چپتر 1043: ناگفتهها (بخشِ ۱)
0«با این حال، تو دنیای بیرون میدونستم که اول برای رابطهٔ شما دوتا وطوفان بعدش با کامیلا یه بارِ اضافیم. برای همین یک سال پیش، وقتی بدنم روبعد پس گرفتم، حتی با اینکه فقط یه سازهٔ انرژیِ بیشکل بود، از لیث پنهانش کردم.»
پَرَک از روی بازوهایش پایینداده پرید و جلوی فلوریا شناور شدچشمِ تا حالا چشم در چشم شوند.
«حتی قبل از اون، هروقت با کامیلا وقت میگذروند، دستِ لیث رو ترک میکردم. تااحساسِ وقتی که مجبور نشدم، دربارهٔ بدنِ جدیدم بهش چیزی نگفتم چون بیرون از این برج، هنوزمچشمش چیزی جز یه صدا نیستم. حتی الانم فقط میتونم خوابِ داشتنِ یه زندگیِ عادی رو ببینم.
«حالا که داستان رو از طرفِ من شنیدی، بازم حس میکنی باید لیث رو به خاطرِ پنهان کردنِ وجودم سرزنش کنی؟همانطور قبل از اینکه جواب بدی، به این فکر کن که با وجودِ همهٔ چیزایی که با هم پشت سر گذاشتین، همونخودت لحظهای که حقیقت رو فهمیدی چطور از کوره در رفتی، و اینکه نسخهٔ خیلی ناپختهترت تو آکادمی چه واکنشی نشون میداد.»
حالا سولوس هم نفسنفس میزد ومیزد موهایش طوری به اطراف شلاق میخوردگویی که گویی در میانِ طوفان ایستاده بود.
فلوریا احساساتِ جریحهدارشدهاش را کنار گذاشت و از اینکه احساساتش را اینقدر راحت بروز داده بود، احساسِکردن حماقت کرد. بعد از اینکه لیث نجاتش داده بود، چشمِ فلوریا از سپاسگزاری کور شده بود، درست همانطوردلم که بعد از یک شب فکر کردن به تمامِ افشاگریهای روزِ گذشته، چشمش از حسادت کور شده بود.
فلوریا آهی کشید: «انگار مدام دارم از یه افراط به اون یکیراحت میرم. اما قبل از اینکه جوابم رو بشنوی، دلم میخواد خودت رودرست بپوشونی، سولوس. تا جایی که من میبینم دیگه خیلی هم بیشکل نیستی.»
خشمِ سولوس ناپدید شد و تا بناگوش سرخ شد. نگاهی گذرا بهحماقت او نشان داد که حق با فلوریاست. با اینکه هنوز بیشترِ بدنشافشاگریهای از انرژی ساخته شده بود، اما آناتومیِ آن کاملاً دقیق شده بود.
سریع سرش را چرخاند و مچِمیزد لیث را گرفت که از همانگویی اول به باسنش خیره شده بود.
لیث شانه بالا انداخت و در حالی که با تلپاتینجاتش شستش را به نشانهٔ تأیید برایش بالا میبرد، گفت: «زودترروزِ چیزی نگفتم چون نمیخواستم اون سخنرانیِ از تهدلت رو خراب کنم.»
برای اینکه جلوی فلوریا خجالتزدهاشایستاده نکند، از راهِ پیوندِ ذهنیاحساساتش به او گفت: «خیلی خوشهیکل شدی.»
سولوس پاسخ داد: «لعنتی. این از اون وقتاییه که دلم میخواست همیشهحماقت با هم روراست نباشیم.» او همراه با نورِ برج چند درجه بنفشترافشاگریهای شد، تا اینکه زرهِ پوستدزدش او را از خجالتزدگیِ بیشتر نجات داد.
این بار فلوریا در اتاق قدم زد و سعی کرد پیش ازگویی آنکه دوباره حرف بزند، واقعیتها را از نظراتِ شخصی جدا کند. پس ازاحساسِ چند دقیقه، روی تخت نشست و چند نفسِ عمیق کشید تا آرام شود.
فلوریا با صدایی که به حالتِاحساسِ عادی برگشته بود، پرسید: «سولوس دقیقاًسپاسگزاری چه نقشی تو رابطهٔ ما داشت؟»
لیث جواب داد: «بهم فشار میآورد که بیشتر ببرمت بیرون،احساساتش کمتر یه عوضیِ بیاحساس باشم و تو هدیه دادن کمترچشمِ خسیسبازی دربیارم.» این حرف باعث شد فلوریا به خنده بیفتد.
«سولوس، تو تولدِ مادرم، وقتی لیث قول دادراحت که هر اتفاقی هم بیفته، بهمحضِ اینکه اسمشچشمِ رو صدا بزنم به کمکم میاد، اونجا بودی؟»
سولوس جواب داد: «آره، ولی قسم میخورم که هیچکدوم از حرفاش رو من براش ننوشتم واحساساتِ هیچ نقشی هم تو اتفاقاتی که باعث شد شما دوتا به هم نزدیک بشین و بعدش بهشده هم بزنین، نداشتم. اون قول منم غافلگیر کرد. اون یکی از رمانتیکترین کاراییه که تا حالا کرده.»
فلوریا گفت: «میدونم، و برای همینه که پیشتر اونقدر از کوره در رفتم. دروغ نمیگم، فهمیدنِ اینکهکردن تو وجود داری، سولوس، یه جلوهٔ مورمورکننده به تمامِ اون لحظاتِ قشنگی که با هم داشتیم داد. بیشتردلم از اون، باعث شد به احساساتِ لیث نهتنها نسبت به خودم، بلکه نسبت به کامیلا هم شک کنم.»
لیث پرسید: «منظورت چیه؟»
«خب، خودت رو جای من بذار. ما مدت زیادی همدیگه رواحساسِ ندیده بودیم، با این حال اون قولِ فوقالعاده رو به منکردن دادی و توی کولا جونت رو به خطر انداختی تا نجاتم بدی.»
لیث گفت: «دلیلشمیداد اینه که هنوزمیزد خیلی برام مهمی. تو...»
فلوریا دستش راراحت بالا برد و حرفِحماقت لیث را قطع کرد.
«بعد، دیروز دوباره به کمکم اومدی، اونهمه حرفای قشنگ زدیاحساساتش که چقدر برات مهمم و با اینکه خودت دوستدختر داری، دلتسپاسگزاری میخواد تو دورهٔ شاگردیت کنارت باشم. این باعث شد فکر کنم.
«فکر کنم با اینکه کامیلا رو داری، چیزی از سولوس بهش نگفتی. اینکه شایدبعد داشتی از من بهعنوانِ یه آزمایش استفاده میکردی تا واکنشم رو به نیمهٔ دیگهت ببینیآهی و تصمیم بگیری که این راز رو با اون هم در میون بذاری یا نه.
فلوریا گفت: «در بدترین حالت، شاید هم سعی داشتیاطراف من رو بهعنوانِ یه جایگزین نگه داری تا اگهکنار کامیلا باهات به هم زد، جاش رو پر کنم.»
لیث ناگهان گفت: «اینبروز کار فراتر از حدِکرد تصور بیرحمانه و خودخواهانهست!»
فلوریا سر تکان داد: «نه، فقط انسانیه. به زمان نیاز دارماینقدر تا دربارهٔ شاگردیم پیشِ فالوئل فکر کنم و اینکه اصلاً رابطهمونکور رو چطور میخوام، البته اگه قرار باشه رابطهای در کار باشه.»
فلوریا برخاستاحساساتِ و به چشمانِگذاشت سولوس نگاه کرد.
«بهخاطرِ بیادبیم نسبت به تو عذر میخوام. تو چیزهای چنان وحشتناکی رو از سر گذروندیایستاده که بهسختی میتونم درکشون کنم، با این حال من هر دوتون رو عجولانه و بیرحمانه قضاوتسپاسگزاری کردم. تو زنِ شجاع و فوقالعادهای هستی، سولوس. تو و لیث خوششانسید که همدیگه رو دارید.»
سپس روبهروی لیث ایستاد. نیمی از وجودشحماقت همانقدر میخواست او را در آغوش بگیرد کهدرست نیمِ دیگرش میخواست حسابی به او سیلی بزند.
دستانش را مشت کرد تا کنترلشان کندجریحهدارشدهاش و پرسید: «قبل از اینکه دوباره ازداده هم جدا بشیم، حرفِ دیگهای برای گفتن داری؟»
چهرهٔ دردمندِ لیث قلبش را از چند جهت شکست. این حالت هم احساساتش را بهنجاتش او دوباره بیدار کرد و هم دردِ تمامِ آن سالها پنهانکاری و فریب را تشدیدکشید ساخت، طوری که از خود پرسید آیا اصلاً هیچکجای رابطهشان هرگز واقعی بوده است یا نه.
«آره. میخوام بدونی که بعد از اینکه باهام به هم زدی، تا مدتها احساسِطوفان گندی داشتم و از خودم میپرسیدم چرا اون موقع برای نگه داشتنت نجنگیدم. امابعد تازه بعد از آشنایی با کامیلا بود که دلیلِ رفتارِ ظاهراً احمقانهم رو فهمیدم.
«تو تمامِ اون مدت کنارم بودی، هرچقدر هم که پسِتنجاتش زدم، هرگز رهام نکردی. تو تنها کسی بودی که حقیقتروزِ رو دربارهم میدونست و با این حال من رو پذیرفت.
«اما همون لحظهای که ترکم کردی، دسترویدست گذاشتم، چون این کار درستترین کارِبروز ممکن بود. چون اون موقع، من هنوز سمی بودم. یه تودهٔ زهر بودم کهتمامِ آماده بود هر کسی رو که سعی میکرد خیلی بهم نزدیک بشه، آلوده کنه.
«تنها راهی که برای متوقف کردنت داشتم، خواستگاری کردن بود، امااحساسِ هر چیزی که ممکن بود با هم بسازیم، از همون اول محکومتمامِ به نابودی بود، چون پایههاش از دروغ و زهر ساخته شده بود.
«مطمئناً بعد از مدتی از هم جدا میشدیم، اما نهشلاق قبل از اینکه زندگیِ هر دومون رو نابود کنم واحساساتش تمامِ خاطراتِ خوبی رو که با هم داشتیم، لکهدار کنم.»
«هنوزم پشیمونم که حتی یه قطره اشک برای یوریال نریختم، درست مثلِ همون موقعیشده که تو ترکم کردی. من هیچ احساسی از خودم نداشتم جز خشم و نفرت.دارم بدونِ سولوس، یه پوستهٔ خالی بودم. بدونِ نورِ اون، دستکمی از یه مسخشده نداشتم.
«علاوه بر اون، هر دومونایستاده خیلی جوون بودیم و آرمانهاموناحساساتش خیلی با هم فرق داشت.
«تو رؤیای جنگیدن برای پادشاهی رو در سر داشتی، در حالی که تنهاکرد هدفِ من این بود که بفهمم چهم شده و از خانوادهم در برابرِگذشته خطری محافظت کنم که این کولهبارِ رازهای من بهمحضِ فاش شدن به بار میآورد.»