهای مشترکِ نیروهای زندگیِ انسانی وهمراه جانور به آنها اجازه داد تا وجهِ مسخشده را متوقف کنند و به تعادلِ تازهای برسند.
هر سهٔ آنها نهتنها قویتر شده بودند، بلکه در یکدیگر نفوذ کرده بودند. ایناختیار کار بارِ دیگر مرزهایی را که نیروی زندگیِ انسانی را از دورگه جدا میکردبابا نازکتر کرد و چیزی را پدید آورد که چهبسا روزی از مجموعِ اجزایش عظیمتر میشد.
در طولِ تمامِ این روند، کشمکش میانِ نیروهای زندگی انرژیِ قدرتمندیمتمرکز آزاد کرد که شعلههای زمردینِ زندگی را برافروخت. شعلهها از بدنِروند لیث فوران کردند و او را از سر تا پا پوشاندند.
اما شعلهها بهجای آسیب رساندن به او، هیئتِ ویرملینگش را پرورش دادند و باعث شدندنیمی بزرگتر و قدبلندتر شود. ویرملینگ تقریباً ۴ متر قد کشید، اما وقتی انرژی تمام شد،ناخالصیهای به دلیلِ کمبودِ جرمِ لازم برای حفظِ چنین هیکلِ عظیمی، دوباره به قدِ عادیاش بازگشت.
لیث وقتی توانست هوای کافی در ریههایشفلسهایش جمع کند تا حرف بزند، در میانِفولاد نفسنفس زدن پرسید: «چشمِ جدیدی باز نشد، درسته؟»
«ببخشید، هیچی. حتماً به استادیت روی عناصرمتمرکز ربط دارن یا مصیبتهای جهانیت کاتالیزشون کردن.اختیار اودی باعث شد آبیه رو باز کنی و...»
سرِ لیث با صدای تاپیبرج به زمین خورد و خروپفشقلب حرفِ سولوس را قطع کرد.
«و بهتره منم بخوابونمت.» سولوس کاری کرد که زرهِ پوستدزدسختتر دوباره لیث را بپوشاند و بعد پیش از اینکه برایپوستِ دیدنِ بقیه به تالارِ آینه برود، او را در تختش خواباند.
فریا که رنگشاشکِ مثلِ گچ پریدهحال بود، پرسید: «حالشون چطوره؟»
فریادهای دو نفر از کسانی که بیشتر از همه دوستشان داشت، هنوز درلازم سرش میپیچید. نه او و نه کویلا از جایی که سولوس ترکشان کردهترسناک بود تکان نخورده بودند، حتی برای اینکه بروند و به فلوریا سر بزنند.
«از خستگی دارن میمیرن، ولی در غیرِ این صورت صحیح و سالمان. پیشرفتهامطمئن به بدن فشار میارن و فقط استراحت میتونه کمکشون کنه قدرتشون رو پسراحتتر بگیرن. حداقل هشت ساعت میخوابن.» حرفهای سولوس باعث شد خواهرانِ ارناس نفسِ راحتی بکشند.
کویلا با انگشت به سینهٔ نالروند و محافظآنقدر سیخونک زد: «شماها دوستای وحشتناکی هستین! چطور تونستینبدنش اینقدر آروم باشین؟ اگه یکیشون میمرد یا بدتر چی؟»
صداقتِ نالروند به گستاخی تنه میزد و باعث شد محافظ آه بکشد: «من خواهرت رو نمیشناسم و قراربدنش نیست وانمود کنم که بهش اهمیت میدم. در موردِ اسکورج هم، اون به سولوس پیوند خورده. هر چقدر دلشبخشهای میخواد میتونه فریاد بکشه، تا وقتی که صدای فریادِ سولوس و لرزشِ برج رو نشنوم، میدونم که حالش خوبه.»
خدایانِ بزرگ. واقعاً امیدوارم تو گذشته هیچوقت اینقدر پرت نبوده باشم. محافظنیاز با خود فکر کرد. هرچند باید اعتراف کنم این توضیح میده کهمیرفت چرا اون اوایل سلیا اینقدر اصرار داشت هر جا میرم باهام بیاد.
رایمن گفت: «ببخشیدش، کویلا. نالروند سختیهای زیادی کشیده و به همینمتمرکز خاطر، براش سخته که به غریبهها اهمیت بده. متأسفم اگه بیتفاوت بهکمک نظر رسیدم، ولی فقط به تواناییهای اسکورج برای نجاتِ فلوریا اطمینان داشتم.
«علاوه بر این، اگه مثلِ من مبارزه کردنش رو میدیدی، هیچوقت فکر نمیکردیرقابت چیزِ پیشپاافتادهای مثلِ یه پیشرفت بتونه به اسکورج آسیب بزنه. سولوس، میشه لطفاًقرار بهشون سر بزنیم؟ فکر کنم این کار به دوستامون کمک میکنه آروم بشن.»
«البته، فقط ساکت باشین. نمیخوام بیدارشون کنم وادغام لیث تو خواب خیلی گوشبهزنگه. ممکنه به اینمیکردند سرک کشیدن به بدترین شکل واکنش نشون بده.»
سولوس فقط دخترها را به اتاقِ فلوریا راه داد. دیدنِ آنجا باعث شدلازم از شگفتی نفسشان در سینه حبس شود و تقریباً به گریه بیفتند. اتاقترسناک ترکیبی بینقص از اتاقخوابِ فلوریا در آکادمی و اتاقش در خاندانِ ارناس بود.
اتاق با کپیهای دقیق از تمامِ تزئینات و عکسهایی که بیشتر از همهمطمئن دوست داشت، مبله شده بود. از وقتی لیث تصمیم گرفته بود فلوریا راراحتتر پیشِ فالوئل بیاورد، او و سولوس این اتاق را برایش آماده کرده بودند.
پس از اینکه طلسمهای تشخیصیِ فریا و کویلاآنقدر تأیید کرد وضعیتِ خواهرشان چیزی نیست که بابدنش یک چرتِ کوتاه برطرف نشود، گذاشتند استراحت کند.
فریا آه کشید: «به خدایان قسم، فلوریا حتی بعد از درمانِ جادوی زیبایی هم اینقدررقابت خوب به نظر نمیرسید. عمراً بتونی حدس بزنی که تو یه روز بهجای رفتن به چشمهٔهمراه آبگرم، از چندتا موقعیتِ مرگ و زندگی جونِ سالم به در برده. خیلی بهش حسودیم میشه.»
کویلا که متوجهِ درهایبیاورد متعدد شده بود، پرسید:کرد «اینجا چندتا اتاق داری؟»
سولوس شانه بالا انداخت: «هر چندتا که دلم بخواد. در حالِ حاضرکرد اتاقِ لیث، من، تیستا و فلوریا اینجاست، ولی همیشه میتونم یکی دیگهمیکردم اضافه کنم. برج یه شگفتیِ جادوی بُعدیه و از تو خیلی بزرگتره.»
«پس، میتونی مالِ ما رو هم بسازی؟» کویلا هنوز ازسختتر فکرِ پیوستن به لیث در شاگردیاش دست نکشیده بود وپوستِ داشتنِ خانهای دور از خانه، رویایی بود که به حقیقت میپیوست.
«چرا که نه.» بامیریختند حرکتِ مچِ دستِ سولوس، درِشدند دیگری روی دیوار ظاهر شد.
داخلِ آن، اقامتگاهی بود که گریفونِ سفیدمتمرکز به عنوانِ استادیار به کویلا اختصاص دادهاختیار بود، در کنارِ اتاقش در عمارتِ ارناس.