چپتر 1021: مسیرِ جدید (بخشِ ۱)
0به لطفِ کریستالها، ناندی بدنشبهتر را به ثبات رساند ورنگ بیدرنگ سلاحش را تعمیر کرد.
با خودش فکر کرد:ناگهان لعنتیها، دنبالم بیاید. نمیخوامدست تا ابد اینجا گیر بیفتم.
با بدتر شدنِ وضعیتِ فلوریا و در حالی که چارهٔ دیگری نمانده بود،راه ارناسها به دنبالِ مینوتور از هزارتویی کوتاه گذشتند که از رگههای کریستالی با خلوصِباز فزاینده تشکیل شده بود. خیلی زود فقط سنگهای قیمتیِ بنفش و سفید احاطهشان کردند.
درست وسطِ چنین گنجی که هر جادوگری را از طمع دیوانه میکرد،نیمِ چیزی شبیه به یک کلبهٔ شکار به چشم میخورد. خانهٔ چوبیِ کوچکشود سقفی شیبدار، تنها یک در، و در هر طرف یک پنجره داشت.
جلوی کلبه بندِ رختی پر از لباسهای کوچک در اندازههایرنگ مختلف کشیده شده بود و این تصور را ایجاد میکرد کهآرامش انگار خانوادهٔ بزرگی به طریقی راهشان را به آنجا پیدا کردهاند.
کویلا و فلوریا هالهٔ خفهکنندهٔ اطرافِ آن مکان را همانبرداشت هالهای تشخیص دادند که تا روی سطحِ زمین حس کرده بودند،غرقِ اما حالا دیگر به نظر نمیرسید با آنها دشمنی داشته باشد.
فلوریا ناگهان حالش خیلی بهتر شد. دردرنگ دست از سرش برداشت، رنگ به چهرهاشبرود برگشت و حالا میتوانست بدونِ کمک راه برود.
او که نیمی از وجودش غرقِراه آرامش و نیمِ دیگرش زهرهترک شدهنیمِ بود، پرسید: «داره چه اتفاقی برام میافته؟»
ناندی در را باز کرد ودرد در حالی که برای ورود مجبوربرگشت بود خم شود، گفت: «بیاید تو.»
فلوریا و بقیه بیدرنگ دنبالش رفتندبهتر و فهمیدند چیزی که انتظارشان را میکشد،برگشت حتی از رگههای کریستالی هم شگفتانگیزتر است.
کویلا با دیدنِ فضایدست جادارِ اتاق بیاختیار گفت: «خدایبرگشت من، از تو خیلی بزرگتره!»
اتاقِ نشیمنی که واردش شده بودند، بیش از ۱۰ متر طول ونیمِ ۱۵ متر عرض داشت. دیگِ بزرگی روی شومینه قرار داشت که پرشود از غذایی ناشناخته و در حالِ جوشیدن بود و بوی لذیذی میداد.
روی میزِ چوبیِ مستطیلشکلِ بزرگی — که از میزِ شامِرنگ مراسمهای اجتماعیِ خاندانِ ارناس هم درازتر بود — بهاندازهٔ سیرغرقِ کردنِ یک گردانِ کوچک بشقاب و قاشقچنگال چیده شده بود.
علاوه بر این، با وجود اینکه خودِ اتاقِ نشیمن از ظاهرِرنگ بیرونیِ کلبه بزرگتر بود، چندین در و راهرو به اتاقهای دیگریآرامش ختم میشدند که به نظر میرسید حتی از این هم بزرگتر باشند.
اما حیرتانگیزترین چیز، دیدنِ پیرزنی بود که روی یک صندلیِ چوبیِ سادهکمک نشسته بود و بیش از بیست کودک دورش را گرفته بودند. او ازبرام روی کتابی میخواند و بچهها برای یادگیریِ نوشتن، تکتکِ کلماتش را یادداشت میکردند.
پیرزن موهای خاکستری و چشمانِ سیاه و گیرایی داشت. بینی و گوشهایشنیمِ دراز و صورتش پر از چینوچروک بود. لکههای پیری پوستش را پوشاندهشود و او را ضعیف نشان میداد، اما صدایش آهنگین و مهربان بود.
بچهها آمیزهای از همهٔ سنین و نژادها بودند. برخی بهسختی چهار سالبرگشت داشتند و برخی دیگر نزدیک به ده سالشان بود. همهٔ آنها دورگهزهرهترک بودند. دختری موهای نقرهای داشت و نورِ سرخِ نامردگی در چشمانش میدرخشید.
پسری که کمی از آران بزرگتر بود، دستهای پردهدار و روی گونههایش فلسبرگشت داشت و آبششهایی مدام روی گردنش ظاهر و ناپدید میشدند. بعضیها بهجای موپرسید روی سرشان خز داشتند، و بعضی دیگر برگ و پوستی با رنگِ عجیب داشتند.
حتی موروک چنان مات وسرش مبهوت مانده بود که هیچمیتوانست حرفِ عجیبی از دهانش بیرون نیامد.
بابا یاگا، نخستین بیدارشدهای که به هستهٔ سفیدِ جاودانگی دست یافته بود، کتاب را بستپرسید و گفت: «دیر کردی، ناندی. بچهها امتحانِ املاشون رو مدتیه تموم کردن و تو مدتیانتظارشان که منتظرت بودن مجبور شدن یه درسِ اضافه بخونن.» اما بچهها همچنان به نوشتن ادامه دادند.
ناندی پاسخ داد: «از وضعیتم خبر دارید. نمیتونستم ریسکِبرداشت کشتنِ مهمونهاتون رو به جون بخرم، مبادا کنترلِ طلسممنیمی رو از دست بدم یا دچارِ حملهٔ جنون بشم.»
پسربچهٔ زیبای مومشکیباشد پرسید: «جنون چیهبهتر و چطور نوشته میشه؟»
اگر دستِ راستش نبود که بدونِ هیچرنگ گوشت و خونی همچنان میتوانست عادی حرکتبرود کند، هیچکس فکر نمیکرد او دورگه است.
بابا یاگا ایستاد و گفت: «وقتی بزرگ شدی بهت میگم.غرقِ املا تموم شد. برید دست و روتون رو بشورید. شام تقریباًبرای حاضره.» بچهها وسایلشان را جمع کردند و کلاس سریع پراکنده شد.
بهمحضِ اینکه آخرین بچه از اتاقِدرد نشیمن بیرون رفت، تمامِ درها خودبهخودبرگشت بسته شدند و اتاق را مهروموم کردند.
چشمانش تمامِ گرمایشان را از دست دادنددرد و مثلِ سنگ سرد شدند: «به بچهها کلمهٔبدونِ اشتباه یاد بده تا بکشمت. این هشدارِ آخرته.»
پیرزن پشتی خمیده داشت و قدش بهزور به ۱٫۴۵ متر میرسید، با این حال مینوتورنیمی از ترس به خود میلرزید. او هالهای کوبنده ساطع میکرد که همه را غرق درمجبور عرقِ سرد کرد، تا جایی که انگار اتاق با وجودِ روشناییِ کامل، در تاریکی فرو رفت.
بابا یاگا پایش را به زمین کوبید و پنج صندلیِ چوبی ظاهر شد: «همینزهرهترک موضوع برای شماها هم صدق میکنه. جلوی بچهها درست رفتار کنید، وگرنه تاوانش رورفتند پس میدید. حالا بیاید جلوتر. حرفای زیادی برای گفتن داریم و وقتِ کمی برامون مونده.»
فریا پرسید: «شما کی هستید؟»
فلوریا بهنحوی مطمئن بود کهحالش این زنِ ترسناک ربطی بهبرداشت وضعیتش دارد: «از من چی میخواید؟»
مغزِ کویلا برای مدتی از کار افتاده بود، امابرگشت پیامدهای چنین کشفی او را به خود آورد: «بعضیآرامش از اون بچهها واقعاً نیمهنامردهان؟ یعنی نامردگان میتونن بچهدار بشن؟»
موروک اولویتهای مشخصی داشت: «من واقعاً از اون دوتا ارناسِ دیگهآرامش خوشم نمیاد، ولی واقعاً قراره تا چند وقتِ دیگه همهمون بمیریم؟ اگهمجبور اینطوره، حداقل میتونم یه رابطهٔ چهارنفره رو از لیستِ آرزوهام خط بزنم.»
اگر قرار بودناگهان بمیرد، همان بهتردرد که با سروصدا میرفت.
ناندی گفت: «کاری رو که خواستی انجامدرد دادم. پاداشم رو بده تا بتونم بالاخرهمیتوانست از این زندان برم و زندگی کنم!»
«و من فکر میکردم برای یه بارم که شده با آدمبزرگها سروکار دارم. یکییکی حرف بزنیدوجودش یا اصلاً حرف نزنید. و اما در موردِ سؤالاتون، میتونی منو نانا صدا کنی، فریا. میخوام بابقیه تو حرف بزنم، فلوریا. جوابِ هر دو سؤالت بله است، کویلا. بستگی به انتخابهای خودت داره، موروک.»
نانا نشست و مهمانانش هم ناگهان مجبور شدند همین کارغرقِ را بکنند: «و در آخر، تو هنوز خیلی مونده تاباز وظیفهت رو تموم کنی، ناندی. وقتی کارمون تموم شد بهت میگم.»
کویلا مؤدبانهباشد دستش راحالش بالا برد: «نانا؟»
استفاده از این کلمه بعد از اینهمه مدت حسِ عجیبی به او میداد.برگشت در گذشته با شخصِ دیگری آشنا بود که کلمهٔ کودکانهای را که بچههایپرسید کوچک برای مادربزرگهایشان به کار میبردند، به عنوانِ لقبِ خود انتخاب کرده بود.
بانو نریا، که به نانا هم معروف بود، اولین معلمِ جادوی لیث بود. خواهرانِ ارناس بیش از یک بارنیمِ او را دیده بودند و در مراسمِ خاکسپاریاش شرکت کرده بودند. صدا زدنِ شخصِ دیگری با نامِ نانا عجیب بود،حتی زیرا با وجودِ اینکه آن دو زن بهشدت شبیهِ هم بودند، اما از زمین تا آسمان با هم تفاوت داشتند.
بانو نریا زنی تندخو و بدبین بود، اما این فقط پوستهای برای پنهان کردنِ درهمشکستگیاش پس ازاتفاقی از دست دادنِ تمامِ چیزهایی بود که برایشان زحمت کشیده بود. او پس از اینکه برای یکاست مأموریتِ شکستخورده برایش پاپوش دوختند و از سوی جامعهٔ جادویی طرد شد، هرگز کمر راست نکرده بود.
در عوض، بابا یاگا رفتاری مهربان و ملایم داشت، اما زیرِ این ظاهرِمیتوانست لطیف، قدرتِ یک فرمانروای حقیقی نهفته بود. مسئله فقط قدرتهای جادوییِ خارقالعادهاش نبودداره که حتی وقتی هیچ کاری نمیکرد هم حس میشد، و نه خانهٔ غیرممکنش.
تمامِ وجودش هالهای از اعتمادبهنفس و اقتدار ساطع میکردسرش که حتی وقتی کارِ پیشپاافتادهای مثلِ گرفتنِ یک املابرود را انجام میداد، آدمها را غرق در حیرت میکرد.