چپتر 1027: برجِ مخفی (بخشِ ۱)
0ناندی ترجیح داده بود بهجای پذیرفتنِ پیشنهادِ ارباب برای پیوستن به سازمان — پیشنهادی کهاولیهٔ تزکا برایش آورده بود — طرفِ جادوگرِ پیر را بگیرد. بابا یاگا یک معاملهٔ یکبارهکار را پیشنهاد داده بود، در حالی که ارباب برای یک نقشهٔ کاملاً دیوانهوار، وفاداریِ ابدی میخواست.
اما حالا، تفاوتِتقریباً میانِ این دومطمئن ثانیهبهثانیه کمرنگتر میشد.
نانا گفت: «این فقط نیمی از کارِ توئه، ناندی. الان تو و فلوریانگهشون مثلِ سیبی هستین که از وسط نصف شده باشه. هر دوتون بدنهای ناپایداریبفهمم دارین که فقط جریانِ مانای قدرتمندی که از کریستالها میاد پایدار نگهشون میداره.
«نیمهٔ دیگه اینه که طرحِ اولیهٔ من باشی. ازتباعث استفاده میکنم تا کارِ ارباب رو شبیهسازی کنم، تا بفهممبهخاطرِ هستهٔ خونم رو کجای بدنِ فلوریا و چطور قرار بدم.
«این کار بهم اجازه میده تو همون تلاشِ اول موفق بشم. نمیتونم برای فهمیدنِ اینکهاولیهٔ چطور دو تا هستهٔ متفاوت رو کنارِ هم نگه دارم، از روشِ آزمون و خطاکار استفاده کنم. این کار به نمونههای زیادی نیاز داره، در حالی که وضعیتِ فلوریا تقریباً بینظیره.
«فقط وقتی مطمئن بشم که کارمطمئن تموم شده، فلوریا رو بیدار میکنمفریا و مشکلِ تو رو هم برطرف میکنم.»
خشمِ فریا به ترس تبدیل شد: «صبر کن،مانای فکر میکردم تو باعث شدی خواهرم حالش بهتردیگه بشه. یعنی میخوای بگی همهش فقط بهخاطرِ رگههای کریستاله؟»
«هیچکس، حتی نگهبانان هم نمیتونن جلوی بیداری رو وقتی شروع میشه بگیرن، اما بابشه این حال من دلیلیام که خواهرت هنوز زندهست. من سنگهای قیمتی رو پخش کردمشروع تا بلین پیداشون کنه. وقتی کارتون تموم بود، ناندی رو فرستادم تا نجاتتون بده.
بابا یاگا لبخندی سرد بر لب داشت و فاش کرد که چطور تا آن لحظهاولیهٔ همه را در مشتِ خود بازی داده بود: «من کاری کردم که وقتی استفادهٔ مداومِکار فلوریا از جادو باعثِ بیداریش شد، بهجای اینکه با مرگی زجرآور بمیره، داخلِ معادن باشه.»
کویلا به یاد آورد که چطور لیث حتی محافظ را هم نجات داده بودتبدیل و گفت: «حرفت رو باور نمیکنم. اگه بهخاطرِ نقشهٔ دیوانهوارِ تو نبود، همون لحظهایبهخاطرِ که خواهرم حالش بد میشد، کسی رو خبر میکردیم که میدونه چطور کمکش کنه.»
کاملاً باور داشت که اگر او واقعاً یکمانای بیدارشده بود، میدانست چه کار کند، و چهبسادیگه از قبل چند نقشهٔ اضطراریِ دیوانهوار هم آماده داشت.
بابا یاگا خندید: «چه کسی؟ شوالیهٔ تاریک؟ اون جوجه واقعاً قدرتمنده، اما کسیبهتر که هنوز قرنِ اولِ زندگیش رو هم تموم نکرده، نه ابزارش رو داره وبیداری نه دانشِ لازم برای کمک به فلوریا رو. نه، بچه جون. من تنها امیدشم.»
سکوتی طولانی و ترسناک در اتاق حاکم شد. چهنگهشون انسانها، چه جانورانِ امپراطور، و چه مسخشدگانِ بازگشته، همگیاستفاده حسِ زندانیانی را داشتند که منتظرِ اعدامِ خود نشستهاند.
بابا یاگا که صدای بچهها را در راهِ بازگشت برای شام میشنید وترس حالا مطمئن بود مهمانانش هویتِ واقعیِ او را فهمیدهاند، به هیئتِ مادرِ خودبگی تغییرِ شکل داد و گفت: «اینطوری بهم نگاه نکنین. من که موجودِ وحشتناکی نیستم.»
حالا شبیهِ زنی زیبای چهلساله با موهای سرخِ آتشین و چشمانِ سبزِ زمردی بود. صدایش گرم بود وطرحِ بدنش هالهای آرامشبخش از خود ساطع میکرد که باعث میشد حاضران دلتنگِ خانه شوند و آرزو کنند دوباره بامیده والدینشان ارتباط برقرار کنند — حتی کسانی که مدتها پیش آنها را از دست داده یا هرگز ندیده بودند.
«من بابا یاگا هستم، مادرِ سرخ، و میتونم مادرِ شما هم باشم. کویلا، فریا، وقتی کارم بابگی فلوریا تموم بشه، میتونم همین کار رو برای شما هم بکنم. قدرتِ عظیمی درونِ همهٔ شما خفتهست،هنوز اما به کمکِ من نیاز دارین تا اونقدر قوی بشین که هیچکس هرگز نتونه خوشبختیتون رو تهدید کنه.
«ناندی، حتی بعد از اینکه درمان بشی، چیزهای بیشماری هست که میتونم ازت یاد بگیرم و تو هماستفاده میتونی به همنوعانت آموزش بدی. با من بمون، کمکم کن تا فرزندانم رو به دنیا بیارم، و بهت قولموفق میدم هر کاری از دستم برمیاد بکنم تا دو ذاتِ تو با هم یکی بشن و دوباره کامل بشی.»
«دورگهها فقط قدمهای اول بهسوی نژادهای جدیدن،تموم یه سازشِ ضروری تا وقتی که راهی برایصبر هماهنگ کردنِ انواعِ مختلفِ نیروهای زندگی پیدا کنم.»
«موروک، تو دیگه دورگه نیستی، اما با مطالعهٔ تغییراتی که نیروی زندگیت از سر گذرونده،نیمهٔ میتونم روندی رو که باعث میشه طبیعتهای یک دورگه با هم درگیر بشن و اینکهبدنِ چرا باید داوطلبانه بینشون انتخاب کنن بهجای اینکه تبارِ قویتر بهسادگی غالب بشه، بهتر درک کنم.»
صدای بابا یاگا که از عسل شیرینتر و لبریزباعث از وعدههای خوشبختی بود، به گوش رسید: «با همهمهش میتونیم موگار رو جای بهتری کنیم. میتونیم یه خانواده باشیم.»
مهمانانش میتوانستند حس کنند که دروغ نمیگوید. چنین موجودِ قدرتمندی میتوانست بهراحتی آنهااینه را به دام بیندازد و هر وقت میخواست بهعنوانِ موشِ آزمایشگاهی از آنهابدنِ استفاده کند. هیچکس به فاش شدنِ رازِ اری توجهی نکرد، حتی خودِ موروک.
همه آنقدر درگیرِ بررسیِبینظیره پیشنهادِ او بودند کهبیدار به مسائلِ کوچک اهمیت ندهند.
موروک اول از همه جوابناپایداری داد و بقیه را از عالمِمیاد خیال بیرون کشید: «ممنون، ولی نه.»
«اگه موفق بشی، تا ابد زنده میمونم و اینباعث برای آدمِ بیهدفی مثلِ من واقعاً زمانِ درازیه. راستش نهبهخاطرِ موگار برام مهمه، نه قدرتمند بودن و نه عمرِ طولانی.
«وگرنه بهجای رنجر شدن، تمرکزم رو میذاشتم روی پیدا کردنِ کسینیمهٔ که بیدارم کنه. تنها چیزی که همیشه میخواستم این بود که خوشحالهستهٔ باشم. من مرگ و بدبختیای رو که بچههات به بار میارن دیدم.
«یه زندگیِ کوتاه و ناخوشایند رو به یه ابدیت در خدمتِ تو ترجیحترس میدم. تنها چیزی که به من پیشنهاد دادی، زمانِ بیشتری برای بدبخت بودنه.بگی پیشنهادِ پناهگاهت رو قبول میکنم، اما بهمحضِ اینکه طوفان بگذره، از اینجا میرم.»
ناندی هم به حرفهای او فکر کرد، اما برای او، بابا یاگا همچناننگهشون بهترین شانس برای یک زندگیِ عادی بود. او همین حالا هم نامیرا بود،بفهمم و در حالی که ارباب فقط یک انسان بود، مادرِ سرخ جاودانه بود.
اگر کسی بود که واقعاً میتوانستصبر راهی برای ادغامِ دو هستهاش درحالش یک هسته پیدا کند، خودِ او بود.
فلوریا نمیدانست چه بگوید. نمیخواست به این جوانیپایدار بمیرد، اما فکرِ اینکه قرنها با مکیدنِ نیرویباشی زندگیِ دیگران سر کند، او را به وحشت میانداخت.
فریا و کویلا هر وقت بخوان میتونن برن، اما بهمحضِ اینکه پام رو از معادن بیرونفکر بذارم، میمیرم. حتی همین الان که داریم حرف میزنیم هم میتونم حس کنم بدنم داره ازحتی هم دریده میشه. شاید حق با کویلا باشه و لیث بتونه نجاتم بده، اما به چه بهایی؟
نیروی زندگیِ اون همین الانش هم آسیبجریانِ دیده و من نمیتونم با این فکرمیداره که اون برای نجاتِ من مرده، زنده بمونم.
کویلا و فریا هیچ میلی به زندگیِ جاودانه نداشتند.باعث زندگیشان همینطوری هم به هم ریخته بود و درستهمهش همانطور که موروک گفته بود، چیزی برای زنده ماندن نداشتند.
فکرِ دیدنِ مرگِ جیرنی و اوریون، مجبور شدن به جعلِمیداره مرگِ خودشان و ترکِ همیشگیِ خاندانِ ارناس برای اینکه کسیشبیهسازی متوجهِ طولِ عمرِ غیرطبیعیشان نشود، از مرگ هم ترسناکتر بود.
با این حال نمیخواستند خواهرشان را رها کنند. اگر میرفتند، او برای همیشه تنهاتبدیل میماند. اولین و تنها فرد از گونهٔ خودش که میدانست واقعاً زنده بودن چهبهخاطرِ حسی دارد، در حالی که بقیه از همان بدوِ تولد نیمهمرده به دنیا میآمدند.
فلوریا زنده میماند، اما این تسلیِدارین ناچیزی بود، چرا که در اینپایدار مسیر همهچیز را هم از دست میداد.
بچههای دورگه به اتاق برگشتندتبدیل و بابا یاگا با تکانِشدی دستش، میز را برای همه چید.
او در حالی که با حرکتِ مچشمیاد بشقابها را پر از سوپِ سبزیجاتِ خامهایطرحِ و لذیذی میکرد، پرسید: «دستاتون رو درست شستین؟»
بچهها دستهایشان را بالا بردند ومطمئن بابا یاگا پیش از آنکه روفریا به مهمانانش کند، آنها را بررسی کرد.