---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1032: انتخابِ فلوریا (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1032: انتخابِ فلوریا (بخشِ ۲)

0

موروک پیاده به سمتِ سطح به راه افتاد، و هم‌ممنونم​ بابا یاگا و هم ناندی را در این فکر فرو‌لمس​ برد که چطور می‌تواند چنین نگاهِ تنگی به زندگی داشته باشد.

بابا یاگا گفت: «باورم نمیشه حتی به خودش زحمت نداد اسمِ خواهرای‌کوتاه​ کویلا رو یادش بمونه. این از بی‌ادبی هم اون‌ورتره و اگه همین‌طور پیش‌زخمِ​ بره، اولین قرارشون خیلی زود تموم میشه و همون آخرین قرارشون خواهد بود.»

ناندی یکباره گفت: «باورم نمیشه در حالی که پروژهٔ باارزشت‌دورگه‌هات​ داره می‌ذاره میره، تو هنوز داری به اون احمق فکر‌فقط​ می‌کنی! پس دورگه‌هات چی؟ مهم‌تر از اون، من چی میشم؟»

بابا یاگا جواب داد: «نمی‌تونم برخلافِ میلشون نگه‌شون دارم. من فقط می‌خوام بچه‌هام شاد‌ممنونم​ باشن. اینکه بخوام یه خانوادهٔ جدید رو روی بدبختیِ نخستینِ خودم بنا کنم، پروژه‌م‌دارد​ رو به شکست محکوم می‌کنه و برخلافِ تمامِ چیزهاییه که تا حالا براشون تلاش کردم.»

«مهم نیست تو چی فکر می‌کنی، من یه ظالم نیستم، یه‌مقایسه​ مادرم. حتی وقتی بچه‌هام برخلافِ خواسته‌هام عمل می‌کنن، اون‌ها رو تو‌انگار​ زندان نمی‌ندازم تا وقتی که اطاعت کنن. این عشق نیست، جنونه.

«حتی بدونِ فلوریا هم، به لطفِ اقامتِ طولانیِ تو تو خونه‌م، تا همین‌جا‌به‌زحمت​ اطلاعاتِ زیادی دربارهٔ هسته‌های دوقلو جمع کردم. به خاطرِ این موضوع ازت ممنونم.»‌عمیق​ در مقایسه با مینوتور، پیرزن آن‌قدر کوتاه بود که به‌زحمت به سینه‌اش می‌رسید.

بابا یاگا رانِ او را لمس کرد و ناندی حس کرد انگار بدنش دارد پشت‌ورو می‌شود. چندین‌میلشون​ زخمِ عمیق باز شد و خونِ سیاه از تمامِ منافذِ بدنش جاری شد. او از زمانی که هستهٔ‌پروژه‌م​ مانایش فروپاشیده و او را به یک مسخ‌شده تبدیل کرده بود، چنین دردِ شدیدی را تجربه نکرده بود.

اما این‌طولانیِ​ درد فقط یک‌اطلاعاتِ​ ثانیه طول کشید.

ناندی نفس‌نفس زد و تازه فهمید که آن عذاب او را روی‌مینوتور​ دست و پا انداخته است. بدنش را بررسی کرد و متوجه شد که‌پشت‌ورو​ نه‌تنها بالاخره تکامل یافته، بلکه هیچ زخمی هم روی آن باقی نمانده است.

نیازِ مداوم به مهارِ انرژیِ آشوب از بین رفته بود‌پیرزن​ و جای خود را به چند کریستالِ بنفشِ کوچک داده‌بدنش​ بود که روی پیشانی، سینه و دستانش ظاهر شده بودند.

پرسید: «با من چی‌کار کردی؟»

بابا یاگا جواب داد: «کاری که از روزِ اولِ آشناییمون ازم خواسته بودی. درستت‌ممنونم​ کردم. چیزی که جلوی رشدت رو می‌گرفت، قدرتِ خودت بود. هر دو ذاتِ تو‌دارد​ اون‌قدر قوی بودن که بتونن به‌تنهایی زنده بمونن، برای همین هیچ‌وقت با هم یکی نشدن.

«برای تکامل پیدا کردن، به حریفی نیاز داشتی که اون‌قدر قوی باشه تا تو رو تو‌به‌زحمت​ یه موقعیتِ مرگ و زندگی قرار بده. من دو سمتِ وجودت رو مجبور کردم انتخاب کنن:‌سیاه​ یا با هم علیهِ من بجنگن و زنده بمونن، یا به دعواشون ادامه بدن و بمیرن.

«نگرانِ کریستال‌ها نباش، اونا نقطه ضعف نیستن، بلکه بخشی از بدنِ خودت‌کوتاه​ هستن. یه اورک بدونِ گوهرهای مانا فلجه. به همین خاطره که اورک‌ها‌چندین​ قبل از سقوطشون می‌تونستن گوشت و خونشون رو به کریستال تبدیل کنن.»

بابا یاگا سرِ مینوتور را که حالا هم‌سطحِ‌احمق​ چشمانش بود، با مهربانی‌ای نوازش کرد که ناندی‌برخلافِ​ هرگز حتی از مادرِ خودش هم تجربه نکرده بود.

«حتی اگه یه نامرده نباشی، اون‌قدر زیرِ سقفِ من زندگی کردی، از دست‌پختم خوردی‌ممنونم​ و نگرانی‌هات رو با من در میون گذاشتی که یکی از بچه‌هام به حساب‌دارد​ بیای. حالا از طریقِ من دوباره متولد شدی، و این پیوندیه که نمی‌تونم فراموشش کنم.

«هر جا که بری، هر اتفاقی که برات بیفته، اینجا همیشه خونه‌ت‌مینوتور​ می‌مونه.» او پیشانیِ ناندی را لمس کرد و طلسمی را به او بخشید‌پشت‌ورو​ که به تمامِ نخستین‌هایش اجازه می‌داد همیشه بدانند او را کجا پیدا کنند.

«حالا می‌تونی دوباره بری دنیا رو ببینی، همون‌طور که همیشه می‌خواستی.» سرِ او به‌تنهایی‌سینه‌اش​ تقریباً از کلِ هیکلِ پیرزن بزرگ‌تر بود، اما با این حال بابا یاگا آن‌خونِ​ را در آغوش گرفت. «قبل از اینکه بری، بذار یه نصیحتِ آخر هم بهت بکنم.

«وقتی تفریحاتت تموم شد، برو ارباب رو پیدا کن. به نظر میاد انسانِ باهوشی‌داد​ باشه و بقیهٔ دورگه‌های هیولا-مسخ‌شده هم خواهر و برادرات هستن. ارباب می‌تونه دوباره تو‌جدید​ رو کامل کنه، و هم‌نوع‌هات هم می‌تونن کمکت کنن تا بر جنونِ خونت غلبه کنی.»

«سازمان نیمهٔ دیگرِ‌خونه‌م​ خانوادهٔ توست و خانواده‌ها‌دربارهٔ​ هوای هم را دارند.»

شدتِ آشوبِ درونیِ ناندی مانع از بلند شدنش شد.‌ازت​ حتی رهایی از گرسنگیِ سیری‌ناپذیری که پس از جذبِ‌می‌رسید​ خودِ اصلی‌اش مسخ‌شدگان را عذاب می‌داد، چنین احساسِ شدیدی نداشت.

ناندی همیشه وضعیتش را مجازاتی برای تمامِ جنایاتی می‌دانست که خودِ اصلی‌اش ابتدا در‌سینه‌اش​ مقامِ جانورِ امپراطور و بعد مسخ‌شده مرتکب شده بود. او باور داشت که بابا یاگا‌سیاه​ هم بهتر از آن‌ها نیست و به‌محضِ اینکه به خواسته‌اش برسد، به او خیانت می‌کند.

اما در حالی که ناندی از او محتاط بود و با او مانندِ‌جواب​ یک دشمن رفتار می‌کرد، بابا یاگا به او علاقه‌مند شده بود. او را‌بخوام​ از غل‌وزنجیرِ نفرینش رها کرده بود و حالا با دعای خیر راهی‌اش می‌کرد.

اشک‌های گرم از چشمانش جاری شد و‌دربارهٔ​ احساسی که مدت‌ها از یاد رفته بود،‌ممنونم​ قلبِ پژمردهٔ مینوتور را در هم کوبید.

ناندی آغوشش را پاسخ داد و مراقب بود به هیکلِ‌ممنونم​ کوچکِ میانِ بازوانِ غول‌آسایش آسیبی نرساند، هرچند عقلش می‌گفت انداختنِ‌لمس​ حتی یک خراش روی او کاری غیرممکن است: «ممنون، مادر.»

در همین حال، کویلا و فریا کسری از ثانیه پیش از آنکه محافظ‌به‌زحمت​ با خواهرشان در آغوش برسد، واردِ برج شدند. فلوریا هنوز دندان‌هایش را به‌عمیق​ هم می‌فشرد و منتظرِ حملاتِ درد بود که فهمید هرگز به سراغش نمی‌آیند.

خواهرانِ ارناس با شگفتی به تالارِ آینه که حالا به‌بزرگیِ اتاق‌نشیمنِ بابا یاگا بود،‌داد​ نگاه کردند. می‌توانستند حس کنند که هرکدام از آینه‌ها در واقع یک شیءِ افسون‌شده‌جدید​ است و مانای درونِ تالار چنان غلیظ بود که مو به تنشان سیخ می‌کرد.

با این حال هیچ‌چیز با دیدنِ پیکرِ انسان‌نمای زنانه‌ای که در وسطِ اتاق شناور بود، قابل‌مقایسه‌مینوتور​ نبود. شبیهِ زنی کوتاه با قدِ حدودِ ۱٫۵۴ متر بود که از انرژیِ طلایی ساخته شده‌زخمِ​ بود و موهای طلاییِ بلندی داشت که طوری در هوا شناور بود که گویی زیرِ آب است.

اما چیزی که خواهرانِ ارناس را واقعاً شوکه کرد، این بود‌مقایسه​ که زنِ طلایی زرهِ پوست‌دزدی دقیقاً شبیهِ زرهِ لیث به تن‌انگار​ داشت و صدایی که پیش‌تر شنیده بودند، متعلق به او بود.

سولوس در حالی که تصویرِ درونِ آینهٔ روبه‌رویش تمامِ تمرکزش‌پیرزن​ را می‌طلبید، گفت: «خوشحالم که بالاخره همه‌تون رو می‌بینم. من‌بدنش​ سولوسم. نگرانِ بیداری‌ات نباش فلوریا، لیث... دهنم سرویس! عمراً بذارم!»

صدای سولوس در واقع گرم و مهربان بود. چیزی که دخترها را مورمور کرد این بود‌برخلافِ​ که ریتم، لحن و حتی طرزِ حرف زدنش شبیهِ نسخهٔ زنانهٔ لیث بود. آن‌ها خبر نداشتند‌خودم​ که آن دو آن‌قدر زمان در ذهنِ یکدیگر گذرانده بودند که به یک نفر تبدیل شده بودند.

«اون چیه؟ حالِ لیث خوبه؟» تیستا برگشته بود تا در حالی که‌موضوع​ سولوس بی‌وقفه طلسم اجرا می‌کرد، تمامِ توضیحاتِ لازم را به دوستانش بدهد،‌لمس​ اما صحنهٔ درونِ آینه هیچ وقتی برای تعارفات برای تیستا باقی نگذاشت.

پس از محو شدنِ اثراتِ نوای‌جمع​ خروشان، نیروی اصلیِ نامردگان و خائنان لیث‌پیرزن​ را از هر طرف محاصره کرده بودند.

سروان لوتا گفت: «ورهن فقط یه نفره و‌مقایسه​ بعد از اون طلسم، حتماً ماناش تموم شده!‌رانِ​ امروز روزِ ماست! اول ورهن و بعد ارناس‌ها. آتش‌به‌اختیار!»

رگبارِ طلسم‌هایی که به‌سویش می‌آمد آن‌قدر غلیظ بود که آسمان را پوشاند و ماه‌داد​ و ستارگان را گرفت. در برابرِ یک دشمنِ تنها، پر کردنِ میدانِ نبرد با‌جدید​ طلسم‌ها استراتژیِ رایجی بود که جاخالی دادن یا بلینک کردن را برای هدف غیرممکن می‌ساخت.

لیث بشکن زد و آرایهٔ مهرومومِ تاریکی و هوا را از‌خاطرِ​ قلبِ برج در اطرافش پدید آورد. بیشترِ طلسم‌های ورودی ناپدید شدند و‌رانِ​ از میانِ باقی‌مانده‌ها، تنها تعدادِ انگشت‌شماری واقعاً او را هدف گرفته بودند.

ناولها | novelha.net