چپتر 1036: بهای بیداری (بخش ۲)
0«حواست به من هست؟» گودالی از مادهای قیرمانندخطرِ زیرِ فلوریا شکل گرفته بود. بوی تعفنش آنقدر وحشتناکچند بود که نزدیک بود دخترها را از حال ببرد.
لیث گفت: «همیشه. نگران نباش، بهاگه خاطرِ پیوندم با سولوس، من تنهانشده کسیام که میتونه اون تو رو ببینه.»
فریا آهی کشید: «متأسفم. نباید سرِ تو خالی میکردم. میدونم با اینکه دیگهمیتوانست با هم نیستید، ولی به فلوریا اهمیت میدی. فقط اونقدر احساسِ درماندگی و ترسضعف میکنم که کنترلم رو از دست دادم و هر چی از دهنم دراومد گفتم.»
«نیازی به عذرخواهی نیست. اگه سالها برای این لحظه آماده نشده بودم، منم همین حس روکسی داشتم. در ضمن، نذاشتم فلوریا داد و بیدادِ قبلیت رو بشنوه، پس میتونیم وانمود کنیم اصلاً اتفاقرها نیفتاده.» لیث دستش را گرفت و فریا سرانجام گذاشت احساساتِ آن روزِ وحشتناک بر او غلبه کند.
نزدیک بود به دستِ نعشخوارها کشته شود، با بابا یاگا روبهرو شده بود،زندگیاش ارتش به او خیانت کرده بود، نیمی از همگیلدیهایش مرده بودند و حالامجبور خطرِ از دست دادنِ یکی از مهمترین آدمهای زندگیاش او را تهدید میکرد.
اتفاقاتی که در چند ساعتِ گذشتهاگه رخ داده بود، باری بیش ازنشده حد سنگین برای تحملِ هر کسی بود.
فریا لیث را مجبور کرد بایستد و تا جایی که میتوانست اوجایی را محکم در آغوش گرفت و همانطور که در دومین امتحانِ آکادمیبیپایانِ انجام داده بود، خودش را در قدرتِ ظاهراً بیپایانِ او رها کرد.
فریا ناگهان آنقدر احساسِ ضعف کرد که مجبور شدساعتِ بنشیند: «ممنون. کامیلا زنِ خوششانسیه. راستی، اون از همهٔ اینابایستد خبر داره؟ و اصلاً رابطهٔ تو با سولوس دقیقاً چیه؟»
لیث گفت: «چون نمیدونم فازِ اول چقدر طولخطرِ میکشه، شاید بهتر باشه همهچیز رو بهت بگم. فلوریاچند هم برای تحملِ دردش به یه حواسپرتی نیاز داره.»
فلوریا گفت: «خیلی ممنون.» شنیدنِ صدای خواهرانش،سالها سولوس و لیث به او کمک میکردمنم تا زیاد به گذشتِ زمان فکر نکند.
لیث نمیتوانست دربارهٔ تناسخش به آنها بگوید، پس خودبیداریاش را به چهارسالگی منتقل کرد وآغوش از آنجا شروع کرد. برایشان تعریف کرد که چطور از قدرتهایش برای شکار و درمانِ علائمِزنِ بیماریِ تیستا استفاده کرده و چطور در یک روز با سولوس و محافظ آشنا شده است.
محافظ با دلتنگی گفت: «هنوز اون صدای وحشتناک رو که گوشهایداده بیچارم رو آزار میداد و اون کوتولهٔ اعصابخردکن رو که میخواستمحکم منو بکشه یادمه. میدونی، من کسیام که اسمِ اسکورج رو روش گذاشت.»
سپس لیث تمامِ اتفاقاتی را که تا پیشخطرِ از اولین باری که سولوس هیئتِ برجش رااتفاقاتی به خود گرفت رخ داده بود، برایشان تعریف کرد.
فلوریا مات و مبهوتعذرخواهی مانده بود: «صبر کن،برای یعنی اون همون برجه؟»
لیث گفت: «خیلی بیشتر از ایناست. سولوس تو هیئتِ انگشترش همیشهبایستد کنارمه و تا همین چند وقت پیش، ما یه ذهن و بدنِظاهراً مشترک داشتیم. دروغ نمیگم، بخشِ بزرگی از موفقیتِ آکادمیکم به خاطرِ اونه.»
سولوس سر تکان داد: «ما همهچیز رو با هم خوندیم. در ضمن، منبیش یه برج نیستم، منم یه دورگهام. اما برخلافِ بقیه، من دورگهٔ انسان-آرتیفکتم. اگه نیمهٔآکادمی انسانیم نبود، منم فقط یه شیءِ نفرینشدهٔ دیگه مثلِ سپیده یا ستارهٔ سیاه میشدم.»
هضمِ معنیِ این حرفها برای همه سخت بود، اما برای فلوریا خیلی بدترزندگیاش بود. به یاد آورد که چطور لیث هرگز انگشترِ سنگی را از دستشمجبور درنمیآورد، حتی وقتی بعد از نجات دادنِ جانِ محافظ در بسترِ بیماری بود.
یعنی لیث چقدر با سولوس شریکاگه بوده و اون چه نقشِ بزرگینشده تو رابطهمون، از جمله جداییمون، داشته؟
فلوریا با خود فکر کرددادم و همزمان موجِ سوزانی ازعذرخواهی درد بدنش را در هم کوبید.
عذابش آنقدر شدید شدهکسی بود که دیگر نمیتوانستجایی جلوی فریادهایش را بگیرد.
فریا پرسید: «چه خبر شده؟»
لیث گفت: «واردِ فازِ دوم شدیم. به خاطرِ تغییرات،نیست بدنِ فلوریا بیشترِ ناخالصیها رو دفع کرده و بدونِمنم دخالتِ اونا، روندِ بیداری داره خیلی سریع پیش میره.»
اسکنِ عمیقی از وضعیتِ فلوریا گرفت و به سولوس اجازه داد خروجیِ مانای دایرهٔبرای جادو را که دوستشان را احاطه کرده بود تنظیم کند تا به تعادلِ جدیدیبشنوه برسند. سولوس انرژیِ جهانِ چشمهٔ مانا و معدنِ کریستالِ برج را با هم فراخواند.
آنها بیوقفه کار کردند تا اینکه فشارِ متقابلِ دایرهمیتوانست نه تنها جلوی جریانِ مانا از هستهٔ فلوریا راقدرتِ گرفت، بلکه مانع از خروجِ ناخالصیهای بیشتر از بدنش شد.
ناخالصیها با عاملِ بازدارندهٔ طبیعیِ مانای خود، جلوی فروپاشیِ بدنِ فلوریا را گرفتند تابرای سریعتر از توانِ ترمیمش از هم نپاشد. موها و ناخنهایش ریخته بودند فقط برایبشنوه اینکه چنان سریع دوباره رشد کنند که هر دو روند به یک اندازه دردناک بود.
پوستش خشک میشد و ترک میخورد، و ماهیچههای زیرشنیست را نمایان میکرد که طوری به هم میپیچیدند کهمنم گویی مارهایی زنده بودند که سعی داشتند فرار کنند.
به محض اینکه فلوریا دوبارهدادم به وضعیتِ پایدار رسید، سولوسعذرخواهی در ذهنش گفت: «خیلی خطرناک بود.»
لیث جواب داد: «خب، آره. اولین بارمونه که این کار روآغوش میکنیم. اصلاً نمیدونیم برای هستهای به این قدرت اوضاع چطور ممکنهناگهان پیش بره. حتی یه لحظه هم نمیتونیم حواسمون رو پرت کنیم.»
وقتی فریادهای فلوریا متوقف شد و بدنش با سرعتی کنترلشده به تکامل ادامه داد، لیثاین داستانش را از سر گرفت تا به زمانِ حال رسید. خواهرانِ ارناس بیشترِ آن راوانمود میدانستند، او فقط باید آنها را در جریانِ دخالتِ سولوس و حقیقتِ برخی از دستاوردهایش میگذاشت.
فلوریا درد را تحمل کرد و به جایعذرخواهی تمرکز بر زمانِ حالِ خطرناکش، روی آیندهاش تمرکز کردبودم و پرسید: «واقعاً میخوای تو دورهٔ شاگردیت شریکت باشم؟»
تیستا گفت: «آره، پس من چی؟» او از قبل احساس میکرد لیث درسالها مطالعاتش دربارهٔ جادوی راستین به او بیتوجهی کرده است. به همین دلیل سفرِبیدادِ تنهایی در پادشاهی را شروع کرده بود تا جایی که میتواند تجربه کسب کند.
تیستا از اینکه منتظر بماند تا لیث تهماندههای وقتش را با او بگذراند،دومین خسته و کلافه شده بود. وقتی فهمید لیث جایگاهی پیشِ فالوئل برای فلوریاکامیلا که تازه بیدارشده بود رزرو کرده و نه برای او، بینهایت عصبانی شد.
لیث گفت: «آره، فلوریا. تو برای صد سالِ آینده مسئولیتِ منی، مهارتهای جادوییت بهبرای همون بنبستی خورده که همهٔ جادوگرای بدلی بهش میرسن، و باید بینِ بیدارشدهها زندگی کنیمیتونیم تا قبل از اینکه هر کاری دلت میخواد با زندگیت بکنی، به وضعیتت عادت کنی.»
«در موردِ تو، تیستا، تو تا سنینِ بالاتر جادو تمرین نکردی.سالها میدونم تقصیرِ تو نبود، اما همون موضوع در کنارِ ضعفِ مهارتهاینذاشتم مبارزهت باعث میشه چیزای زیادی باشه که بتونی خودت یاد بگیری.
«فکر کنم وقتی فالوئل تصمیم بگیره که آمادهایم، بتونینیازی جادوی روح رو با ما یاد بگیری، اما دانشتنشده دربارهٔ جادوی درمان و جادوآهنگری اونقدرها هم پیشرفته نیست.»
کویلا ناگهان با حسادت به خواهرش نگاه کرد و گفت: «این بیانصافیه!همانطور پس من چی؟ مهارتهای جادوآهنگریم اونقدر خوب شده که بابا جادوآهنگریِ سلطنتی روممنون هم بهم یاد داده و یکی از بهترین درمانگرای پادشاهی به حساب میام.
«اونقدر دربارهٔ جادوی نور میدونم که دارم سعی میکنم مرزهاشو گسترش بدم. فکرسالها میکنی چرا اینقدر روی پیکرتراشی تمرکز کردم؟ چون دیگه چیزی برام نمونده کهبیدادِ یاد بگیرم، در حالی که فلوریا حتی ردهٔ ۵ رو هم بلد نیست!»
فلوریا که دوست نداشت به عنوانِ یه آدمِ تنبلنیست شناخته بشه، گفت: «هی، این بیانصافیه. من با داشتنِ یههمین شغلِ تماموقت، جون کندم تا تخصصِ سوم رو یاد بگیرم!»
کویلا برای اثباتِ حرفش، هولوگرامِ کوچکی ازدراومد یک دست را که انگشتِ وسطش رابرای نشان میداد، روی کفِ دستش ظاهر کرد.
لیث گفت:سنگین «فوقالعادهست. خودتکسی یادش گرفتی؟»
«خب، معلومه. مانوهار که قطعاً کمکم نکرد و تو هم همینطور.نیست مجبور شدم وقتِ زیادی رو صرفِ مطالعهٔ هولوگرامهای پخششده از آویزهای ارتباطیضمن و جادوی نور کنم تا بتونم همین ترفندِ ساده رو اجرا کنم.»