---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1010: قدرتِ بیداری (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1010: قدرتِ بیداری (بخشِ ۲)

0

فلوریا یک قدم به پهلو رفت و به‌سرعت با دستِ‌اعتماد​ چپش مشت زد، و رگباری از مشت‌ها را چنان سریع و‌پیش​ قوی پدید آورد که غبارِ نارنجی را در مسیرش پراکنده کرد.

با نمایان کردنِ‌اعتماد​ موقعیتِ قلبِ شناور‌ساکت​ گفت: «پیداش شد.»

نامرده هنوز تعادلش را به دست نیاورده بود که تیغهٔ فلوریا‌رها​ شمشیرش را در جای خود قفل کرد و دستِ چپِ فلوریا‌گشود​ اندامِ حیاتی را چنگ زد و آن را مثلِ انگور له کرد.

در حالی که با گذشتِ هر ثانیه جریانِ‌دردسرِ​ نبرد وخیم‌تر می‌شد، یک نعش‌خوار از شریکِ جادوگرکُش‌تازه‌ای​ خود پرسید: «اگه اینجا بمونیم می‌میریم. بهم اعتماد داری؟»

نامردهٔ ساکت فقط سر‌پرسید​ تکان داد و باعث‌می‌میریم​ شد نعش‌خوار ناسزا بگوید.

«خب، به درک!» پیش از آنکه خودش را به نزدیک‌ترین دیوار بکوبد،‌بگوید​ هم تیغه و هم قلب را چنگ زد و آن‌ها را نزدیکِ سینه‌اش‌نگه​ نگه داشت. جادوی زمینش دیوار را فروریخت و نورِ خورشید او را سوزاند.

نعش‌خوار از توانایی‌های احیای بدنش استفاده کرد تا زنده بماند‌بزرگ‌تری​ و از شریکش آن‌قدر محافظت کند تا دوباره در زمین‌روی​ فرو بروند، و نامردگانِ دیگر را در دردسرِ بزرگ‌تری رها کرد.

فریا دستانش را از هم باز کرد و درِ بُعدیِ تازه‌ای جلوی هر سوراخِ روی‌بُعدیِ​ دیوارها گشود و نورِ خورشید را به دام انداخت و گفت: «ممنون بابتِ کمک، آبجی. حالا‌بعدی‌ام​ برای ترفندِ بعدی‌ام...» همچنین نقاطِ خروجشان را طوری قرار داد تا تمامِ غارها را روشن کند.

نورِ خورشید تنها چیزی بود که می‌توانست باعث شود نامردگان چنان دردی را‌ساکت​ تجربه کنند که انگار هنوز زنده‌اند. تمامِ طلسم‌هایی که نعش‌خوارها آماده کرده بودند،‌بکوبد​ به دلیلِ دردِ شدیدی که تمرکزشان را به هم زد، از دست رفت.

هم‌زمان، غبارِ نارنجی که بدن‌های جادوگرکُش‌ها‌ساکت​ را تشکیل می‌داد از هم پاشید‌بگوید​ و نقطهٔ ضعفشان را نمایان کرد.

آنچه در پی آمد کشتاری بود که‌نامردگانِ​ چنان سریع پایان یافت که کاوشگران هرگز‌باز​ نتوانستند آرایه مسدودکننده زمین خود را کامل کنند.

کویلا در حالی که‌فرو​ با حیرت به فریا‌دردسرِ​ نگاه می‌کرد، گفت: «تو محشری!»

بسیاری مثلِ طوطی در تأیید سر تکان دادند. نبرد‌بهم​ چنان ناامیدکننده و پرآشوب بود که پایانِ ناگهانی‌اش باعث‌ناسزا​ شد بازماندگان احساس کنند فریا به‌تنهایی ورق را برگردانده است.

فریا تعریف را پذیرفت اما دوست نداشت تمامِ افتخار را برای خودش بردارد. هر‌پیش​ دو خواهرش به یک پیروزی نیاز داشتند. «خب، درسته. جادوی بُعدی محشره. برای همینه‌زمینش​ که معمولاً اول از همه مهروموم میشه، اما یادتون نره که به‌خودیِ‌خود آسیبی نمی‌زنه.

«همه‌چیز به استفاده از فرصت‌ها برمی‌گرده و بدونِ شما دوتا،‌بزرگ‌تری​ همهٔ آدم‌های اینجا مرده بودن. تو بودی کویلا، که فهمیدی‌روی​ جادوگرکُش‌ها نقطهٔ ضعفِ دومی هم دارن و جونمون رو نجات دادی.

«بدونِ تو، بهترین کاری که می‌تونستم بکنم این بود که شماها رو ببرم‌باز​ بیرون تا جاتون امن باشه. همچنین، بدونِ اینکه فلوریا نیروی کمکی بیاره و دیوارها‌آبجی​ رو خراب کنه، نورِ خورشیدی که طلسمم برای اثر کردن نیاز داشت رو نداشتم.»

با حرف‌های او، سربازان و کاوشگران شروع به‌می‌میریم​ تشویق کردند و باعث شدند کویلا سرخ شود،‌داد​ در حالی که فلوریا فقط جدی‌تر به نظر می‌رسید.

فلوریا گفت: «بدم میاد حال‌وهوا رو خراب کنم، اما بعد از رسیدگی به مجروح‌ها‌پیش​ و کشته‌ها وقت داریم به خودمون افتخار کنیم. کاوشگران، اول به اردوگاه برسید و بعداً‌فروریخت​ این گندکاری رو درست کنید. باید یه راهی پیدا کنیم تا اتفاقاتِ امروز تکرار نشن.

«سربازها، هیچ‌کس رو جا نذارید. می‌خوام همه حاضر باشن و آمارشون رو داشته باشیم. من‌درِ​ درخواستِ نیروی کمکی می‌کنم و وضعیتمون رو گزارش می‌دم.» او به بدن‌هایی که روی زمین‌برای​ افتاده بودند اشاره کرد؛ متعلق به کسانی که برای واکنش به حملهٔ غافلگیرانه خیلی کند بودند.

برخی غرق در خون بودند و دیگر برایشان خیلی دیر شده بود، اما‌باز​ بقیه هنوز برای کمک التماس می‌کردند. حرف‌های او لبخند را از روی لبانِ‌کمک​ بازماندگانی که حالا خودشان را برای فراموش کردنِ رفقای کشته‌شده‌شان لعنت می‌کردند، پاک کرد.

پس از اینکه فلوریا مطمئن شد کارِ‌بمونیم​ دیگری از دستش برنمی‌آید، برگشت و آویز ارتشی‌تکان​ خود را از آویزِ بُعدیِ زنبق‌شکلش بیرون آورد.

در حالی که گردنبندِ‌داری​ طلایی را نوازش می‌کرد،‌تکان​ با خود فکر کرد.

یعنی واقعاً کارِ لیث بود؟ واقعاً راهی پیدا کرده‌دردسرِ​ تا به قولی که روزِ تولدِ مامان بهم داد‌جلوی​ عمل کنه و با وجودِ فاصله‌ای که بینمونه، کنارم بجنگه؟

خبر نداشت چیزی که تجربه‌بروند​ کرده بود معجزه نبود، بلکه‌رها​ نشانه‌ای از روندِ خودبیدارشدنش بود.

ژنرال بریون که برای کمک‌اگه​ مشتاق بود، بی‌درنگ پاسخ داد: «سروان‌داری​ ارناس، دلیلِ این تماسِ اضطراری چیه؟»

بعد از اینکه لیث با وجودِ مخالفتِ رئیسِ انجمنِ جادوگران‌باعث​ به جادوگرِ اعظم تبدیل شد، جایگاهِ ازپیش‌متزلزلِ انجمن متزلزل‌تر شده‌تیغه​ بود و کفهٔ ترازوی قدرت دوباره به نفعِ ارتش چرخیده بود.

اگر بریون موفق می‌شد جلوی استعفای سروان ارناس را بگیرد و اعتبارش را برگرداند، تنها لکه‌ای‌بُعدیِ​ را هم که ارتش در چشمِ سلطنتی‌ها داشت پاک می‌کرد. بریون همچنان آرزو داشت کنترلِ انجمن‌بعدی‌ام​ را به دست بگیرد و اختیارِ تبدیلِ امتیازهای شایستگی به القابِ اشرافی را به دست آورد.

به این ترتیب، سربازان بالاخره می‌توانستند پاداشی را که شایسته‌اش بودند دریافت کنند‌باز​ و تمامِ جادوگران زیردستِ ارتش می‌شدند. علاوه بر این، جلبِ حمایتِ خاندانِ ارناس، که‌آبجی​ چهره‌ای برجسته در هر دو سازمان بود، داراییِ بی‌قیمتی برای حرفه‌اش به شمار می‌رفت.

فلوریا همه‌چیز را برایش توضیح داد، از‌بمونیم​ نبودِ پوششِ گیاهی که متوجهش شده بود‌فقط​ تا کمینی که در آن گرفتار شده بودند.

شنیدنِ این‌همه جزئیاتِ حیاتی برای اولین بار، او را از خیالاتش‌ناسزا​ بیرون کشید و چنان خشمگینش کرد که اگر مردِ ضعیف‌تری بود،‌آن‌ها​ به آنجا وارپ می‌کرد تا کورتوس را با دستانِ خالی بکشد.

چهرهٔ بریون مثلِ ماسکی سنگی بود و لحنش تغییری‌دردسرِ​ نکرده بود، اما فلوریا می‌توانست رگِ تپندهٔ روی گردنش را‌سوراخِ​ ببیند. «کارتون عالی بود، سروان ارناس. الان سروان کورتوس کجاست؟»

«هنوز بی‌هوشه، قربان. من اولویت رو به ایمن‌سازیِ اردوگاه و درمانِ‌فریا​ مجروحان دادم. بعد از اون، غارها رو ایمن می‌کنم، آمارِ دقیقِ‌دام​ تلفات رو بهتون می‌دم، و تازه اون موقع قصد دارم بیدارش کنم.»

گفت: «دستوراتِ متناقض سرعتمون رو‌اگه​ کم می‌کنه و ما رو‌اعتماد​ در برابرِ حملاتِ بعدی آسیب‌پذیر می‌ذاره.»

لبخندِ بریون تا بناگوشش رسید، اما هیچ شادی‌ای در آن نبود.‌ناسزا​ «چنین چیزی در کار نخواهد بود. لطفاً زخم‌های سروان کورتوس رو‌آن‌ها​ درمان کنید و ارتباطش رو وصل کنید. می‌خوام هر دوتون گوش بدید.»

فلوریا با این حرف‌ها لرزید. طرزِ حرف زدنِ بریون او را به‌فریا​ یادِ زمان‌هایی انداخت که هنوز بچه بود و اوریون به او اطمینان‌انداخت​ می‌داد که فلان معلم یا مربیِ سرشناس و بدرفتار دیگر مزاحمش نخواهد شد.

معمولاً آن افراد ناپدید می‌شدند و دیگر هیچ‌کس خبری از آن‌ها نمی‌شنید. حتی شایعاتی‌درِ​ وجود داشت که می‌گفت اوریون پس از قطع کردنِ دست‌وپایشان، آن‌ها را داخلِ بشکه‌های‌حالا​ پر از موادِ مغذی زنده نگه می‌دارد و به یک عمر عذاب محکومشان می‌کند.

گاهی در شب‌های آرام، می‌شد صدای ناله‌های دردی را شنید‌اعتماد​ که از دیوارهای عمارتِ ارناس می‌آمد و باعث می‌شد خدمهٔ خانه‌پیش​ احترامِ زیادی برای اربابانشان قائل شوند و از بچه‌ها حساب ببرند.

در واقع، اوریون علاقه‌ای به نگهداری از حیواناتِ خانگی نداشت‌باعث​ و ناله‌ها به این خاطر بود که جیرنی کارش را‌تیغه​ به خانه می‌آورد، اما این داستانی برای یک روزِ دیگر است.

کورتوس به‌محضِ اینکه به هوش آمد، حتی قبل از‌دردسرِ​ اینکه دیدش آن‌قدر واضح شود که فلوریا را بشناسد،‌جلوی​ گفت: «چطور جرئت می‌کنی به یه افسرِ همکار حمله کنی؟»

«همه‌چیز رو گزارش‌زمین​ می‌دم و می‌کشونمت‌نامردگانِ​ دادگاهِ نظامی. من—»

بریون با صدایی چنان سرد که آتشِ خشمِ کورتوس‌بهم​ را به ترسی مورمورکننده تبدیل کرد، حرفش را برید:‌ناسزا​ «شما خفه می‌شید و گوش می‌دید. این یه دستوره، سروان.»

سپس بریون گزارشِ فلوریا را با کلماتِ خودش تکرار کرد و از کورتوس خواست‌پیش​ تا تک‌تکِ بخش‌هایش را فقط با یک بله یا خیر تأیید یا تکذیب کند. این‌فروریخت​ کار هیچ فرصتی برای بهانه‌تراشی یا راهی برای توجیهِ کارهایش برای سروانِ بخت‌برگشته باقی نگذاشت.

دروغ‌ها به‌راحتی فاش می‌شدند و گورِ عمیق‌تری برایش می‌کندند. هیچ‌یک از شاهدان برای محافظت از‌درِ​ یک سروان، به یک ژنرال دروغ نمی‌گفتند و بعد از اینکه فلوریا چطور به شکلی‌برای​ درخشان بحران را حل کرده بود، کورتوس شک داشت حتی یک نفر در اردوگاه طرفدارش باشد.

ناولها | novelha.net